سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت89 نارین بغلم کرد و گفت نترس اتفاق بدی نمیوفته. من دیشب با مراد حر
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
هرکس از حال خودش بهتر خبر داره. دیگه کار من تو این دنیا تموم شده. دوا و دکترم بی فایدس. باید منتظر بمونم ببینم کی خدا ازم راضی میشه و تمام.
حال آقام اصلا خوب نبود و متاسفانه حرفاش حقیقت داشت و به نظر نمیومد موندنی باشه.
دو سه روزی اونجا موندیم ولی مرتضی به خاطر کارش نمیتونست بیشتر بمونه. بهم گفت تو و بچه ها بمونید ولی من نمیتونستم آب شدن آقامو تماشا کنم. علاوه بر این اونجا بودن حالمو بدتر میکرد چون یاد گذشته میوفتادم.
بعد از سه روز ازشون خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه. جسمم برگشته بود ولی همه ی فکر و ذکرم اونجا بود.
دو ماهی گذشت و تو این مدت دو بار دیگه هم رفتیم بهشون سر زدیم ولی آخرین باری که اونجا بودیم دقیقا شبی که رسیدیم اونجا آقام حالش بد شد و با خودمون آوردیمش شهر و بردیمش بیمارستان ولی دیگه عمرش به دنیا نبود و به رحمت خدا رفت.
تواین دو ماه چند بار دیده بودمش و مدام این صحنه تو ذهنم تکرار شده بود ولی بازم آسون نبود. برام خیلی ضربه ی سنگینی بود و خیلی گوشه گیر شده بودم. همش خودمو سرزنش میکردم و میگفتم آقام از غصه ی زندگی من به این روز افتاد. تو اون مدت اینقدر مرتضی دور و ورمو گرفت که بالاخره یکم تونستم خودمو جمع و جور کنم.
تقریبا یک سالی از مرگ آقام میگذشت و دیگه از موقعی که رفته بود مرتب به ننه اینا سر میزدیم و در حد توانم کمکشون میکردم. هرچند که آقام تو زمان حیاتش وضع مالی بدی نداشت ولی خب دیگه بعد مرگش زیاد پولی نداشتن و با اجاره ی زمینای آقام گاهی یه پولی گیرشون میومد. تو همین رفت وآمدا به ده یک بار فائزه گفت دلم میخواد ما هم یه بار باهاتون بیایم روستا و خانوادت و اونجا رو ببینیم.
منم که خیلی دوسشون داشتم از پیشنهادش استقبال کردم و قرار شد با هم بریم روستا.
همگی سوار ماشین ما شدیم و راه افتادیم سمت روستا. به اصرار من علی رفت جلو و منو فائزه و بچه ها عقب نشسته بودیم ولی مهگل بهانه ی باباشو گرفت و رفت جلو تو بغل علی نشست. تو مسیرمون یه گردنه ی خیلی تند و تیز بود که اون زمان حفاظ درست و حسابی هم نداشت و گذشتن از اونجا خیلی احتیاط میخواست.
دقیقا همون جا بودیم که همونطور که غرق صحبت بودیم صدای بوق های ممتد از پشت سرمون بلند شد.
#داستان
پیرمردی بود، که پس از پایان هر روزش از درد و از سختیهایش مینالید..
دوستی، از او پرسید: علت این همه درد چیست که از آن رنجوری..
پیرمرد گفت: دو بازشکاری دارم، که باید آنها را رام کنم،دوتا خرگوش هم دارم که باید مواظب باشم، به هر سویی نروند.
دوتا عقاب هم دارم که باید آنها را هدایت و تربیت کنم، ماری هم دارم که آن را حبس کرده ام.
شیری، نیز دارم که همیشه، باید آنرا در قفسی آهنین، زندانی کنم، بیماری نیز دارم که باید از او مراقبت کنم و در خدمتش باشم..
مرد گفت: چه میگویی، آیا با من شوخی میکنی؟ مگر میشود انسانی اینهمه حیوان را باهم دریکجا جمع کند و مراقبت کند..
پیرمرد گفت: شوخی نمیکنم، اما حقیقت تلخ و دردناکیست.
آن دو باز شکاری🦉، چشمان منند، که باید با تلاش و کوشش از آنها مراقبت کنم.
