#غیبت_خانواده_همسر_ممنوع
💠 از صحبت کردن ناشایست پشت سر خانواده همسرتان بپرهیزید.
💠 چون هم باعث اختلافات خانوادگی میشود و هم شما را فردی #ضعیف و بیتدبیر در حل مشکلات جلوه میدهد.
💠 در نتیجه حس #اعتماد به شما بشدت کمرنگ میگردد.
💠 اینکار #مجوزی برای همسرتان میشود تا او نیز به راحتی پشت سر خانواده شما صحبت کند و نسبت به آنها #کینه به دل بگیرد.
رابطه زناشویی👩❤️👨
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت51 چیزی شده فائزه؟ + اشکال نداره یه سوال شخصی بپرسم؟ _ نه من و تو
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت52
وقتی رسیدم رفتم در اتاق فائزه و در زدم ولی هنوز از سر کار نیومده بود. اومدم برم تو اتاق خودم که زری و پسرش جلوم سبز شدن.
سرمو انداختم پایین که اشکامو نبینن و سلام کردم و سریع از کنارشون رد شدم.
زری گفت: خیر باشه چرا پریشونی؟ گریه کردی؟ اتفاقی افتاده؟ خدای نکرده کسی طوریش شده؟
اصلا مهلت نمیداد من حرفی بزنم و پشت سر هم سوال میپرسید.
گفتم: نه اتفاقی نیوفتاده. با اجازتون!
سریع اومدم داخل و درو بستم. تازه یادم افتاد که چه خاکی تو سرم شده. من بهشون گفته بودم مجردم و اگه شکمم بالا میومد تو در و همسایه دیگه نمیتونستم سرمو بلند کنم. از طرفی با این پول کمی که داشتم چطور میتونستم خونه ی دیگه ای پیدا کنم؟
به خودم گفتم باید حتما بچه رو سقط کنم چون حتی روم نمیشد به آقا اسماعیل حرفی بزنم و کمک بخوام. یعنی میترسیدم بهش بگم و باور نکنه که بچه از سیفیه و آبروم بیشتر از این بریزه.
فائزه که از سر کار اومد خودش سریع اومد پیشم تا نتیجه رو بپرسه. وقتی فهمید مثبته شروع کرد به دلداری دادن و گفتن اینکه یه کاریش میکنیم و همه چیز درست میشه و خواست خدا بوده ولی من که هیچ راهی جلوی پام نمیدیدم گفتم میخوام سقطش کنم.
فائزه ناباورانه نگاهم کرد و گفت: میدونی چه گناه بزرگی میخوای مرتکب بشی؟ اون یه آدمه که تو شکمته و دردو میفهمه. چجوری حاضر میشی بچه ی خودتو بکشی؟
_ تو میگی چکار کنم؟ منی که خودمم خانواده ندارم و برای سیر کردن شکمم صبح تا شب دارم کار میکنم چجوری میتونم از یه بچه نگهداری کنم؟ جواب همسایه ها که فکر میکنن من مجردم رو چی بدم؟
فائزه دستامو گرفت تو دستاش و گفت: به من نگاه کن. پشیمون میشی سوری. اون بچته. اگه خدا تشخیص داده که لایقش هستی پس نباید از دستش بدی. یادته چند بار ازم درمورد گذشتم پرسیدی و سر زیرش نیاوردم؟ بشین تا برات بگم.
فائزه کمی سکوت کرد و بعد نفس عمیق و پر حسرتی کشید و گفت: مامان و بابام با هم همسایه بودن. مامانم خیلی خوشگل بود برای همین بابام عاشقش شده بود و رفته بود خواستگاریش. مامانمم انگار از بابام بدش نمیومده و سریع جواب مثبت داده
─═हई 🔘📚🌸📚🔘 ईह═─
📚داستان آموزنده
✍شخصی مسجدی ساخت بهلول از او پرسید:
مسجد رابرای رضای خدا ساختی یااینکه بین
مردم شناخته شوی؟
شخص پاسخ داد :
معلوم است برای رضای خداوند!
