eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
17.6هزار دنبال‌کننده
8.4هزار عکس
19.5هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ 🪵همسران عزیز آتش عشق و گرمای زندگی نیاز به هیزم دارد🔥 🔗 عشقهای پنهان شده در قلب و احتکار شده در سینه نمیتواند آتش و گرمای زندگی را بیمه کند حتما با ابراز عشق و محبت و بیان دوست داشتنهای در سینه، هیزم این عشق را فراهم کنید و از معجزات کلمات غافل نشوید. (منظور ما از همسر هم خانم هم آقا، هرکدام نسبت به دیگریست) پ.ن:تصویر باز شود! ❣💍❣ ❤️
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⁉️ وقتی آقا در هنگام عصبانیت به خانمش میگه من اصلا تو رو دوست ندارم😔 🔸 محسن پوراحمدخمینی 🔹 روان‌شناس و مشاور خانواده
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت82 سرور اومد پیشم و گفت خاله کجا رفت؟ چرا منو نبرد؟ منم میخوام برم
📜 🩷 باشه عزیزم خیره ان شاالله. با هم برگشتیم تو سالن و حرفای فائزه رو عنوان کردم. فریبرز هم سریع تایید کرد و گفت حرفاتون درسته. تا هروقت بخواین میتونید فکر کنید و بچه هارو هم میارم ببینید. خلاصه اون شب گذشت و بعد از چند بار رفت و آمد کردن و دیدن بچه ها و سبک سنگین کردن فائزه جواب مثبت داد ولی شرط گذاشت که چند ماه نامزد باشن تا بهتر همدیگه رو بشناسن و فریبرز هم قبول کرد. از موقعی نامزدی کرده بودن روحیه ی فائزه خیلی بهتر شده بود و دیگه خبری از اون حساسیت ها نبود و دوباره شده بود همون فائزه ی خوش رو که قبلا میشناختم. سه چهار ماهی گذشت و به گفته ی فائزه بچه های فریبرز هم خیلی باهاش جور شده بودن و دیگه نگرانی ای نداشت و بالاخره رضایت داد که ازدواج کنن. چون هردو قبلا ازدواج کرده بودن و اون زمان هم جنگ بود و جو جامعه طوری بود که خیلیا تو در و همسایه و فک و فامیل عزیزی از دست داده بودن قرار شد جشنی نگیرن و یه عقد محضری کنن و تو خونه ی پدر فریبرز یه شام بدن و چند تا عکس بگیرن و برن سر خونه و زندگیشون. چون قرار بود دیگه فائزه خونه ی فریبرز زندگی کنه باید خونه ی شهلا خانم رو تحویل میدادیم برای همین یه روز رفتم کمکش تا وسیله ها رو با هم جمع کنیم. دوتایی مشغول کار بودیم که صدای زنگ در بلند شد. کسی که پشت در بود پشت سر هم زنگ میزد و به در میکوبید. فائزه گفت یا خدا این دیگه کیه؟ یعنی چی شده؟ _ برو باز کن تا درو از جا نکنده. فائزه که رفت دم در صدای یه مرد به گوشم خورد که میگفت باید با هم حرف بزنیم. چون فائزه جلوی دیدم بود نمیفهمیدم کی جلوش ایستاده. خیلی نگران شده بودم. روسریمو سرم کردم و رفتم تو حیاط. جلوتر که رفتم تازه دیدم کی بیرون در ایستاده. علی بود… قبلا عکسشو فائزه بهم نشون داده بود. تا دیدم علیه دیگه جلو نرفتم و برگشتم داخل. نمیدونستم دارن به هم چی میگن. یه ربع ساعتی حرف زدن و فائزه درو بست و اومد داخل. بدون حرف نشست و مات به جلوش نگاه میکرد. با نگرانی پرسیدم خوبی فائزه؟ علی بود آره؟ اینجا چکار میکرد؟ فائزه انگار ماتش برده بود. دستی به شونش زدم و گفتم میشنوی؟
😊😄خوش اخلاق و خوشرو باشید یکی از ویژگی های زنان جذاب خوشرویی و دلنشینی است. لزومی به لبخند مصنوعی نیست اما سعی کنید در جمع بد عنق و اخمو نباشید. 😊با لبخند و گشاده رویی تان می تواند تحسین دیگران را برانگیزید و سپس آنها تمایل بیشتری به برقراری ارتباط با شما دارند.
