♥️❄️
💫
#موضوع
💠چند ترفند عالی برای نشان دادن احترام و #محبت_به_همسر.
#بخش_اول
🏷اگر با همسرتان اختلاف نظر دارید، دلایل تان را محترمانه بیان کنید.
هیچ از یک دونفر شبیه هم نیستند و کاملا طبیعی است که در برخی مسائل باهم تفاهم نداشته باشید. وقتی دچار اختلاف نظر می شوید، باید سعی کنید دلایل تان را محترمانه توضیح دهید. اگر به طرف مقابل تان بگویید: «این کاری که می خواهی انجام دهی احمقانه است.» یا «اصلا باورم نمیشود که چنین کار احمقانهای انجام دهی.» قطعا همسرتان عصبانی می شود و حالت تدافعی به خود می گیرد، به طوری که از یک گفت و گوی موثر و سازنده دور خواهید شد. باید به همسرتان بگویید: «متوجه نمی شوم چرا به این مساله این طوری نگاه می کنی.» یا «فکر نمی کنم کاری که می خواهی انجام دهی، خیلی مناسب باشد، حداقل الان.»
🏷با تفاوت هایی که با هم دارید کنار بیایید و به آنها احترام بگذارید.
وقتی مدتی از شروع زندگی مشترک تان بگذرد، به تدریج متوجه می شوید در برخی مسائل هیچ شباهتی به همسرتان ندارید. شاید همسرتان وسواسی و درونگرا باشد، در حالیکه شما نامرتب و اجتماعی هستید. ممکن است بتوانید خودتان را کمی تغییر دهید و با خصوصیات همسرتان سازگارتر شوید، اما مطمئنا نمی توانید کاملا تغییر کنید. پس سعی کنید تفاوت های یکدیگر را بپذیرید و به این تفاوت ها احترام بگذارید تا آسیبی به رابطه تان وارد نشود؛ مثلا اگر خودتان شلخته هستید و همسرتان وسواسی است تا جایی که می توانید در تمیز نگه داشتن خانه همت کنید. اگر فکر می کنید نمی توانید به اندازه ی همسرتان مرتب و منضبط باشید، لااقل ریخت و پاش اضافی نکنید و سعی کنید اطراف خود را تمیز نگه دارید.
🏷قدردان محبتهای همسرتان باشید.
از حمایت و همراهی همسرتان قدردانی کنید و اجازه دهید بداند محبت های او را درک می کنید. به جای اینکه غر بزنید و مدام از مشکلاتی که در زندگی مشترک تان دارید شکایت کنید، قدردان داشته هایتان باشید. #اگر همیشه همسرتان به استقبال تان می آید، غذای موردعلاقه تان را درست می کند و در هر شرایطی به حرف هایتان گوش می دهد، سعی کنید از طریقی به او نشان دهید قدردان محبت ها و همراهی اش هستید. می توانید مستقیم از او تشکر کنید یا حتی یک یادداشت محبت آمیز بنویسید. اگر بخواهید به رفتارهای محبت آمیز همسرتان بی اعتنایی کنید، به او بی احترامی کرده و حتی باعث می شوید این فکر به ذهنش خطور کند که اصلا محبت هایش را نمیبینید.
این مبحث ادامه دارد...
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت95 وقتی مرتضی اومد خونه و جریانو براش تعریف کردم گفت کار خوبی کردی
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت96
🍃🌸
قلبم داشت از جاش درمیومد. دیگه حالم دست خودم نبود. همش میترسیدم اتفاق بدی براشون افتاده باشه.
ساعت ها تو خیابونا و بیمارستانا داشتیم میگشتیم. دیگه دست آخر رفتیم کلانتری و موضوع رو گفتیم و قرار شد اگه خبری شد با کارگاه تماس بگیرن.
تا شب خودمون در حال سر زدن به جاهای مختلف بودیم ولی خبری نشد. دیگه دیروقت بود و مجبور شدیم برگردیم خونه. وقتی رسیدیم در خونه دیدیم علی تو ماشین دم در خونه منتظره. تا ما رو دید پیاده شد و وقتی فهمید خبری نداریم خیلی به هم ریخت. باهامون اومد داخل و گفت باید درمورد یه چیزی باهاتون صحبت کنم. باور کنید هیچوقت باور نمیکردم این موضوع پیش بیاد وگرنه زودتر از اینا بهتون میگفتم.
مرتضی گفت علی بگو چی شده؟ میبینی که حال سوری چطوریه!
