5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شش اصل آرامش، برای تو👇
به کسی که به تو اهمیت نمیده،
اهمیت نده!
به خلایق هر چی لایق،
باور داشته باش!
توقعتو از دیگران،
به صفر برسون!
هر کسو نتونستی ادب کنی،
بشینو صبر کن تا روزگار ادبش کنه!
هر انسانی به اندازهی سطح
شخصیت و شعور خودش میتونه
ارزش تو رو تشخیص بده !
هر کسی که ارزش تو رو ندونست،
راهتو ازش جدا کن؛ و اگر امکانش نبود،
در ذهنت کم رنگش کن !
🖌#کانال_دڪتر_انوشه
12 راز زنانی که شوهرشان عاشقشان است
🦋زن زندگي باشيد تا حسش را به شما بگويد
🌿صادقانه بشنويد
🦋پروندهسازي نكنيد
🌿رفتارهايش را تحليل كنيد
🦋به او حس امنيت دهيد
🌿احساساتتان را بدون مقصر دانستن او نشان دهيد
🦋حرفهايش را باور كنيد
🌿رفتارهايش را در جمع ببينيد
🦋زيادي از احساساتتان حرف نزنيد
🌿 به رازهایش نزدیک نشوید
🦋رازدار باشيد
🌿بگذارید مرموز بماند
🖌#کانال_دکتر_انوشه
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت45 چیزی نمیتونستم بگم !!!انتخاب خودم بود نه خانواده ام تقصیری داش
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت46
هر چی من میگفتم سیاوش محکم تر مخالفت میکرد ...نزدیک به ۳۰ سال داشتم و به پشت سرم که نگاه میکردم میدیدم چه اشتباهاتی کردم! کارم رو رها کرده بودم و توی اون سالها هیچ سودی از زندگی نبرده بودم، تنها چیزی که ازش ناراضی نبودم ازدواجم با سیاوش بود ...
درسته زندگی با سیاوش شور و هیجانی نداشت و گاها روزها باهم یکی به دو میکردیم ولی من سیاوش رو دوست داشتم
دیگه خونه باغ نرفته بودیم و گاهی سیاوش میگفت :
چند روزی بریم خونه باغ !!!
و من کاملا رد میکردم اینکه فکر میکردم چه اتفاق ناخوشایندی اونجا افتاده همه شوق و ذوقم رو برای رفتن به اونجا خاموش میکرد... سیاوش پا پی چیزی نمیشد و درباره این عدم تمایل هیچوقت چیزی نمیپرسید ...
روزها مون و سالهامون پشت سر هم میگذشت بی هیچ اتفاقی گاهی که از همین بی اتفاقی مینالیدم زری میگفت :
همین که همه اروم و بی سرو صدا دارن زندگی میکنن خودش بزرگترین نعمته
_ولی دیگه خیلی آرومه هیچ خبری نیست
_چه خبری میخوای دعوا میخوای و درگیری ؟
_نه خب شادی باشه
_زندایی باید دست بالا بزنه برا پسرا تا شادی هم جور بشه
برادرهام اون سالها دانشگاهشون رو رفته بودن و هرکدوم سر کاری بودن ولی به قول مامان هنوز جفتی براشون پیدا نشده بود ،مامان هنوزم نگران بچه دار نشدن من بود و مدام میگفت :
شهین دکتر رفتی؟ پیگیری کردی ؟
و دست آخر مجبور شدم بگم :
نه مامان نرفتم سیاوش مشکلی نداره خودت هم میدونی پس مشکل منه که لچه دار نمیشم
_خاک به سرم دختر عیب رو خودت نذار
_عیب چی مامان خب بچه دار نمیشم
_سیاوش چی میگه ؟!
_چی بگه ؟
_خب اون بچه نمیخواد.؟!..نکنه تو رودرواسی بمونه
_مگه چیزیه که کسی تو رودرواسی بمونه خودشم تمایلی به بچه نداره
_ولی تو بازم به حرف من گوش بده چند تا دکتر برو الکی هم رو خودت عیب نذار
در جواب باشه ای میگفتم ولی اون نمیدونست خودم توی دلم چه خبره ...گاهی تصمیم میگرفتم بدون خواست سیاوش بچه دار بشم وقتی بچه می اومد شاید اونم مجبور به پذیرش میشد ولی سیاوش زرنگ تر از این حرفا بود و همه جوانب رو رعایت میکرد تا یک درصد هم احتمال بارداری برای من نباشه !!!
