بابام همش بهم نقاشی هایی که کشیدم نشون می داد و دست سالم می گرفت و می گفت بکش ولی من همش پرتشون می کردم اون دستم قطع شده بود که همه کار می کرد می نوشتم نقاشی می کشیدم
..
: ) 💔
به بابام زنگ زدن و گفتن مورد پیدا شده بیاید من به بابام می گفتم بابا منو نبر خوب نمی شم نمی خوام بیشتر از این درد بکشم دردش خیلی زیاده بابام می گفت این جوری نگو خوب می شی امید داشته باش ولی من کلا انگیزه و امیدم از دست دادم
..
الان خوبی ؟
طفل مصوم چه درد هایی کشیدی بمیرم برا
دلت https://eitaa.com/dakedel/10770
..
💔.
https://eitaa.com/dakedel/10776 نه باید شمی درمانی ادامه بدم
..
ان شاالله عالی عالی میشی :)
https://eitaa.com/dakedel/10774 مامانم بود ولی چون من وابستگی شدیدی به بابام داشتم با بابام بیشتر حرف می زدم تا مامانم با مامانم حرف می زدم
..
:)))
خسته شده بودم هی از این رفت و آمد ها و درد هاش هی به بابام می گفتم نمی یام نمی خوام بابام به زور منو برده بود مامانم سرکار بود
..
: ) 💔