🔥در جو خانواده غر نزنید و با دست خود بنزین روی آتش مشکلات نریزید.👇
_من گفته بودم اگر ...
_دیدی گفتم چی میشه ...
_حالا فهمیدی چی میگفتم ....
_آخرش همونی شد که می گفتم و حدس می زدم ...
_مگه نگفته بودم ....
_چرا گوش نکردی به حرفم.....
‼️این گونه جملات و تکرار آنها نه تنها مشکل را حل نمیکند بلکه به تشدید مشکل و بسته شدن راه حلهای مشکل نیز منجر میشود.
🔹هنگام مشکلات فقط در خصوص راه حلها و راه های برون رفت از مشکل صحبت کنید و به دنبال مقصر و این که من قبلا فهمیده بودم و این قبیل حرفها نباشید.✖️
#همسرداری
❣💍❣
❤️
#ازدواج
🟢 تعهد به ازدواج یعنی زن و شوهر
👈 ما نسبت به زندگی مـشتركمون بی اعتنا و بی اهميت نيستيم!
👈 ما ازدواجمون رو بر پايه عشق، احترام، شرافت و عـلاقـه دو طرفه و خالصانه با همديگه شروع كردیم
👈 ما با هم عهد کردیم كه به همديگه وفادار بمونيم، صادق بـاشیم و دروغ نگیم و به همديگه اعتماد داشته باشيم چـه در حضور همديگه، چه در غياب هم.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد از همون اولم نباید حرفاتو باور میکردم و رو عیب و ایرادت سر
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#ادامه_دارد
ننم میزد تو سر خودش و گریه میکرد و میگفت چه خاکی به سرمون شده؟ اینا چی میگن سوری؟
من کاملا مات و مبهوت بودم. اصلا حتی دلم نمیخواست با کسی حرف بزنم یا توضیحی بدم. از همه بدم میومد. از ننه که با رفتارای اشتباهش باعث شد آقام سوارش بشه و ما رو هم مثل خودش بدبخت و توسری خور بار آورد، از آقام که هیچوقت منطق نداشت و فقط به خاطر بستن دهن مردم منو فرستاد تو اون خونه، ازسیفی که اینقدر بی عرضه و تاثیرپذیر بود که شده بود بازیچه ی دست شهربانو.
خلاصه هرچی ننه خودشو به آب و آتیش زد هیچی نگفتم. نارین کمکم کرد بلند شم و گفت: سوری حرف بزن اینجا چه خبره؟ شوهرت چی میگفت؟
بی رمرمق گفتم: همش دروغه یادته که چیا درمورد شهربانو بهت گفتم. اون برام پاپوش درست کرده سیفی و بقیه هم باورش کردن.
نارین سری تکون داد و گفت: چی بگم! بیا برو داخل استراحت کن تا ببینیم چه خاکی تو سرمون بریزیم.
رفتم داخل و یه گوشه نشستم. همه ی بدنم درد میکرد. از بدبختی خودم خندم گرفت.
ننه همونطور که اشک میریخت گفت: خل شدی؟ میخندی؟
_ به سگ جونیم میخندم. امروز دو بار کتک خوردم. اونم از کسایی که باید پشتیبانم باشن و تو دهن بقیه بزنن.
ننه هیچی نگفت. چی داشت که بگه!؟ همونطور که تو عالم خودم بودم در خونه رو کوبیدن. ننه دوید بیرون و چند دقیقه بعد با نارین برگشتن تو اتاق.
_ کی بود؟
ننه گفت هیچکس.
نارین گفت چی چیو هیچکس! پسر همسایه بود. گفت مش حسن بهش گفته سوری رو رد کنید بره یه جایی قایم بشه که ما زیاد نمیتونیم آقاشو مهار کنیم و نگهش داریم.
ننه گفت: کجا ردش کنیم؟ میخوای بی آبروتر از اینی که شدیم بشیم؟
بازم مثل همیشه ننم ترسیده بود و فکر ابرو و این مزخرفات بود.
_ به درک بذار بیاد بکشتم از این زندگی لعنتی که برام ساختید راحت بشم.
نارین گفت: پاشو دختر لجبازی نکن.
