هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
این ذکر رو از امشب تا شب اول ماه رمضان ،
شبی هفت مرتبه بگو ...
روز اول ماه مبارک برات معجزهای رخ میده که فکرشم نمیکنی ...
👈مشاهده ذکر مشاهده ذکر👉
🌙 شروع از شب نیمه شعبان ☝️🏻☝️🏻
☸️نیروی عشق
💗هر چه انسان بیش تر درباره ی عشق حرف بزند ، جای بیشتری در ضمیر آگاه خود برای این پدیده باز می کند اگر در اندیشیدن به واژه های زیبا اصرار کنیم و عباراتی سرشار از عشق بر زبان بیاوریم ، بدون تردید عشقی عظیم که توصیف ناپذیر است ، یعنی عشق الهی را به درون خود دعوت می کنیم.
💗و تنها با توسل بر عشق می توان بر مشکلات غلبه کرد . عشق را فراخوانید و مشکلاتتان را برطرف سازید . اگر به نیروی عشق اعتماد داشته باشید ، انجام دادن هیج کاری دشوار نخواهد بود.
💗اگر در هر موقعیتی ، عشق را آگاهانه فرا خوانید و از نیروی آن یاری بخواهید ، این پدیده می تواند از طرق گوناگون شما را به نتیجه دلخواه راهنمایی کند.
❤️
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت47 میدونستم داره در حقم ناحقی میکنه ولی زورم نمیرسید ،اون اواخر
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت48
روزی که رفتم تا از مامان اینها خداحافظی کنم مامان ناراضی گفت :
شماها یه جا بند نمیشید نه ؟!
_یعنی چی مامان ؟تو این ۵ سال کجا رفتیم خب یه سفره دیگه !
_سفرتون هم مثل آدمیزاد نیست آخه آدم چند ماه میره سفر؟! ...همین کارا رو میخوای بکنی که دل ب زندگی نمیدی بلکه یه بچه داشته باشی
_باز بحث بچه نکن مامان من و سیاوش باید راضی باشیم که هستیم
_اصلا به من چه خودتون میدونید
من و سیاوش راهی شیراز شدیم و ساکن همون خونه دوست داشتنی، حال و هوای شیراز بهتر بود ومن واقعا روحیه ام عوض شده بود ولی برای سیاوش انگار هر جایی که میرفت فرقی نداشت همون بود که بود !!!
من یه زن ۳۵ ساله بودم و سیاوش یه مرد ۶۰ ساله اونجا بود که تازه داشتم به اینهمه تفاوت سن پی میبردم ،سیاوش با وجود سن و سالش ولی نسبت به همسن و سالهاش سالم بود، از لحاظ جسمی حداقل سالم بود... درگیر بیماریهای معمول نبود و من باز خدا رو شکر میکردم که نمیخوام درگیر بیماریهاش هم بشم
اما از لحاظ روحی و روانی درسته مشکلی نداشت ولی دلش میخواست تنها باشه و این من رو اذیت نیکرد، من هنوز شور و نشاط جوونی رو داشتم و اینجاها بود که تفاوتهای سنی داشت رو میشد ...سعی میکردم درگیری ایجاد نکنم و خواسته هام رو تا جایی که میتونستم و توان داشتم خودم برآورده میکردم و همین باعث شده بود سیاوش کلا خودش رو از محدوده خواسته های من بیرون بکشه و مدام سرگرم کتابهایی بود که دور و برش ریخته بودن ...
توی همسایگی خونه شیراز خانواده ای بودن که خانمی همسن و سال من داشت.... درواقع خونه متعلق به پدر بزرگ اون خانم بود، اون خانم که اسمش آمنه بود خیلی خوش رو و مهربون بود... اولین باری که دیدمش یکهفته ای بود که رسیده بودیم شیراز و چون حوصله ام سر رفته بود بدون سیاوش رفته بودم برای قدم زدن توی همون خیابونی که از بهشت بهتر بود ...
دم در خونه دیدمش کلی خرید دستش بود و سعی داشت بدون اینکه اونها رو بگذار زمین کلیدش رو در بیاره ....رو بهش گفتم :
میتونم کمکتون کنم؟!
لبخندی زد و شونه تخم مرغی که دستش بود رو گرفت طرفم و گفت :
ممنون میشم !!!
چند تا از خریدها رو ازش گرفتم و در رو باز کرد و گفت :
ممنون پدربزرگم خوابه این وقت روز نخواستم بیدارش کنم
_خواهش میکنم
_انگار تازه اومدید این محل !
_یه جورایی اره مسافریم !
