eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
17.7هزار دنبال‌کننده
8.3هزار عکس
19.5هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
💎داستان کوتاه💎 گويند كه در شهر نيشابور موشی به نام «زيرک» در خانه‌ی مردی زندگی می‌كرد. زيرک درباره‌ی زندگی خود چنين می‌گويد: «هرگاه مرد صاحب‌خانه خوراكی برای روز ديگر نگه میداشت، من آن را ربوده و می‌خوردم و مرد هر چه تلاش می‌كرد تا مرا بگيرد، كاری از پيش نمی‌برد. تا اينكه شبی مهمانی برای مرد آمد، او انسانی جهان‌ ديده و سرد و گرم روزگار چشيده بود. هنگامی كه مهمان برای مرد سخن می‌گفت، صاحب خانه برای آن‌كه ما را از ميان اتاق رفت و آمد می كرديم براند(فراری دهد)، دست‌هايش را به ‌هم ميزد، مهمان از اين كار مرد خشمگين شد و گفت؛ من سخن می‌گويم آنگاه تو كف می زنی؟ مرا مسخره می‌كنی؟ مرد گفت؛ برای آن دست می زنم كه موش‌ها بر سر سفره نريزند و آن‌ چه آورده‌ايم را ببرند. مهمان پرسيد؛ آيا هر چه موش در اين خانه‌اند همگی جرات و توان چنين كاری را دارند؟ مرد گفت نه! يكی از ايشان از همه دليرتر است، مهمان گفت: بی‌گمان اين جرات او شوندی(دليلی) دارد و من گمان می كنم كه اين كار را به پشتيبانی چيزی انجام می‌دهد، پس تيشه‌ای برداشت و لانه‌ی مرا كند، من در لانه‌ی ديگری بودم و گفته‌های او را میشنيدم. در لانه‌ی من ١٠٠٠ دينار بود كه نمی دانم چه ‌كسی آن‌جا گذاشته بود اما هرگاه آن‌ها را می‌ديدم و يا به‌ آن‌ها می‌انديشيدم، شادی و نشاط و جرات من چند برابر می‌شد. مهمان زمين را كند تا به زر رسيد و آن را برداشت و به مرد گفت كه، شوند دليری موش اين زر بود، زيرا كه مال پشتوانه‌ای بس نيرومند است، خواهی ديد كه از اين پس موش ديگر زيانی به تو نخواهد رسانيد، من اين سخن‌ها را می شنيدم و در خود احساس ناتوانی و شكست می كردم، دانستم كه ديگر بايد از آن سوراخ، به جايي ديگر رفت. چندی نگذشت كه در بين موش‌هاي ديگر كوچک شمرده شدم و جايگاه خود را از دست دادم و ديگر مانند گذشته بزرگ نبودم، كار به جایی رسيد كه دوستان مرا رها كردند و به دشمنانم پيوستند، پس من با خود گفتم كه، هر كس مال ندارد، دوست، برادر و يار ندارد، مهمان و صاحب‌خانه، زر را بين خود بخش كردند. صاحب‌خانه زر را در كيسه‌ای كرد و بالای سر خود گذاشت و خوابيد، من خواستم از آن چيزی باز آرم تا شايد از اين بدبختی رهایی يابم، هنگامی كه به بالای سر او رفتم، مهمان بيدار بود و يک چوب بر من زد كه از درد آن بر خود پيچيدم و توان بازگشت به لانه را نداشتم، به سختی خود را به لانه رساندم و پس از آن‌كه دردم اندكی كاسته شد، دوباره آز مرا برانگيخت و بيرون آمدم، مهمان چشم به راه من بود، چوبی ديگر بر سر من كوفت، آن‌چنان كه از پای درآمدم و افتادم، با هزار نيرنگ خود را به سوراخ رساندم، درد آن زخم‌ها، همه‌ی جهان را بر من تاريک ساخت و دل از مال و دارایی كندم، آن‌جا بود كه دريافتم، پيش‌آهنگ همه‌ی بلاها طمع است، پس از آن، به ناچار كار من به جایی رسيد كه به آن‌چه در سرنوشت است خشنود شدم، بنابراين از خانه‌ی آن مرد رفتم و در بيابانی لانه ساختم.» 💎💎
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد ننم میزد تو سر خودش و گریه میکرد و میگفت چه خاکی به سرمون
📜 🩷 من که اصلا دیگه برام فرقی نداشت چی قراره سرم بیاد و حوصله ی مقاومتم نداشتم بی چون و چرا بلند شدم و همراش راه افتادم. ننه به خواهرام گفت بخوابید و خودش همراه با نارین و من راه افتاد. تو راه همش ازم میپرسیدن چی شده و چی نشده ولی من حتی یارای توضیح دادم و حرف زدنم نداشتم. وقتی رسیدیم در خونه ی برادر نارین، نارین گفت: همین بیرون صبر کنید تا من برم باهاشون صحبت کنم و بیام. پنج دقیقه ای بیرون ایستاده بودیم تا با داداش و زن داداشش برگشت و اونا هم با حالتی که انگار خیلی هم راضی به این کار نیستن تعارفمون کردن داخل. البته که بهشون