eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
17.7هزار دنبال‌کننده
8.4هزار عکس
19.5هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
💙🌼💙 💞 خانوم عزیز! هيچ چيز رو از همسرت مخفی نکن 🤦‍♀ ❣برخی کارها به شدت از محبوبیت شما در نزد شوهر می‌کاهد. مانند مخفی‌کاری و پنهان کردن برخی امور در زندگی از شوهر. 👈 وقتی شوهر از امور پنهان، مطلع شود او را ناراحت می‌کند چرا که او فکر می‌کند او را حساب نکرده‌اید و نظرش برایتان مهم نبوده است. ❣با این‌کار، شوهرتان نسبت به کارهای آینده شما بدبین می‌شود و به صداقت شما در برخی کارها شک می‌کند و عامل بسیاری از بگومگوها و مشاجرات می گردد
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت50 اونجا که رسیدیم و وارد کارگاه شدیم ده دوازده تا زن در حال کار
📜 🩷 چیزی شده فائزه؟ + اشکال نداره یه سوال شخصی بپرسم؟ _ نه من و تو که از این حرفا با هم نداریم؟ + تو با شوهرت بودی دیگه درسته؟ از سوالش خیلی تعجب کردم. با خجالت گفتم: آره چرا همچین چیزی میپرسی؟ با این سوالش خشکم زد. چطور اصلا به این قضیه فکر نکرده بودم؟ از موقعی که اومده بودم شهر ... ولی اینقدر فکرم مغشوش بود و بعدم درگیر کار شده بودم که یک ثانیه هم بهش فکر نکرده بودم. با صدایی که از ته چاه میومد گفتم: نمیدونم. دو سه ماه پیش. فائزه با استرس از سر جاش بلند شد و اومد سمتم و گفت: اصلا نترسیا هنوز هیچی مشخص نیست. شاید اصلا به خاطر آب به آب شدنته ولی برای اینکه خیالمون راحت بشه باید بری دکتر. _ ولی آخه من که حالم خوبه. ویارم ندارم. + آخه خیلی تپلتر شدی و حالتات شبیه حامله هاس. همه ی زنای باردار که ویار بد ندارن بعضیا هم اینجوری میشن. در هر صورت باید مطمئن بشی. سردرگم سر جام نشستم و گفتم: تو میدونی من قبل اینکه از اونجا فرار کنم چقدر کتک خوردم از بابام و شوهرم؟ اگه بچه ای هم بود باید میوفتاد. حالا چه خاکی تو سرم بریزم؟ + هنوز که چیزی معلوم نیست. فعلا بذار بریم دکتر اگر خبری بود فکر بعدشم میکنیم. خدا بزرگه. خلاصه قرار شد فائزه برام نوبت بگیره تا برم چک بشم. روز بعد بهم گفت رفته مطب و گفتن همین امروز میتونه بیاد. بعد از ظهر با هم رفتیم و دکتر گفت به احتمال زیاد بارداری ولی برای اطمینان برات آزمایش مینویسم. داشتم از استرس سکته میکردم. بارداری تو اون وضع زندگی من مثل طناب دار بود. رفتم آزمایشو هم دادم و روز بعد جوابشو بهم دادن و در کمال ناباوری مثبت بود. وقتی جواب آزمایشو دیدم دنیا دور سرم چرخید و همونجا در آزمایشگاه نشستم کنار خیابون و اشکام اومدن پایین. همونطور که بی اختیار اشک میریختم گفتم: خدایا وسط این همه بدبختی این دیگه چی بود؟ یکی سالها التماستو میکنه بهش بچه نمیدی بعد منی که وضعیتم اینجوریه باید سریع حامله بشم؟! مردم از کنارم رد میشدن و با دلسوزی نگاهم میکردن. با پاهای لرزون از سر جام بلند شدم و به سمت خونه راه افتادم.