🔴 💠 وقتی روابط شما و صمیمی است چند دقیقه وقت بگذارید و از تمام صفات زیبا و که در همسرتان وجود دارد و به ذهنتان می‌رسد تهیه کرده و روی کاغذ بنویسید. 💠 اگر روزی در زندگی مشترکتان در برخی شرایط از دست او دلخور و ناراحت شدید و روابط شما تیره شد این فهرست را خوانده و بر روی صفات خوبش در لحظات دلخوری خود، کنید تا به تدریج و به آرامی ناراحتی شما کم شده و دلتان نسبت به او گردد. 💠 با این‌کار جلوی جولان دادن شیطان را گرفته و از ایجاد کینه، تنفّر و جلوگیری می نمایید
🌸❤️🌸 🉐بسیاری از زوج ها، بحث و دعوا را نقطه پایانی خوشبختی شان می دانند و اغلب به دلیل چنین تفکری اختلاف نظر شان را در دل شان نگه می دارند و می خواهند با سکوت شان جلوی بحث را بگیرند! بخاطر داشته باشید که : 🉐ترس نشانه خوشبختی شما نیست. 🍃یک زوج خوشبخت می توانند اختلافات شان را به راحتی با هم در میان بگذارند و برای موضوعاتی که ارزش حیاتی برایشان دارد، گفتگو کنند و پیروز شوند. 🍃یک زوج ایده آل روی یک خط صاف پرلبخند زندگی نمی کنند. 🍃آنها به اختلاف نظر هم برمی خورند و گاهی از هم دلخور می شوند، اما تفاوت شان با دیگران این است که با هوشمندی از پس چنین مسائلی برمی آیند و به جای دلخوری های بی مورد، از این بحث ها درس می گیرند
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت83 باشه عزیزم خیره ان شاالله. با هم برگشتیم تو سالن و حرفای فائزه ر
📜 🩷 سوری فائزه که انگار تازه از رویا در اومده بود گفت باورم نمیشه بعد اینهمه مدت دیدمش. چقدر تغییر کرده بود. چندتا ازموهاش سفید شده بود. اینارو با یه حالت مبهوت و البته با یه لبخند محو میگفت. _ فائزه درست حرف بزن منم بفهمم دیگه ! اینجا چکار داشت؟ اصلا چجوری خونه رو پیدا کرده؟ + من درمورد فریبرز به مامانم گفته بودم. اونم حتما نشسته تو فک و فامیل گفته و اینجوری به گوش علی رسیده. آدرسمم از خواهرم گرفته. _ خب چی میگفت؟ فائزه با حالتی که انگار قند تو دلش آب شده گفت: میگفت نمیذارم با کس دیگه ای ازدواج کنی. تا الانم نباید صبر میکردم. حتی گفت من بچه نمیخوام تو رو میخوام و دوباره باید زنم بشی. _ تو بهش چی گفتی؟ + هیچی گفتم بذار فکرامو بکنم باهات حرف میزنم. _ یعنی چی فائزه؟ مگه نگفتی به هیچ عنوان بهش برنمیگردی؟ تو داری چند روز دیگه ازدواج میکنی! به فریبرز و بچه هاش قول دادی. فائزه سرشو انداخت پایین و گفت میدونم سوری. تا همین الان خودمم همچین فکری میکردم ولی با دیدنش فهمیدم هیچ کس نمیتونه برای من جای علی رو بگیره. سوری علی دیوانه وار عاشقمه. نمیدونم میفهمی یا نه ولی حس قشنگیه یکی اینجوری بخوادت و بهت محبت کنه. منم خیلی دوسش دارم. تا الانم داشتم خودمو گول میزدم. از دست فائزه کلافه شده بودم. _ فائزه میفهمی داری چکار میکنی؟ اینجوری خیلی بد میشه جلوی فریبرز. حالا اون به کنار. من میترسم بازم اشتباه کنی و دیگه راه برگشتی نداشته باشی. + نگران نباش سوری. اگر بخوام پیشنهاد علی رو قبول کنم خودم با فریبرز حرف میزنم و ازش عذرخواهی میکنم. درمورد علیم اصلا جای نگرانی نیست. من چند سال باهاش زندگی کردم و به جرئت میگم بهترین مردیه که تو زندگیم دیدم. _ تو که اینقدر مشتاق علی هستی چرا اصلا ازش جدا شدی؟ چرا فریبرز و بچه هاشو امیدوار کردی؟ به خدا خیلی بد شد اینجوری. فائزه با دلخوری گفت فکر میکردم خوشبختی و خوشحالی من از همه چیز برات مهمتره ولی مثل اینکه فقط به فکر خودت و مرتضی هستی که یه وقت آبروتون کم و زیاد نشه. _ این چه حرفیه که میزنی فائزه؟ معلومه که خوشبختی تو از همه چیز مهمتره. من فقط شوکه شدم یه دفعه اینجوری شد.
