هدایت شده از منِمن
دارم تنهایی رو با پوست و گوشت و استخونم حس میکنم و کاش فقط قبل از اینکه انقدر سریع فرار کنم یه نفر بهم میگفت که اگه بخوای از آدما دور شی دیگه دوست ندارن و قرار نیست تا ابد کنارت بمونن، و البته که حرفای تو سرت هم قرار نیست وقتی ناراحتی باهات گپ بزنن یا برات نوشابه بخرن تا از غصه دربیای و البته که وقتی فرار میکنی باید انتظار اینو داشته باشی که همه چیز از اول تا آخر غیر واقعی به نظر بیاد.
من نمیتونم روابط رو نگه دارم و بقیه هم، تنهایی خیلی دردناکه و هیچ چیز جالبی درمورد زندگی وجود نداره و حتی هدف خاصی هم.
از حرف های مسخره امیدبخش خسته ام و حتی روی غر زدن راجب زندگیم رو ندارم چون واقعا دلم نمیخواد بشنوم که " تو خودت دلت میخواد تو این حال مزخرفت بمونی" و من با یه لبخند مسخرهتر بگم هاها آره درست میگی تقصیر خودمه.
درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفت
در من غزلی درد کشید و سرِ زا رفت!
سجاده گشودم که بخوانم غزلم را
سمتی که تویی عقربه قبله نما رفت!
در بین غزل نام تو را داد زدم ، داد
آنگونه که تا آن سر این کوچه صدا رفت!
بیرون زدم از خانه یکی پشت سرم گفت
این وقت شب این شاعر دیوانه کجا رفت !
من بودم و زاهد به دوراهی که رسیدیم
من سمت شما آمدم او سمت خدا رفت!
با شانه شبی راهی زلفت شدم اما ...
من گم شدم و شانه پی کشف طلا رفت!
در محفل شعر آمدم و رفتم و ... گفتند
ناخوانده چرا آمد و ناخوانده چرا رفت !
میخواست بکوشد به فراموشی ات این شعر
سوزاندمش آنگونه که دودش به هوا رفت ...!!!
محمد سلمانی
هزار دفعه خواندی زیر گوشم «که ای صوفی! شراب آنگه شود صاف, که در شیشه برآرد اربعینی...» گفتم باشد قبول و هزار بار «سیپاره به کف در چله شدم...» اما آخرش چه؟ من نه انگور بودم که با این چهلها شراب شوم و نه پیغمبر بودم که به بعثت برسم. من چهلهای مختلفی را در زندگی گذراندم و هربار گفتی صبر داشته باش، رشد انسان در چهل سالگی کامل میشود و جنین انسان چهل هفته طول میکشد تا در بطن کامل شود. رازی در این چهل است که رازِ رسیدن است؛ رازِ شدن است؛ تو هم میرسی... صبر داشته باش. پس چه شد؟ من اما چرا نرسیدم و نشدم؟ موسی هم که به طور آمد اول قرار بود سی شب بماند و بعد ده شب به آن اضافه شد و در چهل شب به اتمامش رساندند. بعد از آن برگشت پیش قومش. من اما چرا انگار هنوز در دل این کوه سرگردانم؟ من کی قرار است به آنِ خود برسم؟ چهلِ من کجاست؟ کدام چهل قرار است بالاخره من را برساند؟ پس کی میشنوم که بگویی «سیپاره منم! ترک چله کن!» من خیلی وقت است که میان کوهم. من خیلی وقت است در بطنم... در میانِ خُم... و در چله.
در این ایام که رنگ و بوی شما به روزهایمان لعاب بخشیده انگار جانی دوباره به ما داده اند. انگار در ظرف زندگی مان چند کیلو قرص آرام بخش ریخته باشند قلبمان آرام شده هرچند که دیدار شما آن را خالی از تپش نمیگذارد. به هرحال که ما جان میدهیم برای نفس کشیدن عطرتان. خود را گماشتیم تا روز و شب در فکر شما پرسه زنیم و غرق در احوالات خویش پایین آمدیم. گمان کنیم که حتی خواب هایمان نیز عطر و شمارا میزنند و رنگ و بوی شمارا دارند که هر صبح مستانه به دنبال پر می شدن قدح مان از شما هستیم. قلبمان به تنگ آمد از دوری که چه سخت است و دم نزدیم که ناگاه خم به ابروی شما نیاید لیکن دل ما نیز مچاله شده و گاه و بی گاه لب میگزیم تا دردمان رو به خورد خود بدهیم. "و وقت های رفتن، وقت های رفتن درها موجودات بسیار غم انگیزی اند" چون نمی توانند ما را در آغوش کشیده نگه دارند و من گاه فکر میکنم که دلم به اندازه تمام درهای غمگین جهان تنگ است و چه نعمت بزرگی که این دلتنگی عمیق که انگار سالهاست در وجودمان ریشه دوانده به هر دیدار از بین میرود و چند وقتیست که نفس راحت میکشیم و سر آرام به بالین میگذاریم "و من هر شب مستِ عطر جامانده ات در بین افکارم بى هوش مى شوم و دلم میخواهد یک بار به بیدارى آغوشت شوم" و پای رفتن نباشد که نباشد و کاش ماندگار شود و کاش به قعر وجودمان برود و در رگ هایمان ریشه بدواند که به خود توان بی پروایی بدهیم تا نوپا شود و ریشه های خشکیده اش از سر بگیرند و مدهوش شما شویم. و اگرچه این دل سخت مبتلا به امراض ناعلاج است جز شما علاجی بر این دل بیمار نیست.