سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #گلبهار #ادامه_دارد . (بهادر) دست گلبهار رو گرفتم و وارد عمارت شدیم، مادرم
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#گلبهار
#ادامه_دارد
.
گفتم: مادر این عمارت یه عروس داره اونم گلبهاره و تمام...
کسی هم که گلبهار رو به رسمیت به عنوان همسر من قبول نکنه بهتره از اینجا بره.....
مادرم با عصبانیت جواب داد: خوبه، خوبه......
این دختره خوب چیزخورت کرده.....
مهره مار داره انگار....
خجالت نمیکشی هی همسرم، همسرم میکنی؟؟!!
ببین مادر من، یک بار میگم برای همیشه میگم، اگه به من احترام میزاری باید به گلبهارم احترام بزاری همین و بس!!....
در ضمن افروز و خانوادش رو چرا از عمارت بیرون کردی؟ بعد این همه سال؟؟
واقعا انصاف نداری، این خانواده خیلی برامون زحمت کشیدن.....
دخترش غلط اضافی کرده بود، پس حقشون بود از اینجا برن.....
بدون خوردن صبحانه از اتاق اومدم بیرون...
خسته از جر و بحث با مادرم به سمت خاک پدرم رفتم و از اونجا هم به سمت قبر بهداد....
غروب خسته و کلافه به سمت عمارت راه افتادم....
بدون اینکه به گلبهار سربزنم و ازش خبری بگیرم به سمت اتاقم رفتم...
تو اتاقم مشغول بودم که در زده شده و دلربا اومد تو....
داداش باید باهات صحبت کنم، سیگارم رو خاموش کردم و گفتم الان حوصله ندارم بمونه بعدا....
راستش داداش در مورد گلبهاره.....
با شنیدن اسم گلبهار ناخوداگاه بلند شدم و...
با شنیدن اسم گلبهار ناخودآگاه بلند شدم و به سمت دلربا قدم برداشتم، دلربا چی شده؟!....
زود باش بهم بگو....
دلربا با چشمهای خیس اشک گفت: داداش بخدا گلبهار بیگناهه، اون روزی که از عمارت بیرون رفت با افروز برا دیدن مامانش میرفت، ولی تو عمارت شما مامان یکی رو اجیر کرده بود که چشم و گوشش اونجا باشه و هر اتفاقی که میوفته بهش خبربده و لحظه ای چشم از گلبهار برنداره، شبی که گلبهار با افروز قرار میزاره تا بره و مادرش رو ببینه، اون خدمتکار هم میشنوه و به گوش مامان میرسونه...
اتفاقاتی که تا الان افتاده هیچکدوم به گلبهار ربطی نداره، اون پاکتر از گل هست...
مامان از اول خودش میدونست گلبهار بیگناهه ولی نمیدونم چرا به اذیتهاش ادامه داد و گلبهار رو تا آستانه مرگ هم برد....
حتی من همون روز هم خواستم بهت بگم ولی تو گوش نکردی و مامان مچم رو گرفت و منو ازت دور کرد، الانم اگه بدونه اینجام پوستم کنده ست...
مامان حتی افروز و خانوادش رو به همین خاطر از عمارت بیرون انداخت تا شاهدی بر بیگناهی گلبهار نباشه.....
دلربا این حرفها رو میزد و من از درون داغون میشدم، یه لحظه به مرز سکته رسیدم و قلبم رو هم گرفتم،که دلربا ترسید و برام لیوان آبی آورد...
✍💎
آدمها وقتی ناامید می شوند؛
به خیلی کمتر از آنچه لیاقتش را دارند
راضی می شوند
و این دلیلی ست
برای وجود آدمهای نالایق
در زندگیمان ...
#پروفسور_سمیعی
🖌#کانال_دڪتر_انوشه
@daneshanushe✍️
18.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️♨️خوشبختیتان را به کس دیگری واگذار نکنید!/دکتر اسلامی
🎥#دکتر_اسلامی
@daneshanushe✍️
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️آرایش و دلبری زن برای مرد
🟣تو ذهن مرد بعضی زیبایی ها ، زیبایی های ظاهری نیست...🙃
☘مردها عاشق زیبایی های درون شما هستن.