🔰بسیاری از مشکلات ما در طول روز و در زندگی بخاطر این است که از نظر روحی خسته ایم. افرادی ‌ که⁩از نظر فکری و روحی خسته اند دارای هشت ۸ نشانه اند: ‏✅ دچار استرس هستید. ‏✅به سادگی عصبی میشوید. ✅احساس تهی بودن میکنید. ✅ درخوابشان دچار مشکل هستند. ‏✅ صبرشان را ازدست میدهند و بدرفتاری میکنند. ‏✅ مشکلات گوارشی خصوصا در معده دارند. ‏✅ بی دلیل گریه میکنند. ‏✅ دیگر انگیزه ندارند ‌کارهای که⁩قبلا دوست داشته اند را انجام دهند. ✅ نسبت به محیط و اطرافیان حساسیت دارند
🔆 اولین موضوعی که در زمینه‌سازی ازدواج از شرایط ازدواج موفق به شمار می‌آيد، کسب اطلاعات لازم برای ازدواج است. ▫️گاه به‌ دلیل عدم اطلاع از برخی قوانین و مسائل،انسان دچار سردرگمی می‌شود؛ بنابراین جوانی که قصد دارد ازدواج کند، لازم است چندین کتاب در این خصوص مطالعه کند. ▫️جوان پسری که قصد ازدواج دارد؛ لازم است چندین کتاب پیرامون شخصیت زن مطالعه کند. دختر خانم‌ها نیز باید در ارتباط با روحیات و شخصیت آقایان مطالعاتی داشته باشند. ❗️البته شناخت نسبت به جنس مخالف، تنها از راه مطالعه کسب نخواهد شد وگاه مشاکره با بزرگانی که در این امر خبره‌اند، می‌تواند به شما کمک بزرگی کند. 🌸🍃🌷❤️🌷🍃🌸
💠 از صحبت کردن ناشایست پشت سر خانواده همسرتان بپرهیزید. 💠 چون هم باعث اختلافات خانوادگی می‌شود و هم شما را فردی و بی‌تدبیر در حل مشکلات جلوه می‌دهد. 💠 در نتیجه حس به شما بشدت کمرنگ می‌گردد. 💠 اینکار برای همسرتان می‌شود تا او نیز به راحتی پشت سر خانواده شما صحبت کند و نسبت به آنها به دل بگیرد. رابطه زناشویی👩‍❤️‍👨
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت51 چیزی شده فائزه؟ + اشکال نداره یه سوال شخصی بپرسم؟ _ نه من و تو
📜 🩷 وقتی رسیدم رفتم در اتاق فائزه و در زدم ولی هنوز از سر کار نیومده بود. اومدم برم تو اتاق خودم که زری و پسرش جلوم سبز شدن. سرمو انداختم پایین که اشکامو نبینن و سلام کردم و سریع از کنارشون رد شدم. زری گفت: خیر باشه چرا پریشونی؟ گریه کردی؟ اتفاقی افتاده؟ خدای نکرده کسی طوریش شده؟ اصلا مهلت نمیداد من حرفی بزنم و پشت سر هم سوال میپرسید. گفتم: نه اتفاقی نیوفتاده. با اجازتون! سریع اومدم داخل و درو بستم. تازه یادم افتاد که چه خاکی تو سرم شده. من بهشون گفته بودم مجردم و اگه شکمم بالا میومد تو در و همسایه دیگه نمیتونستم سرمو بلند کنم. از طرفی با این پول کمی که داشتم چطور میتونستم خونه ی دیگه ای پیدا کنم؟ به خودم گفتم باید حتما بچه رو سقط کنم چون حتی روم نمیشد به آقا اسماعیل حرفی بزنم و کمک بخوام. یعنی میترسیدم بهش بگم و باور نکنه که بچه از سیفیه و آبروم بیشتر از این بریزه. فائزه که از سر کار اومد خودش سریع اومد پیشم تا نتیجه رو بپرسه. وقتی فهمید مثبته شروع کرد به دلداری دادن و گفتن اینکه یه کاریش میکنیم و همه چیز درست میشه و خواست خدا بوده ولی من که هیچ راهی جلوی پام نمیدیدم گفتم میخوام سقطش کنم. فائزه ناباورانه نگاهم کرد و گفت: میدونی چه گناه بزرگی میخوای مرتکب بشی؟ اون یه آدمه که تو شکمته و دردو میفهمه. چجوری حاضر میشی بچه ی خودتو بکشی؟ _ تو میگی چکار کنم؟ منی که خودمم خانواده ندارم و برای سیر کردن شکمم صبح تا شب دارم کار میکنم چجوری میتونم از یه بچه نگهداری کنم؟ جواب همسایه ها که فکر میکنن من مجردم رو چی بدم؟ فائزه دستامو گرفت تو دستاش و گفت: به من نگاه کن. پشیمون میشی سوری. اون بچته. اگه خدا تشخیص داده که لایقش هستی پس نباید از دستش بدی. یادته چند بار ازم درمورد گذشتم پرسیدی و سر زیرش نیاوردم؟ بشین تا برات بگم. فائزه کمی سکوت کرد و بعد نفس عمیق و پر حسرتی کشید و گفت: مامان و بابام با هم همسایه بودن. مامانم خیلی خوشگل بود برای همین بابام عاشقش شده بود و رفته بود خواستگاریش. مامانمم انگار از بابام بدش نمیومده و سریع جواب مثبت داده