🍃🍃🍃 🍃🍃🍃
💕ﯾﮏ ﭼﻮﺏ ﮐﺒﺮﯾﺖ "ﺳﺮ" ﺩﺍﺭﺩ ﻭﻟﯽ "ﻣﻐﺰ"ﻧﺪﺍﺭﺩ...
ﺩﺭ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﮐﻤﯽ ﺍﺻﻄﮑﺎﮎ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ
ﺑﺎﺷﺪ، ﻓﻮﺭﺍ ﻣﺸﺘﻌﻞ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ.
ﺍﺛﺮﺍﺕ ﺍﯾﻦ ﺍﺷﺘﻌﺎﻝ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ "ﻭﯾﺮﺍﻧﮕﺮ" ﺑﺎﺷﺪ.
ﻫﻤﻪ ﻣﺎ "ﺳﺮ" ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﭼﻮﺏ ﮐﺒﺮﯾﺖ "ﻣﻐﺰ" ﻫﻢ ﺩﺍﺭﯾﻢ.
ﻋﺎﻗﻼﻧﻪ ﺁﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ "ﻭﺍﮐﻨﺶ" نشان ﻧﺪﻫﯿﻢ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻋﺎﺩﺗﯽ ﮔﺮﺍﻧﻘﺪﺭ ﺍﺳﺖ...
بهترین جواب بدگویی: سکوت
بهترین جواب خشم: صبر
بهترین جواب درد: تحمل
بهترین جواب تنهایی: تلاش
بهترین جواب سختی: توکل
بهترین جواب خوبی: تشکر
بهترین جواب زندگی: قناعت
بهترین جواب شکست: امیدواری..
برای جبران اشتباهات، به دوستانت همانقدر زمان بده که برای خودت فرصت قائل میشوی
۰
🖌#کانال_دڪتر_انوشه
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت46 هر چی من میگفتم سیاوش محکم تر مخالفت میکرد ...نزدیک به ۳۰ سال
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت47
میدونستم داره در حقم ناحقی میکنه ولی زورم نمیرسید ،اون اواخر از هر ترفندی جلو رفته بودم ،دعوا کردم ،با زبون خوش گفتم، قهر کردم ،حتی تهدید به جدا شدن کردم ...ولی هیچکدوم روی سیاوش تاثیری نداشت مرغش فقط یه پا داشت اونم میگفت :
نه !!!
دیگه خودم هم کم کم داشتم سرد میشدم... میرفتم به سمت ۳۵ سالگی و با حرفهایی که از سیاوش می شنیدم در مورد بچه ،خودم هم داشتم به این نتیجه میرسیدم که واقعا بچه جز دردسر چیزی نداره ...کم و بیش کنار اومده بودم با قضیه ولی وقتهایی که مامان روی اعصابم میرفت باز فیلم یاد هندوستان میکرد و جنگ اعصابی با سیاوش راه می انداختم
سیاوش گه گاهی با ماریا در تماس بود اعصابم خرد میشد و یه بار وقتی از پای تلفن بلند شد عصبانی گفتم :
همه چی برای خودت خوبه برای من بد ؟!
سیاوش هاج و واج نگاهم کرد وگفت:
چی ؟
_میگم هرکاری خودت بخوای بکنی آزادی به من که میرسه نباید کاری کنم
_چیکار میخواستی بکنی که من نگذاشتم شهین خانم ؟!یا من چیکار کردم ؟
_یعنی چی که مدام با زن سابقت در تماسی ؟!
_شهین مدام میشه هر روز !!!من دو سه ماهی یه سراغ ازش میگیرم تنهاس !
_به ما چه ؟
_باشه به ما چه !!!دلیل این عصبانیت چیه ؟!