ننم اومد بازم مخالفت کنه که نارین سرش داد زد و گفت: یه بارم که شده تو زندگیت جنم داشته باش زن! یعنی راضی میشی بچتو بفرستی سینه ی قبرستون؟
ننه دیگه چیزی نگفت. نارین بغچمو برداشت و دستمو گرفت و گفت: بلند شو ببرمت در خونه ی داداشم. فعلا میتونی اونجا بمونی تا ببینیم بعدش باید چکار کنیم
─┅═ঊঈ🦋ঊঈ═┅─
#آهای_خانم_آهای_آقا
به همسرت بیش از بچه ها اهمیت بده،
همسرت و رابطه با او را فدای بچه هایت نکن.
به خاطر نوع برگزاری تولد بچه یا درسش، با همسرت گلاویز نشو،
رضایت او مهمتر است.
اگر به همسرت اهمیت بیشتری بدهی، بچه هایت در بلند مدت سود بیشتر و ضرر کمتری خواهند کرد.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
💎داستان کوتاه💎
گويند كه در شهر نيشابور موشی به نام «زيرک» در خانهی مردی زندگی میكرد.
زيرک دربارهی زندگی خود چنين میگويد: «هرگاه مرد صاحبخانه خوراكی برای روز ديگر نگه میداشت، من آن را ربوده و میخوردم و مرد هر چه تلاش میكرد تا مرا بگيرد، كاری از پيش نمیبرد.
تا اينكه شبی مهمانی برای مرد آمد، او انسانی جهان ديده و سرد و گرم روزگار چشيده بود.
هنگامی كه مهمان برای مرد سخن میگفت، صاحب خانه برای آنكه ما را از ميان اتاق رفت و آمد می كرديم براند(فراری دهد)، دستهايش را به هم ميزد، مهمان از اين كار مرد خشمگين شد و گفت؛ من سخن میگويم آنگاه تو كف می زنی؟ مرا مسخره میكنی؟ مرد گفت؛ برای آن دست می زنم كه موشها بر سر سفره نريزند و آن چه آوردهايم را ببرند.
مهمان پرسيد؛ آيا هر چه موش در اين خانهاند همگی جرات و توان چنين كاری را دارند؟ مرد گفت نه! يكی از ايشان از همه دليرتر است، مهمان گفت: بیگمان اين جرات او شوندی(دليلی) دارد و من گمان می كنم كه اين كار را به پشتيبانی چيزی انجام میدهد، پس تيشهای برداشت و لانهی مرا كند، من در لانهی ديگری بودم و گفتههای او را میشنيدم.
در لانهی من ١٠٠٠ دينار بود كه نمی دانم چه كسی آنجا گذاشته بود اما هرگاه آنها را میديدم و يا به آنها میانديشيدم، شادی و نشاط و جرات من چند برابر میشد.
مهمان زمين را كند تا به زر رسيد و آن را برداشت و به مرد گفت كه، شوند دليری موش اين زر بود، زيرا كه مال پشتوانهای بس نيرومند است، خواهی ديد كه از اين پس موش ديگر زيانی به تو نخواهد رسانيد، من اين سخنها را می شنيدم و در خود احساس ناتوانی و شكست می كردم، دانستم كه ديگر بايد از آن سوراخ، به جايي ديگر رفت.
چندی نگذشت كه در بين موشهاي ديگر كوچک شمرده شدم و جايگاه خود را از دست دادم و ديگر مانند گذشته بزرگ نبودم، كار به جایی رسيد كه دوستان مرا رها كردند و به دشمنانم پيوستند، پس من با خود گفتم كه، هر كس مال ندارد، دوست، برادر و يار ندارد، مهمان و صاحبخانه، زر را بين خود بخش كردند.
صاحبخانه زر را در كيسهای كرد و بالای سر خود گذاشت و خوابيد، من خواستم از آن چيزی باز آرم تا شايد از اين بدبختی رهایی يابم، هنگامی كه به بالای سر او رفتم، مهمان بيدار بود و يک چوب بر من زد كه از درد آن بر خود پيچيدم و توان بازگشت به لانه را نداشتم، به سختی خود را به لانه رساندم و پس از آنكه دردم اندكی كاسته شد، دوباره آز مرا برانگيخت و بيرون آمدم، مهمان چشم به راه من بود، چوبی ديگر بر سر من كوفت، آنچنان كه از پای درآمدم و افتادم، با هزار نيرنگ خود را به سوراخ رساندم، درد آن زخمها، همهی جهان را بر من تاريک ساخت و دل از مال و دارایی كندم، آنجا بود كه دريافتم، پيشآهنگ همهی بلاها طمع است، پس از آن، به ناچار كار من به جایی رسيد كه به آنچه در سرنوشت است خشنود شدم، بنابراين از خانهی آن مرد رفتم و در بيابانی لانه ساختم.»