آن دو خرگوش🐇 پاهای منند، که باید مراقب باشم بسوی گناه کشیده نشوند
آن دو عقاب🦅 نیز، دستان منند، که باید آنها را به کارکردن، آموزش دهم تا خرج خودم و خرج دیگر برادران نیازمندم را مهیا کنم.
آن مار🐍، زبان من است، که مدام باید آنرا دربند کنم تا مبادا کلام ناشایستی از او، سر بزند..
شیر🦁، قلب من است که با وی همیشه درنبردم که مبادا کارهای شروری از وی سرزند و آن بیمار، جسم و جان من است، که محتاج هوشیاری، مراقبت و آگاهی من دارد.
این کار روزانه من است که اینچنین مرا رنجور کرده، و امانم را بریده.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری هرکس از حال خودش بهتر خبر داره. دیگه کار من تو این دنیا تموم شده. دوا و
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت91
از بین رفت. بچه در جا ضربه مغزی شده بود. علی هم وضعش وخیمه، تو اتاق عمله…
_ یا فاطمه ی زهرا.
اشکام صورتمو میسوزوند. نالیدم خدایا چرا این کارو باهام میکنی؟
_ فائزه چی؟
+ وضعش مثل خودته. چند جاش شکستگی داره ولی خوب میشه. منتها چون خیلی شوک شده بهش آرام بخش زدن که بیدار نشه. چون وقتی فهمید چی شده خیلی خودشو زد و بی تابی کرد. مجبور شدن اینجوری بخوابوننش.
یادم افتاد که من علی رو مجبور کردم بره جلو بشینه. مهگلم به هوای باباش رفت جلو.
گفتم مرتضی اگه من اصرار نکرده بودم الان زنده بودن. چکار کردم من؟ حالا جواب فائزه رو چی بدم؟ جواب خاله ی مهگلو چی بدیم؟ خدایا این چه مصیبتی بود؟ چرا من نباید روی آرامشو ببینم؟
مرتضی سعی میکرد آرومم کنه ولی جیگرم داشت آتیش میگرفت. همش قیافه ی خوشحال علی و فائزه وقتی مهگلو آوردن میومد جلوی چشمم و از خودم متنفر میشدم. حاضر بودم خودم میمردم ولی این اتفاق نمیوفتاد.
فردای اون روز منو از بیمارستان مرخص کردن. بچه ها هم چون آسیب هاشون سطحی بود بعد چکاپ کامل و عکس برداری و… مرخص شدن. لحظه ای که بچه هامو بهم دادن انگار دنیا رو بهم داده بودن ولی از ته دل نمیتونستم خوشحال باشم چون سریع یادم میوفتاد به مهگل و حتی به خودم اجازه ی خوشحال بودن نمیدادم.
از رو به رو شدن با فائزه وحشت داشتم. چون خودم رو مقصر میدونستم. فقط تنها امیدم این بود که علی حالش خوب بشه چون اگر اونم زنده نمیموند دیگه فائزه واقعا از دست میرفت. علی تو آی سی یو بود و دکترش میگفت معلوم نیست بتونه دووم بیاره یا نه. فردای روزی که من مرخص شدم باید میرفتیم فائزه رو از بیمارستان میاوردیم. البته به خانوادش هم خبر داده بودیم ولی بعید میدونستم تو این شرایط دلش بخواد چشمش تو چشم شوهر مادرش بیوفته و ترجیح میدادم بیارمش خونه ی خودمون که تنها نباشه. وقتی رفتیم دنبالش به خاطر داروها گیج و منگ بود و زیاد صحبت نمیکرد. فقط در حد چند کلمه! کاملا تو خودش بود و مات و مبهوت بود. مدام به یه نقطه خیره میشد و حرف نمیزد.
مادرش میخواست ببرتش خونه ی خودش ولی بهش گفتم من ببرمش بهتره و پیش بچه ها شاید روحیش بهتر باشه.
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
#معما!
زنی در اتاقش در هتل نشسته بود که ناگهان صدای در زدن آمد .وقتی در را باز کرد مردی را دید که نمی شناخت مرد گفت: ببخشید! فکر کردم اتاقم اینجاست. و به سمت آسانسور رفت زن بلافاصله با نگهبانی هتل تماس گرفت .
