هدایت شده از در آن نیامده ایام
سیمرغ خلیج فارس؛ افسانهای به واقعیت پیوسته
(بخش ۱)
خیابان خواجه نظامالملک پایتخت، بوی خلیج فارس میداد. از خیلی سال پیش. شاید از زمان همسایه شدن آن خانواده سمنانی با آن خانواده تهرانی. خانههایشان روبهروی هم بود. پسرانشان هم اختلاف سنی چندانی نداشتند. البته آن دو پسر خاص. همانهایی که یکیشان از کودکی آرزو داشت خلبان هواپیمای مسافربری شود و آن دیگری رؤیای ناخدایی ناوهای جنگی را در سر میپروراند.
من نمیدانم چه میشود که آدمها از کودکی، از سن خیلی کم، از آن زمانی که خیلیهامان حتی دست راست و چپمان را از هم تشخیص نمیدهیم، یکباره تصمیم قاطعی برای زندگیشان میگیرند که مسیر روزها و ماهها و سالهای آیندهشان را حتی تا دم مرگ مشخص میکند! نه دچار سرگشتگی میشوند و نه ابهامی نسبت به سرنوشتشان پیدا میکنند. انگار مسافر زمانند و انگار آیندهشان را پیشاپیش در کف دستشان میخوانند!
محمدابراهیم آنقدر شیفته ریاضیات و نجوم بود که حتی گفتوگوهای روزمرهاش با خواهران و برادران کوچکترش را هم معماهای هوش و ریاضی شکل میداد. راز گردش زمین به دور خورشید و جادوی هفترنگ شدن آسمان در زیر باران را برایشان بازگو میکرد و بچهها را که با هیجان یادگیری دانستههای جدید تنها میگذاشت، تازه نوبت خودش بود که لابلای صفحات مجله یکان به دنبال معماهای پیچیده ریاضی بگردد و ساعتها با آنها سرگرم شود.
محمدابراهیم باهوش بود و هوش سرشارش، توقع اطرافیان را برای دیدن او در جایگاه استادی دانشگاه یا تبدیل شدن به یک دانشمند تراز، بالا برده بود؛ مخصوصاً روزی که خبر قبولیاش در برترین دانشگاه کشور رسید و حالا همه منتظر بودند تا کتوشلوارپوشیده و کیف سامسونت به دست، به سمت کلاس درس بدرقهاش کنند. اما او بوی خلیج فارس را از سالها قبل در مشامش حس میکرد. از همان شش سالگی که سمنان را به مقصد تهران ترک کردند و همسایه خانواده محسن شدند. محسن هم بوی خلیج فارس را میشنید. در همان خیابان خواجه نظامالملک، در دل پایتخت. چرایش را احتمالاً هر دوشان میدانستند.
محمدابراهیم وارد نیروی دریایی ارتش شد. دورههای مقدماتی را آنقدر با مهارت گذراند که او را به عنوان یکی از نمایندگان ناظر بر تولید ناوچههای سفارشی ایران در اروپا، راهی فرانسه کردند. همزمان دورههای تخصصی ملوانی و دریانوردی را میگذراند و روزبهروز در کارخانه کشتیسازی شربورگ به تماشای رشد و تکامل ناوچهای میایستاد که قرار بود سرنوشتشان در جنوبیترین نقطه ایران به هم گره بخورد.
سوار بر ناوچه پیکان، به ایران برگشت و در حالی که انقلاب اسلامی به پیروزی رسیده بود، مأموریت خودش را برای دفاع از مرزهای آبی کشور در خلیج فارس آغاز کرد. همرزمان و فرماندهانش از مهارت بالای دریانوردیاش میگویند؛ اینکه چطور پیکان غولپیکر را مثل دوچرخهای سبک در زیر دستش میراند و اینکه چگونه در جزرومدهای گاهبهگاه دریا مانورهای خطرناک و عجیبوغریب میداد. او آنقدر به پیکان وابسته بود که شبانهروزش را در عرشه و پل فرماندهی آن میگذارند و هر بار که برای مرخصی به خانه برمیگشت، از این که به هووی همسرش شهلا بیش از خود شهلا اهمیت میداد شرمنده میشد!
