هدایت شده از مُرتاح
فیالواقع ما صبر میکنیم؛ صبور چون قلهی دماوند، و ایستادهایم، مانند آن سرو دلکشِ دشت لار. تا از پوستین سطحی بودن به در آییم و برسیم آنجا که " دیو چو بیرون رود، فرشته درآید." و ایمان را، که حقیقتِ امید است، نه فقط بر لبهامان بلکه بر دلهامان حک کنیم چنانکه ریشهی درخت به سنگِ سخت رسوخ پیدا میکند و میشکافد و هموار میسازد. ما برای پیروزی نیازمندیم به کوهی از امید و ایمان. و نیاز به روحی پاک و مطهر به دور از کثیفی و چرک. تا آنجا که روح نه تمایل به بویِ گندِ شیرینیهای دنیوی داشته باشد نه علاقه. که بسیار سخت است و جان فرسا. چه بسا که در هر پیچ خم افتان خیزان برویم، ولی برویم. نه بایستیم، که راکد ماندنمان عین شرک است. و اگر از پسِ تمام این امور سربلند بیرون آمدیم اجازه داریم پای در رکاب کنیم و بتازیم. بتازیم و گرد و خاک کنیم. بکشیم و بخشکانیم ریشه ظلم را. و حقیقت را از پس تمامِ قفلهای پوسیده و زنگار دیده بیرون بکشیم و تاج شاهی را بر سر ایران کنیم و شرق و غرب را یکپارچه. و در آخر با آخرین قطره خونمان آب زنیم راه را که ندای " ألا یا أهل العالم أنا الإمام القائم " را نوازش وار به گوش بکشیم.
میل عجیبی به نبودن دارم
به پیدا نشدن
به فراموش شدن
در هر محیطی که هستم به دنبال نبودن خودم میگردم
در هر جایی که هستم به دنبال نیستی میگردم
شکوه و کمال عجیبی است در رفتن و هرگز بازنگشتن
در نگفتن.
انگار تمام میلی که به ساختن چیزی دارم
برای خراب کردن آن است.
به پاک کردن
و از نو ساختن
شاید فردا که دوباره چیزی را خراب میکنم نتوانم آن را از نو بسازم
نتوانم دیگر خودم را بسازم
پس
تو
من را محکم تر بگیر
اما فراموشم کن
که من در این میان زیباترم
بزرگ ترم
Daily addition
هزار دفعه خواندی زیر گوشم «که ای صوفی! شراب آنگه شود صاف, که در شیشه برآرد اربعینی...» گفتم باشد قبو
چهلِ تو، در همین نفس زدن است...
تو راست میگویی...
چه کسی گفته که هر چهل، به پایان میرسد؟
چه کسی گفته که هر کوه، قله دارد؟
و هر خُم، شرابی؟
شاید چهل،
رقمِ رسیدن نیست،
رقمِ راه رفتن است...
رقمِ پیادهروانِ عشق است
که در هر قدم،
چهل بار میمیرند
و چهل بار زاده میشوند.
تو هنوز در کوهی
آری
اما مگر موسی،
پس از چهل شب،
به موسیبودنش پایان داد؟
مگر راز،
فقط در میقات گشوده میشود،
نه در بازگشت؟
تو
ای در بطنِ شدن
تو هم اکنون
در میانهی همان معجزهای
که با تو سخن میگوید:
"هنوز نرسیدهای…
چون رسیدن،
خود،
پایانِ راه است
و تو هنوز راه میروی!"
شاید چهلِ تو،
نه عددی برای شمارش،
که حالتی است برای بودن
بودن در آستانه —
در همان “آستانه” که بیدل گفت:
“حیاتِ ما قناعت به همین است
که هنوز در آستانهایم…”
پس باش...
در همین بطن،
در همین کوه،
در همین خُم
که رسیدن تو،
همین بودن توست
در دلِ همین “هنوز”.
سیپارهات
همان نفسهایی است
که میکشی
بیآن که بدانی
با هر یک،
چهل وادی را پشت سر مینهی...
