eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
17.7هزار دنبال‌کننده
8.3هزار عکس
19.5هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️👈 💃💃 دلبری ازشوهرجون😉 نمونه یک مکالمه دلبرانه باهمسر ❤️الوسلام عزیزم خوبی یه دفعه یادت افتادم گفتم تماس بگیرم صداتوبشنوم ,خوبی ؟ امروزداشتی میرفتی چقدرآقا وخوش تیپ بودی!یادم باشه اومدی اسفندبرات دود کنم.اون کت شلواریاپیراهن سفیده چقدر بهت میاد شام چی دوس داری برات درس کنم (صدای کشداروگاهی بچه گونه حرف زدن لحن بیان این جملاته) صبحونه نخوردی رفتی مگه ازگلوی من پایین میرفت؟ دقت کنیدقربون صدقه رفتن تواین گفتگو زیاده فقط تاحدی که دیگه شورش درنیادو باوربشه کرد اندکی چاشنی شیطونی قاطی میشه: بااجازتون میرم خریدیاخونه مامان ... اجازه میدین(لحن شیطون وبامزه) گفت نه!شیطون و بچه گونه میگی خواهش می کنم!من دورت بگردم .. نخواستی برمیگردم من دوست دارم،خانم به این نازی گلی حرف گوش کنی دلت میاد؟...شماآقای گل منی,مهربون منی توگفتگوحرفی روشنیدین که باب میلتون نیست زودناراحت نشین اگرم شدین به روتون نیارین،سریع جمش کنین
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد خانم تو رو خدا یه وقت جلوی سیفی خان و وجیهه خانم یا شهربان
📜 🩷 هنوز جملم تموم نشده بود که کشیده ی محکمی به صورتم خورد و از شدتش تعادلمو از دست دادم و پخش زمین شدم. صدای نعره ها و بد و بیراه های سیفی خونه رو میلرزوند. مش حسن اومد جلو و سعی کرد جلوی سیفی رو بگیره ولی انگار خون جلوی چشمشو گرفته بود و هیچکس جلودارش نبود. همه اهل خونه ریخته بودن بیرون و کتک خوردن منو تماشا میکردن. احساس میکردم با هر ضربه ای که میخورم تمام استخونام خورد میشه. کم کم چشمام تار و گوشام سنگین شدن. انگار همه ی صداها رو از دور میشنیدم. فقط دیدم ننه سیفی اومد جلوم ایستاد و دیگه چیزی نفهمیدم. چشمامو که باز کردم دیدم تو اتاق ننه سیفی هستم. اومدم از سر جام بلند شم ولی همه ی تنم به شدت درد میکرد. بغض گلومو گرفته بود. سیفی حتی مهلت نداد من حرفی بزنم و از خودم دفاع کنم. ده دقیقه ای گذشت و سکینه وارد اتاق شد. چشمش که بهم افتاد اشکاش سرازیر شدن و زیر لب گفت:خدا ازش نگذره به حق فاطمه ی زهرا، ببین دختر طفل معصومو به چه روزی انداخته. با دیدن سکینه منم گریم گرفت و گفتم: دیدی سکینه! حرف اون فتنه اینجا از همه چیز مهمتره. سکینه همونطور که سعی داشت آب میوه رو بهم بخورونه گفت: خدا بزرگه دخترم. الان آقا تو اتاقشه و وجیهه خانم داره باهاش حرف میزنه بلکم آرومش کنه. خدا پدرشو بیامرزه اگه جلوی آقا رو نگرفته بود الان زنده نبودی. _ کاش جلوشو نگرفته بود و میذاشت از شر این زندگی راحت بشم. + نگو سوری جانم. خدا نکنه. توکلت به خدا باشه. ان شاالله حل میشه. دیگه چیزی نگفتم و بعد خوردن چند قلپ از آب میوه به پنجره ی رو به روم خیره شدم. خوب میدونستم که اگه سیفی هم ازم بگذره دیر یا زود قضیه به گوش آقام میرسه و اونوقت دیگه معلوم نیست چه بلایی سرم بیاد. سکینه که دید حال خوشی ندارم دیگه حرفی نزد و از اتاق بیرون رفت. تا شب تو اون اتاق لعنتی حبس بودم و حتی ننه سیفی هم نیومد یه سر بهم بزنه. فقط هر از گاهی سکینه یا دخترش میومدن برام یه چیزی میاوردن که گرسنه نمونم. ازشون که میپرسیدم بیرون چه خبره میگفتن هنوز نمیدونیم. هیچ صدایی هم از بیرون نمیومد و سکوت مطلق بود. انگار که هیچوقت هیچ سکنه ای تو اون خونه وجود نداشته.