جنگ که شروع شد، بوی خلیج فارس تند و تیزتر از قبل در شامهاش پیچید. با سی و چند نفر از دوستان هممسیرش، همان سی و چند ملوان ناوچه پیکان، دفاع دریایی را در برابر ناوهای پرشمار دشمن آغاز کردند و هر بار با سری بلند از عملیاتها بیرون آمدند. اما عملیات مروارید فرق داشت. محور اصلیاش پیکان و خدمهاش بودند. قرار بود تکاوران ارتش را مخفیانه به دو سکوی نفتی مهم دشمن برسانند؛ همان سکوهای البکر و الأمیه که رژیم بعث از فروش نفتشان تغذیه میکرد و در هم شکستنشان میتوانست گلوگاه حیاتی رژیم را دستکم برای مدتی نهچندان کوتاه ببندد. خلبانهای نیروی هوایی برای پشتیبانی آماده شدند. از حسین خلعتبری گرفته تا عباس دوران، پشت سر محمدابراهیم همتی و بچههای ناوچه پیکان قرار گرفتند. چند ناوچه دیگر هم بهعنوان نیروی کمکی به راه افتادند. اما هر چه بود، مأموریت اصلی با پیکان بود.
lبولوتl
سیمرغ خلیج فارس؛ افسانهای به واقعیت پیوسته
(بخش ۲ و پایانی)
ناخدا همتی، تکاوران ارتش را با چندصد کیلوگرم مواد منفجره که هر لحظه خطر انفجارشان بر روی همان ناوچه میرفت، شبانه و مخفیانه به سکوهای نفتی دشمن رساند. نگهبانان و نیروهای نظامی بعثی حاضر در سکوها، در همان نیمهشب به اسارت درآمدند و به پیکان منتقل شدند. در روشنی صبح، پیکان به حرکت درآمد تا به ساحل ایران برگردد. بوی خلیج فارس، خیلی شبیه همان بوی آشنای کودکی در خیابان خواجه نظامالملک شده بود. محمدابراهیم، با تمام دقت و وسواس به سکان پیکان چسبیده بود و رادارها را میپایید. در بیسیم خبر رسید که سکوهای نفتی دشمن منفجر شدند و بهطور کامل از کار افتادند. اما ابراهیم، انفجار را جلوی دیدگانش دید؛ درست گوشه چشمش، همانجایی که یک ترکش عمیق پیشانیاش را شکافت...
ناو جنگی دشمن به پیکان حمله کرد بود. موشک اول انفجار مهیبی ساخت که خدمه ایرانی و اسرای عراقی را به دریا پرتاب کرد. موشک دوم کمر پیکان را شکست و در حالی که آخرین تصویر ثبتشده از ناخدا همتی در چشمان خدمهاش، تلاش بیدریغ او با صورت و بدن ترکشخورده برای حفظ و نجات پیکان بود، آرام آرام در دل دریا غرق شد و از نظرها پنهان گشت...
خبرنگاران، عکاسان و فیلمبرداران رسانههای مطرح ایران و جهان که از پیش برای تماشا و به تصویر کشیدن انفجار سکوهای نفتی عراق به سواحل نزدیک البکر و الأمیه آمده بودند، در کسری از ثانیه خبر موفقیت شگفتانگیز نیروی دریایی ایران را به جهان مخابره کردند. عملیات آنقدر غرورآفرین بود که پیام تاریخی امام خمینی (ره) از پس آن صادر شد و روز عملیات مروارید -مصادف با ۷ آذر- بهعنوان روز نیروی دریایی ارتش در تقویم ایران به ثبت رسید.
