eitaa logo
کتاب‌‌فروشی‌دالِرگات؛
5.7هزار دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
370 ویدیو
8 فایل
🪞 بـنـام‌ خدا 🪞 هر کتاب، یه دره به یه دنیای دیگه ݁˖^᪲᪲˖🦢💜 اینجا هر کتابی بخوای موجود داریم⭐ راه‌ ارتباطی من: @deli1418 📩 تبلیغات پر جذب: @papershelter_tab 💸 پناهگاهمون: ִ @papershelter 💆🏻‍♀📚 اینجا هر روز یه قصه جدید منتظرته!🦦🤍
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی برای اولین بار پیدین رو دیدم پنج سال پیش بود دقیقا وقتی یه شیرینی دزدیده بودم و مأمور سلطنتی دنبالم بود، توی دزدی خوب نبودم در واقع اصلا برای این کار ساخته نشده بودم موقع فرار کردنم موهای نقره ای پیدین به چشمم خورد👀💚
پیدین با گذاشتن پاش باعث زمین خوردن مامور شد و باهم دیگه فرار کردیم 🥺💕 اونجا شیرینی رو باهم تقسیم کردیم و یکم که تعریف کرد متوجه شدم اون یه دزد ماهره که قراره بشه بهترین دوستم و خانوادم 🫂🤍
روزها گذشت و منو پیدین مثل خواهرای هم شدیم تا اینکه پیدین جون مجری قانون رو نجات داد و رفت به آزمون پاکسازی ، همه‌چیز عوض شد :(( دوباره تنها شدم ولی یه دلم می‌گفت پیدین دوباره صحیح و سالم بر میگرده و دوباره زندگیمون مثل قبل میشه🥺🪴
اما حالا که پیدین نبود، من نمی‌دونستم قراره چه‌طوری شکمم رو سیر کنم. همیشه کار دزدی کردن و آوردن مواد غذایی روی دوش پیدین بود و من لباس می‌دوختم و می‌فروختم.👩🏻‍🦱👒
حالا؟ مجبور بودم خودم دست‌به‌کار بشم. آخرین‌باری که دزدی کرده بودم، مامور سلطنتی دنبالم افتاد. حالا هم نمی‌تونستم در برابر قار و قور شکمم مقاومت کنم.😨💘
پس یه شیرینی قندی دزدیدم و بی‌توجه به داد و فریادهای مرد فروشنده، پا به فرار گذاشتم. اما این‌بار هم شانس‌ باهام یار نبود، چون‌که یه مامور سلطنتی دنبالم افتاد. تقریباً امیدی نداشتم و همون‌طور که می‌دویدم، گازی به شیرینی می‌زدم. همون‌ لحظه بودم که دست‌های قدرتمندی من رو به سمتِ کوچه‌ی باریکی کشیدن😼🔥
دهنم رو باز کردم تا جیغ بکشم، اما اون دستش رو روی دهنم گذاشت و مانع از این شد. شخصی که من رو گرفته بود، آروم آروم عقب رفت و من دیدم که بدنش واردِ دیوار شد. اون یه شبح‌وار بود!⌛️🤎
بهم گفت که به کمکم نیاز داره و یکی از عزیزترین آدم‌های زندگیش وارد آزمون پاکسازی شده. و می‌خواد من براش یونیفرم مامورهای سلطنتی رو بدوزم تا بتونه وارد قصر بشه و برای آخرین‌بار اون آدم رو ببینه‌🥲🎀
اسمش ماک بود و بهم گفت که یه روزی منو با ناجی نقره‌ای دیده و از اون طریقه که می‌دونه من می‌تونم همچین لباسی رو براش بدوزم، هنوز توی فکر بودم که این چه سودی می‌تونه برام داشته باشه تا این‌که این پسره جذاب و دوست داشتنی بهم گفت بخاطر کمکی که بهش می‌کنم برام آب و غذا فراهم می‌کنه☕️🤎
حتی بهم گفت منو با خودش به قصر می‌بره تا پیدین رو ببینم و دلم تنگیم بر طرف شده خیلی خوشحال شدم و با خودم گفتم چه چیزی بهتر از این برای همین قبول کردم که کمکش کنم🥲❤️‍🔥
اما نمی‌دونستم که اون چه چیزهایی رو داره ازم پنهان می‌کنه. نمی‌دونستم گذشته‌‌اش چه‌قدر می‌تونه تاریک باشه، درست به اندازه‌ی آینده‌مون. به اندازه‌ی عشقی که قرار بود بی‌هوا وارد قلبم بشه....🌾💛