من متنفرم از اینکه برنامه هام بهم بخوره
مخصوصا برنامه های ذهنیم ک موجب حال خوب خودم یا بقیه میشه
یکی دیگه هم خریدم ببرم خونه مادر همسرم، ک طبق برنامه داستان پیش نرفت و گل رو گذاشتم تو یخچال ک فکر کنم پلاسیده شده باشه تا الان🥲
ی مدتی هست جایی ک میرم میگن گوشی نیارید، منم دو هفته خیلی حرف گوش کن بودم. ولی واقعا کار من با گوشیه بیشتر🤦🏻♀ اطلاعات و اینا همهش تو گوشیه. هرچقدر هم شب قبل مینوشتم مطالب رو، بازم ی جایی بود ک لنگ میموندم.
امروز دم در نپرسیدن گوشی داری یا ن، چون اگر میپرسیدن نمیشد دیگه کاریش کرد.
منم خوشحال و خندان گوشیمو بردم داخل، ولی میترسیدم ازش استفاده کنم😂
تا اینکه رئیس خانمم ک دقیقا بخاطر همین داستان گوشی نیومده بود زنگ زد ب تلفن اونجا و گفتم بهش من گوشی دارم همراهم. گفت پس عیب نداره ازش استفاده کن، منم چیز میزای دیگه ای میفرستم برات و....
من کلا مث قاچاقچیا داشتم برخورد میکردم🤣
خیلی ضایع ترس داشتم. ولی پرو پرو از گوشی هم استفاده میکردم. تا یکی میومد قایم میکردم، اصلا داستانی😂🌚🤦🏻♀
از اون ور یک راست اومدم سمت خونه، با اشتیاق فراوان گل خریدم، اومدم خونه، تو ده دقیقه ناهار خوردم، مامانو رسوندم روضه، دوباره رفتم سرکار :)
سرکار با کارفرمای هم سن و سال دعوا کردم. یکم عصابم بهم ریخت ولی دایورتش کردم به دور دست ها... .
داییناسِر🇮🇷
یکی دیگه هم خریدم ببرم خونه مادر همسرم، ک طبق برنامه داستان پیش نرفت و گل رو گذاشتم تو یخچال ک فکر ک
اگر ی وقتی گلِ وضعیتش خوب نباشه ک فردا ببرم خونه همسرم اینا، اصلا ناراحت نمیشم. دلم میخواست خوشحال شن. اما شاید مصلحت ی چیز دیگه بوده.
همینی ک خودم خوشحال شدم از حرکت خودم کافیه.
و البته ذوق بابام وقتی از در اومد داخل برا دنیا و آخرتم کافی بود :)