بهلول خواست اخلاص شخص را بیآزماید.
در نیمه های شب بهلول رفت و روی دیوار
مسجد نوشت این مسجد را بهلول ساخته
است صبح که مردم برای ادای نماز به مسجد
آمدند نوشته روی دیوار را میخواندند و
میگفتن خدا خیرش بدهد چه انسان خَیرَِّ
آن شخص طاقت نیاورد و فریاد سر داد
ایُّهاالَناسّ بهلول دروغ میگوید! این مسجد
را من ساختم، من از مال خود خرج کردم و
شما او را دعای خیر میکنید! بهلول خندید
و پاسخ داد معامله تو باخلق بوده نه با خالق
🌷بیایید در زندگی خویش با خدا معامله
کنیم نه با چشم مردم
کار برای رضای خدا، نه .....
*
🔆 اولین موضوعی که در زمینهسازی ازدواج از شرایط ازدواج موفق به شمار میآيد، کسب اطلاعات لازم برای ازدواج است.
▫️گاه به دلیل عدم اطلاع از برخی قوانین و مسائل،انسان دچار سردرگمی میشود؛ بنابراین جوانی که قصد دارد ازدواج کند، لازم است چندین کتاب در این خصوص مطالعه کند.
▫️جوان پسری که قصد ازدواج دارد؛ لازم است چندین کتاب پیرامون شخصیت زن مطالعه کند.
دختر خانمها نیز باید در ارتباط با روحیات و شخصیت آقایان مطالعاتی داشته باشند.
❗️البته شناخت نسبت به جنس مخالف، تنها از راه مطالعه کسب نخواهد شد وگاه مشاکره با بزرگانی که در این امر خبرهاند، میتواند به شما کمک بزرگی کند.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت52 وقتی رسیدم رفتم در اتاق فائزه و در زدم ولی هنوز از سر کار نیوم
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
سالای اول همه چیز خوب بوده. من بچه ی اول خانواده بودم و خواهر و برادرم بعد من به دنیا اومدن.
من بچه بودم که متوجه شدم زندگیمون مثل همیشه نیست. کم کم متوجه شدم بابام معتاد شده. یادمه میرفت بیرون و چند روز چند روز پیداش نمیشد. مامانمم فقط غصه میخورد. وضع مالیمون روز به روز بدتر میشد.
هرچی بزرگتر میشدم بیشتر غصه ی زندگی و مامانمو میخوردم. بهش میگفتم از بابا جدا شو و خودتو راحت کن ولی مامانم زن قوی ای نبود. بهانه ی ما رو میاورد ولی پدر معتاد به چه درد ما میخورد.
کار به جایی رسید که بابام اینقدر وقیح شده بود که برمیداشت رفیقای معتادشو میاورد تو خونه ای که زن جوون و خوشگلش و بچه هاش بودن و مواد میزدن و ع..رق میخوردن. مامانمم مجبور بود ازشون پذیرایی کنه و بذاره جلوشون و برداره.
تو همین رفت و آمدا اتفاقی ک نباید نیفتاد افتاد و وقتی بابام فهمید شروع کرد به بزن بزن با اون کثافت و هلش داد که باعث شد سرش بخوره به زمین و یه مدت تو کما بره. سر همین قضیه بابام افتاد زندان و ما هم بدون پول و با حرف و حدیثایی که پشتمون بود مونده بودیم.
چند مدتی طول کشید تا اون آدم از کما بیرون بیاد و وقتی هم به هوش اومد برای رضایت درخواست پول کردن که ما نداشتیم. خلاصه سرتو درد نیارم، کلی وقت سر این موضوع بدبختی و اعصاب خوردی داشتیم تا بالاخره مامانم تنها طلایی که براش مونده بود رو بهشون داد تا رضایت دادن.
