سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت101 نصف شبا از خواب میپرید و اگه حتی روم اون ور بود میزد زیر گریه
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت102
و چون با بچه بدرفتاری نکرده بود قاضی براش حداقل مجازات رو در نظر گرفت و به پنج سال حبس محکوم شد و فائزه روانه ی زندان شد. فکر میکردم اگه بگیرنش و نتیجه ی کارش رو ببینه دلم آروم بشه ولی اصلا خوب نبودم. با وجود همه سختی ای که کشیده بودم از دستش ولی بازم نمیتونستم ببینم گوشه زندانه. شبا همش خوابشو میدیدم و وجدانم ناراحت بود. دو هفته ای با خودم کلنجار رفتم تا بالاخره یه روز تصمیم گرفتم برم رضایت بدم به مرتضی هم که گفتم خوشحال شد و گفت بهترین تصمیمو گرفتی ولی وقتی آزاد شد دیگه دوس ندارم کوچکترین ارتباطی باهاش داشته باشی.
منم قبول کردم و رفتیم به وکیلمون خبر دادیم که میخوایم رضایت بدیم تا فائزه برگرده سر خونه و زندگیش ولی وکیل بهمون گفت شما حتی اگه رضایتم بدید اون آزاد نمیشه و فقط مدت مجازاتش کم میشه چون جرمش جز مواردی هست که جنبه ی عمومی هم داره و بخشودنی نیست و نمیشه پرونده رو پس گرفت.
از شنیدن این موضوع خیلی ناراحت شدم، اصلا نمیتونستم بپذیرم که مدت طولانی تو زندان بمونه. مدام خوبی هایی که در حقم کرده بود جلوم بود و میگفتم کاش اصلا به مامورا خبر نداده بودیم و خودمون موضوع رو حل میکردیم ولی دیگه شده بود و کاریش نمیتونستم بکنم. رفتیم در خونه ی علی و فائزه و به علی گفتیم میخوایم رضایت بدیم و با کمک وکیل کارهاشو انجام دادیم و بعد پیگیری های وکلامون مجازاتش به یک سال تقلیل پیدا کرد. دو بار هم رفتم که ببینمش و باهاش حرف بزنم ولی حاضر نشد ببینتم. علی که میرفت ملاقاتش میگفت خیلی روحیش داغونه و شده پوست و استخون و به من هم میگه اگه دلت میخواد میتونی باز طلاقم بدی چون من دیگه به درد زندگی نمیخورم ولی علی همچنان دوستش داشت و قصد جدایی نداشت. حتی با کل فامیل و خانوادش هم قطع رابطه کرده بود تا بهش سرکوفت نزنن و درمورد فائزه بدگویی نکنن.
روزها و ماه ها با همین وضع میگذشتن. خداروشکر بعد از مدتی وضعیت روحی سرور هم رو به بهبود رفت و کم کم از اون حالت شوک و ترس داشت بیرون میومد ولی هر چند وقت یک بار دوباره همون حالتا سراغش میومد.
چند ماهی گذشت و یک بارکه برای سر زدن به خانوادم رفته بودیم روستا یه بعد از ظهر که همه در حال استراحت بودن نارین بهم اشاره کرد که برم تو اتاقش.
با مرد یا زن بزرگتر یا کوچکتر ازدواج کنیم؟ (اختلاف سنی)
▫️اختلاف سنی زیاد در ازدواج، از مهمترین فاکتورهای یک رابطه است که معمولا در ابتدای آن زن و مرد را دچار نگرانی یا سردرگمی می کند. معمولا اختلاف سنی مناسب بین زن و مرد از فرهنگ جامعه نشات می گیرد و در خانواده های ایرانی، اعتقاد بر این است که با بالا رفتن سن مرد، دوام خانواده بیشتر خواهد شد. البته امروزه می دانیم که اختلاف سنی زیاد به تنهایی نمی تواند باعث موفقیت یا شکست یک رابطه شود.
