دال .
ذوالفقارمو گذاشتم ک فردا رفتنی بندازم گردنم ، مثل دفعه قبلی یادم نره . ( :
[ دفعه قبل ک رفتیم زنجان ، همونروزی بود ک جنگ شد ، در واقع شبش راه افتادیم ب سمت خانه و کاشانه ..
گفتیم چیزی شد پیش ِهم باشیم 🥲
واونقدررر هول هولکی شد ، ک من بُرسم رو هم یادم رفت حتی ، چ برسه ب گردنبند ِذوالفقار ( :
اما ایندفعه ، ذوقی ک برا رفتن ب هیئت حاجمهدی دارم ستووودنیه ((( : [میترسم از ذوقم یادم بره 😭😂 ]
دال .
بهمنِ 1404 . #مآهنگار *
واییییممصچچ (( :
بچها درست کردنن اینوو😭😂
من اصلاا شبیه خودِ واقعیم نیستممم