_خسته شدم
_میدونستم یه روزی به این جا میرسی
_سیاوش هرچی میگم هی نگو میدونستم، میدونستم!! هیچ کمکی به من و زندگیمون نمیکنی.
_چیکار باید بکنم که نکردم !؟
بعد دستهاش رو بالا آورد و گفت:
لطفا بحث بچه پیش نکش خب!!!
_کی خواست اسم بچه بیاره؟! مدام توی خونه ایم حوصله ام سر رفته
_کجا بریم !تو بگو
_نمیدونم
_نشد دیگه یا باید بدونی چیکار میخوای بکنی یا نه ؟!اگه میدونی که بگو اگه نمیدونی هم غر الکی نزن !
پام رو زمین کوبیدم و گفتم:
ته همه چی من میشم آدم بده !!!
_عجب!!! کی گفت تو آدم بده ای عزیز من؟! هر کاری دوست داری و حالت رو خوب میکنه رو انجام بده... من نه مخالفم نه جلوت رو میگیرم
_ولی کمکی هم نمیکنی !
_تو بگو من کمک کنم !
به سیاوش حق میدادم، توی اون موارد واقعا کاری به کار من نداشت و اگه چیزی برای سرگرمی پیدا میکردم قطعا پایه ام میشد و ازم حمایت میکرد ...مشکل این بود که خودم کاری برای سرگرمی پیدا نمیکردم
ته ارتباطم با دیگرون هم ارتباط با زری بود و خونه مامان ،که اونها هم از هر ده تا کلمه ای که میگفتن ۵ تاش از بچه بود و من ترجیح میدادم ارتباط رو کم کنم
مامان واقعا داشت به این نتیجه میرسید که من بچه دار نمیشم و مدام توی گوشم میخوند :
شهین یه وقت چیزی نگی یا ناراحتی درست نکنی، سیاوش به خاطر بچه حرفی بهت بزنه ها !!!مردا رو بچه خیلی تعصب دارن و مخصوصا زنشون که بچه دار نشه دیگه واویلا.... والا مرد خوبیع حرفی نمیزنه از بچه
خوشخیال بود مامان من !!!گذاشتم توی فکر و خیال خودش بمونه و من رو مقصر بدونه چون اگه میفهمید سیاوش بچه نمیخواد قیامت میکرد !!!
۵ سالی بود که از خارح از کشور برگشته بودیم... توی اون مدت شاید یه بار رفته بودیم خونه باغ ،خودم هم تمایلی برای رفت و آمد به اونجا نداشتم یه جورایی حس آدمی رو داشتم که تجاوز به حریم خصوصیش شده و دیگه رغبتی برای دیدن اون حریم نداره ...
زری گاهی حرفی از کریم و رضا میزد با اینکه تمایلی به شنیدن نداشتم یه بار گفتم :
الان واقعا دارن زندگی میکنن ؟!
_در ظاهر که اره
_چرا در ظاهر ؟
_اخه کسی از داخل زندگی کسی خبر نداره که !!!
_بالاخره ناراحتی بود ،رو میشد
_مریم صداش در میاد به نظرت ؟+
_همین مریم خانم یادت نره چیکار کرده ...بخواد صداش در بیاد خوبم در میاد
_چمیدونم فعلا که ساختن
عید سال ۷۸ رو که گذروندیم سیاوش پیشنهاد داد :
میای بریم شیراز ؟
پریدم بالا و دستهام رو بهم کوبیدم وگفتم :
توی همون خونه قبلی ؟!
خندید و گفت :
اره همونجا !!!گاهی یادت میره یه خانم ۳۵ ساله ای چنان ذوق میکنی عین بچه ها ،اصلا من لبه خاطر وجود تو بچه نمیخوام... ایناها بچه دارم دیگه
_واقعا که ذوق آدم رو کور میکنی
_ببخشید شوخی کردم پس بپیچ بریم روی چند ماه هم حساب کن بریم بمونیم
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
این کانال دوستم چی داره که بالای 200نفر درخواست دادید دوباره بزارم😕😕😕😕😕😕😕
مخمل متری #19تومان
انغوره متری #29000 تومان
اخر هفته ته طاقه ها نصف قیمت
#50درصد
#70درصد
#افففففففف
#کیلویی
#اخرطاقه
👇👇👇 لینک ته طاقه ها
http://eitaa.com/joinchat/3765764123C4e6931be3c
یک دقیق زمان بیشتر نمیخواد چک کن دروغ بود لف بده 😏😏😏😏
💑 توصیه به آقایان: همـسرتان را به همه ترجیح دهید!