حق میدادم چون ممکن بود براشون دردسر درست بشه. رفتیم داخل و راهنماییم کردن که کجا بخوابم و وسیله هام رو بذارم. نارین و ننه هم یه مشت سفارش بهم کردن که پامو از در خونه بیرون نذارم تا آبا از آسیاب بیوفته و برگشتن خونه. وقتی رفتن محسن (برادر نارین) برام رخت خواب پهن کرد و خودشون رفتن تو یه اتاق دیگه خوابیدن. با درد کتکایی که خورده بودم سر جام دراز کشیدم و به اینکه باید چکار کنم داشتم فکر میکردم که یادم افتاد به کیسه ای که مش حسن بهم داد و بلند شدم از گوشه ی بغچم درش آوردم و بازش کردم. دیدم همه ی طلاهایی که برای عروسیم برام خریده بودن توشه. اون لحظه گفتم آخه با این وضعیتم طلا به چه کارم میاد ولی یکم که فکر کردم دیدم من الان در بی دفاع ترین حالت زندگیمم و شاید اصلا دیگه نتونم برگردم خونه ی آقام پس باید یه پولی برای امرار معاشم داشته باشم. اون شب اینقدر خسته بودم که با وجود یه دنیا فکر و درد سریع خوابم برد و روز بعدش دیرتر از همیشه با صدای زن محسن(بانو) بیدار شدم. به سختی چشمامو باز کردمو وقتی یادم اومد کجا هستم از خجالتم سریع سر جام نشستم. بانو گفت: سوری خانم پاشو یه صبحانه ای چیزی بخور. _ خیلی ممنون گرسنه نیستم. + اینجوری که نمیشه ضعف میکنی با این حالت. به زور بانو بلند شدم چند تا لقمه خوردم و دوباره ازش عذرخواهی کردم که مزاحمشون شدم. بانو که دید خیلی به هم ریختم گفت: نگران نباش یکم دیگه میرم یه سر و گوشی آب میدم ببینم چه خبره. ان شاالله زودتر مشکلت حل میشه.
✍💎 هفت گروه انسانی را از زندگی خود حذف کنید تا روحتان سالم بماند : ۱ - ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﺩ . ۲ - ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺘﺎﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ . ۳ - ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺍﺳﺘﺮﺱ ﻣﯿﺪﻫﺪ . ۴ - ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﺟﺮ ﻭ ﺑﺤﺚ ﻣﯿﮑﻨﺪ . ۵ - ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺳﻮﺀ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﯿﮑﻨﺪ . ۶ - ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺷﻤﺎ ﺗﺎﺛﯿﺮﺍﺕ ﻣﺨﺮﺏ میگذارد 7 - شخصی که بی حرمتی برایش تفریح ‎‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌ ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
361.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙وقتی که لجاجت وارد صحنه زندگی شد دیگه به اون زندگی نمیشه گفت زندگی! ⭕️
🎀سیاست های زنانه🎀 خانمها_بدانند "راه‌هـای افـزایـش صمـمیـت با شـوهـر...!" 3⃣ تو بی عرضه‌ای، فاتحه خواندن بر صمیمیت است. 🍃 تو بی عرضه‌ای، یعنی فرو_ریختن مرد. یعنی به دست خود خانه را خراب کردن. هر مفهوم مشابه "تو بی عرضه‌ای" فاتحه‌ای بر صمیمیت و عشق متقابل مرد است. 4⃣ شوهر خود را حلال_مشکلات بدانید. 🍃 مشکلتان را به شوهرتان بگویید و از او بخواهید آن را حل کند. و تاکید کنید که تنها او قادر به حل این مسئله است. 5⃣ به مردان اندرز ندهید. 🍃 مردان دوست دارند که مشکلات را به تنهایی حل کنند و اگر به شما چیزی نمی‌گویند یعنی به تنهایی قادر است موضوع را حل کند و در صورت لزوم با شما در میان می‌گذارند. با نصیحت نکردن زندگی خود را عاشقانه کنی.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد من که اصلا دیگه برام فرقی نداشت چی قراره سرم بیاد و حوصله
