eitaa logo
"نون"زینب خالقی
158 دنبال‌کننده
160 عکس
7 ویدیو
0 فایل
"ن والقلم مایسطرون" @Hovarrahim دراین کانال کناری هم سنت زیبای قرض الحسنه رو دنبال می کنیم به فضل خدا❣.https://eitaa.com/Lezatesahar110
مشاهده در ایتا
دانلود
✍رقیه رباطی شده شخصی رادوست داشته باشی...وحس کنی ازپدرت عزیزتراست‌‌‌....؟؟ سیّدعزیزمن .‌رهبرمحبوب من توهمانی برای من ..نه تنهامن توپدرعزیز یک ملتی ازکودکی تصویر معصوم ومهربانت برایم دوست داشتنی بودبزرگترکه شدم حرف هایت .رفتارت .استواری ات..تورابرایم عزیزترکرد ازعیدغدیرکه حمله دشمن آغازشد ترسیدم چه میشود این میهن وسرنوشت من درپَس ِاین ترس آمدی پدرم .گفتی به زندگی ادامه دهید .گفتی فرعون نابوداست .کشورامام زمان است کشورم ...ومن ویک ملّت آرام شدیم باکلام تو... .به دعای تو..باتکیه به وجودتو آقای من دوست داشتنت بیش ازپیش شد برای من .آرزویم بوسیدن دست مجروح توبود.یک لحظه درجوارتوبودن .. دوباره جنگ شد .ومن منتظر حرف های محکم تو... گفتند. شدی شهید تنهاشدم پدر. گریه امانم نمیدهد.باورنمیکنم ... .دلم سوخت ،،خبرشهادتت ملتی رابی پدرکرد. توپدربودی برای ملت . دلم به دعای توقرص بود...
سمانه را در تجمع دیدم. چشم‌هایم را مالیدم. دوباره نگاه کردم. خودش بود. دوست دوران بچگی‌ام. من اورامی شناختم. مال این حرف‌ها نبود. در دستش عکس رهبر شهید بود. چشم چرخاندم.لب‌هایش را نگاه کردم. راست‌راستکی داشت شعار "ای رهبرشهیدم راهت ادامه دارد"می‌گفت. @daftar110
خدایاشکرت الحمدلله❣
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
جوشن کبیر شروع شد.کتاب های دعا را دختربچه ای پخش کرد. مداح به بند چهل وشش رسیده بود . بغل دستی من دست ازسر کچل بغل دستی اش برنداشته بود. پچ پچشان سراین بودکه الف در " باسمک" کسره ندارد . دلم مثل سیروسرکه می جوشید.آخرش می خواستم بگویم کچلمان کردی دست بردار.بگذار یک کسره را اشتباه بخواند.درهمین خیالات بودم به خودم آمدم ببین من چقدر حواسم پرت بود وتمرکزی وتوجهی به دعا نداشتم که اسیر وگرفتار کسره ی آن بغل دستی ام شده بودم. آن استادوقتی گفت:" دعا را باید مزه مزه کنی ومثل عسل کم کم بخوری که به جانت بنشیند." حالا باید استغفار کنم ازدعاهایی که خوانده ام .
هدایت شده از محمدعلی جعفری
گفتم: "خانم، این دو انگشتی علامت پیروزی ما نیست. حرف v یکی از حروف انگلیسی است: حرف اول کلمه‌ی ویکتوری. ویکتوری یعنی پیروزی. مال آمریکایی‌هاست. علامت پیروزی ما ایرانی‌ها، مشت گره کرده است." 📚 برشی از کتاب لحظه‌های انقلاب پ.ن: فدای آن دستی که در لحظه آخر، به‌شکل مشتی گره کرده بهشتی شد! ♾️ @m_ali_jafari
چمدانم را برای برگشت به تهران بستم. سحری رادرراه بودم.استنبولی باتکه ای مرغ سرخ شده برداشتم .فلاکس چای ومیوه هم داخل مشمای دم دستم گذاشتم. موقع خداحافظی نم نم باران گرفت.بوی خاک بلندشده بود. وقتی مادرم از زیر قرآن ردم می کرد،فهمیدم که چقدر"برمی گردم "های ما شکننده است.ازهمه حلالیت خواستم .وخیالشان را راحت کردم آخرهفته برمی گردم . خواهرم زهرا چندبارزنگ زد اصراراصرارگوشت هایی که خریدی باخودت ببر.هربارراضی اش کردم برمی گردم .نگرانی را درچشم های همشان دیدم. آقاسجادهم میگفت اگرغزل خداحافظی رابخوانی چکارکنیم .وصیت نامه ات را نوشتی؟ این انسان همیشه سایه ی مرگ بااوهست .خطای شناختی ماست که مرگ را دورمی پنداریم .این روزها مرگ عریان ترازهمیشه قدعلم کرده است.چندباره یادآوری می کند که مسافریم؛چه درجاده ی تهران،چه درجاده ی ابدیت. سایه اش همیشه باما بود.حالا فقط بی پرده تر نگاهمان می کند. .وبایک عریانی مرگ که روبه رو می شویم .دست وپایمان را گم می کنیم. . خداحافظی ها بوی دیگری گرفته..حلال کنید @daftar110
تاعصری خرده شیشه ها را جمع کردم. شیشه هایی که ازموج انفجار شکسته بود.پخش وپلا شده بود.لای تاروپودفرش،داخل نعلبکی های روی میز غبارسیاهی روی سفیدی کابینت ها نشسته بود.بااسپری تمیزکننده به جان گازوکابینت ها افتادم. رد دستم چربی وغبار،لایه ای ازفاجعه را کنار می زد. اما پتوس ها ...آن ها بی دفاع ترین بودند.برگ های پتوسم ازضربات شیشه های ریخته شده سوراخ شده بود.بعضی برگ ها نیمشان نبود. انفجار در همسایگی خانه ی ما اتفاق افتاده بود. هجده نفراز دروهمسایه ی ما شهید شدند.هجده زندگی ،هجده لبخند. یک نفرشان جوانی بود. ازشرکت پخش محصولات کاله . به آن برگه تحویل کاله فکر می کنم.به جوهرامضایی که شایدکاملا خشک نشده بود. وقتی جنسش را به سوپرمارکت تحویل می دهد.هنوز برگه ی تحویل اجناسش دردستش بودکه شهیدشد. تصویرش ازذهنم بیرون نمی رود.یک کاغذ کاربنی معمولی که رویش نوشته شده بود.جندعددپنیر وچندپاکت شیر.امضای تحویل هنوز لرزان بودکه امضای شهادتش رقم خورد.
