848.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مرد بايد با وجود همه ي غرورش
مهربون باشه…
با وجود همه ي لجبازيش،
#وفادار باشه…
با وجود همه ي خستگي هاش،
صبور باشه…
با وجود همه ي سختي هاش،
#عاشق باشه…
مرد بايد محکم باشه…
بايد تکيه گاه همسرش باشه…
#مرد بايد،”مـــــــرد” باشه…
همين….
🖌#کانال_دڪتر_انوشه
@daneshanushe✍️
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت27 . عمو کمال از ایوون پرید و رفت سمتش یقه اش رو از پشت گردن گرفت
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت28
.
رو به خانم بزرگ که گوشه اتاق نشسته بود کرد و گفت:
ازت بعیده چرا این کار رو کردی زن بیا حالا نمیشه این کار رو جمع کرد
خانم بزرگ گفت :
چیکار کر م مگه؟ بد کردم نخواستم دختر عقد کرده ..لااله الا الله جلو بچه نذار همه چی بگم
_حالا که بدتر شد اون پسر رو سر لج انداختی ببین چیا بست بهمون!!
باز برگشت طرف من و گفت :
خب بابا تو مصیب و زهره رو دیدی باهام جایی برن رضا گفت پشت پنجره بودی
_نه ندیدم
_خب خداروشکر معلوم شد دروغ میگه
_ولی جدا جدا از هم دیدم رفتن... به خدا به هیچکس نگفتم الان چون شما گفتی و پرسیدی گفتم !
آقا بزرگ دستی روی سینه اش گذاشت و گفت :
پس حق داشته پسره !خدا به داد برسه با غلام
خانم بزرگ به من گفت :
برو ولی به کسی حرفی نزن خب ؟
_باشه
از اتاق اومدم بیرون مامان گفت :
چی از جون تو میخوان والا اونایی که خطاکارن یه کلام جواب پس ندادن اونوقت بچه من ...
عمه پرید به مامان که :
بس کن تو هم !
مامان من رو برداشت و رفتیم توی اتاق... اونم سوالهای آقا بزرگ رو پرسید منم عین همون حرفا رو جواب دادم مامان گفت :
پس همین... مصیب هنوز دست از زهره نکشیده زهره هم که بله...
بله اعظم خانم جانماز آب کشیدن کفایت نمیکنه باید در عمل ثابت کنی !
اوضاع خونه بهم ریخته بود عمو کمال با مصیب دعوا میکرد و اونم منکر چیزی نمیشد زنش هم گوشه ای عزا گرفته بود و زهره از ترسش از اتاق هم بیرون نمی اومد مصیب وقتی فشارهای همه زیاد شد گفت :
بله زهره رو دیدم من ازقبل هم بهتون گفته بودم خواهانشم ولی گوش ندادید اونم همین حس رو داره ولی اونو به زور شوهر دادید برای منم به زور زن گرفتید اینم نتیجه اش
زن عمو نالید :
خاک بر سرم شد جواب پدر مادرش رو چی بدم بگم پسرم دوماه نتونست دخترتون رو نگه داره
هر کسی گوشه ای عزا گرفته بود عمو مصیب رو از خونه بیرون کرد و گفت :
حق این که برگردی نداری یه سلامت هر کجا میخوای بری برو هر وقت آدم شدی میای دستبوسی زنت اگه بخشیدت منم می بخشمت!!!.
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دکتر انوشه: رها کردن یا نگه داشتن ..../دکتر انوشه
🎥#دکتر_انوشه
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
✍ مشاوره خانواده و ازدواج
به جای سکوت کردن و عصبانی شدن خواسته خود را به زبان آورید:
❓چطوری خواستمو بگم!؟
کلمه های مثل «تو» و «چرا» آقایون را وارد وضعیت تدافعی میکند.
مردها طبیعتا دوست دارند رقابت کنند پس وقتی شما این حس را با بعضی از کلمات به همسرتون میدید، یعنی اونو به چالش میکشید که باهاتون مبارزه کنه.
✅ بهتره شکایت هاتون را به درخواست تبدیل کنید
🔅 مثلا اول جمله هاتون را با
«دوست دارم وقتی که ....»
