eitaa logo
Daily Wizards
27 دنبال‌کننده
72 عکس
5 ویدیو
1 فایل
تقدیمی ها و نوشته ها اینجا قرار میگیرن! روزنامه ی عصر، دیلی ویزاردز! انتشاراتِ @boookcafe ناشناس: https://daigo.ir/secret/51138475850 https://harfeto.timefriend.net/17502730259576
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از مِشکالیس
کال • آخرین مسافر • شاهد مقصد مشخص بود؛ همه به میدان شهر می‌رفتیم. اما همه چیز تغییر کرد. نمی‌دانم میان آن مسافران چه می‌گذشت، اما ... اما می‌توانستم بفهمم یه جای کار می‌لنگد. میشد فهمید که رازی میان همه‌ی آن‌ها وجود داشت. نگاه‌های میانشان نگاه‌های شیاطین بود. آقای بازپرس من فقط یک مسافر بودم که می‌خواستم به مقصدم برسم، من نمی‌دانم که قاتل کیست و چرا آن دونفر مردند، من نمی‌دانم که چرا یک دفعه سر از قبرستان درآوردیم. من فقط می‌دانم که نقشم در این ماجرا چیست. و لبخندی می‌زنم. تقدیم به: خانوم ایکس، بیو رو بخونید، نغمه‌های خاموش، ناشناس کوثری، زیرشیروانی ذهن من، کالیگو، skyfall، اتاق آسوکا
هدایت شده از مِشکالیس
کریس • تعمیرکار ماشین • همراه قاتل وقتی ماشین آن‌ها می‌رسد، فقط کمی هول می‌کنم. همه چیز برنامه ریزی شده، فقط کافی ‌است در گاراژ را ببندم تا او داخل بیاید، داخل بیاید و آن دو نفر را بکشد. وقتی به صورتشان نگاه می‌کنم یک نفرشان را می‌شناسم، او بود که ماشین را خراب کرد تا نقشه درست پیش برود و آن‌ها به گاراژ من بیایند. به هر حال هر قاتلی همکاران خودش را دارد. درست موقعی که به بهانه‌ای بیرون می‌روم تا آن‌ها را حبس کنم سایه‌اش را می‌بینم. به سمت قربانی‌هایش می‌رود. تقدیم به: eccedentesiast27، دارک و وایلد، Help، لِادورا، عینک گل‌گلی، StarrySkyy، شاید جالب، starlightcarced، کافه کتاب، Mo3
هدایت شده از مِشکالیس
جوآن • کارآگاه پرونده • قاتل پرونده‌ی سختی است؛ اما وقتی خودتان کلید حل آن باشید آسان‌تر از هر چیز دیگریست. می‌توانم قسم بخورم که مرگ حقشان بود. آن زن و شوهری که مردند فرزند من را ربودند و دیگر پسرم را ندیدم. باید زجر می‌کشیدند تا شاید کمی دلم خنک شود. بنابراین به آن پسر پول دادم تا ماشین را دستکاری کند و آن‌ها به گاراژ بروند. آن تعمیرکار هم با پول راضی میشد. همه را بیهوش کردم و کاری کردم یادشان نیاید چه کسی آن دو را کشت. جالب است که فقط من نقشه‌ی قتل نداشتم. وقتی چاقو را در قلب آن‌ها فرو کردم متوجه حقیقتی شدم؛ در آن تاکسی شوم روابط و دروغ‌های دیگری بود که هیچوقت فاش نشدند. تقدیم به: هانِل، mahva vay، سیارک ب‌۶۱۲، یام یام، lidreamer ،liu، تکلوم، سادیسمیک، Life، Enternal Dusk، هاگوارتزیون
هدایت شده از تقدیمی :)
شخصیت کتابخون رو راستش خیلی روش کار نکرده بودم، اسمش سونیا بود و از سرزمین اوراگلو اومده بود، اوراگلو یه سرزمینیه که مردمش جادوگرن، خانواده سونیا وقتی بچه بود تو حمله اهریمن مردن، سرپرستی سونیا رو یه جادوگر پیر به عهده گرفت و اون دو تا باهم تو جهان درون سفر کردن و با جادوشون شروع کردن به نوشت کتاب های مختلف، هر روز می‌گذشت و سونیا از سرپرستش جادوگری بیشتر یاد می گرفت، اونا داستانای مردم رو می‌شنیدند و مکتوب می کردند . سونیا حرفاشون و یاد داشت می کرد به پیرمرد تو نوشتن کمک می کرد.... پیر مرد از کهولت سن میمیره، اما سونیا کار اون رو ادامه میده و کتابدار بزرگی تو یکی از کتابخونه های بین‌المللی میشه
@boookcafe بچه هاااا ۶ نفر می‌رن اینجا بشن ۱۰۰ نفر؟
کانال بچمههه (کتابخون)
😭😭❤️❤️❤️❤️❤️❤️😭😭❤️❤️❤️
:) نزدیک به 4/4/4 ساعت 4:4 با آرزوی بهترین ها😊❤️
😭😭❤️ خیلی عجیب و در عین حال واقعی، آدرین ساعت ۴ و ۴ دقیقه و ۴ ثانیه مورخ ۴ِ ۴ِ ۱۴۰۴ پیامشو فرستاد:) دقیقِ دقیق، حتی با ثانیه ش🌕✨
هدایت شده از ایستگاه 34 🇮🇷
چطور ممکنهههه😂😂😭😭✨✨✨✨✨✨
هدایت شده از ایستگاه 34 🇮🇷
😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂
هدایت شده از ایستگاه 34 🇮🇷
کتابخون عالیه 😂😂😂