هدایت شده از یـمـنـا ❤️🩹 .
شهـادت ،
دختر یا پسر بودن را نمیشناسد !
شهـادت ،
عشق را می شناسد !
عشقی که در تمام وجودت بپیچد ،
و تو را به معشوقت یعنی خدا برساند : )
هدایت شده از سلاطین هشتادونود🗿 (رقیه)
به صدای مرد تنهایی نزدیک میشیم..
که تو تاریکی شب صدا میزنه زهراش رو:)❤️🩹
هدایت شده از خـواهــران بهشتـے🦋
در هیئت نشسته بودیم...
مادربزرگ بزگوار ریحانه سادات آنجا بود...
یکی از بچه ها سوالی پرسید ،که من هرگز نمیتوانستم حتی به آن فکر کنم ،فکر به آن میتوانست هر پا را از جای درآورد
آن دختر بلند شد و پرسید: حاج خانوم ،وضعیت پیکرها چجوری بود؟!
مادربزگ استوار و با قدرت جواب میداد
اما من و دوستام بی اختیار گریه میکردیم و دستهایمان میلرزید...
مادربزرگ گفتند: اگر بچهها قوی باشن میگم، اگر گریه نکنن میگم...
اشک هایم را پاک کردم ،اما لرزش دستان....
گفتم :ببخشید مادرجان،بفرمایین..!!
مادربزرگ گفتن: فاطمه سادات و سیدعلی علی و فهیمه جانم پیش هم در هال بودند احتمالا داشتند باهم بازی میکردند
ریحانه سادات هم در کنجی برای امتحان فردایش درس میخواند که همام موقع ها گوشی هم دستش بوده...
آقا مصطفی هم طبقه بالا بود
اما اسرائیل موشک را به قلب خانه زد
به هال زد ...
به همین خاطر از سید علی م چیزی نماند،از فاطمه سادات ،دست مطهرش پیدا شد،از فهیمه جانم ،پای مطهرش پیدا شد
اما ریحانه سادات از خانه به بیرون پرت شده بود
دلی پیکرش سالم بود...
این را که از مادربزرگ شنیدم، انگار پارچ آب یخی بر رویم ریختند، با خودم گفتم....ریحانه! ریحانه ی من؟؟
کاش هیچوقت نمیشنیدم
بعد از آن روز هر وقت به آن لحظه فکر میکنم نه تنها دستانم بلکه کل جانم میلرزد... و گریه هایم مانند مذاب روی صورتم میریزد...
از دلتنگی هایم بگویم نیز همین است، اما کاش فقط گریه بود کاش فقط لرزش دستانم بود... هرچه باشد از جای خالی شان بهتر است ، از تن هایی که حسرت یک بغل دیگرشان را دارند بهتر است
و از بغض هایی که گاهی شکسته نمیشوند بهتر است...
و چقدر دلم برای بوی ریحانه ام تنگ شده است ، اما ریحانه سادات تنها امیدم برای رسیدن به لبخند مولا است...
#A