💎💎
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رفع بی اعتمادی بین همسران
🎥#دکتر_فردوسی
❤️
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد ننم میزد تو سر خودش و گریه میکرد و میگفت چه خاکی به سرمون
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#ادامه_دارد
من که اصلا دیگه برام فرقی نداشت چی قراره سرم بیاد و حوصله ی مقاومتم نداشتم بی چون و چرا بلند شدم و همراش راه افتادم.
ننه به خواهرام گفت بخوابید و خودش همراه با نارین و من راه افتاد. تو راه همش ازم میپرسیدن چی شده و چی نشده ولی من حتی یارای توضیح دادم و حرف زدنم نداشتم.
وقتی رسیدیم در خونه ی برادر نارین، نارین گفت: همین بیرون صبر کنید تا من برم باهاشون صحبت کنم و بیام.
پنج دقیقه ای بیرون ایستاده بودیم تا با داداش و زن داداشش برگشت و اونا هم با حالتی که انگار خیلی هم راضی به این کار نیستن تعارفمون کردن داخل. البته که بهشون حق میدادم چون ممکن بود براشون دردسر درست بشه.
رفتیم داخل و راهنماییم کردن که کجا بخوابم و وسیله هام رو بذارم.
نارین و ننه هم یه مشت سفارش بهم کردن که پامو از در خونه بیرون نذارم تا آبا از آسیاب بیوفته و برگشتن خونه. وقتی رفتن محسن (برادر نارین) برام رخت خواب پهن کرد و خودشون رفتن تو یه اتاق دیگه خوابیدن.
با درد کتکایی که خورده بودم سر جام دراز کشیدم و به اینکه باید چکار کنم داشتم فکر میکردم که یادم افتاد به کیسه ای که مش حسن بهم داد و بلند شدم از گوشه ی بغچم درش آوردم و بازش کردم. دیدم همه ی طلاهایی که برای عروسیم برام خریده بودن توشه. اون لحظه گفتم آخه با این وضعیتم طلا به چه کارم میاد ولی یکم که فکر کردم دیدم من الان در بی دفاع ترین حالت زندگیمم و شاید اصلا دیگه نتونم برگردم خونه ی آقام پس باید یه پولی برای امرار معاشم داشته باشم.
اون شب اینقدر خسته بودم که با وجود یه دنیا فکر و درد سریع خوابم برد و روز بعدش دیرتر از همیشه با صدای زن محسن(بانو) بیدار شدم. به سختی چشمامو باز کردمو وقتی یادم اومد کجا هستم از خجالتم سریع سر جام نشستم.
بانو گفت: سوری خانم پاشو یه صبحانه ای چیزی بخور.
_ خیلی ممنون گرسنه نیستم.
+ اینجوری که نمیشه ضعف میکنی با این حالت.
به زور بانو بلند شدم چند تا لقمه خوردم و دوباره ازش عذرخواهی کردم که مزاحمشون شدم.
بانو که دید خیلی به هم ریختم گفت: نگران نباش یکم دیگه میرم یه سر و گوشی آب میدم ببینم چه خبره. ان شاالله زودتر مشکلت حل میشه.
✍💎
هفت گروه انسانی را از زندگی خود حذف کنید تا روحتان سالم بماند :
۱ - ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﺩ .
۲ - ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺘﺎﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ .
۳ - ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺍﺳﺘﺮﺱ ﻣﯿﺪﻫﺪ .
۴ - ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﺟﺮ ﻭ ﺑﺤﺚ ﻣﯿﮑﻨﺪ .
۵ - ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺳﻮﺀ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﯿﮑﻨﺪ .
۶ - ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺷﻤﺎ ﺗﺎﺛﯿﺮﺍﺕ ﻣﺨﺮﺏ میگذارد
7 - شخصی که بی حرمتی برایش تفریح
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
361.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙وقتی که لجاجت وارد صحنه زندگی شد دیگه به اون زندگی نمیشه گفت زندگی!