با احترام به ساحت ملکوتی حضرت فاطمه زهرا (س)، متنی به سبک و سیاق متن ارائهشده درباره حضرت زینب (س) تقدیم میگردد:
---
فاطمه(س)،
آفتابی که هرگز غروب نکرد...
تاریخ از فرط عظمتش به شرم نشست،
و زمان در برابر قاموس عصمتش زانو زد.
در دل کویر جاهلیت، باغستانی رویید به نام فاطمه(س).
او که دخت پیامبر بود، ولی خود پیامآور بود؛
پیامآورِ کرامت زن، پیامآورِ عدالت، پیامآورِ شجاعتِ بیبدیل.
در محضر پدر درسِ انسانیت آموخت و در خانه علی(ع)، دانشگاهِ ایمان و ایثار بنا نهاد.
فاطمه(س) تنها همسر و مادر نبود؛
او اسوهٔ کاملِ "زنِ ترازِ اسلام" بود.
در میدان دفاع از ولایت، چون شیری غرّان برخاست و در خطبهٔ فدکیه، حق را چنان فریاد زد که تا ابدیت طنینانداز شد.
صبرش نه سکوت، که کوبندهتر از هر اعتراضی بود.
وجودش چراغی بود که تاریکیهای جهل را سوزاند.
امروز، هر زن آزادهای که در برابر ظلم میایستد،
هر مادری که فرزندش را به عشقِ خدا پرورش میدهد،
هر دانشجویی که قلم را سلاحِ مبارزه با باطل میکند،
و هر دختری که حجابش را تاجِ کرامت خویش میداند،
در مسیر فاطمی گام برمیدارد.
فاطمه(س) به جهان آموخت که
قیام برای حق، تنها در میدان نبرد نیست؛
در تربیت نسل، در استواری خانواده،
در دفاع از حریم ایمان،
و در فریادِ بیباکانه در برابر ستم نیز هست.
او یک زن نبود؛ خود یک امّت بود.
یک مکتبِ کاملِ انسانسازی.
---
فاطمه ماهروزاد
ادوار بسیج دانشجویی دانشگاه خواجه نصیر
علی(ع)،
اسوهای که زمان در برابر عظمتش ایستاد...
تاریخ را ورق بزنید، در هر صفحهای نامش میدرخشد؛
علی(ع)، آن شیر میدانِ عدالت که شمشیرش برای حق برهنه میشد و قلمش برای معرفت مینگاشت.
در محفل پیامبر(ص) پرورش یافت و در آغوش وحی بالید.
او که نفسِ رسولالله بود، پس از او میراثدار اسلام ناب شد.
علی(ع) تنها یک فرمانروا نبود؛
او تجسم عدالت بود، آنچنان که زیر سایهی حکومتش، فقیر و غنی در امنیت میزیستند.
در میدانهای نبرد، شجاعتی از او میدرخشید که دشمن را به وحشت میانداخت،
و در عبادتگاه، اشکهایش برای معشوق، درسِ بندگی میداد.
او که در خانهی فقرا را میکوبید و نان از سفرهی خویش برمیداشت،
به جهانیان آموخت که حکمران، خدمتگزار مردم است نه ارباب آنان.
در نهجالبلاغهاش، گنجینهای از حکمت را به یادگار نهاد؛
کلامی که پس از قرآن، راهنمای بشریت شد.
علی(ع) در محراب عبادت شهید شد،
اما اندیشهاش هرگز نمرد.
امروز هر عاشقِ عدالتی که در برابر ظلم میایستد،
هر جوانی که در مسیر دانش و تقوا گام برمیدارد،
و هر حاکمی که خدمت به مردم را شعار خویش میداند،
از مکتب علی(ع) الهام میگیرد.
علی(ع) به تاریخ آموخت که
شجاعت، تنها در میدان جنگ نیست؛
در ایستادگی بر سر حق،
در گذشت از خویشتن،
و در عشق به آفرینش نیز هست.