چرا؟
مشاهده پاسخ
"« #سرزنش » و «سرکوفت» آفت زندگیاند!"‼️
❎ یکی از رفتارهای مخربی که اثرات زیانآور و جبرانناپذیری بر روابط بین همسران جوان به خصوص در دوران عقد داره، سرزنش و تحقیر و خرد کردن شخصیت یکدیگر است.
🔹 تو همینی دیگه!
🔸 گوش نکردی حالا بکش!
🔹 صد بار گفتم این کار رو نکن!
🔸میدونستم این جوری میشه...!
🔹 بفرما اینم نتیجهی هنر جنابعالی!
✅ اگر همهی ما میتونستیم گاهی خودمون را به جای طرف مقابلمون بذاریم، شاید خیلی از مشکلات و مسائل لاینحل زندگی هرگز اتفاق نمیافتاد.
#اینگونه_نباشیم
✨﷽✨
#آقایون_بخوانند
✍🏻میدونی آقا؟ خانم ها طبع لطیفی دارن. از صبح چشمشون به دره تا مردشون رو ببینن.
👈🏻غذا می پزن، بچه رو می خوابونن، به خودشون میرسن همه واسه اینه که شما کیف کنین، عاشقشون بشین و جذابیت زنانه ش رو شکوفا کنین. 😍
❌حالا اینکه هر وقت از راه میاین بگین خسته این دل خانم رو میشکنه.
‼️از قدیم گفتن سر شکسته رو میشه درمون کرد، دل شکسته رو نه!
✅پس همیشه یه جمله رو اویزه گوشتون کنین:
مشکلات را در جاکفشی بگذارید و با لبخند وارد شوید.
#با_همسرتان_همدردی_کنید
اجازه دهید همسرتان در رابطه با مشکلاتش صحبت کند حتی اگر شنیدن این مشکلات برای شما خوشایند نباشد یا ناراحت شوید .
برای مثال : اگر همسرتان به شما می گوید که در حال ورشکست شدن می باشد به جای اینکه به او بگویید : نه ! من طاقت ندارم ، جواب فامیل را چه بدهم از این پس چطور زندگی کنیم و یا سوالاتی بدین سبک ...
با همسرتان همدردی کنید اجازه دهید او به صحبت هایش ادامه دهد از او بپرسید حالا چه فکری دارد ؟ چه طور می توانید با هم راه حلی پیدا کنید ؟
💞فراموش نکنید همسرتان به کمک ،همدلی و همدردی شما نیازمند است نه ملامت و افکاری که دردهای او را مضاعف کنند .👌
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت91 از بین رفت. بچه در جا ضربه مغزی شده بود. علی هم وضعش وخیمه، تو
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت92
خلاصه با مرتضی بردیمش خونه ی خودمون. هرچی باهاش حرف میزدم اصلا جواب نمیداد حتی گریه هم نمیکرد. از طرفی برای دفن مهگل مردد مونده بودیم که صبر کنیم وضعیت علی مشخص بشه و فائزه به خودش بیاد یا نه. یکی دو روز گذشت ولی دیدیم ممکنه شرایط حالا حالاها تغییری نکنه و درست نبود بچه همینجوری تو سردخونه بمونه. با هماهنگی با خانواده ی علی و فائزه و خاله ی مهگل بچه رو به خاک سپردیم و براش مراسم گرفتیم. تو مراسمش بالاخره انگار فائزه از شوک درومد ولی اینقدر بی تابی کرد که داشت از بین میرفت و هر روز مجبور بودیم ببریمش درمانگاه و بیمارستان.
تو اون روزا تنها چیزی که به نظر میومد حال فائزه رو بهتر میکنه وجود سرور بود. سرور هم با همون سن کمش میفهمید که حال فائزه خوب نیست و همش سعی میکرد باهاش حرف بزنه و بغلش میکرد و بهش محبت میکرد. طوری شده بود که حتی شبا هم دیگه پیش ما نمیخوابید و پیش فائزه میخوابید.
بالاخره بعد از چند هفته حال علی رو به بهبودی رفت و خطر رفع شد و منتقلش کردن به بخش.
وقتی به فائزه خبر دادم که حال علی بهتر شده لبخند کمرنگی زد و گفت خداروشکر.
فکر میکردم خیلی خوشحال بشه ولی انگار دیگه هیچی خوشحالش نمیکرد.