📜 🩷 خلاصه اون روز سعی کردم تا میتونم بهشون کمک کنم که سربار نباشم. دم دمای ظهر هم بانو رفت خونه ی ما تا ببینه چه خبره. وقتی برگشت گفت: نارین گفته هنوز اوضاع خوب نیست و آقات دنبالت میگرده و اصلا نباید خودتو نشون بدی. سه روز به همین منوال گذشت و من آواره و سربار خونه ی مردم بودم. بانو خیلی زن مهربونی بود ولی میفهمیدم محسن از حضور من تو اون خونه راضی نیست و یه شب که موقع خواب میخواستم برم مستراح شنیدم که به بانو میگفت نمیشه که همینجوری اینجا بمونه باید بره سر زندگیش وگرنه اگر بفهمن شرش میوفته گردن ما. خودم اونجا احساس سرباری داشتم ولی با شنیدن حرفای محسن دیگه به یقین رسیدم که باید یه کاری بکنم. تو این چند روزم بانو چند بار از نارین پرسیده بود که اگه اوضاع بهتره من برگردم ولی هیچ چیز تغییر نکرده بود. شواهد طوری بود که هیچکس حرف منو باور نمیکرد و همه علیهم بودن و حتی خبر این قضیه دهن به دهن داشت تو روستا میگشت و میدونستم حرفای مردم باعث میشه آتیش خشم آقام هیچوقت خاموش نشه. همون شب تصمیم گرفتم از اون روستای لعنتی برم فقط نمیدونستم کجا و چجوری! من یه دختر تنها که تا حالا پاشو از روستا بیرون نذاشته بود تصور اینکه چجوری باید این کارو کنم پشتمو میلرزوند. خدا میدونه اون شب تا صبح چی به من گذشت تا اینکه صبح روز بعد خبری شنیدم که پای موندنمو سست تر کرد و فهمیدم باید این راهو برم. اون روز صبح ننم مثل همیشه با گریه و زاری اومد دیدنم و گفت: سکینه بهشون خبر داده که سیفی صیغه ی طلاقو خونده و گفته دیگه نمیخواد حتی اسمی از من بشنوه و هیچکس جرئت نداره درموردم حرفی بزنه. اون لحظه خیلی دلم شکست درسته که عاشق سیفی نبودم ولی به هرحال شوهرم بود و کم کم داشتم بهش دل میبستم و هیچوقت فکر نمیکردم اینقدر راحت از زندگیش خطم بزنه طوری که انگار هیچوقت وجود نداشتم. وقتی ننه میخواست برگرده محکم بغلش کردم و گفتم به خاطر همه چیز حلالم کن. ننه با بال روسریش اشکاشو پاک کرد و گفت: خدا عاقبتتو به خیر کنه دختر. وقتی ننه رفت و منو بانو تنها شدیم به خاطر همه ی زحمتاش ازش تشکر کردم و درمورد تصمیمم بهش گفتم و ازش خواستم کمکم کنه برای رفتن یه ماشین پیدا کنم.
اگر احساس میکنید، کسی که با او هستید درکتان نمی کند یا احساساتتان را نمیفهمد و به نیازهایتان پاسخ نمیدهد، حرف هایتان را مخفی نکنید. 🔹 نیازها و هیجان های خود را با او در میان بگذارید، شاید باز هم پاسخ مناسبی ندهد و بی تفاوت باشد، اما حداقل شما اطمینان حاصل میکنید که پیش داوری نکرده اید و به طور واضح و روشن خواسته هایتان را با او درمیان گذاشته اید، و اینگونه راحت تر می توانید در مورد رابطه تان تصمیم بگیرید... 👈🏻 این گونه رفتار کردن بهتر از انتظار برای فهمیده شدن و رنج کشیدن است. یادتان باشد حتی صمیمی ترین دوست و یا همسرتان هم ممکن است از آنچه در ذهن شما می گذرد آگاه نباشد. ❤️
🛑 ما خانم ها احساساتی هستیم و همین احساساتی بودنمون باعث چندین رفتار در ما میشه. ✨مثلا ما خانم ها زیاد گریه میکنیم و از اونجایی که مردان منطقی هستن چنین رفتارهایی از ما براشون تعریفی نداره. ✨همیشه تو این جور مواقع آقایون میخوان راهکاری پیدا کنن که شما رو آروم کنن و تمرکزم ندارن و در نتیجه نه تنها با گریه کردن ما، اون عکس العملی که ما میخوایم رو نشون نمیدن بلکه عصبی میشن. ✨خانوماااا نمیگم گریه نکنید ، گریه کنید ولی زیاد پیاز داغش رو زیاد نکنید و برای هر موضوعی گریه نکنید
❤️ جمله هایی که تو دعوا نباید به پارتنرت بگی : ❤️١. باید جدا بشیم ، جدایی یک تصمیم سخت و بسیار منطقی هستش ، زمان عصبانیت که ضربان قلبت ۱۲۰ به بالاعه زمان خوبی برای تصمیم گیری نیست 💛۲. کاش مجرد بودم و هیچوقت وارد این زندگی نمیشدم ، گفتن این جمله به معنای نادیده گرفتن کل خاطرات و لحظات خوبتون هست و اثر منفی میزاره روی رابطتتون 😄۳. از فلانی یاد بگیر ببین چیکار کرده ، کلا مقایسه کردن ، احساس ناکافی بودن به طرف مقابل میده و مشاجره رو شدیدتر میکنه 💚۴. بسه دیگه یکبار درمورد این مورد صحبت کردیم دیگه خسته شدم ، تحقیقات نشون داده ۶۹درصد مشکلات زوج عای موفق غیرقابل حله اما میشه درموردشون گفتگوی سالم داشت 💛۵. سکوت کردن ، بله درسته ! سکوت کردن هم خودش یک جوابه و به این معناست که انقدر اهمیت نداره که من گوش کنم یا جواب بدم