هدایت شده از گمشده ها
شعر
از تو
فقط یک جای خالی نماند؛
راه رفتنم هم
بعد از تو
کج شد.
کتابخانهی قدیمی شهر، همیشه یک صندلی خالی داشت.
هیچکس روی آن نمینشست؛ نه چون شکسته بود، بلکه چون همه خیال میکردند صاحبش فقط کمی دیر کرده است.
سالها گذشت.
صندلی همانجا ماند، و آدمها کمکم فهمیدند بعضی انتظارها آنقدر طول میکشند که خودشان به بخشی از دکور زندگی تبدیل میشوند.
@daliyan