علی رو که میخواستیم از بیمارستان ترخیص کنیم بهش گفتیم مدتی خونه ی ما بمونه تا من بتونم حواسم به جفتشون باشه ولی به خاطر شرایط بد روحی ای که داشت قبول نکرد و به همین علت فائزه هم باهاش رفت خونه ی خودشون. همون شب ساعت حدودای دو بود که با صدای زنگ در از خواب پریدیم.
خیلی ترسیده بودم. گفتم مرتضی این دیگه کیه؟ یا خدا! من دیگه تحمل خبر بد ندارم.
مرتضی گفت آروم باش سوری. ان شاالله چیز بدی نیست.
از سر جاش بلند شد و رفت درو باز کرد و صدای فائزه به گوشم خورد. منم سریع رفتم بیرون و دیدم داره گریه میکنه.
رفتم جلو و گفتم چته فائزه؟ علی طوری شده!؟
فائزه بغلم کرد و گفت نه، علی خوبه. ولی من خوب نیستم. میشه من اینجا باشم؟ وقتی سرور کنارمه دلم آرومتره. انگار مهگلمو تو وجودش میبینم.
دستی روی صورتش کشیدم و اشکاشو پاک کردم وگفتم چرا نمیشه؟ بیا تو. فقط علی چی میشه؟ تنها که نمیشه بمونه!
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت92 خلاصه با مرتضی بردیمش خونه ی خودمون. هرچی باهاش حرف میزدم اصلا
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت93
سوری
من نمیدونم. بهش گفتم ولی راضی نشد بلند شه اونم بیاد.
به مرتضی نگاهی کردم و گفتم حالا چکار کنیم؟
مرتضی دستی روی چشمای خواب آلودش کشید و گفت شما اینجا باشید من میرم پیشش.
فائزه رو بردم داخل و جاشو کنار سرور انداختم تا بخوابه و مرتضی هم کلید رو ازفائزه گرفت و رفت پیش علی بمونه.
چند روز همینطوری گذشت، زندگیمون حسابی به هم ریخته بود ولی چون خودمو مقصر این اتفاقات میدونستم دلم میخواست هرکاری از دستم برمیاد براشون انجام بدم.
بعد چند روز مرتضی برگشت خونه و گفت حال علی خیلی بهتر شده و مجبورم کرد برگردم خونه. میگفت دیگه راضی نیستم بیشتر از این اذیت بشی. خیلیم بهش اصرار کردم ولی دیگه قبول نکرد که بمونم.
اون لحظه فائزه خودشو مشغول بازی با سرور کرده بود و چیزی نمیگفت.
مرتضی رفت کنارش نشست و گفت فائزه خانم؟
فائزه نگاه منتظرش رو به مرتضی دوخت.
+ خودت خوب میدونی که تو رو مثل خواهرم میدونم و برای من و سوری خیلی عزیزی و قدمت تا ابد رو چشم ماست ولی با این شرایط خودت و علی بهتر نیست پیشش باشی؟
فائزه نگاهی به من و بعد به مرتضی انداخت و گفت حق دارید حتما از دستم خسته شدید. بالاخره مهمون یه روز دو روز نه اینهمه وقت.
+ اصلا اینجوری نیست که فکر میکنی ولی آخه علی آقا هم گناه داره. شما الان بیشتر از همیشه باید هوای همو داشته باشید و به هم کمک کنید که دوباره زندگیتون سر پا بشه.
فائزه نگاهش رو به گلای قالی دوخت و گفت زندگی ما دیگه سر پا نمیشه.
به مرتضی اشاره کردم که بره تو اتاق تا خودم باهاش حرف بزنم.
نشستم کنارش و گفتم تو روزای بدتر از اینم داشتی و فکر میکردی دیگه هیچی درست نمیشه ولی شد. یادته چقدر به خاطر از دست دادن علی ناراحت بودی. خدا بزرگه بازم میتونید از بهزیستی بچه بیارید. اگه قوی باشی همه چیز درست میشه.
با چشمای بی فروغش نگام کرد و گفت دیگه از قوی بودن خستم. دیگه متلاشیم.
دلم براش خون بود ولی اونقدر باهاش صحبت کردم که بالاخره راضی شد برگرده پیش علی.
فائزه همون روز برگشت ولی هر روز میومد بهمون سر میزد البته بیشتر هدفش دیدن سرور بود. حساسیتش رو سرور اینقدر زیاد شده بود که گاهی اذیت میششدم