🛑 ما خانم ها احساساتی هستیم و همین احساساتی بودنمون باعث چندین رفتار در ما میشه.
✨مثلا ما خانم ها زیاد گریه میکنیم و از اونجایی که مردان منطقی هستن چنین رفتارهایی از ما براشون تعریفی نداره.
✨همیشه تو این جور مواقع آقایون میخوان راهکاری پیدا کنن که شما رو آروم کنن و تمرکزم ندارن و در نتیجه نه تنها با گریه کردن ما، اون عکس العملی که ما میخوایم رو نشون نمیدن بلکه عصبی میشن.
✨خانوماااا نمیگم گریه نکنید ، گریه کنید ولی زیاد پیاز داغش رو زیاد نکنید و برای هر موضوعی گریه نکنید
❤️ جمله هایی که تو دعوا نباید به پارتنرت بگی :
❤️١. باید جدا بشیم ، جدایی یک تصمیم سخت و بسیار منطقی هستش ، زمان عصبانیت که ضربان قلبت ۱۲۰ به بالاعه زمان خوبی برای تصمیم گیری نیست
💛۲. کاش مجرد بودم و هیچوقت وارد این زندگی نمیشدم ، گفتن این جمله به معنای نادیده گرفتن کل خاطرات و لحظات خوبتون هست و اثر منفی میزاره روی رابطتتون
😄۳. از فلانی یاد بگیر ببین چیکار کرده ، کلا مقایسه کردن ، احساس ناکافی بودن به طرف مقابل میده و مشاجره رو شدیدتر میکنه
💚۴. بسه دیگه یکبار درمورد این مورد صحبت کردیم دیگه خسته شدم ، تحقیقات نشون داده ۶۹درصد مشکلات زوج عای موفق غیرقابل حله اما میشه درموردشون گفتگوی سالم داشت
💛۵. سکوت کردن ، بله درسته ! سکوت کردن هم خودش یک جوابه و به این معناست که انقدر اهمیت نداره که من گوش کنم یا جواب بدم
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد خلاصه اون روز سعی کردم تا میتونم بهشون کمک کنم که سربار نب
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#ادامه_دارد
اول باهام مخالفت کرد و گفت این راهش نیست و همه چیز بدتر میشه ولی با اصرارای من کوتاه اومد و گاو شوهر خواهرش میتونه ببرتم شهر و از اون به بعدش دیگه با خودمه.
همون روز رفت باهاش صحبت کرد و قرار شد آخر شب که دیگه کسی بیرون نیست حرکت کنیم که کسی نبینتمون.
تا هوا تاریک بشه همونطور کنار پنجره نشسته بودم و بیرون رو نگاه میکردم. انگار میخواستم تک تک جزئیات رو به ذهن بسپارم. دلم خیلی برای روستامون تنگ میشد. اونجا تنها جایی بود که تو کل عمرم دیده بودم و روزای خوب و بدمو توش گذرونده بودم. دلم داشت برای خواهرام و ننه و کسایی که دوسشون داشتم پر میکشید ولی حتی نمیتونستم ازشون خداحافظی کنم.
هوا که تاریک شد اسماعیل، شوهر خواهر بانو اومد دنبالم. با بغض از بانو و محسن خداحافظی کردم و راه افتادیم. تو کل مسیر نه آقا اسماعیل حرفی زد و نه من. هوا کاملا تاریک بود و تو جاده هیچی معلوم نبود. کم کم نم نم بارون شروع به باریدن کرد و در حالی که سرمو به شیشه ی خنک ماشین تکیه داده بودم به قطرات بارون نگاه میکردم و به آینده ی نامعلوم خودم فکر میکردم. به خاطر بی خوابی شب قبل کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد.
+ سوری خانم بیدار شو رسیدیم.
با صدای آقا اسماعیل چشمامو باز کردم و اطرافمو نگاه کردم. جلوی یه ساختمون قدیمی ایستاده بودیم.
آقا اسماعیل گفت: اینجا مسافرخونس، صاحبش از دوستامه. امشبو همینجا میخوابیم تا ان شاالله فردا صبح بریم بگردیم برات یه خونه پیدا کنیم.
_ خیلی ممنون مزاحم شما نمیشم خودم یه کاریش میکنم.
+ نه دخترم محسن و بانو تو رو به من سپردن. بذار خیالم که از بابت جا و مکانت راحت شد برمیگردم. تو هم مثل دختر خودمی.
_ دستتون درد نکنه. خدا اولادتون رو حفظ کنه.
با آقا اسماعیل وارد ساختمون نمور و قدیمی شدیم و جلوی پیشخون ایستادیم. کسی اونجا نبود. اقا اسماعیل با صدای بلند گفت فریدون؟ آقا فریدون؟
چند لحظه بعد یه مرد میانسال با چشمای خواب آلود از تو یکی از اتاقا بیرون اومد و وقتی آقا اسماعیل رو دید به گرمی ازمون استقبال کرد و کلید یکی از اتاقا رو بهمون داد و گفت: شرمنده فقط یه اتاق خالی دارم.
آقا اسماعیل کلید رو داد به من و گفت: تو برو بخواب من تو ماشین میخوابم.
