2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام به سه شنبه 16بهمن ماه
خوش آمدید🌸
صبح زیباتون بخیر ☕
یک روز بی نظیر
دوشنبه ای دلنشین
یک لبخند از ته دل
یک شادی بی دلیل
یک خدای همیشه همراه
با هزار آرزوی زیباااا
تقدیم لحظه هاتون💐
🌸🍃﷽🍃🌸
👩🏻❤️💋👨🏻اگر به کسی برای ازدواج معرفی شدید؛
توجه داشته باشید
❗️که او باید این دو دسته ویژگی را داشته باشد؛❗️
همسر مناسب کسی است که این 2 دسته ویژگی را داشته باشد:
1️⃣ دسته اول ویژگیهای رفتاری که یک انسان بالغ و عاقل دارد.
مواردی مثل توانایی مدیریت هیجانات، مدیریت مالی و… .
2️⃣ دسته دوم ویژگیها، ویژگیهای رفتاری نزدیک به شماست که باعث میشود با هم تفاهم داشته باشید.
مثلا اینکه هر دویتان اهل تفریح زیادید و در عین حال به زندگی شغلیتان اهمیت زیادی میدهید و… .
#ازدواج_موفق
❤️
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #توحید #پارت58 روزی که لعیا فارغ التحصیل شد جلوی همه ی استادها و دوستاش دست منو
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#توحید
#پارت59
همون لحظه بلند شدم ودست لعیا رو توی دست محمد گذاشتم و به محمد گفتم:دختری که با هزارمکافات بزرگ کردم رو الان به دست تو میسپارم…ازت میخواهم مثل چشمات ازش مراقبت کنی…محمد با دستش اشکمو پاک کرد و گفت:خیالت راحت بابا جون!!قول میدم اب توی دل لعیا تکون نخوره…محمد لعیا رو برد خونه اش و براش یه پرستار گرفت تا زمانی که خونه نبود ازش مراقبت کنه…هنوز بچه دار نشدند و منتظر نظر پزشکشون هستند تا خدایی نکرده برای لعیا یا بچه مشکلی پیش نیاد…لعیا همچنان هوش بالایی داره و توی زندگی برای محمد مشاور خیلی خوبی هست…خداروشکر بچه ها خوشبخت شدند و منو هما هم برگشتیم روستا خونه ی خودمون…
الان ۵۹سالمه….با بازگو کردن سرگذشتم فقط خواستم بگم اگه خدا یه دری رو ببنده حتما یه در دیگه رو به روتون باز میکنه پس ناامید نباشید…آخر هر تاریکی مطمئنا روشنایی هست……
پایان
❤☘❤☘❤☘❤
☘
❤
☘
#آقایون
💕همسرتان را عاشق کنید
به ظاهر و لباسش توجه کنید( زنها عاشق دیده شدن هستند)
مرتب و تمیز باشید و به ظاهر خود برسید.
مرد باشید( بچه ننه نباشید، استقلال مالی و قدرت تصمیم گیری داشته باشید، زنان از اینکه شوهرشان وابسته باشد متنفرند)
غافلگیری یا به قول امروزی ها " سوپرایز" کنید( زنان شیفته غافلگیر شدن هستند، حتی یک شاخه گل، هدیه کوچک و یا یک پیام عاشقانه)
بحث و مشاجره نکنید.
در مهمانی ها متشخص باشید و هوایش را داشته باشید( نگاه محبت آمیز در جمع را فراموش نکنید)
☘
❤
.
❤☘❤☘❤☘❤
❤️
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایمان به غیب بالاترین مرحله ایمان است
🪴آنجا که مانند موسی میان دشمنت و رود خروشان میمانی اما اطمینان داری که خداوند را میگشاید.
🪴همان جا که مانند مریم آماج تهمتها میشوی اما ایمان داری که خداوند نجاتت میدهد.
🪴آنجا که مانند نوح سالها مسخره و اذیت میشوی اما به خداوند حکیم ایمان داری.
💎درست است گاهی همه چیز تیره و تار است اما دلت که به نور خدا روشن شده باشد راه زندگی هم سراسر نور و آرامش میشود به خداوند اعتماد کنیم این بزرگترین درس زندگی است.