_خونه طوبی خانم رو خریدید ؟!
نگاهی به خونه انداختم و گفتم :
راستش نه خودمون صاحب خونه ایم
_ااا نمیدونستم کسی از اقوام طوبی خانم ایران باشه !!!
_در واقع نبودن چند سالی هست که اومدن، تهران زندگی میکنیم یکبار چند سال پیش اومدیم شیراز و الان
_خیلی خوشحال شدم از دیدنتون امیدوارم بازم همدیگه رو ببینیم من آمنه ام !
_منم شهین
و اون روز باب دوستی و آشنایی من و آمنه باز شد ...به سیاوش که گفتم :
دم در یه دوست پیدا کردم
گفت :
دوست رو از دم در پیدا نمیکنن شهین خانم !!+
_خانم خوبی بود مهربون و خونگرم
_این خصلت شیرازیهاس
_در کل ازش خوشم اومد
_خدا کنه!!! تا کمتر غر از حوصله سر رفتن بزنی
_من غر میزنم سیاوش؟! واقعا که!!!
_خیلی خب باشه در کل خوشحالم دوستی برای خودت پیدا کردی
از اونروز هربار میرفتم بیرون دم در خونه آمنه رو هم نگاه میکردم ولی خبری ازش نبود ....به روز که سیاوش در حال کتاب خوندن بود و منم سرم گرم شمعدونی هایی بود که تازه کاشته بودیم و کنار حوض گذاشته بودیم در حیاط رو زدن ...سیاوش از جا بلند شد تا در رو باز کنه صدای سلام و علیک با کسی اومد و بعد دیدم با کاسه ای پر از اش اومد طرفم و گفت:
یه خانم دم در کارت داره فکر کنم دوستت باشه !
خوشحال بلند شدم و رفتم سمت در ،درست بود آمنه بود سلام علیکی کردیم و گفت :
ببخشید انگار مزاحم شدم !
_نه بابا بیا داخل
_نه مزاحم نمیشم یه کم اش درست کردم نمیدونم خوب شده یا نه گفتم براتون بیارم انشاالله پدرتون هم خوششون بیاد
_پدرم ؟!
_آقایی که کاسه اش رو گرفت
_آهان سیاوش شوهرمه !!
تعجب رو توی صورت آمنه دیدمولی خودش رو جمع و جور کرد و گفت :
آهان ببخشید من رو
خداحافظی کرد و رفت ...سیاوش از لحاظ ظاهری زیاد پیر نبود که آمنه اون رو پدر من بدونه یا شایدم من خودم رو گول میزدم که در ظاهر پیدا نیست این اختلاف شن
رفت و آمد من و آمنه از اونجاها شروع شد دختر مجردی بود که توی یه موسسه کار میکرد و پیش پدربزرگش زندگی میکرد
🌸🍃
میخوای معشوق همسرت باشی؟ پس بخون. ⬇️⬇️⬇️
خانم عزیز
راه درخواست از مردا غر زدن نیست. برای رسیدن به خواسته تون دور ترییین راه دعوا و غر زدنه. .
با دعوا شاید به خواسته تون برسین ولی عشق و جایگاهتون رو توی قلب شوهرتون از دست میدین.
ولی راه درست اینه که .
🌹🌹 با خنده و شوخی و پایکوبی ازش درخواست کنین🌹🌹
وقتایی که توی بغلش هستین و مهربونه بهش بگین.
در قالب قصه و داستان و درد دل حرف بزنین. .
این راه مطمنا زمان می بره و صبر می طلبه ولی در عوض شوهرتون شما رو ❤️ یه زن با سیاست میدونه❤️
و معشوقش میشین👱♀️😒
بالاتر هم گفتم دیگه، سعی کنی به جای غُری بودن، قِری باشین 😅
خیلی خوبه که یک خانم، در مورد موارد زیر آموزش ببینه و بلد باشه :
- انرژی زنانه
- لوندی
- عشوه گری
- سیاست زنانه
- جذابیت درونی و اعتماد به نفس👌
🍃🍃🍃🍃🍂🍃
رویدادها...
🍃🍃🍂🍃
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
📝
رویدادهای بسیاری هستند که هیچوقت، هیچوقت ...؛ تاکید میکنم: هیچوقت، کمرنگ نمیشوند. محو نمیشوند. فراموش نمیشوند. از فکرها و تبادرهای ذهنی یومیه حذف نمیشوند. جاگذاشته و از یادرفته نمیشوند. و یک جوری میمانند و قدمت برمیدارند که گویی: ما، یا من نوعی، تبدیل به تنها بخشی از آن رویداد میشوم.