او تنها یک نام نیست؛ که یک مکتب است.
مکتبی برای زیستن، برای ایستادگی و برای رفتن.
---
فاطمه ماهروزاد
ادوار بسیج دانشجویی دانشگاه خواجه نصیر
حسن(ع)،
آفتابِ آرامش در آسمانِ امامت...
تاریخ، قهرمانانِ بسیاری به خود دیده است،
اما کمتر کسی را دیده که صلحش،چون شمشیرِ عدالت، برنده باشد.
حسن(ع)آن بزرگواری که تاجِ امامت را به نشانهی مصلحتِ اسلام بر زمین نهاد،
تا خونِشیعیان را نجات دهد و اساسِ دین را از نابودی حفظ کند.
او که ملقب به "کریم اهل بیت" بود،
جلوهای از اخلاقِپیامبر(ص) را در خود نمایانده بود.
در میدانِسیاست، با درایت و حکمت گام برداشت،
و صلحِتاریخیاش، درسِ بزرگی برای تمامِ تاریخ شد:
گاه پیروزیِ واقعی، در پشتِ میزِ مذاکره به دست میآید، نه تنها در میدانِ نبرد.
حسن(ع) تنها یک سیاستمدارِ زیرک نبود؛
او اسوهی صبر و حلم بود.
در برابرِدشمنیها و توهینها، شکوه و آرامشِ خویش را از دست نداد،
و با سکوتِاستوارش، فریادِ بلندی بر ضدّ نفاق بلند کرد.
امروز، هر دیپلماسی که برای حفظِ منافعِ ملتاش میکوشد،
هر جوانی که مصلحتِجمع را بر خواستهی شخصی ترجیح میدهد،
و هر رهبری که صلح را نه از سرِضعف، که از موضعِ قدرت برمیگزیند،
از مکتبِحسن(ع) درس گرفته است.
حسن(ع) به ما آموخت که
مقاومت، تنها در جنگیدن نیست؛
گاه در تحمّل کردن است،
در حفظِآرامش در طوفانها،
و در انتخابِراهِ سخت برای رسیدن به هدفی والا.
او قهرمانِ صلح بود،
و صلحطلبیاش،عینِ مبارزه بود.
---
فاطمه ماهروزاد
ادوار بسیج دانشجویی دانشگاه خواجه نصیر
طلبه،
سرباز عصر غیبت و سفیر امید در سرزمین بییقینیها
در میانۀ این دنیای پرغبار، که هر کس به دنبال نشانی از حقیقت میگردد،
طلبه چون چراغی است که باید راه را نشان دهد.
او وارث انبیاست؛
هم در علم،هم در عمل، و هم در رسالتی که بر دوش میگذارد.
طلبه تنها دانشجوی حوزۀ علمیه نیست؛
او مجاهد فی سبیل الله است.
مجاهدی که سلاحش قلم است،
میعادگاهش مسجد و مدرسه و محراب است،
و میدان نبردش،قلبهای تاریک و ذهنهای آشفتهی این دوران.
وظیفۀ طلبگی، تنها درس خواندن و درس دادن نیست؛
بلکه:
•بصیرتافزایی در جامعهای است که هر روز با شبههای جدید روبروست
•روحیهبخشی به جامعۀ اسلامی در سایۀ ترویج معارف اهل بیت(ع)
•مردمداری و پاسداری از دردها و دغدغههای مردمی که طلبه، خدمتگزار آنان است
•ولایتپذیری و تبعیت عملی از ولایت فقیه، همان خطِّ سرخ طلبگی
•اخلاقمداری تا طلبه، خود، ترجمان عملی اسلام رحمانی باشد
طلبه باید چون خورشید باشد:
هم نورافشان،هم گرمابخش،
هم روشنگر راه و هم پرورشدهندۀ اندیشهها.
طلبه امروز، ادامهدهندۀ راه شیخ انصاریها، شهید مطهریها و شهدای محراب است.
