eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
17.8هزار دنبال‌کننده
8.3هزار عکس
19.4هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت53 کنار آمنه نشستم و گفتم : اون خانم ها نسبتی باهات دارن ؟! _عمه
📜 🩷 گفتم : انتخاب ؟! _اره من در ظاهر اونقدرها هم بی کس و‌کار نیستم‌،پدر دارم، مادرم دارم ،خواهر و برادر و بقیه اقوام، ولی می بینی که تنهام !! _چرا پیششون نیستی ؟! _پدر و مادرم از هم جداشدن وقتی من ۱ ساله بودم هیچکدوم من رو نخواستن و برای خودشون زندگی جداگونه دارن و هر کدوم چند تا بچه ... آمنه نفسی کشید و‌گفت : بابا بزرگ من رو قبول کرده بابا میگفته این بچه مال من نیست و زنم بهم خیانت کرده !!!راست و دروغ رو نمیدونم ،ولی بابا بزرگ گفته هرچی، این یه بچه بیگناهه نمیشه رهاش کرد ...سر همین بقیه بچه ها هم ازش دلخور میشن و میگن بچه نامشروع رو داری بزرگ میکنی ولی اون به هیچکس گوش نمیده و من رو نگه میداره و بقیه کم کم ازش دور میشن ...عمه ها به خاطر حرف شوهراشون و بابام هم که خودش زندگی داشت _متاسفم !!! _ولی من متاسفم برای اونایی که این همه شباهت بین من و بابام رو ندیدن و حاضر نبودن اون انگ رو از روی من بردارن ... _چرا ازمایش ندادی ؟ _بابام نخواست انگار میترسید همه چی بر خلاف انتظارش پیش بره و مجبور به قبول من بشه _عجب _اره اینجوریه برای همین هم من، هم بابا بزرگ، توی تنهایی فقط همدیگه رو داشتیم و حالا ... هیچ حرفی نداشتم بهش بزنم در واقع دردش اونقدر بزرگ بود که حرف من هیچ تاثیری نداشت ...راستش سوال زیاد بود توی ذهنم که ازش بپرسم ولی چون خودش حرف رو ادامه نداد منم چیزی نگفتم به آمنه گفتم : بهتره برگردی سر کارت اینجوری کمتر اذیت میشی !! _میرم راستش اگه اون کار نبود که واقعا دیوونه میشدم _خوشبحالت!!! منم یه زمانی کارمند بودم ولی یه سری اتفاقات افتاد که مجبور شدم از ایران خارج بشم و اون کار رو هم از دست دادم _چیکار ؟! _معلم بودم توی آموزش و پرورش _چطور از دست دادی؟ مگه اموزش و پرورش تعهد نداده بودی ؟! _چر ولی گون خودم بی دلیل رها کردم تازه خسارت هم دادم _حتما دلیل مهمی بوده !!! براش قضیه لایلا رو تعریف کردم آمنه خوب شنیدو گفت: سیاوش خان مرد خوشبختیه که زنی مثل تو داره _در واقع من خوشبختم!!! شاید از دید خیلی‌ها زندگیم روی روال نباشه ولی من ،سیاوش تنها برام کافیه _خوبه ادمی یگی رو اینقدر دوست داشته باشه که از خواسته هاش بگذره ولی شهین خانم حواست باشه، به آینده هم فکر کن همیشه در روی یه پاشنه نمیچرخه
🌸🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 🌸🍃🍃🍃 یادمه وقتی بچه بودیم یه سالی موقع برداشت برنج، بارون عجیبی زد... همه محصول رفت زیر آب یا جاهایی که شرایط باز بهتر بود حسابی میرفتی تو گِل... خلاصه با کلی تاخیر...با کلی ضرر بابابزرگم محصول اون سالشو بالا آورد... پای صحبتش که مینشتی میگفت خدا رو شکر امسالم محصولمون رو بالا آوردیم... گفتم حاجی کلی محصول آسیب دیده...کلی هزینه بیشتر واسه برداشت دادی...