🪴إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجَابَ لَكُمْ أَنِّي مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلَائِكَةِ مُرْدِفِينَ
(به یاد آرید) هنگامی که استغاثه و زاری به پروردگار خود میکردید، پس دعای شما را اجابت کرد که من سپاهی منظم از هزار فرشته به مدد شما میفرستم.
📙انفال/۹
✨✨✨
🔻روابط با فامیل
هرجا و هر زمانی دیدی جایی میری که بهت احترام نمیزارن یا جوابگوی محبت هات نیستن خودتو کم کم بکش کنار،
و به کاری سرگرم کن مثلا برو کلاسی که دوس داری بعد هم بهونه بیار که کار دارم
بعضی جملات هم خیلی تاثیر گزارن
تو اینجور مواقع اصلا نرید، بعدا بگید:
✔ "ببخشید کار داشتم وگرنه حتما دوست داشتم بیام پیشتون اما نشد."
✔ "یا بگید جسارت میکنم خیلی باهاتون راحتم امروز شرایط مهمانی تو خونه رو ندارم".
👈🏻 هرکی هم باهاتون خوب احوالپرسی نمیکنه عین خودش بشید. تو جمعشون هم زیاد نظر ندین، زیاد نگاهشون نکنید. مثلا طلاهاشونو میبینی سریع نگو مبارکه یا لباسشونو بزارید آخر وقت بگید یا اصلا نگید
❤️
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جان چو دیگر شود
جهان دیگر شود ...!
آدما اینطورین
حالشون عوض بشه
دنیاشون عوض میشه ...👌
🎙#دڪتر_انوشه
@daneshanushe✍️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت۱
.
وسط حیاط خونه آقا بزرگ ایستاده بودم حیاطی که یه زمانی باغچه های ردیف شده اش و سبزیهایی که خانم بزرگ کاشته بود و قد جونش دوستشون داشت زبانزد خاص و عام بود ولی حالا باغچه ها از بین رفته بودن سبزی هم نبود که سر کشیدن تربچه های قشنگش بین نوه ها دعوا باشه
برگهای خشک کف حیاط زیر پاهام صدای قشنگی داشت یقه ژاکت رو بالا اوردم که سوز سرمای غروب اذیتم نکنه رفتم سمت ایوون ...جایی که برای من کلی خاطره داشت چه شبهایی که توی اون ایوون با مریم و زری نخوابیده بودیم سه تا یار جدا نشدنی بودیم و حالا هرکدوممون یه گوشه مشغول رسیدگی به مشکلاتمون بودیم ...خونه آقا بزرگ خیلی چیزها کم داشت ولی بیشتر از همه نبودن خود آقا بزرگ و خانم بزرگ به چشم می اومد و عاشقانه های یواشکی من ...خطاهای من...دیوانگی های من... کارهایی که کرده بودم دلهایی که شکسته بودم...آدمهایی که پشت سر گذاشته بودم....ودر آخر برگشته بودم به همونجا به نقطه شروع....هر گوشه اش رو که نگاه میکردم خاطره ای از بچگیم بود لب ایوون نشستم و رفتم به ۹ سالگیم ....
*
غلتی توی رختخواب زدم و لحاف رو تا زیر چونه ام بالا کشیدم دو طرفم رو نگاه کردم دختر عمو و دختر عمه ام کنارم خوابیده بودن دهن مریم باز بود و صدای خرخرش بلند بود از خودم تعجب کرده بودم چطور با این سرو صدا دیشب خوابیده بودم...
آفتاب داشت کم کم توی ایوون می افتاد و هوایی که تا چند دقیقه پیش سرد بود میرفت که گرم یشه.. مریم رو صدا زدم ولی بیدار نشد مجبور شدم تکونش بدم و باز داد بزنم :
مریم مریم ببند اون دهنت رو کر شدم !
مریم سرش رو جابجا کرد ولی صدای خرخرش قطع نشد زری که از سرو صدای ما بیدار شده بود چشمهاش رو مالید و گفت :
چیه سر صبحی ؟+
_سر صبح کجاس؟ نگاه کن آفتاب رو الانه که خانم بزرگ بیاد بالا سرمون
هنوز حرفم تموم نشده بود که در ساختمان که به ایوون میخورد باز شد و خانم بزرک اومد بیرون چارقد سفیدش رو مرتب گرد و نگاهی به ماها انداخت.