6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💫عروسها حساسیت را از مادرشوهرشان کم کنند
- حس دلسوزی فقط برای مادر شما نیست، نباید برای مادر شوهر گارد بگیرید/دکتر عزیزی
🎥#دکتر_عزیزی
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #گلبهار #ادامه_دارد . نیرخاتون و اون دختره(مریم) با دیدن من شوکه شده و ازجاش
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#گلبهار
#ادامه_دارد
.
(بهادر)
دست گلبهار رو گرفتم و وارد عمارت شدیم، مادرم و مریم درحال گپ و گفت بودن، وارد نشیمن شدیم، شوکه شده به پامون بلندشدن، هرچی تو دلم بود رو گفتم و نفس بلندی کشیدم....
لحظه آخری که میخواستیم بیایم بیرون چشمم به مادرم افتاد که هر آن ممکن بود منفجر بشه.....
دیگه از کارهاش خسته شده بودم و بی اهمیت، پوزخندی زدم و رفتم....
همین که خارج شدم پشت در دلربا گوش وایستاده بود، نگاه خشمگینی بهش کردم که فهمید کارش اشتباهه...
دست گلبهار هنوز تو دستم بود و باهم بالا رفتیم، از بالای پله ها به دلربا گفتم به افروز بگو بیاد.....
باید حساب اون رو هم برسم، دختره بی مسئولیت؟!.....
من گلبهار رو به اون سپرده بودم ولی معلوم نیست کجاست....
صدای دلربا بود که گفت: خان داداش بعد رفتن تو، مامان، افروز و مادر و پدرش رو از عمارت بیرون کرد...!!
چی گفتی تو؟؟؟
با اجازه کی؟؟؟؟ برای چی؟؟؟
خدای من اینجا چه خبر بود، دلیل کارهای مادرم رو اصلا نمیفهمیدم....
با گلبهار وارد اتاقم شدم، دلم براش کباب بود، اینقدر دلش ازم چرکین بود که آروم دستشو از دستم بیرون کشید و به دیوار تکیه داد، سرش پایین بود و دست و پاش از ترس به لرزه افتاده بود....
نزدیکش شدم جلوش زانو زدم دستاشو بوسیدم و گفتم فرصت دوباره بهم بده به روح پدرم و بهداد همه رو جبران میکنم.....
بدون حرف دیگه ای از اتاق خارج شدم...
رفتم پایین و به یکی از خدمه ها سپردم سراغ گلبهار بره، کمکش کنه تا حمام بره و استراحت کنه، انگشت اشارمو بالا بردم و به خدمه گفتم از گلبهار میپرسم بدونم ذره ای ناراحت و اذیتش کردی بدجوری حسابتو میرسم...
خودم هم جایی به غیر از اتاق پدرم نداشتم که تو اینجور موقعیت ها بهش پناه ببرم....
بشدت اینجا احساس آرامش داشتم...
اینقدر خسته بودم که نفهمیدم چطور خوابم برد، صبح که بیدار شدم هنور اتاق پدرم بودم و اونجا به خواب رفته بودم، به سمت سالن رفتم، مریم رفته بود و مادرم سر میز صبحانه، خیلی باهام سرسنگین بود و حتی جواب سلامم رو هم نداد...
یکدفعه به طرفم برگشت و با تحکم بهم گفت: اردشیر خان بخاطر رفتاری که با مریم داشتی کوتاه نمیاد و مطئمن باش به وقتش به حساب این کارت میرسه.
برای خود زندگی کنید...
برای خود بمیرید...!
دیگران دیگرانند...
هرچقدر هم نزدیک و عزیز باشند!
روزی نشان می دهند که؛
"دیگرانند"...
🖌#دکتر_انوشه
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
🟢هفت قانون منطقی:
۱. با گذشته خود کنار بیائید تا حال شما را خراب نکند.
۲. آنچه دیگران در مورد شما فکر میکنند به شما ارتباطی ندارد.
۳. گذشت زمان تقریبا داروی هر دردی است؛ به زمان کمی فرصت دهید.
۴. کسی دلیل و مسئول خوشبختی شما نیست؛ خودتان مسئولید.
۵. زندگی خود را با دیگران مقایسه نکنید؛ ما هیچ خبر نداریم که زندگی آنها برای چه و چگونه است.
۶. زیاد فکر نکنید؛ اشکالی ندارد که جواب بعضی چیزها را ندانیم.