باز میگی خدارو شکر؟ گفت این همه سال عمر کردم شاید دو سه باری این شرایط رو دیدم... وقتی اوضاع اینطوری میشه باز من شکر میکنم... شکر اون روزایی که بی مشکل محصولمو بالا میاوردم... قرار نیست دنیا همیشه یه جور باشه... یه روز با تو و یه روز خلاف میل تو عمل میکنه... یاد بگیر تو هر دو روز شکرگزار باشی.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت54 گفتم : انتخاب ؟! _اره من در ظاهر اونقدرها هم بی کس و‌کار نیستم
📜 🩷 گفتم : چطور ؟ _چطور نداره همیشه که زندگی اینجوری نمیمونه درسته از لحاظ مالی اونجوری که فهمیدم وضعتون خوبه ولی خب ادمی مختص خودش تنها نیست _راستش درست میگی با همه دوست داشتن هام‌ ولی گاهی احساس پوچی میکنم _بچه  چی ؟چرا بچه نداری ؟ نمیدونم اونروز چم شده بود ولی حرفی که به هیچکس نزده بودم رو به آمنه زدم، شاید چون میدیدم اون هیچ نسبتی با ما نداره که بخواد سرزنش یا تشویقم کنه ،برای همین گفتم ؛ سیاوش نخواست!!! _و تو پذیرفتی ؟! _اره راستش مقاومت زیاد کردم ،دعوا کردم، به زبون خوش گفتم قهر کردم ولی سیاوش رضایت نداد _این خودخواهیه _گاهی دلایلش منطقیه _هیچی اونقدر منطقی نیست که تو رو از مادر شدن محروم کنه!!! _راستش الان دیگه خودم هم بهش فکر نمی‌کنم به این فکر میکنم اگه بچه بود پابند بودم ولی الان ازادم _نمیدونم طرز فکرت رو دوست ندارم ببخش اینقدر واضح گفتم ولی من رکم! _نه بابا ناراحت نمیشم الان فقط اینکه مدام توی خونه ام اذیتم میکنه _خب کار کن _چیکار؟! دیگه جایی نه استخدام میشم نه کاری بلدم جز معلمی _برای خودت کار کن حتما که نباید کاری کنی که نفع مالی داشته باشه کاری کن که سودی به  دیگرون برسونی _مثل خیریه ؟! _مثل خیریه ،اره یا اگه تنهایی از پسش برنمیای توی موسسات دیگه کمک حال باش ...یه چوری که از این خونه نشینی راحت بشی اگه بخوای من یکی دو تا دوست دارم میتونن کمکت کنن، البته بتونی از لحاظ مالی هم بهشون کمک کنی که چه بهتر !!! _نمیدونم دوست که دارم بذار با سیاوش حرف بزنم بهت خبر میدم _باشه _اومده بودم‌ که مثلا حال تو رو خوب  کنم برعکس شد _حال منم خوب شد مطمئن باش همون شب با سیاوش در مورد حرفایی که با آمنه زده بودیم صحبت کردم‌...سیاوش آخر حرفهام گفت؛ من همه جوره پشتت  هستم هر کاری میخوای بکن از لحاظ مالی هم تا جایی که بتونیم کمک میکنیم خیلی هم خوبه ! پذیرش این کار از طرف سیاوش قوت قلبی بود برام همون شب تلفنی به آمنه خبر دادم که : با سیاوش جرف زدم اونم خوشحال شد و موافقت کرد
✅️ زندگي کردن فقط نفس کشيدن نيست، زندگي يعني فعاليت، يعني به کار بردن اجزا و اعضاي بدن و حواس و قواي جسماني و روحي، 👈《 به طوري که احساس کنيم واقعا زنده هستيم.》 ⬅️ آن کسي که بيشتر عمر کرده است آن نيست که سال زيادتري داشته باشد، 👈 بلکه کسي است که طعم زندگي را بيشتر چشيده باشد. فلاني در صد سالگي زير خاک رفته است، ولي از روز تولد مرده بوده است. ↩️اگر لااقل دوره جواني را خوب زندگي کرده بود، و آن وقت به گور رفته بود، يقيناً بهتر بود.
