#متن_های_دلنشین
ﻣﻦ زن بوﺩﻧﻢ ﺭﺍ ﺩﻭﺳــــﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﻧﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﺸﻨﻮﺩ ﺑﺎﺷﻢ
ﺍﻣﺎ ﺩﻭﺳـــﺖﺩﺍﺭﻡ…
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ﺭﻧﮕﯽ ﺭﻧﮕﯽ ﺳﺮﺧﻮﺵﻣﯿﺸﻮﻡ
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﻣﻮﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪﺑﻠﻨﺪ
ﮐوﺗــﺂﻩ ﮐـــﻮﺗــﺂﻩ ﮐﻨﻢ
ﻭ ﭼﯿﺰ ﺷﮕﻔﺖ ﺁﻭﺭﯼ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻭﺑﻠﻨﺪ ﮐﺮﺩﻥﻫﺎ.… ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺍﺭﻏﻮﺍﻧﯽ ﻭﺁﺑﯽ ﻭﺯﺭﺩ
ﻭﺻﻮﺭﺗﯽ ﻭﻗﺮﻣﺰ ﺑﭙﻮﺷﻢ
ﻫﻤﯿﻦ ﻫﻤﺪﻡ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﻮﺩﻥ
ﻣﻮﺭﺩ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﭘﺪﺭ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﻢ ﻣﺎﺩﺭﯼ ﮐﻨﻢ
ﺁﺳﺎﻥ ﺍﺷــﮏ ﺑﺮﯾﺰﻡ
ﺁﺳﺎﻥ ﺑﺨﻨــــﺪﻡ
ﻫﻤﯿﻦ ﻧﯿﺮﻭﻣﻨﺪ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ
ﻫﻤﯿﻦ ﻧﺎﺯﮎ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺷﮑﯿﺒﺎﯾﯽ ﺭﺍ
ﺩﻭﺳﺖ دارم
❤️ @daneshanushe✍️
12.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸✨با مردی که بلد نیست محبت کند چه کنیم❤💍
🟤 دکتر سعید عزیزی
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
اگر کسی ازت پرسید:
چقدر بهم اعتماد داری؟
نگو به قدرت چشم هام!
بگو به اندازه که بهم اطمینان میدی،
بهت اعتماد دارم...
چرا؟
اینکه بدونه تا زمانی برای تو با ارزش
که به ارزشهات احترام بزاره!
این رو یادمون نره👌
@daneshanushe✍️
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔆 عواملی که باعث میشود کودکان به بازی معتاد شوند
- والدین باید با فرزندانشان بازی کنند/روانشناس پهلوان نشان
#روانشناس_پهلوان_نشان
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #گلبهار #ادامه_دارد . با فکر این که یکی از خدمه ها هست بهم گفت بیا تو..... ب
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#گلبهار
#ادامه_دارد
.
این همه شباهت بین این پسر و بهادر عجیب بود؟؟!!...
همین طور با تعجب نگاهم بین زنه و پسره میچرخید که با صدای یکی از خدمه ها به خودم اومدم....
تو اینجا چیکار میکنی؟
با اجازه کی در رو باز کردی؟
بروکنار ببینم...
با صدای فریادش نگهبان ها سر رسیدن و با ضربه ای که بهم زدن پخش زمین شدم و لحظه اخر نگاهم با نگاه پسره تلاقی شد......
پسره به سمتم قدم برداشت و خواست از زمین بلندم کنه که صدای مادر ارباب اومد....
اینجا چه خبره؟؟!!......
همه به سمت صدا برگشتن!!......
ولی مادر ارباب با دیدن اون زن به وضوح رنگش پرید و گفت:......
تو......
تو.........
اینجا چیکار میکنی؟؟......
بعده این همه سال برا چی اومدی؟؟...
این همه سال از وجودت باخبر بودم ولی کاری به کارت نداشتم تا زندگیم حفظ بشه.....
برو از عمارت من بیرون......
دیگه نمیخوام اینطرفا ببینمت، برو بیرون.....
زنه کمی جلو اومد و گفت: نیرخاتون باید باهم صحبت کنیم؟؟.....
من این همه سال صبر کردم ولی دیگه نمیتونم...
نمیدونم دیگه چند صباحی زنده ام ولی باید قبل رفتنم به ارباب همه چیز رو بگم......
دوست ندارم با این راز بمیرم، بهادر باید از همه چیز باخبر بشه!!.....
حال نیر خاتون اینقدری بهم ریخته بود که توجهی به اطرافش نداشت و از وجود من اونجا بیخبر بود....
با حالی زار به سمت عمارت راه افتاد و لحظه آخر گفت:.....
بهادر اینجا نیست و معلوم نیست کی برمیگرده؟!...
برو همون جایی که این همه سال بودی.....
نزار کاری که سالها قبل انجام ندادم الان عملی کنم....