«خیلی خوشحال میشم وقتی که....»
شروع کنید.
وقتی از ادبیات مناسب استفاده میکنید باعث میشه شوهرتون خواه ناخواه به حرفتون گوش کنه
♦️مهارت کلامی خیلی خیلی مهمه، تو رشد این مهارت کوشا باشید.
♥️🍀
💫
همیشه یادتان باشد که زندگی پیش کشی است برای شادمانی و خوب زیستن.
لبخند زیباترین آرایش هر فرد است و مثبت اندیشی کلید خوشبختی، زندگی کوتاه تر از آن است که خود را به خاطر مسائل بی ارزش دچار استرس کنید. کمتر قضاوت کنید و بیشتر بپذیرید.
همان گونه که خدا دوست دارد زندگی کنید.
اهمیت ندهید که دیگران درباره شما چگونه فکر می کنند و چه می گویند...
همسرداری
✅هم آقا و هم خانم، تاکید میکنم امکان نداره یک مدت با جنس مخالف دردِدل کنید ولی بهش وابسته نشید!
🔺نگید این همکارمه، این دخترخالمه، این دامادمونه و...
🔹این هشدار رو جدی بگیرید. همه اولش فکر میکنند یه درددل ساده هست اما مطمئن باشید از یک جایی به بعد رابطه از حالت دردِدل خارج میشه و به دلبستگی تبدیل میشه. حالا برای یک نفر ممکنه این فرآیند سه ماه زمان ببره ولی برای یک نفر دیگه دو سال!
🔹اگر در چنین رابطه ای قرار دارید از همین الان، تمامش کنید چون روزی میرسه که چشماتون رو باز میکنید میبینید زندگی مشترکتون رو از دست دادید
❤️
🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
قشنگه بخونید
🍃🍃
وقتی از آستانه پنجاه سالگیم گذشت فهمیدم هر چه زیستم اشتباه بود!
هر چه برایم با ارزش بود کم ارزش شد .
حالا می فهمم چیزی بالاتر از سلامتی، چیزی بهتر از لحظه حال ، با اهمیتتر از شادی نیست .
حالا می فهمم دستاوردهایم معادل چیزهایی که در مسیر به دست آوردن همان دست آوردها از دست دادم ، نیستند .
حالا می فهمم استرس، تشویش ، دلهره، ترس از آزمون کنکور و استخدام، اضطراب سربازی، ترس از آینده ، وحشت از عقب ماندن ، دلهره تنهایی ، نگرانی از غربت، غصه های عصر جمعه ، اول مهر ، ۱۴ فروردین ، بیکاری و . . . .
هرگز نه ماندگار بودند و نه ارزش لحظه های هدر رفته ام را داشتند .
حالا می فهمم یک کبد سالم چند برابر لیسانسم ارزشمند است .
کلیه هایم از تمامی کارهایم ، دیسک کمرم از متراژ خانه ، تراکم استخوانم از غروب های جمعه ، روحم از تمام نگرانیهایم ، زمانم از همه ناشناختههای آینده های نیامده ام ،
شادیم از تمام لحظه های عبوسم ،
امیدم از همه یاس هایم ، با ارزش تر بودند .
حالا می فهمم چقدر موهایم قیمتی بودند
و چقدر یک ثانیه بیشتر کنار فرزندم زنده بمانم ارزش تمام شغل های دنیا را دارد .
هیچگاه به دنبال خبرهای بد و حرفهای اعصاب خُردی نباشید . چون تمامی ندارد .
دنبال شادی باشید.
بگذارید ذهنتان نفس بکشد.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت28 . رو به خانم بزرگ که گوشه اتاق نشسته بود کرد و گفت: ازت بعیده چ
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت29
.🦄🦄🦄
خانم بزرگ گفت :
میخوای همراهت بیام ؟
_نه کجا بیای؟ زنده برسیم تهران تازه قیامت واقعی اونجاست
زهره بعد از چند روزی که از اتاق اومد بیرون اروم جوری که انگار صداش از ته چاه در میاد گفت:
من نمیرم باهاشون !