علی یکم این پا و اون پا کرد و گفت فائزه این اواخر رفتارش خیلی عجیب شده بود. همش انگار تو هپروت بود و تو فکر و خیالای خودش بود. یه شب اومد نشست کنارم و گفت من بچه میخوام.
بهش گفتم باشه بذار یکم بگذره و وضع روحیمون یکم بهتر بشه و با نبودن مهگل کنار بیایم بعد برای بچه اقدام میکنیم. اونم گفت باشه ولی میفهمیدم که خیلی دلش بچه میخواد و همش تو فکره. برای همین بعد چند روز بهش گفتم بیا با هم بریم شرایط به سرپرستی گرفتن بچه رو بپرسیم. اولش خوشحال شد و قبول کرد ولی بعد چند ساعت اومد بهم حرفی زد که…
به اینجای حرفش که رسید مکث کرد و گفت به خدا شرمم میشه به زبون بیارمش.
مرتضی عصبی گفت علی آقا نگو که بچه رو از عمد و با نقشه برداشته برده. یا بهتره بگم دزدیده!!
علی سرشو پایین انداخت و گفت به خدا خیلی شرمندم. وقتی بهم گفت خندم گرفت و فکر کردم داره شوخی میکنه. بهم گفت بیا سرور رو برداریم و بریم یه جای دور. وقتی دیدم داره جدی این حرفا رو میزنه دعواش کردم و گفتم دیگه حتی تو ذهن خودتم همچین چیزی رو مرور نکن. اونم که دید من عصبی شدم و مخالفم دیگه چیزی نگفت و منم فکر کردم خودش متوجه احمقانه بودن حرفش شده. نمیدونستم واقعا رو همه چیز چشم میبنده و نقشه ی مسخرش رو عملی میکنه.
حرفای علی رو که شنیدم پاهام سست شد و کنار دیوار نشستم زمین. حس میکردم هیچ اکسیژنی برای تنفس تو هوا نیست.
اگر قرار است جیغ نزنم، داد نزنم، کتک نزنم، و… پس چکار کنم؟!
💠 انتظارات خود را تعدیل دهید. شادی کودکانه آن ها را فدای نظم و انضباط نکنید.
بگذارید کودک درونتان با دیدن آن ها دوباره کودکی کند. در آخر سوال کنید «خب حالا چطور خونه رو به شکل اول برگردونیم؟
💠 به فرزندتان یاد دهید از اشتباهاتش بیاموزد نه آن که به اشتباهاتش بیاویزد، اگر به خاطر هر اشتباه او داد بزنید تهدید کنید یا تنبیه کنید فرزندتان بخشندگی و مهربانی با خود و افراد زندگیش را نمی آموزد.
گاهی اجازه دهید اشتباهات بی خطر کند و بعد بدون منت به او بیاموزید چگونه جبران کند
🔴 #حساسیت_زن
💠 آقایان باید بدانند که #زنان در مقابل كوچكترين تغييرات #ظاهرى خود از قبيل رنگ مو يا لباس جديد حساس هستند.
💠 لذا پس از این تغییرات منتظر #واكنش همسرشان هستند.
💠 نسبت به اين تغييرات واكنش #مثبت نشان دهيد و از همسرتان تعريف و تمجید کنید و آن را بهانهای برای ابراز محبت #کلامی قرار دهید تا باعث #تحکیم و گرمی روابط شود.
💠 جملاتی مثل : "به به چه خانم شدی"، "چقدر بهت میاد"، "تو دل بروتر شدی" و جملات دیگری که یقیناً محبّت را بین شما بیشتر می کند
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت96 🍃🌸 قلبم داشت از جاش درمیومد. دیگه حالم دست خودم نبود. همش م
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
مرتضی که متوجه حال بد من شد اومد و گفت به جون سرور پیداش میکنم تو فقط آروم باش ولی مگه میشد آروم باشم؟ همش فکر میکردم اگه دیگه دستم بهشون نرسه چکار کنم؟
قلبم از فائزه شکسته بود. چطور بعد اون همه محبتی که بهش کرده بودم دلش راضی شده بود باهام همچین کاری کنه؟!
مرتضی برام یه مسکن آورد و گفت تو اینو بخور و بخواب من میرم دنبالشون بگردم. باید ترمینال رو هم بگردم.
هرچی گفتم منو هم ببر قبول نکرد و من و سهیل خونه موندیم و علی و مرتضی رفتن دنبالشون.
