سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت111 خیلی عصبانی شدم. تو چشمام پر اشک شده بود ولی نمیدونستم باید چ
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت112
مامانتم مسلما عاشقته ولی حق داره که ازدواج کنه چون تو بالاخره بزرگ میشی و میری سر خونه زندگی خودت و اون تنها میمونه. حوصله داری یه چیزایی برات تعریف کنم؟
سکوتشو نشونه ی رضایت تلقی کردم و شروع کردم به تعریف کردن از بچگی خودم و زن دوم گرفتن آقام و همه حسای بدی که اون سالا داشتم و اینکه بعدا فهمیدم بیشترش ساخته ی ذهن خودم بوده.
به حرفام که گوش داد انگار نرم تر شده بود. شروع کرد به سوال پرسیدن که چکار کردی و زن بابات چی شد و…
منم براش سربسته گفتم چقدر در حقم لطف کرده و چقدر دوسش دارم.
بعد از همه ی این حرفا گفتم تازه داستان من فرق داشت. بابام رو مامانم هوو آورده بود ولی من که بعد از طلاق مامانت زن مرتضی شدم.
لیدا یکم مِن و مِن کرد و گفت ولی مامانم گفته تو احتمالا قبل اینکه مامان و بابام جدا بشن اومدی وسط زندگیمون وگرنه بابام طلاقش نمیداده.
_ ببین عزیزم! واقعا اینطوری نبوده. مامانت حدس و گمانی زده که واقعیت نداره و اونو تو ذهن تو هم جا انداخته. البته شاید منم اگر جاش بودم همین فکرو میکردم ولی واقعا اشتباهه. مطمئن باش من دشمنت نیستم. باباتم خیلی غصه میخوره که تو ناراحتی.
لیدا ساکت بود و به حرفام گوش میداد. دستمو روی دستش گذاشتم و گفتم من زیاد با تو اختلاف سنی ندارما، اصلا به من به چشم زن بابا نگاه نکن فکر کن من دوستتم.
خلاصه حرفامونو که با هم زدیم کاملا مشهود بود که آروم تر شده. قصد داشتم بهش بگم فهمیدم به سهیل آسیب زده ولی وقتی دیدم نرم شده دیگه جایز ندونستم حرفی بزنم و ترجیح دادم همینجوری پیش بریم تا به خاطر شرمندگی دوباره حس بد و عصبانیت بهش دست نده.
بهش گفتم یه چیز خوشمزه میخوام واسه شام درست کنم، دوس داری بیای وایسی نگاه کنی و یاد بگیری؟
آروم سری به نشونه ی موافقت تکون داد و با هم رفتیم مشغول شدیم. دیگه سعی کردم اصلا درمورد مشکلات صحبت نکنم و بیشتر خاطرات خوش و خنده دار بچگیمو براش تعریف میکردم و هرچی بیشتر میگذشت اخماش بازتر میشد.
مرتضی که اومد خونه وقتی دید لیدا کنار من تو آشپزخونه نشسته و داره کمک میکنه اول انگار حسابی تعجب کرده بود و بعد لبخندی روی لباش نقش بست و گفت به به شام امشبمون چی بشه! دخترمم که داره کمک میکنه.
#سیاستهای_زنانه
💟 نکته مهم اینکه اگر هدیه ای از سمت همسرتان دریافت می کنید هیچ وقت شروع نکنید از همون اول انتقاد بکنید 😬
⁉️ چرا رنگ قرمزش نگرفتی ،😬
⁉️چرا مثلا کوتاه ترش را نگرفتی،😬
⁉️ چرا اینجوری نگرفتی .😬
😄 با کمال میل هدیه ایشان را بپذیرید سعی کنید حداقل چند بار حتی اگه خوشتان نیامد از آن استفاده بکنید،
❌ هیچ وقت هدیه همسرتان را به کسی نبخشید؛ به دلیل اینکه اندازه تان نیست یا از رنگش خوشتان نمیاد بخواهید به کسی ببخشید؛ حتی اگه اندازه تان نبود یا حتی از رنگش هم خوشتان نیامد فکر اینکه بخواهید بروید مغازه و آن را تعویض بکنید را از سرتان بیرون بیاورید. 😔😬😫
😄😄با کمال میل و با هیجان خاصی هدیه همسرتان را قبول بکنید.
