eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
17.6هزار دنبال‌کننده
8.3هزار عکس
19.5هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت102 و چون با بچه بدرفتاری نکرده بود قاضی براش حداقل مجازات رو در
📜 🩷 وقتی رفتم پیشش، نشست کنارم و گفت اینی که بهت میگمو جلوی ننت اینا به روی خودت نیار چون ننت گفته درمورد سیفی جلوت حرفی نزنیم. اسم سیفی رو که شنیدم استرس عجیبی گرفتم و گفتم: مگه چی شده؟ نارین در حالی که پوزخندی رو لبش بود گفت قربون عدالت خدا برم. به گوشم رسیده که قسمت زیادی از مال و اموالشو از دست داده. با تعجب گفتم چجوری؟ + اون زن عفریتش کار خودشو کرد. مثل اینکه مدت هاس با پسر شبیر خان در ارتباطه. با کمک همون یه جوری سر سیفی رو شیره مالیدن و زمیناشو بالا کشیدن. من با سکینه حرف زدم، میگفت محشر کبری راه افتاده بوده تو خونه. نمیدونستم واقعا باید از شنیدن این قضیه خوشحال باشم یا ناراحت. تمام خاطرات گذشته از جلوی چشمم گذشت. اون روزی که شبیرو خانوادش مهمون سیفی بودن، ادا و اطوارا و خود نمایی های شهربانو، اون روزی که با یه مرد دیدمش! روزی که به خاطرش با بچه ی تو شکمم آواره شدم. حالا که فکر میکردم میدیدم اون روز که با یه مرد دیدمش به مرده میخورد پسر شبیر باشه. پرسیدم یعنی شهربانو با پسره سَر و سِری داشته؟ یا فقط همدست بودن. نارین پشت چشمی نارک کرد و گفت بچه ای؟ معلومه که سَر و سِر داشتن. وگرنه چجوری پسره خام این زنیکه میشد؟ اصلا همه شوکه شده بودن چون اینجوری که میگفتن پسره خیلی سر به زیر و موجه بوده و هیچ خطایی هیچکس ازش ندیده بوده. حتما این ورپریده با حیله های زنانه اول دلشو برده و بعد با کمک هم اینکارو کردن. _ نارین تو نفهمیدی چرا همه تو اون خونه شهربانو رو تحمل میکردن ولی دم نمیزدن؟ حتی معلوم بود سیفی ازش دل خوشی نداره ولی بازم داشت باهاش زندگی میکرد. نارین با قیافه ی متفکری گفت والا خودمم خیلی در پی فهمیدنشم ولی هر بار از این ور و اون ور پرسیدم هیچکس نمیدونست. الله اعلم! به اینجای صحبتش که رسید با خنده دستاشو به هم کوبید و گفت حالا میدونی از همش جالب تر چیه؟ _ چی؟ + سکینه میگفت خودش شنیده که سیفی سر شهربانو داد میزده و میگفته حتما سوری هم بی گناه بوده و واقعا تو براش پاپوش درست کردی زنه هم خندیده و جوابشو نداده. راستی طلاقشم از سیفی گرفته.
✨﷽✨ ✳ قرآن فریاد می‌کشد که بیندیشید! ✍شهید مطهری: من واقعا متأسف می‌شوم که می‌بینم بعضی افراد مثل این که هیپنوتیزم شده باشند، جمله‌هایی حفظ کرده‌اند خیلی هم قالبی؛ با ده نفرشان که صحبت کنی عین همان جمله‌ها را تکرار می‌کنند. وقتی عیب جمله‌ها را می‌گویی، حرفی ندارد، ولی باز همان را تکرار می‌کند؛ یعنی حاضر نیست در اطراف مسئله‌ بیندیشد. قرآن فریاد می‌کشد که بیندیشید، فکر کنید، حرف دیگران را از روی تقلید و تلقین و به اعتبار این که این همه دانشمندان بزرگ دنیا چنین گفته‌اند، فلان کس که اسمش همه جای دنیا را پر کرده حرفی زده، نپذیرید. فکر داری، فکر خودت را به کار بینداز! ای بسا آن دانشمند در نزد خدا معذور باشد و تو معذور نباشی؛ چرا؟ آن دانشمند ممکن است یک تربیتی، یک تعلیمی داشته که از ابتدا فکر خدا به یک صورت بسیار انحرافی در مغزش وارد شده. بعد بزرگ شده و فکر کرده که قصه‌ی خدا دیگر معنایی غیر از این ندارد؛ خدا یعنی همین. وقتی دیده آن خدا با فکرش قابل قبول نیست، گفته خدا نیست. ولی تو در یک جوّ توحیدی زندگی می‌کنی و بیش از آن دانشمندِ خیلی معروف دنیای اروپا مسائل توحیدی در اختیارت هست. 📚 خدا در اندیشه انسان ص ۷۶-۷۵
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فقط خداست كه … میشود با دهان بسته صدایش كرد… میشود با پای شكسته هم به سراغش رفت… تنها خریداریست كه اجناس شكسته را بهتر برمیدارد… تنهاكسی است كه وقتی همه رفتند میماند… وقتی همه پشت كردند آغوش میگشاید… وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت میشود… و تنها سلطانیست كه … دلش با بخشیدن آرام می گیرد، نه با تنبیه كردن…! همیشه و همه جا … فقط خدا..
