زن کنارم نشست. گوشیاش را چک کرد. داخل کیفش گذاشت.بلندشد.قامت بست. رکعت دوم نمازش بود. گوشیاش بنا کرد به سروصدا کردن. انگار سر آورده بود. سلام نمازش را داد.دستش را داخل کیفش برد. گوشی را برداشت. جواب داد: "بیا اینطرف ورودی امامزاده طاهرنشستم"
تلفنش تمام شد.روبه من کرد. گفت: "میخوام یه دقه برا خودم باشم،نمیذارن که."
خندیدم.گفتم"ولی لحن حرف زدنتون طوری نبود که دلت نخواد بیاد"
جواب داد: "این یارغارم بود، این باید باشه.این اشکال نداره"
یارغار یعنی آن رفیق همیشگی، دوست روزهای سخت،یعنی دوست داری کنارت باشد. به حرفهایش دل بدهی. خوب تماشایش کنی.او حرف بزند بشنوی
در دستم قرآن بود. تعریف اوازیارغار تلنگری بود بر رابطه ی من با قرآن.
در خودم جستجو کردم. اثری ازیارغاربودن خودم با قرآن نیافتم.
من سرسری قرآن را میخوانم. قرآن رانه برای هدایت و درک؛ که برای رفع تکلیف میخوانم. مثل ورقزدن سریع یک کتاب قطور. فقط برای اینکه بگویم خواندهام. مفهوم کلی را شایدبفهمم اما در عمق معنا، در نکته سنجیها، در ظرافتها نه.
دل نمیدهم. آیات عذاب و بهشت برایم یکسان است.بیتفاوت به اوج وفرود.
تماشایش نمیکنم. حس نمیکنم حضور خدا در پشت هر حرف را. فقط نگاه میکنم نه آن که ببینم.مثل نگاهکردن به یک اثر هنری بیبدیل
حریص نیستم به این که هرکجا باشم پای حرفش بشینم.
اینها مشکلات من با قرآن هست.
دوست دارم در این شبها قرآن "یارغارم"شود.واین مشکلات برطرف شود.
#یار_غار #قرآن #امامزاده_طاهر #آرامش #خلوت #مناجات #نماز #عشق_به_خدا #یار_همیشگی #رفاقت #انسانیت #لحظات_ناب #معنویت #فرهنگ #داستان_کوتاه
@daftar110
دیشب که خبر شهادت نوهی آقا پخش شد. به چشمانش فکر کردم.به چشمان آقا هم فکر کردم. به غم"حضرت آقا" بعد از شنیدن خبر شهادت نوهاش.
با خودم گفتم. آن آقایی که من میشناسم. از دل همین شهادت نوهاش بازیک راه باریکهی نوروامید می سازدومی گوید "زندگیتون را کنید". مثل همان فرمانی که موقع جنگ دوازدهروزه گفته بودند.
الان فقط دلم میخواهد یک بار دیگر فرمان بدهد."زندگیتون رو کنید"
نه آقا
بدون شما زندگی بیمزه است
بدون شما زندگی روی سرما آوارشده است
بدون شما زندگی بیمعناست
اصلاً من چرا زندهام بعد از شما.
بیا فقط بگو ما چطور زندگیمان را کنیم.
@daftar110
@عکس نوه ی شهیدآقا.
زهراجانم
صف اول به اندازه یک نفرجابود.خودم را به صف اول رساندم.این دوشب مسجد بیشترازقبل شلوغ شده بودنمازتمام شد.نوبت دعای افتتاح رسید.وسط دعا صدای بهم خوردن لیوان های چایی آمد.چایی را برداشتم.دختری که قند راپخش می کرد.توجهم را جلب کرد.شلوارکوتاهش ولباس نیم آستینش به اتمسفرمسجدنمی خورد.
خون رهبرشهید بادل اوچه کرده بودنمی دانم.
آن قدری اورا زنده کرده بود که تامسجد اورا کشانده بود.ادب کرده بود شال سیاه برسرانداخته بود.
به حال خوشش غبطه خوردم.به نورانیتی که گرفته بود.
درهمین فکر بودم وراه های نورانی ترشدنم.
این پیام را دوستم فرستاد.
که سد نوری ایجاد کنیم
استاد شجاعی:ما در آستانهی یک #جنگ جهانی هستیم؛ «سد نوری» ایجاد کنید!
سد نور چیه؟
اون دعاهایی که حضرت آقا مکرر سفارش کرده بخوانیم
سوره فتح
دعای ۱۴ صحیفه سجادیه
دعای توسل
مثل نماز واجب این دعاها رو جدی بگیریم
و بعد هر نماز بخوانیم
و همدیگر رو سفارش کنیم به خوندن و مراقبت از این دعاها ..
@قبل ازاین که پیام را بفرستم یادم آمدخودم هنوزدعای صحیفه را نخوانده ام.کاری که خودم انجام نداده ام چطور می توانم توصیه کنم گوشی را گذاشتم.صحیفه را بازکردم.
خط اول دعا بودم .باخودم گفتم قطعا"آقا"هم خودش این سه توصیه را هرروز می خوانده است
امشب طوری دیگر خواندم.فقط تماشا کردم.تصور کردم "آقا"دارندمی خواند.ومن دارم خواندن "آقا"را تماشا می کنم.