❤️
🌱
💠 نکات مهم #همسرداری و زناشویی برای مردان و زنان ایرانی😍
🔹🔸خواسته ها یا نیازهای خود را به طور مناسبی بیان کنید.
#زن و#مرد در رابطه عاطفی دوست دارند نیازشان برآورده شود و اگر در رابطه ای یکی از طرفین احساس کند نیازهایش به رسمیت شناخته نمی شود رابطه رو به سردی می رود.
سعی کنید درخواستتان از طرف مقابل منصفانه باشد، آیا او می تواند آن نیاز را برآورده کند؟ #سهم خود شما در برآورده شدن این نیاز چقدر است؟ اگر او نتوانست یا نمی خواست برآورده کند واکنش شما چیست؟
یادتان باشد نیاز خود را محترمانه بیان کنید و برای برآورده شدن آن طرف مقابل را تحت فشار قرار ندهید. این یکی از اصلی ترین نکات همسرداری است
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت102 و چون با بچه بدرفتاری نکرده بود قاضی براش حداقل مجازات رو در
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت103
وقتی رفتم پیشش، نشست کنارم و گفت اینی که بهت میگمو جلوی ننت اینا به روی خودت نیار چون ننت گفته درمورد سیفی جلوت حرفی نزنیم.
اسم سیفی رو که شنیدم استرس عجیبی گرفتم و گفتم: مگه چی شده؟
نارین در حالی که پوزخندی رو لبش بود گفت قربون عدالت خدا برم. به گوشم رسیده که قسمت زیادی از مال و اموالشو از دست داده.
با تعجب گفتم چجوری؟
+ اون زن عفریتش کار خودشو کرد. مثل اینکه مدت هاس با پسر شبیر خان در ارتباطه. با کمک همون یه جوری سر سیفی رو شیره مالیدن و زمیناشو بالا کشیدن. من با سکینه حرف زدم، میگفت محشر کبری راه افتاده بوده تو خونه.
نمیدونستم واقعا باید از شنیدن این قضیه خوشحال باشم یا ناراحت. تمام خاطرات گذشته از جلوی چشمم گذشت. اون روزی که شبیرو خانوادش مهمون سیفی بودن، ادا و اطوارا و خود نمایی های شهربانو، اون روزی که با یه مرد دیدمش! روزی که به خاطرش با بچه ی تو شکمم آواره شدم. حالا که فکر میکردم میدیدم اون روز که با یه مرد دیدمش به مرده میخورد پسر شبیر باشه.
پرسیدم یعنی شهربانو با پسره سَر و سِری داشته؟ یا فقط همدست بودن.
نارین پشت چشمی نارک کرد و گفت بچه ای؟ معلومه که سَر و سِر داشتن. وگرنه چجوری پسره خام این زنیکه میشد؟ اصلا همه شوکه شده بودن چون اینجوری که میگفتن پسره خیلی سر به زیر و موجه بوده و هیچ خطایی هیچکس ازش ندیده بوده. حتما این ورپریده با حیله های زنانه اول دلشو برده و بعد با کمک هم اینکارو کردن.
_ نارین تو نفهمیدی چرا همه تو اون خونه شهربانو رو تحمل میکردن ولی دم نمیزدن؟ حتی معلوم بود سیفی ازش دل خوشی نداره ولی بازم داشت باهاش زندگی میکرد.
نارین با قیافه ی متفکری گفت والا خودمم خیلی در پی فهمیدنشم ولی هر بار از این ور و اون ور پرسیدم هیچکس نمیدونست. الله اعلم!
به اینجای صحبتش که رسید با خنده دستاشو به هم کوبید و گفت حالا میدونی از همش جالب تر چیه؟
_ چی؟
+ سکینه میگفت خودش شنیده که سیفی سر شهربانو داد میزده و میگفته حتما سوری هم بی گناه بوده و واقعا تو براش پاپوش درست کردی زنه هم خندیده و جوابشو نداده. راستی طلاقشم از سیفی گرفته.