چطور یک خانم باوقار باشید آیا می‌دانید چطور دیگران را تحت تاثیر قرار دهید؟ باوقار بودن باعث می‌شود زنانه، جذاب، باشید تمیز باشید به محض نیاز دوش بگیرید همیشه مسواک بزنید و دئودورانت استفاده کنید تا بوی تازگی و طراوت بدهید. مرتب باشید همیشه موهایتان را شانه کنید ناخن‌هایتان را مرتب نگه دارید. به مقدار معقول آرایش کنید سایه چشم و رژ لب باید رنگ‌های ملایمی داشته باشند. می‌توانید از خاکستری و قهوه‌ای استفاده کنید. ازخط چشم و ریمل باید به کمترین میزان استفاده شود. یک مدل موی صاف انتخاب کنید از عطر خوبی استفاده کنید ایجاد تاثیری ماندنی در ذهن دیگران با استفاده از یک عطر ملایم، به خوبی انجام می‌پذیرد. بهترین عطر و بوها برای خانم‌های جذاب و باوقار عبارتند از: گل یاس، رز، و عنبر. صاف بایستید صحیح ایستادن، یکی از راه‌هایی است که باعث می‌شود به عنوان یک فرد باوقار شناخته شوید. بر روی طرز ایستادنتان کار کنید و مطمئن شوید که صاف و زیبا می‌ایستید. اینکار باعث می‌شود که لاغرتر و خوش اندام‌تر هم بنظر بیایید.
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر کسی را دوست داری از دوست داشتنت مراقبت کن و هیچ وقت بخاطر چند خطای کوچک او را خراب نکن... نه هیچ کسب کامل است و نه هیچ کسی بدون خطا ! به یاد بیاورید ؛ چه محبت هایی به شما داشته و چه فداکاری های برای شما انجام داده ! باورکنید ارزش عشق بیش از آن است که با اینگونه سهل انگاری ها تمام شود ...
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت103 وقتی رفتم پیشش، نشست کنارم و گفت اینی که بهت میگمو جلوی ننت ای
📜 🩷 معلوم نیست ازش چه آتویی داره که سیفی بی دردسر راضی شده با وجود این همه نامردیا طلاقش بده. نمیدونستم از شنیدن این خبرا باید خوشحال باشم یا ناراحت. همونطور که تو فکر بودم نارین گفت خوشحال نشدی؟ _ چی بگم؟ خودمم نمیدونم. آخه دیگه پشیمونی اون به چه درد من میخوره؟ مگه دیگه آبروی من برمیگرده؟ + باشه بالاخره دلت که باید خنک بشه. خدا گذاشت تو کاسش. مردک سست عنصر به درد نخور. اگه عقل داشت الان بالا سر بچش بود نه اینکه اصلا همدیگه رو نشناسن. راستش اونقدری که نارین دلش خنک شده بود من خوشحال نشدم. با همه ی بدیایی که در حقم شده بود بازم دلم برای سیفی میسوخت. هم آبروش ریخته بود و هم کلی مال و اموال از دست داده بود. نارین گفت اگه به جات بودم میرفتم خودمو یه جوری نشونش میدادم تا ببینه خوشبختم و بیشتر بسوزه. _ ول کن نارین. مگه دیوونه ام برم یادش بندازم سوری ای هم وجود داره. من اصلا نمیخوام این آدما از نزدیکی خودم و بچم رد بشن. به اندازه ی کافی ازشون کشیدم. + خودت میدونی ولی هرچی سرش اومد حقش بود. نارین یدفعه ساکت شد و نفس پر حسرتی کشید و گفت آه مظلوم گیراست. هرکی در حقت بدی کرد چوبشو خورد حتی آقای خدا بیامرزت. دختر از ته دل حلالش کن بزار اون دنیا آرامش داشته باشه. _ من حلالشون کردم نارین. حتی همون سیفی رو هم بخشیدم چه برسه به آقام. تنها کسی که نمیتونم ازش بگذرم شهربانوئه. درحالی که اشک تو چشمای روشنش جمع شده بود گفت ان شاالله خدا بچه هاتو شوهرتو برات نگه داره. زندگی بعد از مراد خیلی برامون سخت شده. بچه هاش هنوز به پدر نیاز دارن. مرد که تو خونه نباشه تازه آدم میفهمه چقدر بی دفاع و بدبخته. دست نارینو گرفتم و گفتم خدا تو و ننمو برامون حفظ کنه. من که دیگه به حکمت خدا ایمان آوردم. همه ی اتفاقاتی که یه روز باعث رنج و دردم شدن یه روزم باعث شادیم شدن. یکیش وجود خودت! درسته که خیلی اذیت شدیم و آقام در حق ننه نامردی کرد ولی اگه تو نبودی نمیدونم چی به سر من میومد. الانم میدونم که مثل شیر بالا سر بچه ها هستی. ننه اندازه ی تو روحیش قوی نیست و شاید تنهایی زودتر از پا درمیومد.
