❣بعضی وقتها باید دست برداریم از
غصه خوردن و خراب کردنِ روزهایمان.
باید بدانیم اگر تلاشمان را کردیم و راهمان را درست انتخاب کردیم
پس بقیهاش دیگر دستِ ما نیست.
ما وظیفهمان را انجام میدهیم بقیهاش دیگر دست خداست و خواست خودش.
بسپاریم به خدا و آرام باشیم ،
با وجود همه ی مشکلات و سختیها به زندگیمان ادامه دهیم چون چشم بینایی و دست توانایی در تمام لحظات کنارمان هست .
برای خوب شدن حالمان دست به کار شویم. با توکل بر خدا ،امید، تلاش و کمک خواستن از خودش
پس لطفا غصه ممنوع...🌱
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد هنوز جملم تموم نشده بود که کشیده ی محکمی به صورتم خورد و از
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#ادامه_دارد
هوا دیگه تاریک شده بود و حسابی کلافه شده بودم و دستشویی هم داشتم برای همین با سختی از سر جام بلند شدم و ترسون و لرزون از اتاق سرکی کشیدم تا ببینم اگر اوضاع خوبه برم دستشویی.
اتاقا روشن بودن ولی صدایی ازشون نمیومد. پاورچین پاورچین رفتم جلو. به در مهمون خونه که رسیدم صدای آروم حرف زدن سیفی رو شنیدم. دلم میخواست برم جلوتر و ببینم چی میگه ولی از ترسم سریع رد شدم و رفتم دستشویی. کارم که تموم شد و بیرون اومدم دیدم شهربانو جلو روم وایساده. حالم از قیافش بهم میخورد.
اومدم بهش بد و بیراه بگم که انگشتشو روی بینیش گذاشت و گفت: هیسسس آروم. اگه سیفی صداتو بشنوه تکه بزرگت گوشته.
_ از کی تا حالا تو دلسوز من شدی؟ برو گمشو اون طرف.
+ دور بر ندار. فقط نمیخوام چون من این خبرو بهش دادم خونت بیوفته گردنم. از من میشنوی تا وقت هست دمتو بذار رو کولت و از اینجا فرار کن. سیفی خیلی عصبانیه. پی باباتم فرستاده، اگر باباتم غیرت داشته باشه مطمئنا لب همین باغچه گوش تا گوش سرتو میبره.
از حرفاش ترس به دلم افتاد.
_ خدا لعنتت کنه شهربانو. تو میدونی من بی گناهم. اصلا این کار زیر سر خودته. تو خودت ریگ به کفشته. کاری که خودت میکنی رو زدی به نام من. من دیدمت با مرد غریبه خلوت کرده بودی و پچ پچ میکردی چیزی نگفتم ولی تو با دروغ بهم تهمت زدی. تا قیامت ازت نمیگذرم.
یه لحظه رنگ از روش پرید و گفت: خفه شو دروغگو. حیف من که نگران جون تو هستم. بذار خونتو بریزن همه از دستت راحت بشن.
اینو گفت و از کنارم رد شد و برگشت داخل. همون موقع سکینه بدو بدو اومد سمتم و گفت: خانم ترسیدم تو اتاق نبودی. این زن چی بهت میگفت؟
حرفای شهربانو رو تکرار کردم و گفتم:سکینه من میترسم. شهربانو راست میگه اینا منو زنده نمیذارن.
سکینه که حسابی نگران شده بود گفت: تو برگرد تو اتاق وجیهه خانم تا من برم باهاش یواشکی حرف بزنم ببینم چه خاکی باید تو سرمون بریزیم.
با ترس و لرز برگشتم تو اتاق و منتظر نشستم تا ببینم چه بلایی قراره سرم بیارن. آینه ی روی طاقچه رو برداشتم و نگاهی به صورتم انداختم. رد انگشتای سیفی رو صورتم مونده بود و متورم و کبود شده بود.
چند لحظه بعد ننه سیفی با سکینه اومدن داخل. ننه سیفی وقتی صورتمو دید یه جوری صورتش رو جمع کرد که انگار دلش ریش شده ولی سریع روشو ازم گرفت و رفت تو قیافه.
💐🍃🌿🌸🍃🌾🌼
🍃🌺🍂
🍂🍃
🥀
#همسرداری
✳️ مدیریت رابطه زوجی
👈 در بسیاری موارد دیده شده که در رابطه یک زوج، همواره هر کدام فقط به انتظارات خودشان از طرف مقابل، توجه می کنند و مرتب از همسر خود گله دارند که به نیازهای آنها توجهی ندارند. در صورتی که هرگز به سهم خودشان در این رابطه توجهی ندارند.
❓ آیا این افراد، هیچوقت به این موضوع فکر کرده اند که خودشان چه تلاشی برای رشد یا بهبود این رابطه کرده اند؟
👈 رابطه یک فرآیند کاملا دو طرفه است.