💠🔸️🔹️♥️🔸️🔹️💠
#موضوع
#تغییر_رفتار_همسر_بعد_از_ازدواج
✅ چگونه ازدواج و رابطه را بهبود ببخشیم❓
#بخش_هفتم
✂️معذرتخواهی کردن را یاد بگیرید!
#معذرتخواهی و پذیرش اشتباهات، نوعی هنر است که برخی افراد از آن برخوردار نیستند چون گمان میکنند معذرتخواهی کردن نشانه ضعف شخصیتی است. در حالی که زوجین در زندگی مشترک باید از هر لحاظ مسئولیتپذیر باشند. یکی از مسئولیتها، پذیرفتن اشتباهات است که میتواند به بهبود رابطه کمک کند.
✂️بین شغل و رابطهتان تعادل ایجاد کنید!
#افرادی که بیش از حد درگیر کار هستند، وقت و حوصله ندارند تا به رابطهشان رسیدگی کنند، به رابطه و عشقشان حتی به صورت ناخودآگاه آسیب میزنند. بسیار مهم است که بین کار و زندگیتان تعادل ایجاد کنید یعنی بتوانید برنامهریزی کنید تا هر روز هم به شغل و هم به رابطهتان رسیدگی کنید.
این مبحث ادامه دارد...
💠🔸️🔹️♥️🔸️🔹️💠
#موضوع
#تغییر_رفتار_همسر_بعد_از_ازدواج
✅ چگونه ازدواج و رابطه را بهبود ببخشیم❓
#بخش_آخر
🖇به تفاوتها احترام بگذارید!
#گاهی تفاوتهای فردی در رابطه مشکلات و اختلاف نظرهایی را ایجاد میکنند. هر فردی تفاوتهایی با همسرش دارد و این موضوع کاملا طبیعی است. یاد بگیرید به #تفاوتهایتان احترام بگذارید و اجازه دهید طرف مقابل گاهی براساس چیزی که میخواهد کار انجام دهد، یعنی نباید هر چیزی به خواست شما و طبق چیزی که شما میخواهید باشد. اجازه دهید در رابطه او استقلال خود را داشته باشد تا احساس نکند زندانی شده است.
🔹🔸#سخن_پایانی
#برخی از #زوجین بعد از ازدواج از این موضوع شاکی هستند که مثل اینکه رفتار همسرشان تغییر کرده است. شرایط بعد از ازدواج با شرایط قبل از آن تفاوتهای بسیاری دارد. یک سری از تغییرات طبیعی هستند. حتی نوع عشق نیز بعد از ازدواج تغییر میکند و بیشتر به صمیمیت، تعهد و مسئولیتپذیری تغییر میکند. ابتدا لازم است دلیل تغییرات رفتاری همسرتان را متوجه شوید.
#دلیل آن میتواند تغییرات شرایط بعد از ازدواج باشد یا بیعلاقگی و دلزدگی عاطفی در رابطه. اگر به تازگی ازدواج کردهاید، بهتر است صبوری کنید تا مدتی بگذرد و بیشتر از یکدیگر زیر یک سقف شناخت پیدا کنید تا بتوانید بهتر با هم رفتار کنید. البته استفاده از مشاوره برای پیدا شدن دلیل و ریشه مشکل و حل آن، بسیار ضروری است. به همین دلیل توصیه میکنیم از مشاوره در این زمینه کمک بگیرید. در انتهای مبحث، راهکارهای ساده و کاربردی را ارائه دادیم تا از طریق اجرای آنها، رابطه و ازدواجتان را بهبود ببخشید و صمیمیت را در رابطهتان افزایش دهید.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت112 مامانتم مسلما عاشقته ولی حق داره که ازدواج کنه چون تو بالاخره
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت113
نگاهی به لیدا کردم و گفتم از اون چیزی که فکر میکردم زرنگ تره مرتضی. همینجوری پیش بره تا چند روز دیگه منو میذاره تو جیبش.
لبخند رضایت روی صورت لیدا نقش بسته بود. اون شب همه چیز خیلی خوب پیش رفت. بعد از چند روز انگار همه خوشحال بودن. برای اولین بار دیدم لیدا با بچه ها مشغول شده. مرتضی هم خیلی خوشحال بود و هی ازم تشکر میکرد.