─═हई 🔘📚🌸📚🔘 ईह═─ 📚داستان آموزنده ✍شخصی مسجدی ساخت بهلول از او پرسید: مسجد رابرای رضای خدا ساختی یااینکه بین مردم شناخته شوی؟ شخص پاسخ داد : معلوم است برای رضای خداوند! بهلول خواست اخلاص شخص را بیآزماید. در نیمه های شب بهلول رفت و روی دیوار مسجد نوشت این مسجد را بهلول ساخته است صبح که مردم برای ادای نماز به مسجد آمدند نوشته روی دیوار را میخواندند و میگفتن خدا خیرش بدهد چه انسان خَیرَِّ آن شخص طاقت نیاورد و فریاد سر داد ایُّهاالَناسّ بهلول دروغ میگوید! این مسجد را من ساختم، من از مال خود خرج کردم و شما او را دعای خیر میکنید! بهلول خندید و پاسخ داد معامله تو باخلق بوده نه با خالق 🌷بیایید در زندگی خویش با خدا معامله کنیم نه با چشم مردم کار برای رضای خدا، نه .....    *
خانمها بخوانند 🌻 محبت خانواده تون رو به همسرتون نشون بدید نه مستقیم با سیاست 🌟مثلا وقتی میرید خونه مامانتون اون غذایی رو که همسرتون خیلی دوست داره درست کنید😉 می تونین یکمم چاشنی شو بیشتر کنید بگید اینو فقط برای تو درست کرده خوش به حالت.. ❤️
🔆 اولین موضوعی که در زمینه‌سازی ازدواج از شرایط ازدواج موفق به شمار می‌آيد، کسب اطلاعات لازم برای ازدواج است. ▫️گاه به‌ دلیل عدم اطلاع از برخی قوانین و مسائل،انسان دچار سردرگمی می‌شود؛ بنابراین جوانی که قصد دارد ازدواج کند، لازم است چندین کتاب در این خصوص مطالعه کند. ▫️جوان پسری که قصد ازدواج دارد؛ لازم است چندین کتاب پیرامون شخصیت زن مطالعه کند. دختر خانم‌ها نیز باید در ارتباط با روحیات و شخصیت آقایان مطالعاتی داشته باشند. ❗️البته شناخت نسبت به جنس مخالف، تنها از راه مطالعه کسب نخواهد شد وگاه مشاکره با بزرگانی که در این امر خبره‌اند، می‌تواند به شما کمک بزرگی کند.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت52 وقتی رسیدم رفتم در اتاق فائزه و در زدم ولی هنوز از سر کار نیوم
📜 🩷 سالای اول همه چیز خوب بوده. من بچه ی اول خانواده بودم و خواهر و برادرم بعد من به دنیا اومدن. من بچه بودم که متوجه شدم زندگیمون مثل همیشه نیست. کم کم متوجه شدم بابام معتاد شده. یادمه میرفت بیرون و چند روز چند روز پیداش نمیشد. مامانمم فقط غصه میخورد. وضع مالیمون روز به روز بدتر میشد. هرچی بزرگتر میشدم بیشتر غصه ی زندگی و مامانمو میخوردم. بهش میگفتم از بابا جدا شو و خودتو راحت کن ولی مامانم زن قوی ای نبود. بهانه ی ما رو میاورد ولی پدر معتاد به چه درد ما میخورد. کار به جایی رسید که بابام اینقدر وقیح شده بود که برمیداشت رفیقای معتادشو میاورد تو خونه ای که زن جوون و خوشگلش و بچه هاش بودن و مواد میزدن و ع..رق میخوردن. مامانمم مجبور بود ازشون پذیرایی کنه و بذاره جلوشون و برداره. تو همین رفت و آمدا اتفاقی ک نباید نیفتاد افتاد و وقتی بابام فهمید شروع کرد به بزن بزن با اون کثافت و هلش داد که باعث شد سرش بخوره به زمین و یه مدت تو کما بره. سر همین قضیه بابام افتاد زندان و ما هم بدون پول و با حرف و حدیثایی که پشتمون بود مونده بودیم. چند مدتی طول کشید تا اون آدم از کما بیرون بیاد و وقتی هم به هوش اومد برای رضایت درخواست پول کردن که ما نداشتیم. خلاصه سرتو درد نیارم، کلی وقت سر این موضوع بدبختی و اعصاب خوردی داشتیم تا بالاخره مامانم تنها طلایی که براش مونده بود رو بهشون داد تا رضایت دادن. فکر میکردیم بعد از این قضیه بابام سرش به سنگ بخوره و دست از این کاراش و اعتیاد برداره ولی اینقدر تو این منجلاب فرو رفته بود که هیچی براش مهم نبود. آخرم اینقدر به این کاراش ادامه داد تا به اصرار پدر بزرگم مامانم طلاقشو گرفت و بابام هم پی همون زندگی نکبت بار خودش بود، هرچند که بعد از مدتی دوباره سر و کلش پیدا شد و هر دفعه به یه بهانه‌ ای میومد ما سه تا رو می برد و مثل گروگان با بچه های خودش رفتار می کرد و از طریق ما می خواست مامانم رو تحت فشار قرار بده که دوباره برگرده سر زندگیش. چون از موقعی که جدا شده بودن دیگه کسی نبود که بهش رسیدگی کنه و دنبال یک کلفت بود که البته پدربزرگم اجازه نداد این اتفاق بیوفته