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر روزگار یه آدمی زاد بود و یه روز از سر صمیمیت و دوست داشتنِ ما می پرسید: چه آرزویی دارین؟ من می گفتم؛ مادر بزرگ، پدربزرگامونو بهمون برگردون از همون وقتی که دیگه نداریمشون، زندگی دیگه زندگی نشد ...!💔
🌸🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 بهتر زندگی کنیم! 🌸🍃🍃🍃 بهتر زندگی کنیم! از خوشی های کوچک لذت ببر. بعضی از لحظات در زندگی ما هستند که ما ندونسته از کنارشون رد میشیم و نمی دونیم که ما میتونستیم اون لحظه رو قاب کنیم و بزنیم به دیوارِ خاطرات مغزمون! همه ما نیاز داریم، حداقل یک روز، بدون دغدغه و نگرانی زندگی کنیم! نگذار امید و نشاط در زندگی ات کمرنگ شود! اتفاق های خوب زمانی می افتند که باور کنی، زندگی آنقدر زیباست که می توانی با کار های کوچک، لبخند بر لب های خودت و دیگران بیاوری! بعضی چیزها در زندگی، خیلی بالاتر از دارایی هستند. یکی از آن‌ها توانایی خوش بودن با چیز های ساده است!
398.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اما محترم بودن شرط پایداری هر رابطه ایه 🦋 و واقعا زن و مرد فرقی نداره...
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت104 معلوم نیست ازش چه آتویی داره که سیفی بی دردسر راضی شده با وجو
📜 🩷 لبخندی که رو لبای نارین نقش بسته بود نشون دهنده ی رضایتش از حرفام بود. دو سه روزی روستا موندیم و میخواستیم دیگه برگردیم که آقا اسماعیل که فهمیده بود ما اومدیم اونجا دعوتمون کرد خونشون. اصلا دلم نمیخواست پامو تو روستای خودمون بذارم و دوست نداشتم هیچ آشنایی رو ببینم ولی زشت بود که بخوایم دعوتشون رو رد کنیم. اون روز پیش از ظهر از ننه اینا خداحافظی کردیم و به سمت روستای خودمون راه افتادیم. وقتی وارد روستا شدیم تا برسیم در خونه ی آقا اسماعیل چند تا از آشناها رو دیدیم و با وجود نگاهای چپ چپ و معنی دارشون ناچار مجبور شدیم بایستیم و باهاشون سلام و علیک کنیم. بار اولی بود که از نزدیک همسر آقا اسماعیل رو میدیدم. یه زن مهربون و با شخصیت درست مثل خود آقا اسماعیل. بنده خدا هرچیزی هم که از دستش برمی اومد تدارک دیده بود و حسابی شرمندمون کرد. نهار رو که خوردیم آقایون رفتن تو ایوون که کمی تو هوای آزاد چرت بزنن و استراحت کنن. منو همسر آقا اسماعیل و بچه ها هم داخل در حال شستن ظرفا و صحبت کردن بودیم که صدای زنگ خونه بلند شد. ما بی توجه به کارمون ادامه دادیم و آقا اسماعیل که تو حیاط بود رفت درو باز کنه. یه ده دقیقه بعد آقا اسماعیل یا الله گو وارد خونه شد و منو صدا زد. دستمو آب کشیدم و گفتم بله امری داشتید؟ آقا اسماعیل گفت دخترم برو تو حیاط شوهرت کارت داره. دستمو با دامنم خشک کردم و به سمت حیاط رفتم و دیدم مرتضی لبه ی ایوون نشسته و با حرکت پاهاش زیر سنگ ریزه های حیاط میزنه. کنارش نشستم و گفتم جانم مرتضی؟ چه کارم داشتی؟ مرتضی که سرشو بالا آورد دیدم چهرش حسابی در همه. با نگرانی پرسیدم چی شده مرتضی؟ دلم شور افتاد. مرتضی گفت سیفی اومده دم در. با تعجب گفتم چی؟؟؟؟ سیفی؟ + آره از اهالی روستا به گوشش رسیده اینجایی. _ دعوا و مرافعه کرد؟ + نه آرومه. میگه اومدم عذرخواهی کنم. _ عذرخواهی؟ مرتضی با حالت عصبی پوزخندی زد و گفت مثل اینکه بعد عمری فهمیده تو بی گناه هستی. میگه میخوام از سوری حلالیت بطلبم. _ تو چی گفتی؟ میخواستی بگی بره پی کارش. + گفتم ولی خیلی خواهش و تمنا کرد. ساکت به در خیره شده بودم که مرتضی گفت نترس برو دم در ببینش.