✍رقیه رباطی شب قدر میگویند تقدیرانسانها وامت هارقم میخورد‌...یک شب نوشته میشود شبی دیگر به محضر امام زمان برده میشود ودرشب آخر به امضای امام میرسد... دلم هزارتکه می شودوقتی به این میرسم که رمضان گذشته شهادت هم وطنانم ‌،شهادت دخترکان میناب ،وشهادت پدرعزیزیک ملت امضاشده است ودرزمان مشخص اجراشده است.. دعای جوشن کبیر خوانده می شود. سبحانک یالااله الا انت ‌الغوث الغوث .خلصنا من النار یارب هرفرازدعااشک هایم ازاین "نار"آتش زمان جاری میشود. آتش موشکهایی که هم وطنانم راتکه تکه کرد .کجای این سرنوشت (پیداشدن ستون فقرات،انگشت زیرآواررقم خورده بود).رهبرم درحالیکه بادهان روزه باخداحرف میزد (تلاوت قرآن)وجودش تکه تکه شد‌.ا وکه شهید شدکمترین اجر مقاومت ومردانگی اش ...وای برحال ما.... وصیت نامه حاج قاسم رامرورمیکنم ..‌گفته بود خامنه ای عزیز راعزیزجان خودبدانید..ایران حرم است .نگه دارحرم باشید.هم وطنانم ازجان درکف خیابان ومیدان برای خامنه ای عزیزمان مایه گذاشته اند‌...درنبودپدر برای وطن به امرپسر ...به خودمی آیم. امشب اگر درتقدیرامتم ظهورامضانشود. چه برسرایرانم خواهدآمد.؟؟؟ تاب نمی آورم من ویک ایران امیدوار خواهیم ماند به آمدن منجی عالم...این راپدرم (شهید سیدعلی خامنه ای )وعده داده است ...قل حسبی الله .......
هوا سرد بود، اما داغیِ صدایی که می‌خواند «بزن که خوب می‌زنی...»، لرزه بر تنِ کرختیِ محله می‌انداخت. کالسکه که ایستاد، انگار زمان متوقف شد. خیره ماندم به تلاقیِ دو دنیای متفاوت در دستانِ کوچکِ یک کودک: در یک دست، شیشه‌ی شیری که تکیه‌گاهِ نیازهای کودکانه‌اش بود و در دست دیگر، پرچمی که تکیه‌گاهِ آرمان‌های بزرگش. او هنوز دهانش بوی شیر می‌دهد، اما لب به «رجز» گشوده است. نمی‌دانم آیندگان می‌خواهند چه اسمی روی این نسل بگذارند؛ نسلی که گهواره‌اش کفِ خیابان بوده و لالایی‌اش، غرشِ رزم‌های خیابانی. این‌ها نیامده، مبعوث شده‌اند؛ پیامبرانِ کوچکی که رسالتشان را از همان پشتِ شیشه‌های کالسکه آغاز کرده‌اند. تاریخ، نام این «سربازانِ قنداقی» را با جوهرِ حماسه خواهد نوشت. @daftar110
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سال خوبی برایتان آرزومندم✨ تنها سین هفت سین امسال ما " سید علی خامنه ای " 💐 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
خیره به صفحه‌ی گوشی، ردِ حرکت ماشین را روی نقشه دنبال می‌کنم. اسنپ تا دم بوستان آمده، زنگ می‌زند: «خانم درست اومدم، بیاید سر کوچه!» نگاهی به تابلوی کوچه می‌اندازم و نگاهی به نقشه؛ مسیر را کاملاً اشتباه رفته. تماس می‌گیرم و با کلافگی می‌گوید: «تقصیر من نیست، لوکیشن اشتباه آوردتم!» زیر لب غر می‌زنم: «گیرم لوکیشن اشتباه، خودت چرا یک لحظه سرت را بالا نکردی تابلوی سر کوچه را ببینی؟» همین حکایتِ «خطای محاسباتی» دشمن است. آن‌ها هم تمام سرشان را در نقشه‌ها و داده‌های اطلاعاتی‌شان فرو کرده‌اند. غرق در کدهای مجازی و تحلیل‌های آزمایشگاهی، یادشان رفته سر بلند کنند و «حقیقتِ کوچه» را ببینند. یادشان رفته هویتِ مردمی را ببینند که در هیچ لوکیشنی تعریف نشده است. غرق در داده‌هایِ غلطِ جاسوس‌هایش هستند. ایران، در مختصاتِ اتاق‌های فکر و داده‌هایِ مجازیِ آن‌ها جا نمی‌شد. دشمن غرق در نقشه‌های خودش بود، اما یادش رفته بود "غیرتِ مردم" و "حقیقتِ کوچه" را هیچ ماهواره‌ای نمی‌تواند رصد کند.