@daftar110
سفره افطارمسجدپهن بود. سبزی وخرماوپنیرونان داخل سفره بود. هر شب افطار مختصری میدهند. امشب فرق داشت. مراسم بود. مراسم به نیت عزاداری رهبر عزیزمان بود. خادمها پول جمع کرده بودند. زرشک پلو با مرغ هم به آن افطار اضافه کرده بودند.
خادم غذاها را پخش کرد. سبزی اضافه آورد. نوشابه وآب پخش کرد. وسط مسجد ایستاد. گفت: "خانما کسی چیز دیگه ای لازم نداره ما بریم افطار"
خادم رفت. ما ماندیم.
مثل همینالان...
رهبرمان رفت.
ما ماندیم و خیابان.
تا خادم بیاید خودمان بلند شدیم سفره را جمع کردیم.جاروکشیدیم.نان های اضافه را داخل مشماگذاشتیم. آشغالها را بردیم.
.
خادم برگشت. ازما تشکر کرد.
من هنوز منتظر تشکررهبرم هستم. خودش ما را بدعادت کرده است.
هر بار از ما تشکر کرد.
راهپیمایی ۲۲ دی یکطور تشکر کرد. ۲۲ بهمن دوباره تشکر کرد. ۲۲ اسفند برای روز قدس هم میآیم. یعنی دوباره تشکرمی کند.
@daftar110
لحافهای کمددیواری بیرون کشیده شد. داخل کمدجابرای بازی بچهها بازشد. توپوتشرشان زدم داخل کمد نروند.حریفشان نشدم. گفتم: "باشه نیم ساعت فقط بازی کنید"
وسط بازی بودند. به خودشان وعدهی ادامهی بازیشان را در صبح دادند.
امیرحسین پنجساله روبه بقیه گفت: "اگه صب بیدار نشدم من رو کتک بزن بیدار کن برای بازی تو کمد"
کاش همیشه کتکزدن گزینهای بود برای بیدارشدن.
همین عصری دوستم زنگ زد. گفت"شهرک بغل اتوبان ما رو زدن "خودش سریع حرفش را تکمیل کرد. گفت: "البته گرای اشتباه دادن وگرنه اینجا مسکونیه اینجاها رو قرار نبود بزنند"
رهبر شهیدم
هر بار شهید خطابت میکنم جگرم آتش میگیرد.
مثل همان صبحی که گفتند بیت را زده اندولی آقای شما در بیت نبوده ودرمخفی گاهش بوده وگرای اشتباه دادند
@daftar110
#دوست_نوشت
✍رقیه رباطی
شده شخصی رادوست داشته باشی...وحس کنی ازپدرت عزیزتراست....؟؟
سیّدعزیزمن .رهبرمحبوب من توهمانی برای من ..نه تنهامن توپدرعزیز یک ملتی
ازکودکی تصویر معصوم ومهربانت برایم دوست داشتنی بودبزرگترکه شدم حرف هایت .رفتارت .استواری ات..تورابرایم عزیزترکرد
ازعیدغدیرکه حمله دشمن آغازشد ترسیدم چه میشود این میهن وسرنوشت من
درپَس ِاین ترس آمدی پدرم .گفتی به زندگی ادامه دهید .گفتی فرعون نابوداست
.کشورامام زمان است کشورم ...ومن ویک ملّت آرام شدیم باکلام تو...
.به دعای تو..باتکیه به وجودتو
آقای من دوست داشتنت بیش ازپیش شد برای من .آرزویم بوسیدن دست مجروح توبود.یک لحظه درجوارتوبودن ..
دوباره جنگ شد .ومن منتظر حرف های محکم تو...
گفتند. شدی شهید
تنهاشدم پدر.
گریه امانم نمیدهد.باورنمیکنم ...
.دلم سوخت ،،خبرشهادتت ملتی رابی پدرکرد.
توپدربودی برای ملت .
دلم به دعای توقرص بود...
سمانه را در تجمع دیدم. چشمهایم را مالیدم. دوباره نگاه کردم. خودش بود. دوست دوران بچگیام. من اورامی شناختم. مال این حرفها نبود. در دستش عکس رهبر شهید بود. چشم چرخاندم.لبهایش را نگاه کردم. راستراستکی داشت شعار "ای رهبرشهیدم راهت ادامه دارد"میگفت.
@daftar110
جوشن کبیر شروع شد.کتاب های دعا را دختربچه ای پخش کرد.
مداح به بند چهل وشش رسیده بود .
بغل دستی من دست ازسر کچل بغل دستی اش برنداشته بود.
پچ پچشان سراین بودکه الف در " باسمک" کسره ندارد .
دلم مثل سیروسرکه می جوشید.آخرش می خواستم بگویم کچلمان کردی دست بردار.بگذار یک کسره را اشتباه بخواند.درهمین خیالات بودم
به خودم آمدم
ببین من چقدر حواسم پرت بود وتمرکزی وتوجهی به دعا نداشتم که اسیر وگرفتار کسره ی آن بغل دستی ام شده بودم.
آن استادوقتی گفت:"
دعا را باید مزه مزه کنی ومثل عسل کم کم بخوری که به جانت بنشیند."
حالا باید استغفار کنم ازدعاهایی که خوانده ام .