🔸شما انتخاب کردهاید با همسرتان ازدواج کنید چون او، دختر مورد علاقهتان بوده است. یعنی باید بقیهی عمرتان با او به عنوان دوست داشتنیترین فرد زندگیتان رفتار کنید. شما انتخاب کردهاید که از این به بعد با همسرتان زندگی کنید و با او پیمان محبت و فاداری بستهاید.
🔸این عهد و پیمان نه تنها ارجمند و مقدس است بلکه، پایبندی به این قول، کلید ایجاد روابطــی محکـــم و پابرجـاست.
❤️
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
این ذکر رو از امشب تا شب اول ماه رمضان ،
شبی هفت مرتبه بگو ...
روز اول ماه مبارک برات معجزهای رخ میده که فکرشم نمیکنی ...
👈مشاهده ذکر مشاهده ذکر👉
🌙 شروع از شب نیمه شعبان ☝️🏻☝️🏻
☸️نیروی عشق
💗هر چه انسان بیش تر درباره ی عشق حرف بزند ، جای بیشتری در ضمیر آگاه خود برای این پدیده باز می کند اگر در اندیشیدن به واژه های زیبا اصرار کنیم و عباراتی سرشار از عشق بر زبان بیاوریم ، بدون تردید عشقی عظیم که توصیف ناپذیر است ، یعنی عشق الهی را به درون خود دعوت می کنیم.
💗و تنها با توسل بر عشق می توان بر مشکلات غلبه کرد . عشق را فراخوانید و مشکلاتتان را برطرف سازید . اگر به نیروی عشق اعتماد داشته باشید ، انجام دادن هیج کاری دشوار نخواهد بود.
💗اگر در هر موقعیتی ، عشق را آگاهانه فرا خوانید و از نیروی آن یاری بخواهید ، این پدیده می تواند از طرق گوناگون شما را به نتیجه دلخواه راهنمایی کند.
❤️
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت47 میدونستم داره در حقم ناحقی میکنه ولی زورم نمیرسید ،اون اواخر
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت48
روزی که رفتم تا از مامان اینها خداحافظی کنم مامان ناراضی گفت :
شماها یه جا بند نمیشید نه ؟!
_یعنی چی مامان ؟تو این ۵ سال کجا رفتیم خب یه سفره دیگه !
_سفرتون هم مثل آدمیزاد نیست آخه آدم چند ماه میره سفر؟! ...همین کارا رو میخوای بکنی که دل ب زندگی نمیدی بلکه یه بچه داشته باشی
_باز بحث بچه نکن مامان من و سیاوش باید راضی باشیم که هستیم
_اصلا به من چه خودتون میدونید
من و سیاوش راهی شیراز شدیم و ساکن همون خونه دوست داشتنی، حال و هوای شیراز بهتر بود ومن واقعا روحیه ام عوض شده بود ولی برای سیاوش انگار هر جایی که میرفت فرقی نداشت همون بود که بود !!!
من یه زن ۳۵ ساله بودم و سیاوش یه مرد ۶۰ ساله اونجا بود که تازه داشتم به اینهمه تفاوت سن پی میبردم ،سیاوش با وجود سن و سالش ولی نسبت به همسن و سالهاش سالم بود، از لحاظ جسمی حداقل سالم بود... درگیر بیماریهای معمول نبود و من باز خدا رو شکر میکردم که نمیخوام درگیر بیماریهاش هم بشم
اما از لحاظ روحی و روانی درسته مشکلی نداشت ولی دلش میخواست تنها باشه و این من رو اذیت نیکرد، من هنوز شور و نشاط جوونی رو داشتم و اینجاها بود که تفاوتهای سنی داشت رو میشد ...سعی میکردم درگیری ایجاد نکنم و خواسته هام رو تا جایی که میتونستم و توان داشتم خودم برآورده میکردم و همین باعث شده بود سیاوش کلا خودش رو از محدوده خواسته های من بیرون بکشه و مدام سرگرم کتابهایی بود که دور و برش ریخته بودن ...