این رویدادها، صدای شکستن یک دسته ساقهی کرفس میدهند. استخوانهایی را که در طول یک عمر پروراندهایم؛ با حرکتی خُرد میکنند. و صدای این شکستهگی و خُرد شدن، مثل حرکت دادن یک گونی کنفی که در آن مقداری از تکههای آهن و چوب ریخته، با کوچکترین حرکت، در میآید و بلند میشود.
پس از وقوع، آن رویدادها هستند که تو را میخوابانند. بیدارت میکنند. زنده میدارند. میمیرانند. و در یک کلام، هویت تو میشوند.
هر چند که به عقیدهی کارشناسان و کاربلدان، "احساس" دروغ است؛ چرا که منشا آن هنوز برای بشر مشخص و روشن نیست. اما احساس میکنی که پس از وقوع رویداد، میان اویی که بودی واینی که هستی، جز همنامی در اسناد هویتی، ارتباط دیگری وجود ندارد.
زندهگی میکنی. اما تفاوتی با مردهگان نداری. مرده هم نیستی. چرا که سهمی هنوز از هوا داری. سهمی که در روزگاری، آن را بخشیده بودی. میخوری. مینوشی. راه میروی. حرف میزنی. و باور کنی یا نه، حتی میخندی. ولی همهی اینها هیچ تاثیری ندارند. تفاوتی ایجاد نمیکنند. بودن و نبودنشان مسالهای نیست.
اما نوید شما را از طرف برادر کوچکتان، که در حقیقت معنا و در نهایت، میمیریم. و ترسی از این بابت به دل راه ندهید. چرا که تا هستیم؛ مرگ وجود ندارد. و چون مُردیم؛ نیستیم و دیگر وجود نداریم که مرگ را احساس کنیم.
مرگ ما را، دیگران تجربه میکنند.
#همسرانه
یک زن هرگز از ابراز عشقهای مرد زندگیش خسته نخواهد شد،
به زبان آوردن دوستت دارم،
موجب می شود که زن به عشق واقعی مرد زندگیش پی ببرد،
و آن را احساس کند..
سواد ازدواج...
میگم چرا این پسر رو برای ازدواج انتخاب کردی ؟
-میگه اخه خیلی پسر خوبی است!
میگم برای ازدواج مناسب ما دنبال پسر خوب نیستیم
بلکه باید دنبال پسر مناسب باشید!
مراجع دیگر می گوید :
خیلی منو دوست داره میگه بدون تو میمیرم!
میگم ما در روانشناسی ب این اشخاص میگیم اختلال شخصیت وابسته!
مراجع دیگر می گوید:
خیلی خیلی پسر خوب مهربونی است اصلا دوست نداره منو ناراحت کنه!
میگم ما در روانشناسی به این تیپ افراد میگیم مهر طلب ها!
میگه قصد ازدواج داریم والدین نمیزارن !
میگم چرا نمیزارن رو ول کنید
بگید چه چیزی در پسر هستش که اون رو واسه ازدواج انتخاب کردی!
می گوید دوستش دارم دوستم داره!
میگم مگر فاکتور اصلی ازدواج عشق دوست داشتن است!
اگر اینا باشه ۶ ماه بعد ازدواج ۹۰ درصد از بین میره تکراری میشه!
میگه پس چیا هستند فاکتورای ازدواج!
واینجا هستش که پی میبریم
چقد بی سواد رابطه ازدواج هستیم!
هر اتفاقی رو در جامعه دنبال میکنیم
هر حادثه ای رو پی گیر هستیم
هر مدلی رو دنبال میکنیم
هر خبر جدید رو پی گیر هستیم!
ولی اما.....سواد زندگی کردن رو دنبال نمی کنیم!
بدون شنا بلد بودن میپریم تو اب و غرق میشیم و میگیم سرنوشت اینجوری واسم رقم زده بود انگار! در حالیکه ما تعیین کننده سرنوشت خودمان هستیم.
👠
🌺🌺🌺🌺🌺🌺
#سیاس
تفـاوت زن و مـرد در زمان ناراحتی رابشناسیم👇👇
👧زنان به خود سرزنشی گرایش دارند و 👨مردان به سرزنش اطرافیانشان.
زنان احساس غم، بیتفاوتی و بیارزشی میکنند و مردان احساس خشم و تحریکپذیری دارند.
زنان حالت دلواپسی و ترس دارند و مردان بدبین میشوند و گارد میگیرند
زنان از هر درگیری فاصله میگیرند و مردان درگیری و کشمکش درست میکنند.