هدایت شده از تبلیغات گسترده ماهان
شومیز کده ایتا🤩
🔵وارد کننده انواع#شومیزهای مجلسی و زیبا زیر قیمت بازار😱
🔵وارد کننده انواع لباس های #ترک با قیمت های باورنکردنی😱
✅ضمانت مرجوع
#خوشت_نیومد_برگشت_بزن
اگر دوست داری خاص باشی کلیک کن👇
https://eitaa.com/joinchat/1043988777C0791204eca
🔵🔵🔵🔵🔵🔵🔵🔵🔵
زود عضو شو تا پاک نشده👆
#پنهان_کاری
پنهان کاری، با داشتن حریم خصوصی تفاوت دارد؛ پس هرگز در زندگی مشترک پنهان کاری نکنید!
وقتی پنهان کاری میکنیم، در واقع عمدا تصمیم میگیریم اطلاعات خاصی را از دیگران مخفی کنیم و دیگران را وادار کنیم چیزی را که نادرست است، باور داشته باشند.
شاید ما با این کار مدعی باشیم به نفع دیگران عمل میکنیم، ولی در واقع سعی میکنیم در مقابل عکسالعملهای دیگران از خودمان حافظت کنیم.
پنهان کردن حقیقت، درست مثل آتشی است که کم کم میسوزد و اعتماد زن و شوهر نسبت به یکدیگر را از بین میبرد.
#بيشتر_بدانيم_بهتر_زندگى_كنيم.👇
🦋 زندگی زیبا
✸ زنان و شوهران باید بدانند که تنها در پرتو ازدواج نمیتوانند به یک زندگی لذت بخش دست یابند،
↫ مگر آن که با هنر زندگی کردن آشنا باشند.
✸ اگر چه زنان و مردان در برطرف کردن نیازمندیهای یکدیگر، با جان و دل تلاش میکنند،
↫ ولی غالباً نمیدانند که تشکر و امتنان هم، نیازی است که همه بدان احتیاج دارند
✸ آنان موظف هستند در برابر انجام هر عمل و رفتاری از یکدیگر سپاسگزاری به عمل آورند.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد اول باهام مخالفت کرد و گفت این راهش نیست و همه چیز بدتر می
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#ادامه_دارد
فریدون با اصرار زیاد آقا اسماعیل رو راضی کرد که تو اتاق خودش بخوابن و منم رفتم تو اتاقم و از خستگی سریع خوابم برد.
صبح روز بعد با صدای در زدن از خواب بیدار شدم. سریع روسریمو سرم کردم و درو باز کردم.
آقا اسماعیل لبخند به لب یه تیکه نون سنگک و یه قالب کوچیک پنیر رو جلوم گرفت و گفت: سریع صبحانتو بخور و آماده شو که بریم دنبال اتاق.
چشمی گفتم و سریع نون و پنیر رو خوردم و رفتم پایین و راه افتادیم.
تو افکار خودم بودم که اقا اسماعیل گفت: دخترم چقدر پول داری؟
_ راستش هیچی فقط یه مقدار طلا دارم.
+ اونقدری هست که بشه باهاش جایی رو گرفت؟
_ والا من نمیدونم. از این چیزا سر در نمیارم.
طلاها رو که بهش نشون دادم گفت: خوبه اول میریم یه جارو پیدا میکنیم و بعد طلاها رو میفروشیم.
_ چشم خدا از بزرگی کمتون نکنه.
به چند جا سر زدیم ولی اکثرا یا محیطشون خوب نبود یا اگه خوب بودن پولشون زیاد بود. تا آخر یکی از همین صاحب خونه ها بهمون گفت یکیو میشناسه که هر اتاق از خونشو به یه خانواده اجاره میده.
گفت اینجوری برای یه زن تنها هم هزینش مناسب تر درمیاد و هم امنیت بیشتری داره.
با آقا اسماعیل آدرسشو گرفتیم و رفتیم سر زدیم. خونه ی زیاد جالبی نبود. زیادی قدیمی بود و یه اتاق تنگ و ترش نشونمون دادن که نورگیر خوبی هم نداشت و همون لحظه که رفتیم توشو ببینیم پر از حشره و سوسک و کثیفی بود. برای منی که تو فضای باز و باغ بزرگ شده بودم خیلی سخت بود ولی چاره ای نداشتم. قیمتش خیلی مناسب بود و اینجوری حتی یه مقدار پول از طلاهامم اضاف میومد و میتونستم باهاش مدتی زندگیمو بگذرونم.
آقا اسماعیل مردد نگاهی بهم کرد و گفت: چطوره؟ میتونی اینجا بمونی؟
_ بله آقا خوبه. خودم درستش میکنم.
خلاصه با صاحب خونه قرارداد بستیم و بعد با آقا اسماعیل رفتیم بازار طلاها رو فروختیم و پول خونه رو دادیم و چند تا تیکه ظرف و ظروف و یه قالیچه و پشتی و یه پیک نیک خریدیم و برگشتیم خونه.
کلید رو که بهم دادن و وارد اون اتاق شدم، واقعا حالم بهم خورد از درو دیوارش.
آقا اسماعیل گفت: درست میشه دخترم، با هم تمیزش میکنیم.
_ نه خیلی ممنون شما تا الانم در حقم بزرگی کردید. نمیدونم اگر نبودید چجوری از پس این کارا بر میومدم؟