آن روز اما در آبهای نیلگون جنوب، حال و هوای دیگری به چشم میخورد... در شروع و پایان جنگ ایران و عراق، بوی خلیج فارس بیشتر از هر زمان در خیابان خواجه نظامالملک تهران پیچیده بود. آذرماه ۱۳۵۹ خورشیدی، تنها چند هفته از شروع جنگ تحمیلی میگذشت که ناخدا محمدابراهیم همتی در جنوبیترین نقطه آبهای ایران، با انهدام ناوچه پیکان P224 به همراه ملوانانش سوخت و تمام نشانههایش در اعماق خلیج فارس پنهان شد؛ و تیرماه ۱۳۶۷ خورشیدی، تنها چند هفته به آتشبس و پایان جنگ تحمیلی باقی مانده بود که خلبان محسن رضائیان (همسایه کودکیهای ابراهیم) در جنوبیترین نقطه آسمان ایران، با انهدام هواپیمای مسافربری IR655 به همراه مسافرانش سوخت و تمام نشانههایش در اعماق خلیج فارس پنهان شد...
***
بعد از انهدام و غرق شدن ناوچه پیکان، تعداد اندکی از خدمه و اسیران عراقی حاضر در آن توسط نیروهای امدادی ایران از آبهای خلیج فارس نجات پیدا کردند. اما محمدابراهیم به همراه حدود سی تن از ملوانانش و ناوچه پیکان، برای همیشه از روی صفحه رادارها محو شدند و دیگر هرگز خبری از آنها به دست نیامد.
من هنوز هم نمیدانم چه میشود که آدمها از کودکی، از سن خیلی کم، از آن زمانی که خیلیهامان حتی دست راست و چپمان را از هم تشخیص نمیدهیم، یکباره تصمیم قاطعی برای زندگیشان میگیرند که مسیر روزها و ماهها و سالهای آیندهشان را حتی تا دم مرگ مشخص میکند! انگار مسافر زمانند و انگار آیندهشان را پیشاپیش در کف دستشان میخوانند! وقتی محمدابراهیم در کودکیاش شاهد رفتوآمد اعضای ستاد نیروی دریایی ارتش و سربازان پادگان حشمتیه نیروی زمینی ارتش در محلهشان بود، با دیدن لباسهای سفید و یکدستشان به دنبال چه میگشت؟ آیا به دنبال قهرمان بینام و نشانی بود تا مریدیاش را برگزیند، یا واقعاً میدانست که روزی به همراه سی پرنده دیگر خواهد سوخت تا مرادش را سرانجام در درون خود بیابد؟
من شک ندارم که سیمرغ ناوچه پیکان، آنچه را هنوز از چشم ما زمینیان پنهان است، پیدا کردهاند: «تو خود را چو سیمرغ میبینی، ولی من جوهر سیمرغ هستم. اگر خودت را در من فانی کنی، در من باقی خواهی ماند؛ چنانچه سایه در نور خورشید ناپدید میگردد و جاودان میشود...»
lبولوتl
❞ در روز جمعهای، در حالی که پیامبر (صلی الله علیه و آله) برای ایراد خطبه نماز جمعه ایستاده بود، قافله تجارتی وارد مدینه شد. با کوبیدن طبل که برای اطلاعرسانی ورود کاروان متعارف بود، اکثریت مسلمانهای نمازگزار مدینه بدون کسب اجازه از پیامبر بلند شده، دواندوان به سوی کاروان تجارتی رفتند و پیامبر و نماز جمعه را ترک کردند. تنها تعدادی معدود، که اکثر روایات آنها را دوازده نفر دانسته است، باقی ماندند. برخی روایات بین ۷ تا ۴۰ نفر آنها را شمرده است. در مذمت و توبیخ آن اکثریت بیمعرفت و سبکمغز، این آیه نازل گردید: [...] «هنگامی که آنها تجارت یا سرگرمی و لهوی را ببینند، پراکنده میشوند و به سوی آن میروند و تو را ایستاده به حال خود رها میکنند. بگو آنچه نزد خدا است، بهتر از لهو و تجارت است. و خداوند بهترینِ روزیدهندگان است.¹» در روایات شیعه و اهل سنت وارد شده که اگر آن دوازده نفر باقی نمانده بودند، خداوند عذاب الهی را بر آن مردم نازل میفرمود.²
¹. آیه ۱۱ سوره جمعه
². بیعت غدیر چرا شکسته شد؟ - محسن حیدری - انتشارات حرم - صفحات ۱۱۳ و ۱۱۴
lبولوتl
آدمقراضهها بازیافت نمیشوند.