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 این‌طور صحبت‌کردن، کودکان را مضطرب می‌کند ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
13.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بهترین الگو‌برای پیروی در زندگی کیست؟ ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 🔘 داستان کوتاه دو برادر بودند كه يكي از آنها معتاد و ديگري مردي متشخص و موفق بود. براي همه معما بود كه چرا اين دو برادر كه هر دو در يك خانواده و با يك شرایط بزرگ شده اند، سرنوشتي متفاوت داشته اند؟ از برادرِ معتاد، علت را پرسيدند. پاسخ داد: علت اصلي شكست من، پدرم بوده است. او هم يك معتاد بود. خانواده اش را كتك مي زد و زندگي بدي داشت. چه توقعي از من داريد؟ من هم مانند او شده ام. از برادر موفق دليل موفقيتش را پرسيدند. در كمال ناباوري او گفت: علت موفقيت من پدرم است. من رفتار زشت و ناپسند پدرم با خانواده و زندگي اش را مي ديدم و سعي كردم كه از آن رفتارها درس بگيرم و كارهاي شايسته اي جايگزين آن ها كنم. طرز نگاه هر کس به زندگی، دنیای او را می سازد. ─┅─═इई 🍂🍁🍂🍁ईइ═─┅─ ─┅─═इई 🍁🍂🍁🍂ईइ═─┅─ 🍃🍃🍃🌼🍃
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقایون کلامی نیستن، مردها با چشم حس میگیرن ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
🔵یه وقت هایی که می خواین با همسرتون صحبت کنین ویا انتقادی بکنین و میدونین که ممکنه ناراحت بشه، بهش بگین که: "فقط می خوام باهات درد و دل کنم که خالی بشم، فقط گوش کن. ناراحت نشی ها، حسم رو دارم می گم. می دونم که منظوری نداشتی و تقصیر تو نبود ولی...." 🔵اینجوری هم اینکه امکان ناراحت شدن اونها کمتر میشه و هم شما حرف هاتون رو بهشون زدین. همسرانه ❤️
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت55 گفتم : چطور ؟ _چطور نداره همیشه که زندگی اینجوری نمیمونه درسته
📜 🩷 از روز بعد هر روز منتظر بودم تا آمنه خبر بیاره برام که میتونم کاری رو شروع کنم ،ولی انتظارم دو هفته طول کشید و خودم هم چیزی ازش نپرسیدم ،میدونستم هنوز از دست دادن پدر بزرگش رو نپذیرفته و حال خوبی نداره ...توی اون خونه تنها زندگی میکرد و شبها دختر یکی از همسایه ها میرفت و پیشش میخوابید دو هفته که از آخرین حرفامون گذشت، یه روز در حیاط رو زدن عصر بود سیاوش در رو باز کرد و صدای امنه رو شنیدم رفتم برای استقبال... هوا داشت کم کم خنک میشد آمنه وارد ساختمون شد حال و احوالی کردیم و گفتم : راه گم کردی ؟! _من که همیشه مزاحمم نشست استکانی چای جلوش گذاشتم‌ گفت : راستش اومدم در مورد کاری که باهات حرف زده بودم صحبت کنیم خوشحال گفتم : درست شد ؟! _درست میشه با مسئول یکی از موسسه ها صحبت کردم، خانم خوبیه و از طریق یه دوست مشترک باهم آشنا شدیم ...یه موسسه خیریه اس که کارش کمک رسانی به خانواده های فقیره ولی عمده کارش رو گذاشته خانواده هایی که هم بی بضاعت هستن و هم یه عضو بیمار دارن ،حالا یا خودشون با بچه اشون، بیشتر از لحاظ مالی کمک میخوان و اینکه کسی باشه که بتونه برای در مان اینها رو ساپورت کنه ...کارهای دیگه هم میکنن البته از کمک‌های تحصیلی و جهیزیه و این موارد ...ولی میگن که عمده کارشون اینه حالا فکر کن ببین میتونی کار کنی باهاشون _یعنی در اصل کار من چی میشه ؟! _ببین تو که حقوق نمیخوای بگیری، پس هر کاری که دوست داری رو میتونی انجام بدی اصلا میتونی کاری انجام ندی،، فقط به عنوان یه عضو اون خیریه گاهی سری بزنی بستگی به توان خودت داره سیاوش گفتم: اینطور که من فهمیدم از لحاظ روحی توان بالایی میخواد !!! _درسته، البته شاید اولش اینجوری باشه وقتی وارد کار میشی یه مورد که بتونی بهش کمک کنی و خوب بشه اونقدر لذت بخشه که تمام اون خستگی ها و دوندگی ها رو میشوره میبره _چی میگی شهین؟! _نمیدونم به نظرم برم از نزدیک محیط رو بیینم _اینم خوبه آمنه گفت : فردا سرزده بریم‌منم بیکارم _باشه سیاوش تو هم میای ؟ _کار خودته، بهتره از اول خودت بری و اینم در نظر بگیر  اگه قبول کردی دیگه تا تهش باید بری و شیراز شهر ما نیست!!! بخوای برگردی تهران چی؟ فکر اینم بکن!! امیدواری واهی به کسی نده