از اون روز رفته رفته رابطه ی منو لیدا بهتر و صمیمی تر میشد. هرچی بیشتر میگذشت و برام از کودکیش و مامانش و چیزایی که بهش گفته بود تعریف میکرد میفهمیدم چقدر به عنوان یه بچه سختی کشیده و روحش آزرده شده و سعی میکردم حالا که امکانش فراهم شده بود کاری کنم که این چند مدت بهش خوش بگذره چون مادرش گفته بود به محض اینکه برگرده لیدا رو میبره پیش خودش ولی میفهمیدم که مرتضی یکم نسبت به این قضیه حساسه.
وقتی ازش پرسیدم گفت میدونم همه چیز تحت اختیار من نیست و نظر تو و لیدا و مامانش هم مهمه ولی من اون مردو نمیشناسم. لیدا هم تو سن بلوغه و میترسم کنار یه مرد غریبه بخواد زندگی کنه.
اینو که گفت یاد فائزه و سرنوشتش افتادم. حس کردم چقدر دلم براش تنگ شده.
به مرتضی گفتم وقتی رفت سر کار زنگ بزنه به محل کار علی و احوالشون رو بپرسه.
روز بعد وقتی مرتضی از کارگاه اومد گفت علی گفته اتفاقا چند روزه که فائزه خیلی یادتون میکنه و میگه خیلی از کارم پشیمونم و کاش فرصت داشتم ازشون عذرخواهی میکردم و از این جور صحبتا.
گفتم خب تو چی گفتی؟
مرتضی همونطور که کتشو آویز میکرد گفت چی میتونستم بگم؟ نه روم میشد بگم نه و نه میتونستم موافقت کنم. الکی حرف تو حرف آوردم که دیگه ادامه نده.
به دیوار پشت سرم تکیه دادم و گفتم ولی مرتضی چه روزای خوبی داشتیم کنار هم، چقدر بهمون خوش میگذشت! ای کاش همه چیز دوباره درست میشد.
با این حرفِ من، مرتضی اومد نزدیکم و با چهره ی جدی گفت سوری لطفا هیچوقت یادت نره چی بهت گفتم! این زن نباید به زندگیمون نزدیک بشه. نمیگم آدم بدیه ولی احوالاتش یه جوریه که نمیتونه رو اعمالش کنترل داشته باشه.
با اون جدیتی که تو کلام مرتضی دیدم دیگه پافشاری نکردم و گفتم حق با توئه..
#رازهای_طلایی
رفتار شما در مقابل بی محلی همسرتان
اگر بعد از ازدواج رفتار مرد تغییر کرد و خصوصیات قبل را نداشت، راه حل این است که رفتار فعلیتان را با رفتار زمان آشنایی و خواستگاری مقایسه کنید؛ به احتمال زیاد متوجه میشوید که رفتار خودتان نیز خیلی تغییر کرده است. در زندگی مشترک هر تغییر رفتاری که از شوهرتان سر میزند، بازخوردی از تغییر رفتار خود شما میتواند باشد.اگر رفتار شوهرتان با شما بیعاطفه و یا معمولی است، این احتمال را بدهید که خود شما نیز با او اینگونه رفتار کردهاید. اگر شوهرتان با شما صمیمی و مهربان است به این علت است که شما هم رفتار خوبی با او داشتهاید. بنابراین باید در هر شرایطی رفتارتان با شوهرتان رفتار خوبی باشد؛ در هنگام تغییر رفتار همسر که به علت تغییر رفتار خودتان بوده است، مهر و محبت خود را به همسرتان افزایش دهید.
🖌#کانال_دکتر_انوشه
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
🔹سازگاری در زندگی
❌یعنی لجاجت نداشتن، یعنی ساز مخالف نزدن، یعنی همسر را سرکوفت نزدن، مقایسه نکردن،یعنی خوبیهای همسر را برجسته کردن، یعنی پیش فامیل خودت، مادرت،خواهرت و برادرت زمانی که دور هم مینشینید هی نقاط ضعفش را بزرگ نکردن، تحقیر او را تحقیر خودت دیدن.
♨️ مرد لباس شماست، شما لباس خودت را لکهدار میکنی؟
او تحقیر شود تو تحقیر شدی، برعکس زن لباس شماست زن تحقیر شود شما تحقیر شدید!
