امروز برنامهم فقط خواب بود
چون اندرونی فروپاشی روانی بودم
صبح زود ساعت ۶ ک داداش عزیزم بیدارم کرده ی بار. ده بار هم با صدای مامانم که داداشمو صدا میزد و باهاش صحبت میکرد بعدش بیدار شدم. این وسط میومد منو هم صدا میزد.
چرا؟
چون مادرم تصمیم گرفته خونه تکونی کنه 😐
شبشم خوابم نمیبرد و ساعت ۵ تازه خوابیدم. از اونور هم نهایت تا ۱۰ تونستم بخوابم 🦦
هرچی هم اومدم بخوابم گفتم نخوابم شب مثل آدم بخوابم.
بعد اذان مغرب مثل چی خوابم گرفته بود و سر درد داشتم. به مامانم میگم من میخوام بخوابم میگه الان زوده بیا بریم مراسم اومدی بخواب.
منم ک بعدش خواب از سرم پریده بود
اینقدر هم کسل بودم ک نشد هیچ کمکی بهش کنم. (هرچند اوج خونه تکونیش همون موقع بود ک من خواب بودم و بعدشم خودش خیلی کاری نکرد😐)
من معتقدم آدمها به یک علاقه و استعداد خلاصه نمیشن.
زمانی صد در صد به این باور رسیدم ک خودم دچارش شدم.
من عاشق رشته تحصیلی الانم هستم، عاشق مسیری هستم که دارم طی میکنم. چه تو بحث کاری، تجربه، متاهلی، تحصیلی و ...
چون جدای از علاقه، من این رشته رو با عقل هم انتخاب کردم. یعنی ترکیبی هست از عقل و عشق واسم.
ولی بازم یه گوشه دلم، برای کادر درمان بودن میتپه. برای شیفت داشتن. برای درس های قشنگ و در عین حال سخخخت اون رشته ها...
من سالی که پشت کنکور موندم، تصمیم گرفتم رشتهمو عوض کنم.
چون از یک سری موارد که ماهیت کادردرمان بودن بود، دلسرد شده بودم و حس میکردم آیندهم رو سختتر میکنه.
هنوزم همین اعتقاد رو دارم.
اما دله دیگه...😅
داییناسِر
من سالی که پشت کنکور موندم، تصمیم گرفتم رشتهمو عوض کنم. چون از یک سری موارد که ماهیت کادردرمان بودن
همزمانی این توییت متعجبم کرد🤣😐
پ.ن: البته من حسرتشو ندارم. اما بدمم نمیومد زندگیش کنم🦦