او باید قدش به اندازهی آرمانهایش بلند باشد،
و عشقش به اسلام،بزرگتر از همۀ مشکلات.
طلبه یعنی:
آماده برای شهادت، مجهز به علم، متخلق به اخلاق، و مأمور به ابلاغ.
---
فاطمه ماهروزاد
ادوار بسیج دانشجویی دانشگاه خواجه نصیر
هدایت شده از مُرتاح
+سخنش را پی میگیرم : دهر بی مروت،
بی مبالات، بدطینت..
_ما هیچ نیستیم. همه اوست. به دهر بد
و بیراه نگو! «الدهر» روح و جان و زمان و
اسمی از اسما خداست. یادت باشد.
مراقب باش از مشرکان نباشی!
+ حتی آن هنگام که می سوزاند و نابود
می کند و به باد میدهد؟
_خداوند هم می آفریند، هم رشد میدهد،
هم نابود میکند. هم خالق است هم مهلک. هم باعث است هم مانع. «کل یوم هو فی شان»
هدایت شده از -قُلک-
بیداری کابوس من است، مرا در خوابها بکارید، در عالم خیال و به تماشا بنشینید که چطور جوانه میزنم. مرا در عدمها بریزید و ببینید که چطور از عدم وجود میسازم.
سالهاست عاشقانه بدنبال خوابی میدوم که کابوس واقعیت را ماهرانه از دستم بدزدد، انگار هیچگاه نبوده، از بند واقعيت رهایم کند.
برای هربار اذن بیداری به درگه حق شاکرم اما آنچنان از واقعیت شاکی که هزار کفر به ز شکر
واقعیت و حیات سراسر رنج و درد است، خوشیهایش با درد پیوند خورده، روزش با شب، شبش با صبح، از پی هم نه، همراه هم میآیند
کسی من را از کابوس واقعیت بیدار کند!
#چند_خط_کفر
استادی میگفت زمانِ ظهور، رذایلِ اخلاقیمونه که مارو در برابرِ حضرت قرار میده؛ تنبلی، غرور، حسادت، ترس، ادعا!
تویِ کتاب «شب چهلم» یه روایتی از ملاقات با صاحبالزمان(عج) میخوندم؛ دگرگونم کرد! دنبالهٔ قصههایِ پُردردِ نامههایِ روانه به اباعبدالله و تن دادن امامحسن به صلح با معاویه و غصههایِ غربت امیرالمومنین بود؛ تا چندوقت دست و دلم به کاری نمیرفت..
یکی از مُحبینِ حضرتمهدی یه روز وقتی خیلی از ظلمهایی که به شیعیان و مسلمین میشه غصه میخوره، بیتاب میشه و سر از بیابون درمیاره و با زاری و ناله، و با عِتاب فریاد میزنه که پس امامِ ما کجاست؟ الان دیگه غیبت معنی نداره وقتی اینهمه یارِ مخلص داری و اینهمه ظلم به مسلمین میشه؟ چرا ظهور نمیکنی؟
تو همین حال بود که مَردی نورانی رو میبینه که به سمتش میاد و میگه «به چه کسی اینهمع عِتاب و خطاب میکنی؟!» این شیخ میگه با امامزمانم! میخوام بدونم وقتی توی همین شهرِ من هزاران یارِ منتظر داره و اینهمه ظلمی که دنیا رو گرفته؛ پس چرا ظهور نمیکنه؟
اون مَرد نورانی جواب میدن که من صاحبالزمان هستم! اینطور عِتاب و خطاب نکن چون چیزی که فکر میکنی درست نیست؛ تو همین شهرِ حلّه که میگی من هزاران یار دارم، جز تو و فلانقصاب کسی یارِ من نیست…
و به شیخ دستور میدن شبِ جمعه، توی خونهت هرکسی رو که فکر میکنی منتظر منه دعوت کن؛ دوتا بزغاله به پشتبوم ببر و قصّاب رو هم دعوت کن.