زنان در این دوران دوست دارند درباره مسائلشان صحبت کنند در حالی که اکثر مردان صحبت درباره افسردگیشان را ضعف میدانند.
اکثر زنان در این دوران برای درمان خود به غذا، روابط دوستانه و روابط عاشقانه روی میآورند، در حالی که عموم مردان با تلویزیون، ورزش و رابطه فیزیکی سعی در فراموش کردن مسئله خود میکنند
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
🏮جملات کوتاه و بسیار زیبا :
❤️یادت باشه تا خودت نخواي هيـچ کس نميتونه زندگيتو خراب کنه❕
❤️یادت باشه که آرامش رو بايد تو وجود خودت پيدا کني❕
❤️یادت باشه خدا هميشه مواظبته❕
❤️يادت باشه هميشه ته قلبت يه جايي براي بخشيدن آدما بگذاري ....
❤️منتظر هيچ دستي در هيچ جاي اين دنيا نباش ...اشکهايت را با دستهاي خودت پاک کن ؛ همه رهگذرند❕
❤️زبان استخواني ندارد اما آنقدر قوي هست که بتواند قلبي را بشکند
مراقب حرفهايمان باشيم .
❤️گاهي در حذف شدن کسي از زندگيتان حکمتي نهفته است .اينقدر اصرار به برگشتنش نکنيد❕
❤️آدما مثل عکس هستن،زيادي که بزرگشون کني کيفيتشون مياد پايين❕
❤️زندگي کوتاه نيست ، مشکل اينجاست که ما زندگي را ديرشروع ميکنيم❕
❤️دردهايت را دورت نچين که ديوارشوند ، زيرپايت بچين که پله شوند…
❤️هيچوقت نگران فردايت نباش ، خداي ديروز و امروزت ، فرداهم هست…
🍃🍃🍃🌼🍃
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت48 روزی که رفتم تا از مامان اینها خداحافظی کنم مامان ناراضی گفت :
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت49
اونروز نیم ساعتی پیش اونها نشستم و بعد که بلند شدم تا برم آمنه گفت :
بشین چرا اینقدر زود ؟!
_نه دیگه برم تو که همینم نیومدی
_میام دیر نمیشه
رو به پیرمرد گفتم:
خدانگهدار پدر جان از دیدنتون خیلی خوشحال شدم !
_بازم بیا دخترم
_چشم
_به نوه طوبی خانم هم بگو بیاد ،درسته نمیبینم و اصلا قبلا هم ندیدمش ولی نشونی از قدیمه
_حتما بهش میگم
وارد خونه خودمون که شدم رو به سیاوش گفتم :
طفلی آمنه پدربزرگش نه میتونه راه بره هم نابیناست
_چرا ؟
_نمیدونم نپرسیدم!!! حتما به خاطر سن و ساله ...از مادر بزرگت پرسید و مادرت و خواست بری دیدنش، گفت دوست داره نشونی از قدیم رو ببینه!!! هر چند نمی بینه
_باشه میرم، یه شب با هم میریم
خیلی خوشحال میشن ...ماهم اونا رو دعوت میکنیم
_بله شهین خانم توی اینجور موارد اختیار تام داری خودت که میدونی
راست میگفت... هیچوقت توی اون سالها مخالفتی با اینجور موارد نداشت ..خودم هرکاری خواسته بودم کرده بودم انگار تنها مخالفتی که با من داشت همون قضیه بچه بود ..
یه شب اواسط خرداد ماه بود که به سیاوش گفتم :
فردا شب بریم دیدن آمنه و پدربزرگش
_باشه بریم !!در ضمن سفر یکماهه ما داره میشه دوماه ها حواست هست ؟!
_اره میدونم ولی هوا اینجا خیلی خوبه
_برای من که اینجا و اونجا فرق نداره هر دو جاش تو هستی پس هرجا خواستی میمونیم
روز بعد همراه با سیاوش راهی خونه آمنه اینها شدیم ،آمنه در رو که باز کرد با لبخند همیشگی گفت :
خوش اومدین بفرمایین
وارد ساختمون شدیم پدربزرگ آمنه همونطور ناتوان ولی با رویی باز ازمون استقبال کرد دست سیاوش رو فشرد و گفت :
نوه طوبی خانمی درسته ؟!
_بله
_خدا رحمت کنه مادربزرگت رو شیرزنی بود به زمان خودش
_ممنونم
_بشین پسرم
سیاوش که با پدربزرگ گرم گفتگو شد آمنه هم من رو کشوند توی آشپزخونه