با وجود نگرانی زیاد ولی با خوردن مسکن بالاخره چشمام سنگین شد و خوابم برد. صبح با صدای گریه ی سهیل چشمامو باز کردم و دیدم مرتضی هنوز نیومده. به سهیل رو آروم کردم و چشمم به در بود که یه خبری برسه. یکم بعد سر و کله ی مرتضی پیدا شد. از بی خوابی و خستگی پای چشماش گود افتاده بود.
سریع دویدم جلوش و گفتم چی شد؟
با ناراحتی گفت انگار آب شده رفته تو زمین ولی من پیداشون میکنم. به کلانتری هم موضوع رو اطلاع دادیم. حتما یه جا گیر میوفته. علی میگه طلاها و لباساشم برده. عجب ماری تو آستینمون پرورش دادیم.
دوباره اشکام پایین اومدن و گفتم مرتضی منو ببخش. باید به حرفت گوش میدادم و دیگه بهش رو نمیدادم ولی اینقدر خوب نقش بازی کرد که گول خوردم و دلم سوخت. خدایا با بچم منو امتحان نکن.
مرتضی اومد نشست و گفت از زیر سنگم شده پیداشون میکنم توکلت به خدا باشه. حداقل میدونیم حال سرور خوبه. درسته که دزدیدتش ولی میدونیم که باهاش خوبه و دوسش داره و از این نظر خیالمون راحته.
_ ولی بچم ما رو نبینه میترسه. بالاخره میفهمه شرایط عادی نیست. کسی که اینقدر دیوونس که بچه ی منو دزدیده شاید کارای دیگه ای هم ازش بربیاد.
+ به دلت بد راه نده! خدا بزرگه.
روزها میگذشتن و هیچ خبری ازشون نبود. دیگه نه شبمو میفهمیدم و نه روزم. زندگی برام سیاه شده بود. اینقدر غذا نخورده بودم و حرص خورده بودم که در عرض چند روز حالم بد بودو دیگه مجبور بودم به سهیل شیر خشک بدم. من تو زندگیم بدبختی زیاد کشیده بودم ولی هیچ کدوم اونجوری داغونم نکرده بود که دوری سرور سرم آورده بود.
☘داستان☘
😱دیدن حالت واقعی نماز گزار در نماز
☀️روزی سید رضی قدس سره به نماز برادرش سید مرتضی اقتدا نمود ولی در بین نماز قصد فرادا کرده ، نماز را به تنهایی و بدون جماعت خواند .
👈وقتی که به خانه مراجعت کردندسید مرتضی برادر بزرگتر، نزد مادر به گلایه و شکایت پرداخت که برادر کوچکش نماز را فرادا کرده وبا ما به جماعت نخواند.
❣مادر هم سید رضی را مورد مذمت و عتاب قرار داد.
🌹سید رضی در پاسخ گفت : علت اینکه من نمازم را فرادا خواندم این بود که در اثنای نماز که به برادرم اقتدا کرده بودم ناگهان دیدم برادرم به خون زنان غوطه ور است . من از مشاهده این حال متعجب و متحیر شدم و به ناچاری نمازم را فرادا کردم .
👈سید مرتضی باتعحب نیز گفته ی برادرش را تصدیق نمود و گفت : موقع رفتن به مسجد در بین راه زنی مساله حیض را از من سوال نمود و آن باعث شد که من در اثنای نماز یک مرتبه ازیادخدا غافل شده به یاد آن مساله افتادم و درباره آن مساله فکر کردم.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری مرتضی که متوجه حال بد من شد اومد و گفت به جون سرور پیداش میکنم تو فق
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت99
مرتضی هم بهتر از من نبود. خونمون شده بود عین قبرستون، بی روح و سرد و پر ازغم. صبح تا شب مینشستم تو اتاق سرور و لباساشو بغل میکردم و گریه میکردم.
تقریبا یک ماهی میگذشت و نه پلیس تونسته بود پیداشون کنه و نه خودمون. دیگه از پیدا شدنش دست شسته بودم که یه روز زنگ در خونه رو زدن. درو که باز کردم دیدم یه خانم جوون پشت دره.
گفتم بفرمایید؟
خانمه با تردید پرسید اینجا منزل آقای کلاهیه؟
_ بله شما؟
+ راستش من آگهی گم شدن دخترتون رو تو روزنامه دیدم.