آهنقراضهها را میخرند؛ هر صبح جمعه، شهر به شهر و کوچه به کوچه. کیلویی هزار تومان، شاید هم کمتر. فولاد و چدن و حلبی و گالوانیزهشان را برمیدارند، نخالههایشان را دپو میکنند و بعد قطعههای قابل بازیافت را به کورهها میسپارند. هر شمش و میلگردی که از آنها تولید شود، دههها یا سدهها در نقش ستون فقرات یک ساختمان مقاوم عمر میکند و مفید واقع میشود.
آدمها اما بازیافتپذیر نیستند. از یک جایی به بعد، زهوارشان در میرود و رو به فرسودگی میگذارند. موهایشان میریزد و دندانهایشان دانهدانه میپوسد. نمره چشمشان ضعیف میشود و با همان چشمهای ضعیف هم چین و چروکهای تازه صورتشان را مییابند. پوکی استخوان میگیرند و زانوهایشان با هر بار بالا رفتن از پلهها قفل میکند. کمردردهای بادلیل و بیدلیل میگیرند و ناز معدهشان را دیگر هیچ غذای سالمی خریدار نیست. اگر به زعم قدیمیها خیلی خوشبخت باشند، کارشان به جایی میرسد که باید بچهای، نوهای، نتیجهای، کسی در دهانشان آب و غذا بگذارد، دست و صورتشان را به نیابت از آنها بشوید، لباسهایشان را دانه به دانه تنشان کند و بعد هم بر دوشی، تختی، صندلی چرخداری، چیزی به اینسو و آنسو ببردشان.
در کلام معصوم (سلام الله علیهم اجمعین) آمده، سه نعمت است که تا وقتی از دست نروند قدرشان دانسته نمیشود؛ امنیت، سلامت و جوانی. میگویم، از دست دادن امنیت را شاید برخی تا آخر عمرشان هم تجربه نکنند. دائم در آسایشی فراگیر باشند و ندانند وحشت مدام از ناامنی و ترس لحظهبهلحظه از حوادث ناگهانی و مرگآور یعنی چه. گوارایشان.
سلامتی را هم گاهی میتوان تا آخرین روزهای عمر نگه داشت. حتی اگر با حادثهای جوانمرگ نشوند، کافیست سالم زیسته باشند تا نهایتاً در چند روز پایانی عمرشان از کار افتادن اندامهای حیاتی بدن را تجربه کنند و در اثر کهولت سن بمیرند؛ بیآن که خاطرهای از بیماری و درد و رنج آن در ذهنشان ثبت شده باشد. خوشا به سعادتشان.
اما جوانی... پدیدهای عجیب است. غیرممکن است کسی به جوانی رسیده باشد و از دست دادنش را تجربه نکند. جوانی را از همان لحظه که به دست میآوری، از دست میدهی! درست از آن ثانیهای که میگویی «من اکنون به سن جوانی رسیدهام»، از دست دادن آن آغاز میشود: یک ثانیه، دو ثانیه، یک روز، دو روز، یک ماه، یک سال، یک دهه...