✨﷽✨
✳ قرآن فریاد میکشد که بیندیشید!
✍شهید مطهری: من واقعا متأسف میشوم که میبینم بعضی افراد مثل این که هیپنوتیزم شده باشند، جملههایی حفظ کردهاند خیلی هم قالبی؛ با ده نفرشان که صحبت کنی عین همان جملهها را تکرار میکنند. وقتی عیب جملهها را میگویی، حرفی ندارد، ولی باز همان را تکرار میکند؛ یعنی حاضر نیست در اطراف مسئله بیندیشد.
قرآن فریاد میکشد که بیندیشید، فکر کنید، حرف دیگران را از روی تقلید و تلقین و به اعتبار این که این همه دانشمندان بزرگ دنیا چنین گفتهاند، فلان کس که اسمش همه جای دنیا را پر کرده حرفی زده، نپذیرید. فکر داری، فکر خودت را به کار بینداز! ای بسا آن دانشمند در نزد خدا معذور باشد و تو معذور نباشی؛ چرا؟ آن دانشمند ممکن است یک تربیتی، یک تعلیمی داشته که از ابتدا فکر خدا به یک صورت بسیار انحرافی در مغزش وارد شده. بعد بزرگ شده و فکر کرده که قصهی خدا دیگر معنایی غیر از این ندارد؛ خدا یعنی همین. وقتی دیده آن خدا با فکرش قابل قبول نیست، گفته خدا نیست. ولی تو در یک جوّ توحیدی زندگی میکنی و بیش از آن دانشمندِ خیلی معروف دنیای اروپا مسائل توحیدی در اختیارت هست.
📚 خدا در اندیشه انسان ص ۷۶-۷۵
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فقط خداست كه …
میشود با دهان بسته صدایش كرد…
میشود با پای شكسته هم
به سراغش رفت…
تنها خریداریست كه
اجناس شكسته را بهتر برمیدارد…
تنهاكسی است كه
وقتی همه رفتند میماند…
وقتی همه پشت كردند
آغوش میگشاید…
وقتی همه تنهایت گذاشتند
محرمت میشود…
و تنها سلطانیست كه …
دلش با بخشیدن آرام می گیرد،
نه با تنبیه كردن…!
همیشه و همه جا …
فقط خدا..
چطور یک خانم باوقار باشید
آیا میدانید چطور دیگران را تحت تاثیر قرار دهید؟
باوقار بودن باعث میشود زنانه، جذاب، باشید
تمیز باشید
به محض نیاز دوش بگیرید همیشه مسواک بزنید و دئودورانت استفاده کنید تا بوی تازگی و طراوت بدهید.
مرتب باشید
همیشه موهایتان را شانه کنید ناخنهایتان را مرتب نگه دارید.
به مقدار معقول آرایش کنید
سایه چشم و رژ لب باید رنگهای ملایمی داشته باشند. میتوانید از خاکستری و قهوهای استفاده کنید. ازخط چشم و ریمل باید به کمترین میزان استفاده شود.
یک مدل موی صاف انتخاب کنید
از عطر خوبی استفاده کنید
ایجاد تاثیری ماندنی در ذهن دیگران با استفاده از یک عطر ملایم، به خوبی انجام میپذیرد. بهترین عطر و بوها برای خانمهای جذاب و باوقار عبارتند از: گل یاس، رز، و عنبر.
صاف بایستید
صحیح ایستادن، یکی از راههایی است که باعث میشود به عنوان یک فرد باوقار شناخته شوید. بر روی طرز ایستادنتان کار کنید و مطمئن شوید که صاف و زیبا میایستید. اینکار باعث میشود که لاغرتر و خوش اندامتر هم بنظر بیایید.