۷. لبخند بزنید؛ شما مسئول حل تمام مشکلات دنیا نیستید
#زناشویی
حد و حدود رفت و آمد با خانواده شوهر
خانم هایی که الان در دوران شیرین عقد و نامردی و بخور و بخواب بسر میبرید
خیلی دوران شیرینیه،مخصوصا اگر با همسرتون مشکلی هم نداشته باشید
👈🏻 روی صحبتم با اون خانمیه که میگفت من اصلا از وقتی عقد کردم خونه خودمون نبودم
خیلی فک کنم بهت داره خوش میگذره که دائم خونه شوهرتی
همیشه هم دنیا به کامت با این رفتارت نمیمونه،این رفت و آمد های خیلی زیاد و خارج از عرف ضرر داره جانم پاشو خودتو جمع کن ،برای خودت ارزش قائل شو
به اندازه برو،به اندازه هم بیا
👈🏻 یه چیزی که از حدش خارج بشه مطمئن باش طبعات خاص خودشو داره
و در آینده زندگی مشترکت زمینه دخالت خانواده شوهرت رو فراهم میکنی با این کارت
اندازه و حد رفتار خودت رو تو دستت بگیر
👈🏻 البته خیلی از زوج های جوان هم که تازه عروسی کردن هم به این شکل رفتار میکنن و خودشون نا اگاهن
نمیدونن چی انتظارشون رو میکشه
🍃رفت و آمد و دید و بازدید اندازه داره
سعی کنید تعادل رو تو زندگیتون حفظ کنید
رابطه زناشویی👩❤️👨
•┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خندیدن و شاد بودن انقدر اهمیت داره
@daneshanushe✍️
#خانوما
🏷دلیلی ندارد وقتی
عصبانی هستید
همان لحظه پاسخ را بدهید❌
ياوقتی
تمام ذهنتان درگیر چند گمان می شود
اولین فکری راکه به ذهنتان خطور می کند را بیان کنید !!
🏷دلیلی ندارد هنگام گفت وگو؛ برخلاف میل باطنی صدایتان را بالا ببرید،یا احساستان در همان لحظه را عنوان کنید !!
صبر کنید
سکوت کنید
تا ارام شوید ...
تا با ذهن متمرکز
خوب فکر کنید ؛
سپس
عمل کنید،
بیان کنید .
🏷"حواستان به 'طوفان' های درونتان باشد،،
شما را با خود نبرَد !!"
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #گلبهار #ادامه_دارد . (بهادر) دست گلبهار رو گرفتم و وارد عمارت شدیم، مادرم
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#گلبهار
#ادامه_دارد
.
گفتم: مادر این عمارت یه عروس داره اونم گلبهاره و تمام...
کسی هم که گلبهار رو به رسمیت به عنوان همسر من قبول نکنه بهتره از اینجا بره.....
مادرم با عصبانیت جواب داد: خوبه، خوبه......
این دختره خوب چیزخورت کرده.....
مهره مار داره انگار....
خجالت نمیکشی هی همسرم، همسرم میکنی؟؟!!
ببین مادر من، یک بار میگم برای همیشه میگم، اگه به من احترام میزاری باید به گلبهارم احترام بزاری همین و بس!!....
در ضمن افروز و خانوادش رو چرا از عمارت بیرون کردی؟ بعد این همه سال؟؟
واقعا انصاف نداری، این خانواده خیلی برامون زحمت کشیدن.....
دخترش غلط اضافی کرده بود، پس حقشون بود از اینجا برن.....
بدون خوردن صبحانه از اتاق اومدم بیرون...
خسته از جر و بحث با مادرم به سمت خاک پدرم رفتم و از اونجا هم به سمت قبر بهداد....
غروب خسته و کلافه به سمت عمارت راه افتادم....
بدون اینکه به گلبهار سربزنم و ازش خبری بگیرم به سمت اتاقم رفتم...
تو اتاقم مشغول بودم که در زده شده و دلربا اومد تو....
داداش باید باهات صحبت کنم، سیگارم رو خاموش کردم و گفتم الان حوصله ندارم بمونه بعدا....
راستش داداش در مورد گلبهاره.....
با شنیدن اسم گلبهار ناخوداگاه بلند شدم و...
با شنیدن اسم گلبهار ناخودآگاه بلند شدم و به سمت دلربا قدم برداشتم، دلربا چی شده؟!....
زود باش بهم بگو....
دلربا با چشمهای خیس اشک گفت: داداش بخدا گلبهار بیگناهه، اون روزی که از عمارت بیرون رفت با افروز برا دیدن مامانش میرفت، ولی تو عمارت شما مامان یکی رو اجیر کرده بود که چشم و گوشش اونجا باشه و هر اتفاقی که میوفته بهش خبربده و لحظه ای چشم از گلبهار برنداره، شبی که گلبهار با افروز قرار میزاره تا بره و مادرش رو ببینه، اون خدمتکار هم میشنوه و به گوش مامان میرسونه...
اتفاقاتی که تا الان افتاده هیچکدوم به گلبهار ربطی نداره، اون پاکتر از گل هست...
مامان از اول خودش میدونست گلبهار بیگناهه ولی نمیدونم چرا به اذیتهاش ادامه داد و گلبهار رو تا آستانه مرگ هم برد....
حتی من همون روز هم خواستم بهت بگم ولی تو گوش نکردی و مامان مچم رو گرفت و منو ازت دور کرد، الانم اگه بدونه اینجام پوستم کنده ست...
مامان حتی افروز و خانوادش رو به همین خاطر از عمارت بیرون انداخت تا شاهدی بر بیگناهی گلبهار نباشه.....
دلربا این حرفها رو میزد و من از درون داغون میشدم، یه لحظه به مرز سکته رسیدم و قلبم رو هم گرفتم،که دلربا ترسید و برام لیوان آبی آورد...
✍💎
آدمها وقتی ناامید می شوند؛
به خیلی کمتر از آنچه لیاقتش را دارند
راضی می شوند
و این دلیلی ست
برای وجود آدمهای نالایق
در زندگیمان ...
#پروفسور_سمیعی
🖌#کانال_دڪتر_انوشه
@daneshanushe✍️