جوانها از آغاز مسیر جوانی، ذخیرهای شگرف از توانمندیها را به عاریت میگیرند و از این رو مفیدترین نیروهای جامعهاند؛ چه برای زندگی فردی خودشان و چه برای زندگی خانوادگی یا اجتماعی سرزمینشان. اما با هر ثانیه گذر زمان و با هر لحظه از دست دادن جوانی، بخشی از آن توانمندیها را نیز بازپس میدهند. تواناییهایی که جایگزین ندارند و اگر بهموقع خرج نشده باشند، تمام میشوند.
داشتم فکر میکردم ما دقیقاً از چه زمانی متوجه از دست دادن جوانیمان میشویم؟ اگر چین و چروکهای صورتمان با تزریق و پوسیدگی دندانهامان با روکش و سپیدی موهامان با رنگ و ضعف چشمانمان با جراحی پوشانده شود و آن شناسنامه دهانلق را هم در هفت صندوق پنهان کنیم که اعداد و ارقامش حقیقتی را فریاد نزند، آیا ممکن است توانسته باشیم خود را فریب دهیم که ما هنوز چیزی از جوانیمان را از دست ندادهایم؟
مدتی است که ذخیرهی خرجشده -یا شاید هم ازدسترفته- از جوانیام را با آنچه در ازایش به دست آوردهام مقایسه میکنم. نتیجه فاجعهبار است. گمان نمیکنم آفریدگارم انسانی را با چنین طول عمری به زمین فرستاده باشد تا درس بخواند و کار کند و خوش بگذراند و چند باری هم دست خانوادهاش یا غریبهها را در گرفتاریها گرفته باشد و بعد با توهم اشرف مخلوقات بودن به خانهاش -ملکوت- بازگردد.
ما داریم لحظه به لحظه ذخیره جوانیمان را از دست میدهیم. اندوختهای که هر ثانیهاش میتوانست و میتواند ثمرهای دلپسند و ارزشمند داشته باشد و اگر از دست برود، دیگر تکرار نمیشود. جوانی بر خلاف امنیت و سلامت، قابل ترمیم و بازگشتپذیر نیست و از دست دادنش رفتهرفته ما را به آدمقراضههایی تبدیل میکند که حتی خاصیت بازیافت هم ندارند.
آهنقراضهها را میخرند؛ با نیسان آبی، گاهی هم وانت مزدا. هر چند ارزان، اما در ازایشان پول میدهند. آنها را به کارگاههای بازیافت میفروشند و شاید روزی دوباره پول بدهند تا حاصل کار را برای یک استفاده مفید دیگر خریداری کنند. آدمقراضهها را اما میبرند؛ با آمبولانس، گاهی هم نعشکش. نهتنها در ازایشان پول نمیدهند، بلکه هزینهای هم برای جابهجاییشان دریافت میکنند. آنها را به بیمارستانهایی میسپارند که نهایت توانشان بازگرداندن و ترمیم اجزای فیزیکی بدنشان است؛ نه بازگرداندن جوانیشان.
شمارش معکوس زندگی را جدی بگیریم.