✳️ بنابراین چه وقتی آسیب میبیند و چه زمانی که رشد می کند، هر دو طرف در آسیب یا رشد آن، نقش داشته اند.
✅ پس برای پیشرفت رابطه لازم است هر فرد هم مسئولیت خطاهای خود را بپذیرد و هم برای پرورش رابطه تلاش کند و گام بردارد.
🔆آخرین رمز موفقیت؛ خود را ارزیابی کنید
✨✨برای یک بار هم که شده خود را ارزیابی کنید و از منظر دیگران به خود نگاه کنید، زیرا از این طریق می توانید به کاستی های خود پی برده و شناختی از خود پیدا کنید تا بر اساس آن هویت خود را شکل داده و در زندگی خود موفق باشید./دکتر انوشه
🎥#دکتر_انوشه
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
#سیاستهای_زنانه
🔵بعضی خانوما میگن چرا شوهر ما تو خونه حرف نمیزنه
ولی با دیگران این همه میگه و میخنده...
چرا واسه ما خرج نمیکنه
ولی به دیگران که میرسه این همه دست و دلباز میشه....
و خیلی مثال های دیگه...
⁉️میدونید یکی از دلایلش چی میتونه باشه؟؟
اینکه اون "دیگران"
همسر شما را همیشه "تایید" میکنن..
ولی شما
فقط کارت اینه که
همسرت رو "تخریبش" کنی...!!!
👈یه خانوم نمیذاره تو تایید کردن همسرش کسی ازش سبقت بگیره...
🖌#کانال_دکتر_انوشه
❤️❤️❤️
❣ زندگی را زیباتر کن..
✳️ در زندگی گاهی باید
ندید،
نشنید
و نگفت..
کنار هم بودن ارزشی بالاتر از دیدن خطاها، گفتن عیب ها و شنیدن بدی ها را دارد..
عفو و گذشت در خانواده حرف اول را می زند..✅
#حرف_قشنگ 🌸 🌱
❤️
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد هوا دیگه تاریک شده بود و حسابی کلافه شده بودم و دستشویی هم
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#ادامه_دارد
خانم دستم به دامنتون. به خدا من بی گناهم. با سیفی حرف بزنید از خر شیطون پیاده بشه و به حرفام گوش کنه.
+ دیگه برای این دروغا دیره دختر. سیفی اتاقتو زیر و رو کرد و تمام نامه ها و گل و سنبلایی که از اون مرتیکه جمع کرده بودی پیدا کرد.
با شنیدن این حرف دستو پام یخ کرد و گفتم: کدوم نامه؟ کدوم گل؟ به قران همش زیر سر شهربانوی جادوگره. داره همتونو بازی میده.
+ خیلی دلم میخواد حرفاتو باور کنم ولی دیگه جای شک و شبهه ای نیست. شهربانو هم خورده شیشه داره درست ولی دیگه همچین کاری نمیکنه.
سکینه گفت: خانم ببخشید من نظر میدم ولی من مطمئنم این دختر گناهی نداره. الان اگه کاری نکنیم فردا فقط پشیمونیش میمونه ها! آقا میخواد چکار کنه اخه؟
ننه سیفی سری تکون داد و گفت: سیفی خیلی آتیشیه. اگه جلوشو نگرفته بودم تا حالا کشته بودش. الانم میگه میخوام ببرم بندازمش در خونه ی آقاش و طلاقش بدم. مال بد بیخ ریش صاحابش.
دیگه حتی دهنم باز نمیشد بخوام اعتراضی بکنم.
ننه سیفی گفت: بلند شو برو تو اتاقت هرچی میخوای بردار که همین امشب باید بری.
سکینه زیر بغلمو گرفت و گفت: پاشو خانم پاشو خدا کریمه.
به سختی از سر جام بلند شدم و مات و مبهوت راه افتادم سمت اتاقم. نگاهی به دور تا دور اتاق کردم. مگه من تو این دنیا چیزیم داشتم که نگرانش باشم؟ تازه داشتم به این خونه و آدماش و شوهرم علاقه مند میشدم! چرا این اتفاقا باید برای من میوفتاد؟
با گریه چند تا تکه لباس ریختم تو یه روسری و از اتاق بیرون رفتم.
سیفی با قیافه ی عصبانی جلوم ایستاده بود و بدون اینکه حرفی بزنه راه افتاد و منم پشت سرش. وقتی داشتیم از خونه بیرون میرفتیم همه از اتاقاشون بیرون اومده بودن و سرک میکشیدن. همونجا با صدای بلند گفتم: هیچکدومتونو حلال نمیکنم.
سکینه با چشمایی که پر اشک بود رفت تو گوش مش حسن یه چیزی گفت و یه کیسه دستش داد و مش حسن پشت سرمون راه افتاد.
به سکینه نگاه کردم و گفتم: بابت همه چیز ممنونم.
سکینه هم از همون چند قدمیم آروم لب زد خدا به همرات.