🧷به هفت دلیل نمی‌شود به همه کمک کرد. به خاطر شخصیت، تربیت و در کل، بداخلاقی بعضی از افراد تنها کمک کردن به آن‌ها ممکن نیست بلکه با اقدام به کمک ممکن است خود را در معرض آسیب‌های بزرگ‌تری قرار دهیم. ١)به اولین کسی که حمله کند نزدیک‌ترین فرد به اوست. ٢)از رفتار و کارهایش پشیمان نخواهد بود. ٣)معتقد است مسئول بدبختی او دیگران هستند. ۴)مطمئنن در هر حال قدر تلاش و کمک‌های شما را نخواهد دانست. ۵)اشتباهات قبلی خود را مدام تکرار خواهد کرد. ۶)گاهی امکان هر کمکی را به خود از بین می‌برد. ٧)به خاطر ترس از خلق‌وخوی او دیگران نیز سکوت می‌کنند.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت84 سوری فائزه که انگار تازه از رویا در اومده بود گفت باورم نمیشه
📜 🩷 🌸🍃 اصلا من دیگه در این مورد دخالتی نمیکنم. فقط خواهش میکنم همین امروز تصمیمت رو بگیر و اگر فریبرز رو نمیخوای سریعتر بهش بگو. وقتی دیدم فائزه تو فکر قبول کردن علیه دیگه بیشتر از این موندن رو جایز ندیدم و برگشتم خونه. مرتضی که از سر کار اومد موضوع رو بهش گفتم و اونم خیلی جا خورد ولی گفت ما دخالت نکنیم بهتره چون بحث یه عمر زندگیه و باید خودش تصمیم بگیره. خلاصه بعد از چند روز بی خبری از فائزه دست آخر یه شب فریبرز اومد در خونمون که با مرتضی حرف بزنه. موضوع رو بهش گفته بود و گلگی کرده بود که چرا با احساس و وقتش بازی شده. مرتضی هم عذرخواهی کرده بود و گفته بود ما فقط معرف بودیم دیگه تصمیمات بعدش رو خودتون گرفتید و واقعا ما نمیدونستیم اینجوری میشه. یه جورایی رابطه ی بین فریبرز و مرتضی هم شکراب شد ولی دیگه کاری از دست ما برنمیومد. دو هفته ای از این قضایا گذشت و خبری از فائزه نشد. هم خودم نگرانش بودم و هم سرور خیلی سراغشو میگرفت برای همین یه روز بعد از ظهر بلند شدم رفتم در خونش تا ببینمش. درو که باز کرد و منو دید کاملا مشخص بود جا خورده ولی به روی خودش نیاورد و برخورد بدی نکرد و رفتیم داخل. فائزه رفت تو آشپزخونه تا برامون وسایل پذیرایی بیاره. اکثر وسایل خونه جمع شده بود و تو کارتن بود. فهمیدم که پس تصمیمش رو گرفته و به زودی میره با علی زندگی کنه. شربتو که جلوم گذاشت گفتم به سلامتی پس داری برمیگردی به علی درسته؟ لبخندی زد و گفت آره دیگه. تا الانم اشتباه کردم با احساس خودم جنگیدم. ببخشید که شما هم این وسط اذیت شدین. با وجود اینکه از دستش یکم دلخور بودم با دیدن خوشحالیش کلا یادم رفت و گفتم همین که تو خوشبخت باشی ما هم راضی هستیم. بالاخره قسمت این بوده. فائزه گفت نمیدونی چقدر علی خوشحاله. ایشالا آخر همین هفته عقد میکنیم و میرم خونه ی علی. چون فائزه همیشه خیلی کمکم کرده بود منم تصمیم گرفتم با وجود همه ی جریاناتی که پیش اومده بود کنارش باشم تا خاطره ی خوبی براش بمونه. چون میدونستم به خاطر گذشتش زیاد با خانوادش صمیمی نیست و دلم نمیخواست روزای به اون مهمی رو تنهایی بگذرونه.
📗حکایتی بسیار زیبا و خواندنی دانشجویی میگفت: یک روز استاد دانشگاه به هر کدام از دانشجویان کلاس یک بادکنک باد شده و یک سوزن داد و گفت یک دقیقه فرصت دارید بادکنکهای یکدیگر را بترکانید هرکس بعد از یکدقیقه بادکنکش را سالم تحویل داد برنده است. مسابقه شر وع و بعداز یک دقیقه من و چهار نفر دیگه با بادکنک سالم برنده شدیم سپس استاد رو به دانشجویان کرد و گفت: من همین مسابقه را در کلاس دیگری برپا کردم و همه کلاس برنده شدند زیرا هیچکس بادکنک دیگری را نترکاند چراکه قرار بود بعداز یک دقیقه هرکس بادکنکش سالم ماند برنده باشد که اینچنین هم شد ما انسانها دراین جامعه رقیب یکدیگر نیستیم و قرار نیست ما برنده باشیم و دیگران بازنده. قرار نیست خوشبختی خود را با تخریب دیگران تضمین کنیم میتوانیم باهم بخوریم.باهم رانندگی کنیم. باهم شاد باشیم. باهم…باهم 🌱پس چرا بادکنک دیگری را بترکانیم.