lبولوتl
هدایت شده از مُحَلِّل
۵. بیایید فرض کنیم ترور رخ داده است. در این صورت موساد قطعا از یک روش بسیار پیچیده استفاده کرده که تاکنون کشف نشده است. حال، شما چگونه می توانید به موساد کمک کنید؟ پاسخ ساده است، آنقدر دلایل و شواهد غیرعلمی و سیاسی و ضداطلاعات مطرح کنید تا دلیل و روش اصلی پنهان بماند. یک مثال دیگر؟ همین کتاب کذایی که اخیرا مطرح شده، کتابی خودانتشار، بدون ناشر و منبع معتبر، با نویسنده ای ناشناس و احتمالا فیک، پر از غلط املایی و ساختاری و البته ذکر چندین دلیل در کنار هم که همگی در گزارش ستاد کل رد شده است. در حالی که تجارب کتاب های یوسی ملمن، رونن برگمن، یوسی کوهن و ... نشان می دهد که ساختار روایت پردازی رسمی و البته پر اغراق موساد از خود فاصله قابل توجهی با این کتاب دارد. به عنوان جمع بندی، اینکه ما یک ام الفساد به نام ترور آیت الله رئیسی را وسط انداخته و همه شکست ها و غافلگیری های یک سال اخیر را به گردن آن بیندازیم، هیچ کمکی به بهبود اوضاع نخواهد کرد. شهادت دکتر رئیسی و امیرعبداللهیان قطعا بر روند حوادث داخلی و خارجی تاثیر سوء داشت اما باید هر چیز را به اندازه و مقدار خود و در جای خود بررسی کرد. من فرضیه ترور را همچنان رد نمی کنم و اگر چنین قصدی داشتم، آن برآورد اطلاعاتی را در ابتدا نمی آوردم اما سه نکته اساسی است، اولا لزوم ارائه شواهد علمی و فنی معتبر، ثانیاً پرهیز از دلایل سیاسی و ثالثاً عدم رد روایت رسمی نظام که اگر این آخری باب شود سنگ روی سنگ بند نخواهد شد.
@Muhallel
بولوت
۵. بیایید فرض کنیم ترور رخ داده است. در این صورت موساد قطعا از یک روش بسیار پیچیده استفاده کرده که ت
اگه حوصله خوندن یه متن نسبتاً بلند و البته مستدل درباره ماجرای سقوط بالگرد شهید رئیسی رو دارید توصیه میکنم رشتهمتن اخیر کانال محلل رو بخونید.
پستی که بازنشر کردم بخش پنجم و آخر این نوشتار بود. از بخش اول (اینجا) شروع کنید.
- و نحوستی که شانزده سال است دامنگیرمان شده...
من به وجود نحوست در درون آدمها اعتقادی نداشتم تا زمانی که روز ششم دیماه ۱۳۸۸ را پشت سر گذاشتیم. بعضیها پاقدم نحسی دارند. دست به هر کاری بزنند، وجود ناخجستهشان دومینووار بدیمنی و نکبت به بار میآورد. درست مثل رقاصههای سیاهدل عاشورای ۸۸ که عروسکهای خیمهشببازی چند وطنفروش بدذات دیگر بودند.
جوانترها شاید یادشان نباشد؛ ما تا پیش از ۶ دی ۸۸ خانوادههای گرم و همبسته و یکپارچهای داشتیم. ته بحثهای سیاسی درون خانوادهها ختم میشد به اصولگرایی و اصلاحطلبی کمجان و گذرایی که شاید صرفاً قوّه ابتکارمان را برای رسیدن به ایدههای نو در شناخت مسائل سیاسی و اجتماعی کشور تقویت میکرد.
دعوایی بر سر ماهیت ایران نبود، کسی فکر پیوستن به دشمنان همیشگی ایران و همراهی با آنان برای زدن میهن را نمیکرد، هیچکس برای خیانت به این سرزمین آب از لب و لوچهاش آویزان نمیشد، و بدتر از همه؛ در ذهن کسی هم نمیگنجید که روزی بخواهد اختلاف نظرهای سیاسی را مبنای گسستن از نزدیکترین خویشان خود قرار دهد!
از اثرات سیاسی، امنیتی و اقتصادی آن فتنه عجیب، بسیار نوشتهاند؛ اما دروغپراکنیهای تابستان و پاییز ۸۸ که ضربه آخرش را در ششم دیماه همان سال مصادف با عاشورای حسینی بر روح گرم و همبسته و یکپارچه مردم ایران وارد کرد، یک زخم باز و منحوس بر جای گذاشت و آن، شکستن اتحاد حاصل از انقلاب و دفاع مقدس بود.
