نوشته بود: میخواستم آنچه را که احساس میکردم بنویسم، اما به نوعی کاغذ خالی ماند. هیچ کلمهای نمیتوانست آنچه را که در ذهنم میگذرد یا آنچه را که روحم را آزار میدهد بیان کند. گویا سکوت تنها چیزی بود که جسم خستهام را در آغوش گرفت و پناه داد.
خواب بعد از ظهر بیست دقیقه؟!
لذتی ک تو سیر خوابی هست تو درست و اصولی خوابیدن نیست
دوستم بهم گفت میشه سوالای خواستگاریت رو برام بفرستی. دفترچهمو آوردم داشتم ی نگاهی بهش میکردم، دیدم ی سری سوالهایی ک همسرم جواب داده بودن رو جوابش رو یادم نمیاد.
دیگه واقعا واجب شد ی بار دیگه بیاد خواستگاریم🤣😐
اولین کار روزم این بود بیام ایتا ببینم نوشتن برق کی میره یا ن
ک ننوشته بودن
امروز نیازمند اینم ک همین الان قطع کنن برقوووو😭🤌🏻
ارنست همینگوی نوشته بود:
«دنیا همه را میشکند، عدهای از همانجا که میشکنند قویتر میشوند، سایرین همانجا دفن!»
داییناسِر🇮🇷
باید کارمو انجام بدم، نشستم وسط هال دارم آهنگ شکست عشقی گوش میدم، و زل زدم به پنجره روبروم ک از ظلما
نصف یکیشو انجام دادم خوابیدم
کلش باید انجام شه، ولی احتمالا بازم به نصف دومش برسم.
کاش وقتایی ک اینجوری مسئولیت میریزه رو سرم دیگه تو فروپاشی روانی نباشم حداقل 😂
متاسفانه کارم حتی به نصف هم نرسید
چون شدیدا شدیدا شدیدا جسمم درگیر تنشه
قلب درد شدیدی دارم و قرص هم نداریم 🤦🏻♀🌚
در نتیجه میخوام بخوابم تا هر اتفاقی خواست برام بیوفته تو خواب بیوفته😂
یا نهایت شاید با این کار مغزم خاموش شد و خوب شدم🤷🏻♀