توی همسایگی خونه شیراز خانواده ای بودن که خانمی همسن و سال من داشت.... درواقع خونه متعلق به پدر بزرگ اون خانم بود، اون خانم که اسمش آمنه بود خیلی خوش رو و مهربون بود... اولین باری که دیدمش یکهفته ای بود که رسیده بودیم شیراز و چون حوصله ام سر رفته بود بدون سیاوش رفته بودم برای قدم زدن توی همون خیابونی که از بهشت بهتر بود ...
دم در خونه دیدمش کلی خرید دستش بود و سعی داشت بدون اینکه اونها رو بگذار زمین کلیدش رو در بیاره ....رو بهش گفتم :
میتونم کمکتون کنم؟!
لبخندی زد و شونه تخم مرغی که دستش بود رو گرفت طرفم و گفت :
ممنون میشم !!!
چند تا از خریدها رو ازش گرفتم و در رو باز کرد و گفت :
ممنون پدربزرگم خوابه این وقت روز نخواستم بیدارش کنم
_خواهش میکنم
_انگار تازه اومدید این محل !
_یه جورایی اره مسافریم !
_خونه طوبی خانم رو خریدید ؟!
نگاهی به خونه انداختم و گفتم :
راستش نه خودمون صاحب خونه ایم
_ااا نمیدونستم کسی از اقوام طوبی خانم ایران باشه !!!
_در واقع نبودن چند سالی هست که اومدن، تهران زندگی میکنیم یکبار چند سال پیش اومدیم شیراز و الان
_خیلی خوشحال شدم از دیدنتون امیدوارم بازم همدیگه رو ببینیم من آمنه ام !
_منم شهین
و اون روز باب دوستی و آشنایی من و آمنه باز شد ...به سیاوش که گفتم :
دم در یه دوست پیدا کردم
گفت :
دوست رو از دم در پیدا نمیکنن شهین خانم !!+
_خانم خوبی بود مهربون و خونگرم
_این خصلت شیرازیهاس
_در کل ازش خوشم اومد
_خدا کنه!!! تا کمتر غر از حوصله سر رفتن بزنی
_من غر میزنم سیاوش؟! واقعا که!!!
_خیلی خب باشه در کل خوشحالم دوستی برای خودت پیدا کردی
از اونروز هربار میرفتم بیرون دم در خونه آمنه رو هم نگاه میکردم ولی خبری ازش نبود ....به روز که سیاوش در حال کتاب خوندن بود و منم سرم گرم شمعدونی هایی بود که تازه کاشته بودیم و کنار حوض گذاشته بودیم در حیاط رو زدن ...سیاوش از جا بلند شد تا در رو باز کنه صدای سلام و علیک با کسی اومد و بعد دیدم با کاسه ای پر از اش اومد طرفم و گفت:
یه خانم دم در کارت داره فکر کنم دوستت باشه !
خوشحال بلند شدم و رفتم سمت در ،درست بود آمنه بود سلام علیکی کردیم و گفت :
ببخشید انگار مزاحم شدم !
_نه بابا بیا داخل
_نه مزاحم نمیشم یه کم اش درست کردم نمیدونم خوب شده یا نه گفتم براتون بیارم انشاالله پدرتون هم خوششون بیاد
_پدرم ؟!
_آقایی که کاسه اش رو گرفت
_آهان سیاوش شوهرمه !!
تعجب رو توی صورت آمنه دیدمولی خودش رو جمع و جور کرد و گفت :
آهان ببخشید من رو
خداحافظی کرد و رفت ...سیاوش از لحاظ ظاهری زیاد پیر نبود که آمنه اون رو پدر من بدونه یا شایدم من خودم رو گول میزدم که در ظاهر پیدا نیست این اختلاف شن
رفت و آمد من و آمنه از اونجاها شروع شد دختر مجردی بود که توی یه موسسه کار میکرد و پیش پدربزرگش زندگی میکرد