2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 چـرا دسـت زدن بـه زن اشـکال دارد
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💥💥بلدی حال همسرتو خوب کنی؟/دکتر فرهنگ
🎥#دکتر_فرهنگ
#همسرداری
#حال_خوب
#پیام_دادن
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
با خود بخوان:
"من از طوفان نمیهراسم!"
برای اینکه دارم می آموزم چگونه کشتی ام را هدایت کنم!
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
ملانصرالدین وقتی وارد طویله میشد
به خرش سلام میکرد ...
گفتن:
ملا این خره نمیفهمه که سلامش میکنی ...!!
میگه:
اون خره ولی من آدمم،
من آدم بودن خودم و ثابت میکنم،
بذار اون نفهمه ...!
حالا اگه به کسی احترام گذاشتی حالیش نبود،
شنا آدم بودن خودتون رو ثابت کردید؟
بذار اون نفهمه ....
@daneshanushe✍️
569K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آﺩﻣﺎﯼ ﺭﺍﺳﺘﮕﻮ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ
ﻭﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﻋﺎﺷﻖ میشن …
ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﺍﺣﺴﺎﺳﺸﻮﻥ ﺭﻭ
ﺑﺮﻭﺯ ﻣﯿﺪﻥ …
ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﻬﺖ میگن ﮐﻪ
ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻥ …
ﺧﯿﻠﯽ ﺩﯾﺮ ﺩﻝ ﻣﯽ ﮐﻨﻦ …
ﺧﯿﻠﯽ ﺩﯾﺮ ﺗﻨﻬﺎﺕ میزارن …
ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺯﺧﻤﯽ ﺑﺸﻦ ،..
ﺳﺎﮐﺖ میشن و ﭼﯿﺰﯼ نمیگن ،..
ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﻣﯿﺮﻥ ﻭ ..
ﺩﯾﮕﻪ هیچوقت ﺑﺮ نمیگردن !!
ذهن ما مانند يک تلويزيون با صدها شبکه است و اين ما هستيم که تصميم میگيريم روی کدام شبکه باشيم!
شبکه رنجش
شبکه بخشش
شبکه نفرت
شبکه مهربانی
شبکه شادمانی
شبکه برنامههای تکراری!
تصميم ما همان کنترل یا ریموت ماست، پس لحظاتت را با انتخاب بهترین شبکهها زیبا کن.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #گلبهار #ادامه_دارد . نمیدونم چجوری اون حیاط عمارت رو رد کردم و چقد گذشت، از
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#گلبهار
#ادامه_دارد
.
اولین ضربه شلاق که به تنم فرود اومد جیغ بلندی کشیدم😥......
ضربات بعدی بی رحمانه به سر و صورتم فرود میومد.....
بیرحمانه بدون هیچگونه مکثی پشت سرهم میزد و لحظه ای از زدن دست نمیکشید....
از شدت درد نمیدونم چقد گذشت که چشام سیاهی رفت و دیگه هیچی نفهمیدم.....
فقط لحظه اخر صدای دلربا به گوشم خورد که گفت مامان تورو به روح بهداد قسم....
بسه....
کشتیش.....
باید این دختر بمیره....
همون جور که خانواده عوضیش دل ما رو خون کردن باید دلشون خون بشه.......
مخصوصا مادرش....
و سیاهی مطلق.....
با احساس نوری که به صورتم خورد به زور کمی از چشمام رو باز کردم......
دوباره همه اتفاقات برام مرور شد و همش داشت یادم میومد که در انباری به شدت باز شد...
از لای چشمای نیمه بازم نگاه کردم....
مادر ارباب بود به همراه یه پیرزن...
اومدن داخل انباری و بهم نزدیک شدن و چند تا از خدمه ها هم پشت در منتظر موندن..
ازشون روبرگردوندم که یکدفعه مادر ارباب رو به روم نشست و با خشم صورتم رو به سمت خودش برگردوند و گفت:
شنیدم این همه مدت پسرم پا توی اتاقت نزاشته؟؟!!..
شنیدم بهش رو نشون نمیدادی؟؟
وقتی اون نبوده بیرون بودی، وقتی هم که اون از بیرون اومده تو چپیدی تو اتاقت!!...
تو چه فکری کردی با خودت؟؟!!...
هان؟!!
جواب منو بده، چرا لال مونی گرفتی دختره عوضی!!!
وظیفه تو برده ارباب بودن و تمک. ین اون هست و بس....
تو این مدت چه غلطی میکردی؟؟
مفت مفت میخوردی و میخوابیدی؟؟!!
هرچی میگفت هیچی متوجه نمیشدم و حرفاش برام گنگ و نامفهوم بود...
بلند شد و ازم فاصله گرفت، خدمتکارها رو صدا زد، اومدن داخل، بهشون دستور داد و گفت: نگهش دارین...
به پیرزن اشاره کرد....
پیرزن اومد جلو و وسط پاهام جا گرفت و دو تا از خدمه ها شلوارم رو......و پاهامو از هم باز کردن و محکم گرفتن....
مثل برق گرفته ها پریدم و تازه فهمیدم دارن باهام چیکار میکنن، با تموم دردی که داشتم فریاد زدم.....
دارید چیکار میکنید؟؟!!....
.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
هیچ شبی، پایان زندگی نیست
از ورای هر شب دوبارہ
خورشید طلوع می کند
و بشارت صبحی دیگر می دهد
این یعنی امید هرگز نمی میرد
#شبهاتون_پر_امید🌸