⭕️ #استاد_عباسی_ولدی
🎀سیاست های زنانه🎀
خانمها_بدانند
"راههـای افـزایـش صمـمیـت با شـوهـر...!"
3⃣ تو بی عرضهای، فاتحه خواندن بر صمیمیت است.
🍃 تو بی عرضهای، یعنی فرو_ریختن مرد. یعنی به دست خود خانه را خراب کردن. هر مفهوم مشابه "تو بی عرضهای" فاتحهای بر صمیمیت و عشق متقابل مرد است.
4⃣ شوهر خود را حلال_مشکلات بدانید.
🍃 مشکلتان را به شوهرتان بگویید و از او بخواهید آن را حل کند. و تاکید کنید که تنها او قادر به حل این مسئله است.
5⃣ به مردان اندرز ندهید.
🍃 مردان دوست دارند که مشکلات را به تنهایی حل کنند و اگر به شما چیزی نمیگویند یعنی به تنهایی قادر است موضوع را حل کند و در صورت لزوم با شما در میان میگذارند. با نصیحت نکردن زندگی خود را عاشقانه کنی.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد من که اصلا دیگه برام فرقی نداشت چی قراره سرم بیاد و حوصله
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#ادامه_دارد
خلاصه اون روز سعی کردم تا میتونم بهشون کمک کنم که سربار نباشم. دم دمای ظهر هم بانو رفت خونه ی ما تا ببینه چه خبره. وقتی برگشت گفت: نارین گفته هنوز اوضاع خوب نیست و آقات دنبالت میگرده و اصلا نباید خودتو نشون بدی.
سه روز به همین منوال گذشت و من آواره و سربار خونه ی مردم بودم. بانو خیلی زن مهربونی بود ولی میفهمیدم محسن از حضور من تو اون خونه راضی نیست و یه شب که موقع خواب میخواستم برم مستراح شنیدم که به بانو میگفت نمیشه که همینجوری اینجا بمونه باید بره سر زندگیش وگرنه اگر بفهمن شرش میوفته گردن ما.
خودم اونجا احساس سرباری داشتم ولی با شنیدن حرفای محسن دیگه به یقین رسیدم که باید یه کاری بکنم. تو این چند روزم بانو چند بار از نارین پرسیده بود که اگه اوضاع بهتره من برگردم ولی هیچ چیز تغییر نکرده بود. شواهد طوری بود که هیچکس حرف منو باور نمیکرد و همه علیهم بودن و حتی خبر این قضیه دهن به دهن داشت تو روستا میگشت و میدونستم حرفای مردم باعث میشه آتیش خشم آقام هیچوقت خاموش نشه.
همون شب تصمیم گرفتم از اون روستای لعنتی برم فقط نمیدونستم کجا و چجوری! من یه دختر تنها که تا حالا پاشو از روستا بیرون نذاشته بود تصور اینکه چجوری باید این کارو کنم پشتمو میلرزوند. خدا میدونه اون شب تا صبح چی به من گذشت تا اینکه صبح روز بعد خبری شنیدم که پای موندنمو سست تر کرد و فهمیدم باید این راهو برم.
اون روز صبح ننم مثل همیشه با گریه و زاری اومد دیدنم و گفت: سکینه بهشون خبر داده که سیفی صیغه ی طلاقو خونده و گفته دیگه نمیخواد حتی اسمی از من بشنوه و هیچکس جرئت نداره درموردم حرفی بزنه. اون لحظه خیلی دلم شکست درسته که عاشق سیفی نبودم ولی به هرحال شوهرم بود و کم کم داشتم بهش دل میبستم و هیچوقت فکر نمیکردم اینقدر راحت از زندگیش خطم بزنه طوری که انگار هیچوقت وجود نداشتم. وقتی ننه میخواست برگرده محکم بغلش کردم و گفتم به خاطر همه چیز حلالم کن.
ننه با بال روسریش اشکاشو پاک کرد و گفت: خدا عاقبتتو به خیر کنه دختر.
وقتی ننه رفت و منو بانو تنها شدیم به خاطر همه ی زحمتاش ازش تشکر کردم و درمورد تصمیمم بهش گفتم و ازش خواستم کمکم کنه برای رفتن یه ماشین پیدا کنم.