#دکتر_عزیزی
#همسرداری
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴نیش و کنایه باعث دوری اعضای خانواده از یکدیگر میشود.
🌷افراد به سمتی گرایش پیدا می کنند که محبت میبینند.😉/دکتر عزیزی
🎥#دکتر_عزیزی
#نیش_کنایه
@actorsgallery💖
✍🏻 هر مردي که شما را دوست دارد براي زندگي كردن مناسب نيست
➖بزرگترین اشتباهی که یک دختر مرتکب میشود این است که بگوید، چون یک مردی من را خیلی خیلی دوست دارد پس او مردِ مناسبِ من است و به دردِ من میخورد و به خاطرِ علاقه اش به من چنین یا چنان خواهد کرد.
•● ابدا این موارد ارتباطی با هم ندارند و قرار است که شما هم او را دوست داشته باشید، نه اینکه چون او شما را دوست دارد به او علاقمند شوید.
❤️
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #گلبهار #ادامه_دارد . گفتم: مادر این عمارت یه عروس داره اونم گلبهاره و تمام.
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#گلبهار
#ادامه_دارد
.
خدای من.....
من چه غلطی کردم!!....
دلربا اگه این حرفها راست باشه، من چیکار باید بکنم؟؟!!....
یعنی منه احمق، این دختر بیگناه رو به زور تصاحب کردم؟؟!!.....
وای بر من، وای بر من.....
دلربا بعداز گفتن حرفهاش و دلداری دادن به من که میتونم اوضاع رو درست کنم و دل گلبهار رو دوباره بدست میارم، خداحافظی کرد و رفت....
موقع رفتن بهش سپردم که به کسی چیزی نگه و اونم بهم اطمینان داد که همه این حرفها بین خودمون میمونه...
میدونستم اگه برم سراغ مادرم همه چی رو انکار میکنه، پس باید یه فکر درست و درمونی میکردم...
از خودم متنفر بودم، ندیده و نشنیده خام حرفهای مادرم شده بودم و به گلبهار که آرزوی داشتنش برام مثل یه رویای دست نیافتنی شده بود انگ بی عفتی زده بودم و ناجوانمردانه بهش تعرض کرده بودم....
الان که مال من شده و خدا بهم رسوندتش با کارهام دارم از بین میبرمش و نابودش میکنم..
اینقدر فکر کرده بودم که به مرز جنون رسیدم، شب تا صبح پشت بند هم سیگار بود که بین دستام جا خوش کرده بود، اجازه نفس کشیدن به خودم نمیدادم و به محض خاموش کردن، یکی دیگه بغل لبم جا میگرفت......
خلاصه اون شب رو روز کردم، آفتاب طلوع کرده بود که خوابم برد، نمیدونم چقدر خوابیده بودم که هراسون از خواب پریدم، ساعت7بود،
بدون خوردن صبحانه با عجله لباسی پوشیدم و به طرف خونه فیروزه راه افتادم تا از زبان افروز هم حقیقت رو بشنوم، میدونستم که جای دیگه ای ندارن و مطمئن بودم به روستای خودشون برگشتن.....
بعد از چند ساعت رسیدم، روستای باصفایی داشتن، پدر افروز تا از دور منو دید به سمتم دوید و ابراز خوشحالی کرد.....
ارباب بنده نوازی کردین.......
قدم رنجه کردین.....
خیلی خوش آمدین....
چه عجب ارباب یادی از فقیر و فقرا کردین؟!....
سلام مش قادر حالت خوبه؟ فیروزه خانم و افروز خوبن؟ دست بوسن آقا جان، الان میرسن خدمتتتون....
افروز...... خانم....
بیایید.... ارباب بهادر خان تشریف آوردن....
بعد چند لحظه فیروزه خانوم به همراه افروز از داخل خانه بیرون اومدن.....
از وقتی یادم میاد فیروزه خانم و مش قادر تو عمارت بودن و یکی از افراد مورد اعتماد پدر مرحومم، فیروزه خانم برای من هم حکم دایه داشتن و خیلی زحمتم رو کشیده بودن.....
.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🗣 نعمت هایی که خدا بهت داده، بدبختت میکنن؛ اگه...
#سبک_زندگی
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe