eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
17.8هزار دنبال‌کننده
8.3هزار عکس
19.4هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
⭕️۱۰ مورد برای مقابله با افسردگی: ۱- هرگز بیش از چند ساعت در خانه نمانید ۲- هنگام گرفتن تصمیماتِ مهم حداقل با دو نفر مشورت کنید. ۳- به صبح هایتان ساختار بدهید مثلا از تخت خواب بیرون بیایید و دوش بگیرید حتی اگر حوصله ندارید. ۴- از مصرف مواد، دخانیات و الکل خودداری کنید. ۵- اگر اشتهایتان را از دست داده اید خودتان را مجبور به خوردن یک وعده کامل غذا نکنید، به جای آن از لقمه های کوچک استفاده کنید مانند نان، پنیر، گردو ۶- از موضوعات و کارهای کوچک و بزرگ، مهم، غیر مهم یادداشت برداری کنید. ۷- اگر نیمه های شب از خواب بیدار می شوید بلافاصله از تخت خواب بیرون بیایید و کاری انجام دهید.(مثلا کتاب های الهام بخش بخوانید. از تماشای تلویزیون، اینترنت گردی و تلگرام خودداری نمایید). ۸- هر روز ۲۰ دقیقه پیاده روی کنید. ۹- به خودتان فرصت استراحت بدهید. ۱۰- هر روز با افرادی صحبت کنید.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت44 ما همراه با شاکر، برادرم، برگشتیم تهران و رفتیم خونه مامان بق
📜 🩷 چیزی نمیتونستم بگم !!!انتخاب خودم بود نه خانواده ام تقصیری داشتن نه حتی سیاوش پس مجبور بودم بسازم ...زری اینها تونسته بودن توی اون سالها پس اندازی داشته باشن و برای خودشون خونه کوچیکی خریده بودن و میخواستن از خونه ما برن ...سیاوش ناراضی بود و میگفت: شما برید من چه کنم ؟! و منصور میگفت : کار رو ول نمیکنم آقای کاردار ،ولی خب جامون اینجا کوچیکه با دو تا بچه ... _من سرایدار دائم میخوام _سعی میکنم کارها رو برسونم اگه نتونستم یکی جام بیارید از رفتن زری اینها ناراحت بودم، لااقل تا زری بود هر روز میدیدمش ولی وقتی میرفت نه... ولی خب اونها هم حق مستقل شدن داشتن... زری اینها که  اسبابشون رو بستن تابرن توی تمام طول کار همراهی کردم زری رو ،ولی دلم خون بود اونها که رفتن من تنها تر از قبل شدم مامان هر بار من رو میدید میگفت : شهین داره سنت بالا میره فکر بچه باش دختر ،میدونی چند ساله ازدواج کردی ؟ نمیتونستم بهش بگم سیاوش بچه نمیخواد‌.‌ میدونستم الم شنگه به پا میکنه برای همین میگفتم : توی فکرش هستیم ولی دروغ بود!!! سباوش سفت و سخت مخالف بچه دار شدن بود حتی بعد از جریان لایلا این مخالفت شدید تر هم شده بود تا حدی که یه بار که توی اوج عصبانیت به سیاوش گفته بودم : من بچه میخوام سیاوش!!! تنهایی نمیتونم گفته بود: _ولی من نمیخوام !!! _تو یه طرف قضیه ای یه کم هم به خواست من توجه کن کاری نکن بی‌خبر از خودت بچه دار بشم _میدونم بچه نیستی که ناراحتی درست کنی !!!من دیگه پیرم شهین، حوصله نق و نوق بچه رو ندارم _تو هم حرف یاد گرفتی هرچی من میگم میگی پیرم _مگه نیستم !!!من الان باید منتظر نوه ام باشم نه بچه _ولی ...من جوونم !!! _میدونم _به خاطر من _ببین شهین به خاطر تو هم هست که مخالفت میکنم الان بچه دار بشی قسمت عظیمی از مسئولیت‌های بچه برای تواه شاید یه زمانی مجبور بشی تنهایی از بچه نگهداری کنی خودت اذیت میشی _با اینهمه من بچه میخوام _باز حرف خودش رو زد انگار مغازه اس  که بگه بیا این برای تو! بچه مسیولیت داره ،ناراحتی غم و غصه داره، من آدمش نیستم !!!
شرایطی را فراهم کنید فرزندتان با کودکان همسایه بتواند بازی کند، چه در منزل شما وچه درفضای دیگر همبازی از نان شب برای کودک واجبتر است. برای کودک زیر شش سال فقط 3 چیز توصیه می شود بازی همبازی اسباب بازی
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 مردی خسیس تمام دارایی اش را فروخت و طلا خرید. او طلاها را در گودالی در حیاط خانهاش پنهان کرد. او هر روز به طلاها سر میزد و آنها را زیر و رو میکرد. تکرار هر روزه این کار یکی از همسایگانش را مشکوک کرد. همسایه، یک روز مخفیانه به گودال رفت و طلاها را برداشت. روز بعد مرد خسیس به گودال سر زد اما طلاهایش را نیافت. او شروع به شیون و زاری کرد و مدام به سر و صورتش میزد. رهگذری او را دید و پرسید: چه اتفاقی افتاده است؟ مرد حکایت طلاها را بازگو کرد. رهگذر گفت: این که ناراحتی ندارد. سنگی در گودال بگذار و فکر کن که شمش طلاست، تو که از آن استفاده نمیکنی، سنگ و طلا چه فرقی برایت دارد؟ . ارزش هر چیزی در داشتن آن نیست بلکه در استفاده از آن است. اگر خداوند به زندگی شما برکتی داده است و شرایط مناسبی دارید پس به فکر دیگران نیز باشید. بخشش مال همچون هرس کردن درخت است پول با بخشش زیادتر و زیادتر میشود. دارایی شما حساب بانکیتان نیست. دارایی شما آن مقدار از ثروت و داشته هایی است که برای یاری رساندن دیگران به گردش درمیآورید. بهترین داستانهای کوتاه و آموزنده👇👇👇
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شش اصل آرامش، برای تو👇 به کسی که به تو اهمیت نمیده، اهمیت نده! به خلایق هر چی لایق، باور داشته باش! توقعتو از دیگران، به صفر برسون! هر کسو نتونستی ادب کنی، بشینو صبر کن تا روزگار ادبش کنه! هر انسانی به اندازه‌ی سطح شخصیت و شعور خودش میتونه ارزش تو رو تشخیص بده ! هر کسی که ارزش تو رو ندونست، راهتو ازش جدا کن؛ و اگر امکانش نبود، در ذهنت کم رنگش کن ! 🖌
12 راز زنانی که شوهرشان عاشقشان است 🦋زن زندگي باشيد تا حسش را به شما بگويد 🌿صادقانه بشنويد 🦋پرونده‌سازي‌ نكنيد 🌿رفتارهايش را تحليل كنيد 🦋به او حس امنيت دهيد 🌿احساسات‌تان را بدون مقصر دانستن او نشان دهيد 🦋حرف‌هايش را باور كنيد 🌿رفتار‌هايش را در جمع ببينيد 🦋زيادي از احساسات‌تان حرف نزنيد 🌿 به راز‌هایش نزدیک نشوید 🦋رازدار باشيد 🌿بگذارید مرموز بماند 🖌 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت45 چیزی نمیتونستم بگم !!!انتخاب خودم بود نه خانواده ام تقصیری داش
📜 🩷 هر چی من میگفتم سیاوش محکم تر مخالفت میکرد ...نزدیک به ۳۰ سال داشتم و به پشت سرم که نگاه میکردم میدیدم چه اشتباهاتی کردم! کارم رو رها کرده بودم و توی اون سالها هیچ سودی از زندگی نبرده بودم، تنها چیزی که ازش ناراضی نبودم ازدواجم با سیاوش بود ... درسته زندگی با سیاوش شور و هیجانی نداشت و گاها روزها باهم یکی به دو میکردیم ولی من سیاوش رو دوست داشتم دیگه خونه باغ نرفته بودیم و گاهی سیاوش میگفت : چند روزی بریم خونه باغ !!! و من کاملا رد میکردم اینکه فکر میکردم چه اتفاق ناخوشایندی اونجا افتاده همه شوق و ذوقم رو برای رفتن به اونجا خاموش میکرد... سیاوش پا پی چیزی نمیشد و درباره این عدم تمایل هیچوقت چیزی نمی‌پرسید ... روزها مون و سالهامون پشت سر هم میگذشت بی هیچ اتفاقی گاهی که از همین بی اتفاقی مینالیدم زری میگفت : همین که همه اروم و بی سرو صدا دارن زندگی میکنن خودش بزرگترین نعمته _ولی دیگه خیلی آرومه هیچ خبری نیست _چه خبری میخوای دعوا میخوای و درگیری ؟ _نه خب شادی باشه _زندایی باید دست بالا بزنه برا پسرا تا شادی هم جور بشه برادرهام اون سالها دانشگاهشون رو رفته بودن و هرکدوم سر کاری بودن ولی به قول مامان هنوز جفتی براشون پیدا نشده بود ،مامان هنوزم نگران بچه دار نشدن من بود و مدام میگفت : شهین دکتر رفتی؟ پیگیری کردی ؟ و دست آخر مجبور شدم بگم : نه مامان نرفتم‌ سیاوش مشکلی نداره خودت هم میدونی پس مشکل منه که لچه دار نمیشم _خاک به سرم دختر عیب رو خودت نذار _عیب چی مامان خب بچه دار نمیشم _سیاوش چی میگه ؟! _چی بگه ؟ _خب اون بچه نمیخواد.؟!..نکنه تو رودرواسی بمونه _مگه چیزیه که کسی تو رودرواسی بمونه خودشم تمایلی به بچه نداره _ولی تو بازم به حرف من گوش بده چند تا دکتر برو الکی هم رو خودت عیب نذار در جواب باشه ای میگفتم ولی اون نمیدونست خودم توی دلم چه خبره ...گاهی تصمیم میگرفتم بدون خواست سیاوش بچه دار بشم وقتی بچه می اومد شاید اونم مجبور به پذیرش میشد ولی سیاوش زرنگ تر از این حرفا بود و همه جوانب رو رعایت میکرد تا یک درصد هم احتمال بارداری برای من نباشه !!!
🍃🍃🍃 🍃🍃🍃 💕ﯾﮏ ﭼﻮﺏ ﮐﺒﺮﯾﺖ "ﺳﺮ" ﺩﺍﺭﺩ ﻭﻟﯽ "ﻣﻐﺰ"ﻧﺪﺍﺭﺩ... ﺩﺭ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﮐﻤﯽ ﺍﺻﻄﮑﺎﮎ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﻓﻮﺭﺍ ﻣﺸﺘﻌﻞ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ. ﺍﺛﺮﺍﺕ ﺍﯾﻦ ﺍﺷﺘﻌﺎﻝ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ "ﻭﯾﺮﺍﻧﮕﺮ" ﺑﺎﺷﺪ. ﻫﻤﻪ ﻣﺎ "ﺳﺮ" ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﭼﻮﺏ ﮐﺒﺮﯾﺖ "ﻣﻐﺰ" ﻫﻢ ﺩﺍﺭﯾﻢ. ﻋﺎﻗﻼﻧﻪ ﺁﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ "ﻭﺍﮐﻨﺶ" نشان ﻧﺪﻫﯿﻢ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻋﺎﺩﺗﯽ ﮔﺮﺍﻧﻘﺪﺭ ﺍﺳﺖ... بهترین جواب بدگویی: سکوت بهترین جواب خشم: صبر بهترین جواب درد: تحمل بهترین جواب تنهایی: تلاش بهترین جواب سختی: توکل بهترین جواب خوبی: تشکر بهترین جواب زندگی: قناعت بهترین جواب شکست: امیدواری.. برای جبران اشتباهات، به دوستانت همانقدر زمان بده که برای خودت فرصت قائل میشوی ۰ 🖌
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت46 هر چی من میگفتم سیاوش محکم تر مخالفت میکرد ...نزدیک به ۳۰ سال
📜 🩷 میدونستم داره در حقم ناحقی میکنه ولی زورم نمیرسید ،اون اواخر از هر ترفندی جلو رفته بودم ،دعوا کردم ،با زبون خوش گفتم، قهر کردم ،حتی تهدید به جدا شدن کردم ...ولی هیچکدوم روی سیاوش تاثیری نداشت مرغش فقط یه پا داشت اونم میگفت : نه !!! دیگه خودم هم کم کم داشتم سرد میشدم... میرفتم به سمت ۳۵ سالگی و با حرفهایی که از سیاوش می شنیدم در مورد بچه ،خودم هم داشتم به این نتیجه میرسیدم که واقعا بچه جز دردسر چیزی نداره ...کم و بیش کنار اومده بودم با قضیه ولی وقتهایی که مامان روی اعصابم میرفت باز  فیلم یاد هندوستان میکرد و جنگ اعصابی با سیاوش راه می انداختم سیاوش گه گاهی با ماریا در تماس بود اعصابم خرد میشد و یه بار وقتی از پای تلفن بلند شد عصبانی گفتم : همه چی برای خودت خوبه برای من بد ؟! سیاوش هاج و واج نگاهم کرد ‌ وگفت: چی ؟ _میگم  هرکاری خودت بخوای بکنی آزادی به  من که میرسه نباید کاری کنم _چیکار میخواستی بکنی که من نگذاشتم شهین خانم ؟!یا من چیکار کردم ؟ _یعنی چی که مدام با زن  سابقت در تماسی ؟! _شهین مدام میشه هر روز !!!من دو سه ماهی یه سراغ ازش میگیرم‌ تنهاس ! _به ما چه ؟ _باشه به ما چه !!!دلیل این عصبانیت چیه ؟! _خسته شدم _میدونستم یه روزی به این جا میرسی _سیاوش هرچی میگم هی نگو میدونستم، میدونستم!! هیچ کمکی به من و زندگیمون نمیکنی. _چیکار باید بکنم که نکردم !؟ بعد دستهاش رو بالا آورد و گفت: لطفا بحث بچه پیش نکش خب!!! _کی خواست اسم بچه بیاره؟! مدام توی خونه ایم حوصله ام سر رفته _کجا بریم !تو بگو _نمیدونم _نشد دیگه یا باید بدونی چیکار میخوای بکنی یا نه ؟!اگه میدونی که بگو اگه نمیدونی هم غر الکی نزن ! پام رو زمین کوبیدم و گفتم‌: ته همه چی من میشم آدم بده !!! _عجب!!! کی گفت تو آدم بده ای عزیز من؟! هر کاری دوست داری و حالت رو خوب میکنه رو انجام بده... من نه مخالفم نه جلوت رو میگیرم _ولی کمکی هم نمیکنی ! _تو بگو من کمک کنم ! به سیاوش حق میدادم، توی اون موارد واقعا کاری به کار من نداشت و اگه چیزی برای سرگرمی پیدا میکردم قطعا پایه ام میشد و ازم حمایت میکرد ...مشکل این بود که خودم کاری برای سرگرمی پیدا نمیکردم ته ارتباطم با دیگرون هم ارتباط با زری بود و خونه مامان ،که اونها هم از هر ده تا کلمه ای که میگفتن ۵ تاش از بچه بود و من ترجیح میدادم ارتباط رو کم کنم مامان واقعا داشت به این نتیجه میرسید که من بچه دار نمیشم و مدام توی گوشم میخوند : شهین یه وقت چیزی نگی یا ناراحتی درست نکنی، سیاوش به خاطر بچه حرفی بهت بزنه ها !!!مردا رو بچه خیلی تعصب دارن و مخصوصا زنشون که بچه دار نشه دیگه واویلا.... والا مرد خوبیع حرفی نمیزنه از بچه خوشخیال بود مامان من !!!گذاشتم توی فکر و خیال خودش بمونه و من رو مقصر بدونه چون اگه میفهمید سیاوش بچه نمیخواد قیامت میکرد !!! ۵ سالی بود که از خارح از کشور برگشته بودیم... توی اون مدت شاید یه بار رفته بودیم خونه باغ ،خودم هم تمایلی برای  رفت و آمد به اونجا نداشتم یه جورایی حس آدمی رو داشتم که  تجاوز به حریم خصوصیش شده و دیگه رغبتی برای دیدن اون حریم نداره ... زری گاهی حرفی از کریم و رضا میزد با اینکه تمایلی به شنیدن نداشتم یه بار گفتم : الان واقعا دارن زندگی میکنن ؟! _در ظاهر که اره _چرا در ظاهر ؟ _اخه کسی از داخل زندگی کسی خبر نداره که !!! _بالاخره ناراحتی بود ،رو میشد _مریم صداش در میاد به نظرت ؟+ _همین مریم خانم یادت نره چیکار کرده ...بخواد صداش در بیاد خوبم در میاد _چمیدونم فعلا که ساختن عید سال ۷۸ رو که گذروندیم سیاوش پیشنهاد داد : میای بریم شیراز ؟ پریدم بالا و دستهام رو بهم کوبیدم و‌گفتم : توی همون خونه قبلی ؟! خندید و گفت : اره همونجا !!!گاهی یادت میره یه خانم ۳۵ ساله ای چنان ذوق میکنی عین بچه ها ،اصلا من لبه خاطر وجود تو بچه نمیخوام... ایناها بچه دارم دیگه _واقعا که ذوق آدم رو کور میکنی _ببخشید شوخی کردم پس بپیچ بریم روی چند ماه هم حساب کن بریم بمونیم
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
این کانال دوستم چی داره که بالای 200نفر درخواست دادید دوباره بزارم😕😕😕😕😕😕😕 مخمل متری انغوره متری تومان اخر هفته ته طاقه ها نصف قیمت 👇👇👇 لینک ته طاقه ها http://eitaa.com/joinchat/3765764123C4e6931be3c یک دقیق زمان بیشتر نمیخواد چک کن دروغ بود لف بده 😏😏😏😏