📝ﺧﺴﺮﻭ ﺷﮑﯿﺒﺎﯾﯽ ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎ ﮔﻔﺖ: ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻧَﺒﺨﺸﯿﺪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺨﺸﯿﺪﯼ ﻭ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ، ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ! ﮔﺎﻫﯽ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺻﺒﺮ ﮐﺮﺩ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﺎﻧﺪی ﺭﻓﺘﻦ ﺭﺍ ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩﻩ ﺍی!! ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻧﺠﺎﻡ می دﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺗﺎ ﺁﻧﺮﺍ ﮐﻢ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻧﺪﺍﻧﻨﺪ!! ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺪ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻓﺮﻕ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺪ!! ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﺘﺬﮐﺮ ﺷﺪ! ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮑﺠﺎ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ می کنند ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ روند
کلمه "اگر" در زندگی شما نقش اساسی را بازی می‌کند مدام برای همسرتان خط و نشان می‌کشید و جملاتی از این قبیل را همراه با چاشنی تهدید به زبان می‌آورید؟ 👈«اگر تا این ساعت خانه نباشی» 👈«اگر فلان خرج را برای خانه نکنی» 👈«اگر امروز به این مهمانی نرویم» 👈«اگر با فلانی صمیمی شوی» و ... . حتی اگر چنین ادعاهایی را به شوخی بیان کنید. هر نوع که به تغییر رفتار همسرتان تبدیل شود، گرچه شما را به خواسته‌تان می‌رساند، اما در نهایت به زیان ارتباط‌تان تمام می‌شود. شما حق ندارید برای تغییر دادن رفتار او به مقابله به مثل تهدیدش کنید یا او را از برخوردی که با خانواده‌اش خواهید کرد، بترسانید رابطه زناشویی👩‍❤️‍👨
💕💕 🌹 مهمون که میاد؛ لطفا و گرمِ صحبت نٙشین کمک کردن به همسـرتون در مهمانیها، لطف نیست بلکه شماست. حمایتش کنید، تاعاشقتون بمونه.
864.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌ شوخی‌های ممنوعه با همسر ❌ 🔸شوخی با همسر می‌تواند لحظات شاد و به‌یادماندنی خلق کند، اما همه‌ی شوخی‌ها برای رابطه مناسب نیستند. 🔸گاهی برخی شوخی‌ها نه تنها بامزه نیستند، بلکه می‌توانند به مرور اعتماد، حس احترام و نزدیکی را خدشه‌دار کنند. 🔸شوخی با ظاهر، خانواده، شغل یا درآمد، از جمله موضوعاتی است که باید با دقت بیشتری به آن‌ها نگاه کنیم. 🔸مقایسه کردن، یادآوری اشتباهات گذشته، یا شوخی با باورهای شخصی همسر می‌تواند به او احساس کم‌ارزشی یا ناراحتی بدهد. بهتر است از شوخی‌هایی استفاده کنیم که هر دو طرف از آن لذت ببرند و به صمیمیت رابطه بیفزایند. 🔷در روابط عاشقانه، احترام و حفظ احساس امنیت مهم‌تر از هر خنده‌ای است. پس یادمان باشد که شوخی‌های ما نباید مرزهای احترام و اعتماد را خدشه‌دار کند؛ چون سلامت رابطه از هر چیزی باارزش‌تر است.