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر کسی را دوست داری
از دوست داشتنت مراقبت کن
و هیچ وقت بخاطر
چند خطای کوچک او را خراب نکن...
نه هیچ کسب کامل است
و نه هیچ کسی بدون خطا !
به یاد بیاورید ؛
چه محبت هایی به شما داشته
و چه فداکاری های برای شما انجام داده !
باورکنید ارزش عشق بیش از آن است
که با اینگونه سهل انگاری ها تمام شود ...
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت103 وقتی رفتم پیشش، نشست کنارم و گفت اینی که بهت میگمو جلوی ننت ای
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت104
معلوم نیست ازش چه آتویی داره که سیفی بی دردسر راضی شده با وجود این همه نامردیا طلاقش بده.
نمیدونستم از شنیدن این خبرا باید خوشحال باشم یا ناراحت. همونطور که تو فکر بودم نارین گفت خوشحال نشدی؟
_ چی بگم؟ خودمم نمیدونم. آخه دیگه پشیمونی اون به چه درد من میخوره؟ مگه دیگه آبروی من برمیگرده؟
+ باشه بالاخره دلت که باید خنک بشه. خدا گذاشت تو کاسش. مردک سست عنصر به درد نخور. اگه عقل داشت الان بالا سر بچش بود نه اینکه اصلا همدیگه رو نشناسن.
راستش اونقدری که نارین دلش خنک شده بود من خوشحال نشدم. با همه ی بدیایی که در حقم شده بود بازم دلم برای سیفی میسوخت. هم آبروش ریخته بود و هم کلی مال و اموال از دست داده بود.
نارین گفت اگه به جات بودم میرفتم خودمو یه جوری نشونش میدادم تا ببینه خوشبختم و بیشتر بسوزه.
_ ول کن نارین. مگه دیوونه ام برم یادش بندازم سوری ای هم وجود داره. من اصلا نمیخوام این آدما از نزدیکی خودم و بچم رد بشن. به اندازه ی کافی ازشون کشیدم.
+ خودت میدونی ولی هرچی سرش اومد حقش بود.
نارین یدفعه ساکت شد و نفس پر حسرتی کشید و گفت آه مظلوم گیراست. هرکی در حقت بدی کرد چوبشو خورد حتی آقای خدا بیامرزت. دختر از ته دل حلالش کن بزار اون دنیا آرامش داشته باشه.
_ من حلالشون کردم نارین. حتی همون سیفی رو هم بخشیدم چه برسه به آقام. تنها کسی که نمیتونم ازش بگذرم شهربانوئه.
درحالی که اشک تو چشمای روشنش جمع شده بود گفت ان شاالله خدا بچه هاتو شوهرتو برات نگه داره. زندگی بعد از مراد خیلی برامون سخت شده. بچه هاش هنوز به پدر نیاز دارن. مرد که تو خونه نباشه تازه آدم میفهمه چقدر بی دفاع و بدبخته.
دست نارینو گرفتم و گفتم خدا تو و ننمو برامون حفظ کنه. من که دیگه به حکمت خدا ایمان آوردم. همه ی اتفاقاتی که یه روز باعث رنج و دردم شدن یه روزم باعث شادیم شدن. یکیش وجود خودت! درسته که خیلی اذیت شدیم و آقام در حق ننه نامردی کرد ولی اگه تو نبودی نمیدونم چی به سر من میومد. الانم میدونم که مثل شیر بالا سر بچه ها هستی. ننه اندازه ی تو روحیش قوی نیست و شاید تنهایی زودتر از پا درمیومد.
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر روزگار یه آدمی زاد بود
و یه روز از سر صمیمیت
و دوست داشتنِ ما
می پرسید:
چه آرزویی دارین؟
من می گفتم؛
مادر بزرگ، پدربزرگامونو بهمون برگردون
از همون وقتی که دیگه نداریمشون،
زندگی دیگه زندگی نشد ...!💔