درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفت
در من غزلی درد کشید و سرِ زا رفت!
سجاده گشودم که بخوانم غزلم را
سمتی که تویی عقربه قبله نما رفت!
در بین غزل نام تو را داد زدم ، داد
آنگونه که تا آن سر این کوچه صدا رفت!
بیرون زدم از خانه یکی پشت سرم گفت
این وقت شب این شاعر دیوانه کجا رفت !
من بودم و زاهد به دوراهی که رسیدیم
من سمت شما آمدم او سمت خدا رفت!
با شانه شبی راهی زلفت شدم اما ...
من گم شدم و شانه پی کشف طلا رفت!
در محفل شعر آمدم و رفتم و ... گفتند
ناخوانده چرا آمد و ناخوانده چرا رفت !
میخواست بکوشد به فراموشی ات این شعر
سوزاندمش آنگونه که دودش به هوا رفت ...!!!
محمد سلمانی
هزار دفعه خواندی زیر گوشم «که ای صوفی! شراب آنگه شود صاف, که در شیشه برآرد اربعینی...» گفتم باشد قبول و هزار بار «سیپاره به کف در چله شدم...» اما آخرش چه؟ من نه انگور بودم که با این چهلها شراب شوم و نه پیغمبر بودم که به بعثت برسم. من چهلهای مختلفی را در زندگی گذراندم و هربار گفتی صبر داشته باش، رشد انسان در چهل سالگی کامل میشود و جنین انسان چهل هفته طول میکشد تا در بطن کامل شود. رازی در این چهل است که رازِ رسیدن است؛ رازِ شدن است؛ تو هم میرسی... صبر داشته باش. پس چه شد؟ من اما چرا نرسیدم و نشدم؟ موسی هم که به طور آمد اول قرار بود سی شب بماند و بعد ده شب به آن اضافه شد و در چهل شب به اتمامش رساندند. بعد از آن برگشت پیش قومش. من اما چرا انگار هنوز در دل این کوه سرگردانم؟ من کی قرار است به آنِ خود برسم؟ چهلِ من کجاست؟ کدام چهل قرار است بالاخره من را برساند؟ پس کی میشنوم که بگویی «سیپاره منم! ترک چله کن!» من خیلی وقت است که میان کوهم. من خیلی وقت است در بطنم... در میانِ خُم... و در چله.
در این ایام که رنگ و بوی شما به روزهایمان لعاب بخشیده انگار جانی دوباره به ما داده اند. انگار در ظرف زندگی مان چند کیلو قرص آرام بخش ریخته باشند قلبمان آرام شده هرچند که دیدار شما آن را خالی از تپش نمیگذارد. به هرحال که ما جان میدهیم برای نفس کشیدن عطرتان. خود را گماشتیم تا روز و شب در فکر شما پرسه زنیم و غرق در احوالات خویش پایین آمدیم. گمان کنیم که حتی خواب هایمان نیز عطر و شمارا میزنند و رنگ و بوی شمارا دارند که هر صبح مستانه به دنبال پر می شدن قدح مان از شما هستیم. قلبمان به تنگ آمد از دوری که چه سخت است و دم نزدیم که ناگاه خم به ابروی شما نیاید لیکن دل ما نیز مچاله شده و گاه و بی گاه لب میگزیم تا دردمان رو به خورد خود بدهیم. "و وقت های رفتن، وقت های رفتن درها موجودات بسیار غم انگیزی اند" چون نمی توانند ما را در آغوش کشیده نگه دارند و من گاه فکر میکنم که دلم به اندازه تمام درهای غمگین جهان تنگ است و چه نعمت بزرگی که این دلتنگی عمیق که انگار سالهاست در وجودمان ریشه دوانده به هر دیدار از بین میرود و چند وقتیست که نفس راحت میکشیم و سر آرام به بالین میگذاریم "و من هر شب مستِ عطر جامانده ات در بین افکارم بى هوش مى شوم و دلم میخواهد یک بار به بیدارى آغوشت شوم" و پای رفتن نباشد که نباشد و کاش ماندگار شود و کاش به قعر وجودمان برود و در رگ هایمان ریشه بدواند که به خود توان بی پروایی بدهیم تا نوپا شود و ریشه های خشکیده اش از سر بگیرند و مدهوش شما شویم. و اگرچه این دل سخت مبتلا به امراض ناعلاج است جز شما علاجی بر این دل بیمار نیست.
"هیچوقت نفهمیدم آدم هارو باید چقدر دوست داشته باشم"
اوایل بی پروا بودم و تمام عشقم را حواله این و آن میکردم بعد از مدتی دست از پا کوتاه تر به خانه اول برمیگشتم و با غرور له شده به تکه های احساسات هدر رفته ام نگاه میکردم. تصمیم گرفتم تمام عشق تهکشیده ام را برای خود نگه دارم و هرچه هست را در سینه محبوس کنم تا اینکه متوجه شدم بدون ابراز احساس دریافت احساس هم ممکن نیست و انسان زنده به این تعاملات و چرندیات است و این حبس عواطف در انتها فقط منجر به منزوی شدن و در قعر توهمات فرو رفتن میشود. بعد از آن تصمیم گرفتم به هرکس همان اندازه که به من عشق میدهد متقابلا عشق بدهم، اولش آسان بود ولی بعد تبدیل به کابوس شد. انتظار برای دریافت احساس تا مجاز شدن به ابراز سخت بود و عجیب. ریشه هرچه احساس بود را میخشکاند و عشق را به چیزی شرطی و قائده مند تبدیل میکرد کاملا خارج از ماهیتش. انقدر پیچیده شد که تبدیل به یک سرکوب همیشگی در وجودم شد. انگار هیچ حسی واقعی نیست و صرفا تلاش برای ادامه تعاملات جمعیست نه چیزی که قلب را لمس میکند.