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ضرورت فوق العاده احترام به پدر و مادر... /استاد رائفی پور 🎥 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
❣بعضی وقتها باید دست برداریم از غصه خوردن و خراب کردنِ روزهایمان. باید بدانیم اگر تلاشمان را کردیم و راهمان را درست انتخاب کردیم پس بقیه‌اش دیگر دستِ ما نیست. ما وظیفه‌مان را انجام می‌دهیم بقیه‌اش دیگر دست خداست و خواست خودش. بسپاریم به خدا و آرام باشیم ، با وجود همه ی مشکلات و سختیها به زندگیمان ادامه دهیم چون چشم بینایی و دست توانایی در تمام لحظات کنارمان هست . برای خوب شدن حالمان دست به کار شویم. با توکل بر خدا ،امید، تلاش و کمک خواستن از خودش پس لطفا غصه ممنوع...🌱
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد هنوز جملم تموم نشده بود که کشیده ی محکمی به صورتم خورد و از
📜 🩷 هوا دیگه تاریک شده بود و حسابی کلافه شده بودم و دستشویی هم داشتم برای همین با سختی از سر جام بلند شدم و ترسون و لرزون از اتاق سرکی کشیدم تا ببینم اگر اوضاع خوبه برم دستشویی. اتاقا روشن بودن ولی صدایی ازشون نمیومد. پاورچین پاورچین رفتم جلو. به در مهمون خونه که رسیدم صدای آروم حرف زدن سیفی رو شنیدم. دلم میخواست برم جلوتر و ببینم چی میگه ولی از ترسم سریع رد شدم و رفتم دستشویی. کارم که تموم شد و بیرون اومدم دیدم شهربانو جلو روم وایساده. حالم از قیافش بهم میخورد. اومدم بهش بد و بیراه بگم که انگشتشو روی بینیش گذاشت و گفت: هیسسس آروم. اگه سیفی صداتو بشنوه تکه بزرگت گوشته. _ از کی تا حالا تو دلسوز من شدی؟ برو گمشو اون طرف. + دور بر ندار. فقط نمیخوام چون من این خبرو بهش دادم خونت بیوفته گردنم. از من میشنوی تا وقت هست دمتو بذار رو کولت و از اینجا فرار کن. سیفی خیلی عصبانیه. پی باباتم فرستاده، اگر باباتم غیرت داشته باشه مطمئنا لب همین باغچه گوش تا گوش سرتو میبره. از حرفاش ترس به دلم افتاد. _ خدا لعنتت کنه شهربانو. تو میدونی من بی گناهم. اصلا این کار زیر سر خودته. تو خودت ریگ به کفشته. کاری که خودت میکنی رو زدی به نام من. من دیدمت با مرد غریبه خلوت کرده بودی و پچ پچ میکردی چیزی نگفتم ولی تو با دروغ بهم تهمت زدی. تا قیامت ازت نمیگذرم. یه لحظه رنگ از روش پرید و گفت: خفه شو دروغگو. حیف من که نگران جون تو هستم. بذار خونتو بریزن همه از دستت راحت بشن. اینو گفت و از کنارم رد شد و برگشت داخل. همون موقع سکینه بدو بدو اومد سمتم و گفت: خانم ترسیدم تو اتاق نبودی. این زن چی بهت میگفت؟ حرفای شهربانو رو تکرار کردم و گفتم:سکینه من میترسم. شهربانو راست میگه اینا منو زنده نمیذارن. سکینه که حسابی نگران شده بود گفت: تو برگرد تو اتاق وجیهه خانم تا من برم باهاش یواشکی حرف بزنم ببینم چه خاکی باید تو سرمون بریزیم. با ترس و لرز برگشتم تو اتاق و منتظر نشستم تا ببینم چه بلایی قراره سرم بیارن. آینه ی روی طاقچه رو برداشتم و نگاهی به صورتم انداختم. رد انگشتای سیفی رو صورتم مونده بود و متورم و کبود شده بود. چند لحظه بعد ننه سیفی با سکینه اومدن داخل. ننه سیفی وقتی صورتمو دید یه جوری صورتش رو جمع کرد که انگار دلش ریش شده ولی سریع روشو ازم گرفت و رفت تو قیافه.