خودت میدونی که شوخی ندارم....
مخصوصا الان که چیزی برای از دست دادن ندارم.....
برو....... گلناز برو.....
به نگهبان ها اشاره کرد و گفت بندازینشون بیرون....
زنه خیلی خونسرد گفت: میرم ولی مطمئن باش هر چه زودتر دوباره برمیگردم.....
اینجا چه خبر بود، یعنی این زن کیه؟؟... هیچکدوم اینها اونقدری برام مهم نبود، ولی شباهت بیش از اندازه این پسر و بهادر خیلی منو به فکر انداخته بود!!.....
آقایان بخوانند
👈مردها مراقب چند اقدام ناپسند بعد از ازدواج باشند
‼️بیتوجهی به ظاهر
👈همونطور که در اوایل آشنایی به خودتون میرسیدید، الان هم به ظاهرتون رسیدگی کنید تا همسرتون احساس خوبی کنه.
👌فراموش کردن مناسبتها
❌رعایت نکردن ادب
👈‼️کاری نکنید که همسرتون تصور کنه برای شما فرقی با یکی از دوستان مذکرتون نداره.
‼️بیتوجهی به ظاهر و احساسات همسرتون
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #گلبهار #ادامه_دارد . این همه شباهت بین این پسر و بهادر عجیب بود؟؟!!... همی
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#گلبهار
#ادامه_دارد
.
شباهت بیش اندازه این پسره و بهادر خیلی منو به فکر انداخته بود!!...
یعنی چه نسبتی باهم داشتن؟؟!!
بشدت کنجکاو بودم که از این راز سردربیارم...
روزها پشت سر هم سپری میشد و خبری از بهادر نبود، تنگاری آب شده رفته بود تو زمین، رغبتی به اومدن و دیدنش نداشتم ولی ته دلم دوست داشتم بدونم الان کجاست و چیکار میکنه....
بهم خیلی نامردی کرده بود ولی من ذاتا دختر مهربون و دلرحمی بودم و زود میبخشیدم....
چند باری گلناز به عمارت اومده بود ولی به دستور نیرخاتون نگهبان ها مانع ورودش شده بودن و زن بینوا هم بعد از ساعتها ایستادن پشت در و ناامید شدن رفته بود.....
تقریبا یک ماهی بود که به بردگی برا این عمارت و زندگی تو انباری سرد و تاریک عادت کرده بودم که نقشه مادر ارباب(نیرخاتون) رونمایی شد، دختر خان روستای بالاتر به عمارت پاگذاشت.....
دختری بشدت خودخواه و مغرور که حتی سایه خودش رو هم قبول نداشت و ازش فراری بود، سردی و شرارت از چشمهاش میبارید، به نظرم از نظر اخلاق و وجنات خیلی شبیه نیرخاتون بود.....
تو آشپزخونه مشغول کمک به پخت غذا بودم و بی اهمیت به اطرافم کار خودم رو میکردم که پچ پچ خدمتکار ها به گوشم رسید......
یکیشون گفت: این دختره ده بالا نشون شده بهادر خان هست....
چقدر زیبا و خانومه، عروس عمارت باید همچین دختر با اصالتی باشه نه اون دختره ده پایین...
واقعا هم با بهادر خان برازنده همدیگه هستن و به هم میان.....
یکیشون میگفت و اون یکی خدمه ها هم تایید میکردن...
ادامه داد: اگه این اتفاق شوم نمیوفتاد و این دختره خونبس ه.رزه پاشو اینجا نمیزاشت الان تو عمارت هفت شبانه روز بساط عروسی برپا بود....
همشون نچ نچی سردادن و شروع به لعن و نفرین من کردن...
دیگه نمیتونستم بیشتر از این خوددار باشم...
از شدت عصبانیت دستام میلرزید و کنترلی رو خودم نداشتم، عصبی به سمت خدمه غریدم و خواستم چیزی بگم که با دیدن اون دختره تو آشپزخونه ساکت شدم...
دهنم لال شد و نتونستم حرفی بزنم....
.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
شاه باشی یا گدا ؛ از دست ساقی فلک
باید این ته جُرعۂ جام اجل نوشید و رفت
گر کنیز پادشاهی یا زن بقال کوی
در تغار صبر باید کشک خود سابید و رفت
سنگ باشی یا گهر ؛ از تختۂ تابوتها
در سیه چال لَحِد خواهی بِسَر غلتید و رفت
حلقۂ طاعت بگوش آویز و در آتش نرو!
اهرمن بود آنکه فرمان خدا نشنید و رفت
زین جهان تا آن جهان ظلمات پُر پیچ و خمیست
باید از اختر شناسان راه خود پرسید و رفت
شهریار از ذوق رفتن در وداع آخری
دوستان با وعده گاه بوستان بوسید و رفت
#شهریار
✨✨✨