مکانِ خالـــــی
|~•°رادیو ⁹⁹ FM مکان خالـــــــــی ³.خداوند به جبرئیل گفت: سفره ای پهن کن و بر آن کلمه و عشق و هدای
یه داستان جالب دیگه یادم اومد بفرستم
مکانِ خالـــــی
یه داستان جالب دیگه یادم اومد بفرستم
موقع خوندنش مثل اینیکی خیلی دوستش داشتم-
بهاری که دیده نشد...
یک روز مردی که نابینا بود، بر روی پله های ساختمانی نشسته بود و کلاهی و تابلویی را در کنار خود گذاشته بود؛ روی تابلو نوشته بود:«من کور هستم،لطفا کمک کنید.»
یک روزنامه نگار خلاق از کنار او عبور کرد و نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در کلاه او بود،روزنامه نگار چند سکه به کلاه انداخت و بدون اجازه مرد،تابلو را برداشت، آن را برگرداند و نوشته ی جدیدی روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و محل را ترک کرد....
عصر آن روز،روزنامه نگار برگشت و دید که کلاه مرد روشندل پر از سکه و اسکناس شده است،مرد صدای قدم های او را شناخت و پرسید آیا او همان کسی است که نوشته روی تابلو را تغییر داده است یا نه؟
روزنامه نگار در پاسخ گفت که چیز خاصی نبوده و تنها نوشته او را به شکلی دیگر نگاشته است و لبخند زد،آن مرد نابینا هرگز ندانست که بر روی تابلو چه نوشته شده بود،اما نوشته این بود: « امروز بهار است ، ولی من نمیتوانم آن را ببینم…»
نمیدونم این داستانو از کجا خوندم ولی رندوم توی یکی از کتابای درسیم نوشته بودم-
فرشتگان
نیز نقاشی می دانند
بر بوم پیشانی شب زنده داران
خورشید خفته بر رقص موجها
کار آنهاست....
مکانِ خالـــــی
فرشتگان نیز نقاشی می دانند بر بوم پیشانی شب زنده داران خور
اینم پیدا کردم گفتم بفر-