با این حرفش یه نور امیدی تو دلم روشن شد و با خوشحالی گفتم شما چیزی میدونید؟
+ راستش مطمئن نیستم ولی وظیفه ی خودم دونستم بیام بهتون اطلاع بدم. به شماره تلفنی هم که گذاشته بودید زنگ زدم ولی همش اشغال بود دیگه اومدم اینجا بگم تو کوچه ی ما یه خانم و بچه ای ساکن شدن که چند باری دورادور دیدمشون و به نظرم خیلی شبیه عکسی که داده بودین اومدن. احتمال زیاد میدم که خودشون باشن.
از خوشحالی پریدم بغل خانمه و صورتشو چند بار بوسیدم و گفتم خدا خیرتون بده میشه آدرسو بهم بدید؟
_ خانمه آدرسو برام نوشت و گفت ان شاالله که خودش باشه ولی اگه نبود منو ببخشید چون خودمم دو به شک هستم.
ازش تشکر کردم و سریع لباسامو پوشیدم و سهیلو برداشتم و رفتم سمت کارگاه. تو راه فقط از خوشحالی اشک میریختم.
وقتی رسیدیم موضوعو به مرتضی گفتم و سریع با هم راه افتادیم سمت همون آدرس. وقتی رسیدیم دیدیم شاید اگه خودمون مستقیم بریم دم در یه جوری ببینتمون و درو باز نکنه برای همین به یه خانمی که داشت از اونجا رد میشد موضوع رو گفتیم و قرار شد اون در بزنه و بکشونتش دم در تا ما قایم بشیم و ببینیم خودشه یا نه و بعد بریم جلو.
ماشینو چند تا خونه اون طرف تر پارک کردیم و نشستیم داخل و قرار شد اون خانم به بهانه ی دعوت کردن فائزه به سفره و مولودی بره در خونش.
زنگ درو که زد تا زمانی که در باز شد هزار بار تو دلم خدا رو صدا زدم که واقعا خودش باشه و بچم بهم برگرده. چند لحظه بعد در باز شد و چهره ی فائزه رو دیدم. میخواستم همون موقع پیاده بشم و برم سرور رو ازش بگیرم و هرچی از دهنم درمیاد بهش بگم ولی مرتضی جلوم رو گرفت و گفت حالا که مطمئن شدیم بذار قانونی اقدام کنیم تا دیگه از این غلطا نکنه.
💑 #محبت_بین_زوجین
🌿 به قلب همسرتان راه بیابید
✔️راهکارها
⭕️ وقتی که از وسایل او استفاده می کنید، آن ها را سر جایش بگذارید.
⭕️ اگر همسر شما می خواهد ساکت بنشیند، به او فشار نیاورید که صحبت کند، ولی به او اجازه دهید بداند هر هنگام که احتیاج به صحبت کردن دارد، شما آماده گوش دادن به حرفهای او هستید.
⭕️ ازدواج های موفق بر پایه چیزهای کوچکی بنا شده، هر روز کاری کنید تا عشق و علاقه خود را ثابت کنید.
⭕️ با همدیگر زیاد بخندید، این مسئله باعث می شود که از بعضی لحظات دشوار، به راحتی بگذرید.
⭕️ بعضی اوقات دید شما با دید همسرتان نسبت به مسایلی متفاوت است، سعی نکنید بر او غلبه کنید، به قول معروف مطلب را (کش) ندهید.
⭕️ یک فایده ازدواج این است که هنگامی که احساس می کنید دیگر عاشقش نیستید یا او این طور فکر می کند، شما را در کنار هم نگه می دارد، تا دوباره عاشق هم شوید.
⭕️ برای او وسایل ارزان نخرید
#همسرداری
🔴 #قِلِقهای_قاشقی
💠 اگر مجبور باشید ساعتی در کنار یک دیوانهی خطرناک سر کنید یقیناً در این مدت قلق او را به دست میآورید تا در امان باشید. به فرض اگر قاشق شما به ته بشقاب بخورد و با صدای آن، عصبانی میشود مواظب خواهید بود تا قاشق شما به ته بشقاب نخورد.
💠 از مهمترین اصول در جلوگیری از دعوا، عصبانیت و بدزبانی همسر این است که قِلِق همسرتان را بشناسید و بهانهی عصبانیت و بدزبانی او را ایجاد نکنید.
💠 لازمهی اینکار، شناخت توقّعات و گلایههای پرتکرار ولو بیجای همسر است. تا با مدیریت رفتار و گفتار خود، فضای خانه را از تشنّج دور نگه دارید
.
💠 و البته نتیجهی این مراقبت و مدیریت که نوعی مبارزه با هوای نفس است، کسب محبوبیت برای شماست و به تدریج صفات ناپسند همسرتان اصلاح خواهد شد.