شبِ جمعه میرسه و هزاران نفر از همون افرادی که شیخ فکر میکرد از محبّین و مخلصینِ منتظر حضرت هستن هم دعوت بودن؛ قصّاب و دوتا بزغاله هم همینطور، صدای دعای فرج و ناله و زاری به پیشگاهِ خداوند هم بلند بود که یهو یه نوری به سمتِ پشتِ بومِ خونه میاد؛ یه عده ناله میکنن، یه عده بخاطرِ حضرت گریه میکنن. حضرت صدا میزنن که قصّاب بالا بیاد! قصّاب بدونِ درنگ به پشتبوم میره و بعدِ چند لحظه خون از ناودون شُرّه میکنه! همه فریاد میزنن که ای وای قصّاب رو کُشت! وای گفته بود اگر ظهور کنه همه رو گردن میزنه و ای وای که قصّاب بیچاره رو کُشت…
بعد چندلحظه حضرت؛ شیخ رو هم صدا میزنن، مردم میخوان جلوی شیخ رو بگیرن و میگن بابا نرو بالا، تورو هم میکُشه؛ اما شیخ به بالا میره و میبینه که قصّاب به دستورِ حضرت بزغالهها رو قربانی کرده؛ بزغالهٔ دوم رو هم قربانی میکنه و خون باز جاری میشه…
صدای همه بلند میشه و شیخ از شنیدن حرفهاشون خجالت میکشه و عرقِ شرم به پیشونیش میشینه…
حضرت میگن حالا برو به همه بگو برایِ ملاقاتِ من بالا بیان. این اقا هم سریعاً میره پایین ولی با حیاطِ خالی مواجه میشه :)
بدو بدو سمتِ کوچه میره و میبینه همهشون در حالِ فرارن و فریاد میزنن مهدیِ موعود آمد و قصّاب و شیخ را کُشت…
شیخ شرمندگی و بُغضِ ترکیده به سمت حضرت میره، حضرت میفرمایند که «ای شیخ! دیگر اینقدر با من عِتاب و خطاب نکن؛ این حلّه بود که میگفتی بیشتر از هزار نفر از مخلصینِ ما آنجاست! چه شد که از میان این منتخبین؛ کسی جز تو و این مرد قصّاب نماند؟»
و خطِ آخر؛
او میرود و من شرمنده از رفتارم زیر لب زمزمه میکنم؛ «مولای غریبِ من…»
https://www.youtube.com/watch?v=cBYA4yhM6pg
وقت کردید بعد کلاس مناظره حاج آقا کاشانی و آقای اردستانی درباره شهادت حضرت زهرا (س) رو ببینید
البته توی یوتیوبه و vpn میخواد
هدایت شده از مُتَرَصِّد نوشت
قلب آدمها مثل خونه است. برای بعضی یه بیقوله و برای بعضی سرسرا.
تو این خونه یه سری اتاقها هستن که مخصوص آدمهای ویژه است. این اتاقها تو بهترینها جاهای خونهی دلاند.
برای بعضی در اون اتاقها هنوز قفله و برای بعضی یه زمانی محل سور و سات و بزمهای شبانه بوده. شعف و شور از پنجرههاش به وجود میتابیده و از چشمهاش برق میزده. اما خب یه وقتی دری به تخته خرده، بادی زده و قاب عکس خاطرهای از طاقچهی دل افتاده . آدم اون اتاق رفته. اتاق نمور و تاریک شده. پر از تار عنکبوت.
صاحبِ دل به زندگی ادامه میده و انگار یادش میره یه کنجی از دلش یه اتاقه که میتونه مرکز شادی جان باشه. یادش میره اونجا بالا خونه است و جای اقربا.
یه وقتی یکی میاد و قفل دل رو میشکنه. گرد و غبار میگیره از اتاقی که خاک خورده بوده. ترمهی نو میندازه لب پنجرهی ذوق و سور و سات به پا میکنه.
دوباره همه جا روشن میشه. قشنگ میشه. لطافت به نگاه آدمی میشینه و کوچه پس کوچههای ذهن آذین بندان میشه به محبت.