فکر میکردیم بعد از این قضیه بابام سرش به سنگ بخوره و دست از این کاراش و اعتیاد برداره ولی اینقدر تو این منجلاب فرو رفته بود که هیچی براش مهم نبود. آخرم اینقدر به این کاراش ادامه داد تا به اصرار پدر بزرگم مامانم طلاقشو گرفت و بابام هم پی همون زندگی نکبت بار خودش بود، هرچند که بعد از مدتی دوباره سر و کلش پیدا شد و هر دفعه به یه بهانه ای میومد ما سه تا رو می برد و مثل گروگان با بچه های خودش رفتار می کرد و از طریق ما می خواست مامانم رو تحت فشار قرار بده که دوباره برگرده سر زندگیش. چون از موقعی که جدا شده بودن دیگه کسی نبود که بهش رسیدگی کنه و دنبال یک کلفت بود که البته پدربزرگم اجازه نداد این اتفاق بیوفته
🔆چه تلخ و غم انگیز است سرنوشت کسی که طبیعت نمیتواند سرش کلاه بگذارد…
این سرزمین را با عقل مصلحت اندیش ساخته اند. پس باید با عقل مصلحت اندیش در آن زیست.
و چاره ایی دیگر پیدا نیست و من «چنین کردم» اما «چنین نبودم» و این دوگانگی مرا همواره دو نیمه میکرد.
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها میکند پرهایش سفید میماند، ولی قلبش سیاه میشود.
دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است/دکتر انوشه
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
♥️🍃
ﺯﻧﺪﮔﯽ “ﺑﺎﻏﯽ” ﺍﺳﺖ؛
ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ “ﺑﺎﻗﯽ” ﺳﺖ...
”ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺩﻝ” ﺑﺎﺵ؛ ﻧﻪ ”ﺩﻝ ﻣﺸﻐﻮﻝ”...
ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻏﺼﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺎ؛ ﺍﺯ ﻗﺼﻪ ﻫﺎﯼ ﺧﯿﺎﻟﯽ ﻣﺎست؛
ﭘﺲ ﺑﺪﺍﻥ ﺍﮔﺮ ”ﻓﺮﻫﺎﺩ” ﺑﺎﺷﯽ؛ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ “ﺷﯿﺮﯾﻦ” ﺍﺳﺖ...
♥️🍀
#خوبه_بدونیم
آیا وقتی شوهرتان میخواهد بیرون برود،به او میگویید: من منتظرت هستم, انشا الله موفق باشی ؛ به سلامت، مواظب خودت باش ؟
#وسایلی که شوهرتان برای بیرون از خانه نیاز دارد مثل کلاه ،شال گردن ، و.. صبحانه را برای او آماده کنید. ☺️
صحیح نیست مردانتان صبحانه را تنهایی بخورند و شما خواب باشید.
می دانید وقتی مرد می بیند زنش با یک لیوان شربت به استقبال او می آید ؛ چقدر آرام میشود ؟
خانه ی دل پذیری برای حضور شوهر آماده کنید.
🌱چند دقیقه قبل از ورود همسرتان کارهای خانه را کنار بگذارید و لباس هایتان را مرتب کنید.
اگر #شوهرتان ظهر کمی دیر تر می آید ، بهتر است منتظر بمانید و نهارتان را با او بخورید.
متوجه باشید همسرتان که از سر کار می آید ؛ نیاز به محیطی آرام دارد.
هنگام ورود به خانه اجناسی که خریده ؛ به دقت نگاه کنید و از او تشکر کنید.
#گاهی مردان اجناسی غیر مترقبه ای خریداری می کنند و انتظار ابراز احساسات همسرشان را دارند.
وقتی شوهرتان وارد خانه میشود ، لحظاتی او را در آغوش بگیرید. ❤️
اگر اهل قناعت نباشید و شوهرتان مجبور به اضافه کاری باشد ، تاوان سنگینی مثل به هم خوردن آرامش زندگی خواهید پرداخت