عمه گفت:
مگه دست خودته یالا راه بیفته همه اتیشا از گور تو بلند میشه حالا میگی نمیام
_بابام من رو میکشه
_هرکاری کنه ایندفعه واقعا حق داره یالا راه بیفت
عمو کمال جلو رفت و گفت :
بذار من با غلام حرف بزنم
_فایده نداره داداش تا دق دلیش رو خالی نکنه اروم نمیگیره اول و آخر باید باهاش بریم ولی حلالتون نمیکنم هرچی از اینجا به بعد سرمن و بچه هام بیاد مقصرش غلام نیست شمایی با اون بچه بزرگ کردنت
زن عمو گفت :
انگار یادت رفته دختر خودت خواسته !
_گناه دو طرفه اس من گناه بچه ام رو گردن میگیرم ولی تو چی زن داداش گردن میگیری ؟!
باز صدای آقا غلام اومد که :
بجنب زن !
عمه شمسی بچه هاش رو راهی کرد زهره ایستاده بود دلم براش میسوخت ...عمه اونم به زور راهی کرد و اونها رفتن ولی معلوم بود که عاقبت خوبی ندارن ،همه شوهر عمه رو میشناختن مرد بدجنسی بود هیچی براش اهمیتی نداشت و توی اوج عصبانیت هرکاری از دستش برمی اومد ولی کسی هم نمیتونست کاری بکنه ...آقا بزرگاون روز تا عمه و بچه ها رفتن از اتاق بیرون نیومد و وقتی صدای ماشین آقا غلام دور شد از اتاق اومد بیرون رو به عمو کمال گفت :
بریم
خانم بزرگ پرید وسط که :
کجا ؟
_میریم دنبال شمسی و بچه هاش نمیتونم بذارم زیر دست اون مرد بمونن لااقل بریم موقع دعوا بهشون برسیم این چیزا پیش می اومد همه منتظرش بودیم ...باید خسارتش رو حداقل کنیم یالاکمال!
عمو کمال انگار منتظر اجازه بود و آقا بزرگ با حرفش این اجازه رو صادر کرده بود راه افتاد و آقا بزرگ هم پشت سرش خانم بزرگ گفت :
تو لااقل نرو با این حالت
_من نرم کی بره زن ؟!
اوضاع اونقدری بد بود که همه سکوت کردن اونموقع ما نمیدونستیم چیزی بین مصیب و زهره اتفاق افتاده یا فقط یه دیدار ساده بوده هرچی بود قیامتی به پا بود.
🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃
🌹 #مجردها_بدانند
💢چهار اصل ساده که باعث می شود در زمان آشنایی متوجه شوید فرد مقابل واقعا قصد ازدواج دارد یا خیر‼️
1 - فردی که قصد ازدواج دارد در دوره آشنایی، تقاضاهای نامشروع نمی کند.
2 - فردی که قصد ازدواج دارد، این ارتباط را از خانواده اش پنهان نمی کند.
3 - فردی که قصد ازدواج دارد، زمان آشنایی را بیش از اندازه طولانی نمی کند.
4 - فردی که قصد ازدواج دارد علاوه بر معرفی شخصیت خود، سعی می کند از طرف مقابل و خانواده اش شناخت پیدا کند و تنها به تبادل احساسات و بیان جملات عاشقانه و عاطفی بسنده نمی کند.
🍃اگر یه موقع هایی میبینید که همسرتون نسبت به کسی حسادت میکنه و به خاطر حسادتش به اون فرد عکس العمل نشون میده یکی از راهای کم کردن این نوع حسادت افزایش دادن عزت نفس همسرتونه.
👈چطوری؟
از همسرتون تعریف کنید .مخصوصا در مورد اون ویژگی هایی که میبینید نسبت بهشون بر روی اون فرد حساسه.
بهش میدون بدید که کارهایی رو انجام بده که با انجام اون کارها پیش شما خودش رو نشون میده.
👈اگر همسرتون احساس کنه که بهش اعتماد دارید و اون رو در همه موارد قبول دارید و ترجیهش میدید خودش رو کمتر در معرض حسادت و مقایسه با دیگران قرار میده.
❤️