#سرگذشت_زیبا
#تاوان_سنگین
#پارت_نو_نه
سلام زیباهستم اصالتاشیرازی تویه خانواده ی۶نفره بزرگ شدم.
پدرمادرحلماهم امدن بیمارستان داداشم برای دکترتوضیح دادچه اتفاقی افتاده اونم پرونده محمدامین روتصادفی پرکردکه اگر اتفاقی براش افتادبتونیم شکایت کنیم کلی ازپسرم عکس آزمایش گرفتن گفتن بخاطرضربه ای که به سرش خورده بیهوش شده بایدصبرکنیم تابهوش بیادشرایطش روبررسی کنیم.مادرم به خانواده امین خبرداده بود.محمدامین روبخش مراقبتهای ویژه بستری کردن.توسالن انتظارنشسته بودم باگریه دعامیکردم که پدرومادرامین امدن.مادرامین تامن رودیدشروع کردسرزنش کردنم که چرامراقب بچه نبودی بااینکه حال خودم خوب نبودولی سکوت کردم گفتم بذارخودش روخالی کنه.۲۴ساعت ازاین ماجراگذشت محمدامین هنوزبیهوش بود.پدرامین ازکاظم اقاشکایت کرد.من نتونستم جلوش روبگیرم روزدوم بیمارستان بودم که حلما و شوهرش امدن تامن رودیدزدزیرگریه..گفت.زیبامابیشترازشمانگرانیم بابام داره دیونه میشه فکرنکن ماناراحت نیستیم نمیدونستم چی بایدبهش بگم هرچندمن واقعاازشکایت پدرامین خبرنداشتم ولی کاری هم ازدستم برنمیومد..
ادامه در پارت بعدی 👇
داستانهای_آموزنده
داستانهای_آموزنده
https://eitaa.com/danayi5