ذهنم دست کشیده از رویاهاش و سعی بر این داره که همین واقعیت پیچیده ای که وسطش قرار داریم رو هندل کنه. دست از اهمیت دادن های بیجا برداشتم و این خیلی سخت بود و مستلزم شکستن تمام تابوهای ذهنی و اعتمادم به آدما ولی درنهایت شد که دیگه خودم رو درگیر آدم ها نکنم، و بله شاید دیگه دنیا اونقدری که فکر میکردم رنگی رنگی نباشه ولی سبز و آبی مورد علاقهام رو هنوز در گوشه کناراش میتونم پیدا کنم.
از یه جایی دیگه بال پر ندادم به احساساتمو و چقدر آسمون آبی تر از قبله. شاید الان دیگه با لبخند کسی دلم قنج نمیره یا به انتظار بی سر و ته چیزی روزامو سر نمیکنم ولی با اخم کسی هم قلبم به هم نمیپیچه و شب هامو بدون دغدغه صبح میکنم.
سعیم بیشتر بر رد کردن این مرحله از زندگی و تصمیم های جدی تر زندگیه، از ادا های مضحک دست کشیدم ودارم سعی میکنم با چیزهایی که واقعا خوشحالم زندگی کنم.
و من چقدر از افرادی که هوام رو زیرزیرکی داشتن ممنونم که حتی لبخند هایی که میگرفتم هم باعث میشد دلگرم تر بشم. و این سیر اتفاقات به نظرم باید اتفاق میافتاد تا همه چیز سر جای خودش قرار بگیره، هنوز خیلی زندگی نامرتبه و همین دو سه روز پیش بود که فکر میکردم زمین و زمان داره روی سرم فرود میاد ولی درنهایت دیروز همه چیز آروم شد و من چقدر به این یکنواخت نبودن زندگی امیدوارم.
گاهی دلم میسوزه برای فرصت هایی که سوزوندم و همچنان میسوزونم ولی فاطمه زیادی فرجه میخواد و من دل به دلش ندم کی بده؟ بلاخره همیشه که نباید پیشرو در همه چیز و صد از صد بود من به هفتاد هشتاد هم راضیام.
خلاصه که همه چیز در نهایت سرجاش قرار میگیره(خوشبینانه) و من چقدر دلم میخواد تهش همونی بشه که باید.
اما در نهایت دلم میخواست به جای غرق بیکسی هام شدن غرق آغوش تو بشم ولی حیف که اینجا دنیاست و نه تو برای من آغوشت رو باز نگه میداری و نه من در آغوشت جامیگیرم.
با یه "تو آدم این بازیا نیستی فاطمه" صلح دادم به هرچی جنگ و قهره وسط مغزم.
من آدم دوستی های پیچیده نیستم، من آدم کامل بودن نیستم، من آدم اجتماعی بودن نیستم، من آدم با پشتکار بودن نیستم، من آدم درس خوندنای طولانی نیستم، من آدم تصمیم گرفتن های جدی نیستم، من آدم به دست گرفتن روابط نیستم، من آدم کارهای ریسکی نیستم، من آدم خودم رو تو دل بقیه جا کردن نیستم، من آدم صبح و شب بیرون رفتن و لای مردم لولیدن نیستم، من آدم خودم رو پرت کردن وسط مهلکه نیستم، من آدم ساکت موندن نیستم، من آدم بی غل و غش عشق دادن و توقع نداشتن نیستم، من آدم سوختن و ساختن نیستم، من آدم تحمل مچاله شدن دلم از دلتنگی های بی سر و ته نیستم، من آدم هیچکدوم از این کار ها نیستم.
پس بیخیال، بزار یه مدت مثل یه سیب زمینی خسته توی خودم آروم بگیرم و دیوار های دورم رو بلند تر بچینم و به جای حسرت بر سر نداشته ها و نساخته هام با همین واقعیت پوچم خوشحال بمونم.
هدایت شده از منِمن
امسال برای من از غم و هیجانات به آرامش نسبی رسیدن بود. انگار همه غم هام کهنه شده بود و دست و پا میزدم برای زنده کردن دوباره زندگی و حسش.
امسال برگشتم، به یهسری از باور های کهنهم، عادت هایی که ترک کرده بودم، آدم هایی که از دست داده بودم، آهنگایی که گوش نمیدادم، هدف هایی که خط زده بودم،به هرچیزی که ناگهانی از زندگیم ناپدید شده بود، من به همگی برگشتم. بعضی وقت ها ما برای تسکین و درک اشتباهات فقط لازمه مسیر رو برگردیم و اتفاقات رو مرور کنیم تا بتونیم تصمیم درستی بگیریم.
چهارصد و سه سالی بود که دست خودم رو گرفتم تا یه قدم جلوتر برم، به جای رنجیدن از آدم ها فقط فاصله بگیرم، به جای ترسیدن فقط انجامش بدم، به جای حل شدن وسط غمهام کنارشون بزنم، دست از ادا بردارم و خودم رو پیدا کنم، خودی که بین آمال ها و ذهنیات و انتظارات گمشده بود.
و بله، من هنوز گاهی از زندگی دلگیر میشم، گاهی پیش میاد که فقط دلم میخواد نباشم و هیچ بشم چون ذات زندگی سنگین و دشواره اما در انتها من میخوام زندگی کنم و زنده بمونم، من میخوام مسیرم رو به پایان برسونم، من میخوام کشف کنم و کشف بشم، من میخوام که برسم و تلافی همه بارهایی که نرسیدم رو دربیارم.
"جوری سریع گذشت که انگار امسال جزوی از قوه تخیلم بوده"