محبت ریشهداری که از سدهها پیش بین مردم این سرزمین وجود داشت و در جریان قیامهای گسترده برای پیروزی انقلاب اسلامی و سپس دفاع مقدس هشت ساله منجر به یک اتحاد عمیق ملی شده بود، با فتنهانگیزیهای برنامهریزیشده سال ۸۸ در هم شکست و شاید نامرئیترین ترکشهایش به ساختار خانوادههای ایرانی برخورد کرد.
در طول تاریخ معاصر حوادث زیادی باعث اختلافات داخلی در کشور شده؛ اما فتنه ۸۸ نقطه شروع کینهورزیهایی بود که نه فقط مذاهب و قومیتها بلکه تا اندرونی خانههای ایرانیان را نشانه گرفت، بین پدر و فرزند و بین خواهر و برادر و حتی بین همسران شکاف انداخت و در سالهای بعد با آشوبهای دیگری تقویت و تعمیق شد.
اگرچه این فتنه را خیزش مردمی خودجوش و گسترده ۹ دی همان سال، مهار کرد؛ اما گمان میکنم ما برای شکستن این طلسم شانزده ساله و بازگشت به آن همدلی عمیق گذشته، نیازمند تلاش حقیقی و اقدام برنامهریزیشده هستیم. وگرنه باید بنشینیم تا اتفاقاتی از سنخ جنگ ۱۲ روزه کمی شکافهای ژرف و دردناک بینمان را پر کند!
ــــــــــــــــــــ
پ.ن.: نمیدانم؛ آیا واقعا بین مردمی که با وجود اختلاف آرای گستردهشان خود را جزئی از این سرزمین و تاریخش میدانند، کسی پیدا نمیشود که دلش برای آن همزیستی گرم و مهربانانه تنگ شده باشد و بخواهد قدمی برای دوباره بههمپیوستنمان بردارد، بی آن که عقیدهاش را به هممیهن خود تحمیل کند؟
اگر دوست داشتید، دیدگاههایتان را اینجا برایم بنویسید.
lبولوتl
شما را به شجاعت میشناسند. درست هم میشناسند. از همانروز که در حمایت از پسرعمو و پیامبرتان دست بیعت دراز کردید درحالیکه قریش تشنه به خون او بودند، نترسیتان هویدا شد. بیدلیل نبود که ایشان فرمود: علی وصی من، عموزادهام، برادرم، شجاعترین پشتیبانم، شجاعترین مهاجم به دشمن، شمشیرم، شیرم و شیر خداست.¹
بزرگانمان میگویند برای یافتن مسیر بهشت، باید شما را چراغ راهمان قرار دهیم. باید از شما الگو بگیریم و باید در دوراهیها مانند شما انتخاب کنیم. اما راستش را بخواهید نمیدانم در این شلوغبازار بتها و بتپرستیها، ما قبله را درست پیدا کردهایم یا ردیاب وجودمان ما را ۱۸۰ درجه خلاف جهت شما به پیش میبرد؟
به گواه تاریخ، شبی که در بستر پیامبر خوابیدید، عزم آن جماعت تاریکدل برای کشتن آن مرد خفته در بستر قطعی بود. شما نگفتید من وصی آخرین پیامبرم و حیف است به این زودیها از دنیا بروم، خوب است جانم را برای موقعیتهای خطیر و بزرگتری حفظ کنم و بگذارم صحابی مشتاق دیگری از فیض این فداکاری بهرهمند شود. ماندید و نترسیدید و جان دیگران را ارزشمندتر از خود دانستید و آنقدر وجود مبارکتان را کوچک شمردید تا خداوند آن را به عالیترین مرتبه در میان مخلوقاتش رساند. این روزها اما جوانانی را که منتظر فرصتهای باشکوهتر برای فداکاری نیستند و در همین کوچه و خیابانهای تنگ و تاریک به دفاع از مقدساتشان میپردازند به سخره میگیرند و میگویند خونشان را هدر داده و جانشان را نفله کردهاند!