#شوخی_همسرانه 😊
یه روز یه آقایی نشسته بود و روزنامه میخوند که یهو زنش با ماهیتابه میکوبه تو سرش. مرد میگه: برای چی این کارو کردی؟ زنش جواب میده: به خاطر این زدمت که تو جیب شلوارت یه کاغذ پیدا کردم که توش اسم سامانتا نوشته شده بود. مرد میگه: وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی رفته بودم اسبی که روش شرط بندی کردم اسمش سامانتا بود. زنش معذرت خواهی میکنه و میره به کارای خونه برسه.
👈نتیجه اخلاقی اول: خانمها همیشه زود #قضاوت میکنند!
سه روز بعد، مرد داشت بازم روزنامه میخوند که زنش این بار با یه قابلمهی بزرگ دوباره میکوبه تو سرش! بیچاره مرد وقتی به خودش میاد میپرسه: چرا منو زدی؟ زنش جواب میده: آخه اسبت زنگ زده بود!
👈نتیجه اخلاقی دوم: متاسفانه خانمها بعضی مواقع درست حدس میزنند😐
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت113 نگاهی به لیدا کردم و گفتم از اون چیزی که فکر میکردم زرنگ تره
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت114
وقتی مرتضی رسید رفتم دم در و آروم بهش گفتم که فائزه اومده. مرتضی ناراحت شد و گفت چرا راهش دادی؟
گفتم مرتضی من کی کسیو از در خونم روندم که بار دومم باشه؟ به خدا روم نمیشه با کسی بد رفتار کنم.
مرتضی سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت آخر این کم روییت کار دستمون میده.
اینو گفتو از کنارم رد شد و رفت داخل. فائزه تا چشمش به مرتضی افتاد بلند شد و خیلی عادی سلام و علیک کرد و گفت دلمون براتون تنگ شده بود ولی مرتضی سلام و علیک سردی کرد و بدون اینکه لبخندی بزنه رفت تو اتاق و دیگه بیرون نیومد.
فائزه که متوجه سنگینی جو شده بود گفت مثل اینکه شوهرت از اینجا بودن من راضی نیست.
سری تکون دادم و گفتم چی بگم!؟ میدونی که چقدر رو سرور حساسه. بعد اون جریان حال سرور تا مدتها خیلی بد بود و برای همین مرتضی خیلی شاکیه.
فائزه تو چشمام نگاه کرد و گفت خودت چی؟ دلت نمیخواد دیگه با هم دوست باشیم؟
سرمو پایین انداختم و گفتم فائزه من خیلی دوست دارم ولی واقعا فکر نمیکنم دیگه رابطمون مثل قبل بشه. این وسط اتفاقایی افتاد که نباید میوفتاد و هرچی وانمود کنیم که همه چیز عادیه بازم مشخصه که نیست.
+ این حرف آخرته؟ یعنی دلت نمیخواد دیگه منو ببینی؟ منو به زور راه دادی تو خونت؟
_ نه این حرفا چیه؟ به زور که نه. من خوشحال شدم دیدمت ولی به نظرم از این به بعد بهتره یکم راهمونو از هم جدا کنیم.
اینا رو که میگفتم اینقدر خجالت کشیده بودم که نمیتونستم تو چشماش نگاه کنم ولی به خاطر زندگیم و مرتضی مجبور بودم.
فائزه گفت سوری واقعا همه ی کارایی که برات کردم یادت رفته؟ چطوری راحت این حرفا رو میزنی؟
_ نه معلومه که یادم نرفته و به خاطر همشون ازت ممنونم ولی اون قضیه هم چیز کوچیکی نیست که بشه فراموشش کرد. میدونی ما تو اون یه ماه چی کشیدیم؟ فائزه سرور تا مدتها کابوس میدید و شب ادراری گرفته بود. اگه یک ثانیه حتی دستشویی میخواستم برم باید باهام میومد داخل سرویس وگرنه اینقدر گریه میکرد که هلاک میشد.
+ میدونم، همه رو میدونم. به کارم افتخار نمیکنم ولی منم بچمو از دست دادم.
با یاداوری مهگل دوباره ناراحتی همه ی وجودمو گرفت و گفتم میفهمم چی کشیدی ولی خب اون موضوع یه اتفاق بود. ما که نمیخواستیم اونطوری بشه ولی تو از عمد بچه ی ما رو…