بین راه بعد کلی کلنجار رفتن با خودم گفتم: سیفی خان میشه به حرفام گوش کنی؟ تو رو جون عزیزات دوباره بهم اعتماد کن، من هیچوقت به شما خیانت نکردم و نمیکنم.
سیفی با صدای آروم ولی خشنی گفت: صداتو ببر نمیخوام بشنوم.
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴نیش و کنایه باعث دوری اعضای خانواده از یکدیگر میشود.
🌷افراد به سمتی گرایش پیدا می کنند که محبت میبینند.😉/دکتر عزیزی
🎥#دکتر_عزیزی
#نیش_کنایه
@actorsgallery💖
#خانومها_بخوانند
✅ مردها نیاز دارن که ازشون قدردانی و تشکر بشه
❌خانومها دو جا این کار رو نمی کنن👇
1- جایی که کار کوچک است
2- وقتی وظیفشون رو انجام دادن
👈 مثلا آقا چایی خورده استکانش رو برده تو آشپزخونه خانوم می گه برای چی تشکر کنم کار خاصی نکرده که استکان رو برده فقط.
❌وقتی کار کوچک است خانومها تشکر نمیکنن
👈 مثلا آقا رفته نون خریده برای شام اینم چون وظیفه مرد است خانوم تشکر نمی کنه
❤️خانومها آقایون به تشکر نیاز دارند. نیازمند و تشنه ی تشکر هستن دائم از آقایان تشکر کنید. برای کارهای کوچک و بزرگ از همسرتون تشکر کنید.
✅خانومای گل
یه " ممنونم عزیزم " گفتن به جایی بر نمیخوره بخدا، مطمئن باشین تاثیرش رو هم در زندگیتون خواهید دید
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد خانم دستم به دامنتون. به خدا من بی گناهم. با سیفی حرف بزنی
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#ادامه_دارد
از همون اولم نباید حرفاتو باور میکردم و رو عیب و ایرادت سرپوش میذاشتم.
وقتی دیدم باورم نداره دیگه چیزی نگفتم. سیفی جلوتر راه میرفت و منو مش حسن پشت سرش. وسط راه مش حسن کیسه ای که سکینه بهش داده بود رو داد دستم و اشاره کرد که چیزی نگم. تا برسیم در خونه ی آقام هزار بار مردم و زنده شدم. تقریبا ساعت ده شب بود و میدونستم آقام اینا کم کم این ساعتا میخوابن. سیفی درو کوبید و چند دقیقه بعد صدای آقامو شنیدم که میگفت کیه؟
_ سیفی.
در باز شد و چهره ی خسته ی آقام تو چهارچوب در نمایان شد.
با لبخند سلام کرد و گفت: بفرمایید داخل. خیر باشه.
سیفی هولم داد سمت در و گفت: خیر نیست. دخترت ور دل خودت باشه. خونه ی من جای زن ه...رزه نیست.
اینو که گفت آقام صورتش قرمز شد و گفت: درست حرف بزن مرد حسابی.
_ قبل اینکه رگ غیرتت باد کنه بگم دخترت زیر سرش بلند شده و مدارکشم موجوده. از همون شب عروسی هم…
به اینجای حرفش که رسید نگاهی به من کرد. با نگاهم بهش التماس کردم که حداقل این حرفو نزنه.
آقام داد زد شب عروسی چی؟
_ هیچی از همون شب باید میفهمیدم دل این دختر با من نیست. دخترت پاشو کج گذاشته و دیگه جاش تو خونه ی من نیست. با مرد نامحرم کاغذ رد و بدل کرده. جونشو بخشیدم ولی دیگه نمیخوام ببینمش. همین امشبم خطبه ی طلاقشو میخونم و تمام.
حرفشو زد و نامه ها رو زد تخت سینه ی آقام.
من اشک میریختم و آقام خشکش زده بود.
سیفی راهشو کشید و رفت.
آقام بازومو گرفت و پرتم کرد داخل و داد زد نمک به حروم این مرتیکه چی میگه؟
از صدای داد و بیدادش ننه و نارین و بچه ها اومدن بیرون. آقام بهم مشت و لگد میزد ولی سریع نارین و ننه خودشونو انداختن وسطمون و آقامو گرفتن ولی مگه زورشون بهش میرسید. اینقدر عصبانی بود که تا اون سن اصلا اونجوری ندیده بودمش.
نارین دوید در خونه رو باز کرد و خطاب به مش حسن و سیفی که هنوز از کوچه خارج نشده بودن گفت: تو رو جون عزیزاتون کمک کنید میکشتش.
سیفی حتی روشو برنگردوند ولی مش حسن برگشت و دوید داخل و آقامو بغل کرد و از خونه کشون کشون بردش بیرون. نارین سریع درو بست که آقام نتونه برگرده خونمون
زندگی کردن،
نایاب ترین چیز در این دنیاست.
لذت ببر، نفس بکش، عاشق شو، شکست بخور، پیروز بشو، کارهای خارق العاده انجام بده، وگرنه زنده بودن را که همه بلدند،
زندگی کن.
@daneshanushe✍️