به گواه تاریخ، وقتی خلافت الهیتان را که به ناحق از شما غصب شده بود با پشیمانی ظاهری مردم دوباره به دست آوردید، نگفتید برای جلب رضایت مردم و کسب حمایت اشراف، حرمتشکنی مقدسات را سهل بگیرم تا امنیت و آرامش جامعه برقرار بماند. ماندید و نترسیدید و بر حکم خدا پای فشردید تا جایی که بانگ ناخشنودی و شمشیر کینه مردم دنیاپرست به هوا بلند شد و شاید بیش از تعداد انگشتان دست، مرد خداترس در کنارتان باقی نماند. این روزها اما بر دهان مؤمنانی که از وارونه شدن حلال و حرام خداوند بیمناکند، مهر که نه، مشت سکوت میزنند تا جامعه آرام بماند!
ما مصلحتسنجی عاقلانه را هم از صبر جگرسوز شما در پشت آن درِ آتشگرفته آموختیم، اما شجاعتتان برایمان هنوز به افسانه میماند...
جای مردی چون شما در میان این امت سرگشته، خالی است! خداوند سالروز میلادتان را بر ما مبارک گرداند و به برکت این روز، دیدار آخرین حجت خود را هرچه سریعتر نصیبمان کند، انشاءالله.
ــــــــــــــــــــــــــ
¹. بحارالانوار، ج ۳۹، ص ۷۳
lبولوتl lدیدگاههاl
هدایت شده از حمیدرضاابراهیمی|گامینو
🔥شرط بندی عجیب روی دویدن اجساد سربریده!!
🔻دو سرباز، جوان لُر را از دو طرف نگاه داشتند و نفر سوم با شمشیر و با یک ضربه دقیق سر او را از تن جدا کرد.
🔻سرهنگ امیراحمدی فریاد زد «بدو ... بدو...»فورا سرباز دیگر طاوه یا ورقه آهنی را که روی آتش سرخ شده بود روی گردن جوان سربریده چسباند جسد جوان دو قدمی برداشت و به زمین افتاد...
🔻اما امیر احمدی راضی نبود و گفت تا جوان قد بلند را بیاورند، شاید بهتر بدود... همه جوانان آن عشیره را قربانی کردند و سرهنگ و همراهانش، با هلهله و تشویق شرطبندی میکردند که کدام جسد بیشتر خواهد...
🔻هر بار بعد از کشتار عشایردر #لرستان، همه اموال و دام های آنان را با کامیون غارت می کردند و می بردند.
🔻سرهنگ امیراحمدی که به قصاب لرستان مشهور شد، به پاس این خدمات به رضاخان پهلوی به عنوان اولین سپهبد ایران ارتقاء درجه یافت و هشت بار وزیر جنگ و دوبار وزیر کشور در دروره منحوس رضاخان و محمدرضا #پهلوی شد.
🔻این صحنه ها را ویلیام داگلاس، قاضی دیوان عالی آمریکا در سفرنامه خود به لرستان در کتاب «سرزمین شگفتانگیز و مردمی مهربان و دوستداشتنی» ذکر کرده است.
🔸پ.ن۱: برای اطلاعات بیشتر عبارت #قصاب_لرستان را در جستجو نمایید
🔸پ.ن۲: وقتی اندیشه و عاطفه یک جوان با روش های بسیار پیچیده به اسارت رسانه هایی در آید که با دلارهای آمریکایی صهیونی اداره می شوند، آنگاه اگر به جای نفرت ابدی از جلادان پهلوی بگوید رضا شاه روحت شاد تعجبی ندارد، باید همه در مورد خوانش تاریخ واقعی این ملت مظلوم و مقتدر جهادی عمل کنیم.
✍حمیدرضا ابراهیمی
✅ گامی نو: اورژانس تحلیل های فرهنگی، سیاسی👇
@Gaami_no