eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
17.6هزار دنبال‌کننده
8.3هزار عکس
19.5هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آدمهای راستگو : خیلی زود خیلی راحت عاشق میشن؛ خیلی راحت احساسشونا بروز میدن؛ خیلی راحت بهت میگن دوست دارم؛ خیلی دیر دل میکنن؛ خیلی دیر تنهات میزارن؛ اما ؛ وقتی زخمی بشن؛ ساکت میشن؛ خیلی راحت میرن؛ و دیگه هم بر نمی گردند ...
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت110 منم سعی میکردم باهاش صحبت کنم و نذارم تنها بمونه ولی وقتی میدی
📜 🩷 خیلی عصبانی شدم. تو چشمام پر اشک شده بود ولی نمیدونستم باید چه رفتاری بکنم. اومدم برم بیرون و باهاش دعوا کنم ولی جلوی خودمو گرفتم و سعی کردم آرومتر بشم و بعدا باهاش حرف بزنم. سهیل رو شستم و وقتی بیرون اومدیم مرتضی هم اومده بود. ناهارشو گذاشتم جلوش و بعد از اینکه غذاش تموم شد انگار تازه متوجه قیافه ی ناراحت من شد. ازم پرسید چیزی شده؟ بهش گفتم پاشو بریم یه چیزی نشونت بدم. با هم رفتیم تو اتاق بچه ها. سهیلو تازه خوابونده بودم. پتو رو از روش کنار زدم و گفتم پاشو ببین. مرتضی با تعجب گفت الهی بمیرم. چرا اینجوری شده؟ سرور دندونش گرفته؟ _ کاش سرور گرفته بود میگفتم بچس. نگاه به اندازش کن. به نظرت این اندازه ی دهن سروره؟ مرتضی چند لحظه ساکت شد و با ناباوری گفت لیدا؟ سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم و ماجرا رو براش تعریف کردم. مرتضی عصبانی شد و میخواست از جاش بلند بشه گفتم صبر کن. الان اگه چیزی بهش بگی انکار میکنه و کینش هم بیشتر میشه. بذار خودم حلش میکنم. خودمم خیلی از دستش عصبی بودم ولی واقعا نمیخواستم طوری رفتار کنیم که همه چیز بدتر بشه. عصر به مرتضی گفتم بچه ها رو برداره ببره بیرون تا من با لیدا صحبت کنم. وقتی رفتن، رفتم در اتاقش و گفتم میتونم بیام تو؟ سرشو به نشونه ی تایید تکون داد. کنارش نشستم و گفتم خسته نشدی از تو اتاق نشستن؟ نیم نگاهی بهم انداخت و گفت چرا ولی مجبورم. _ چرا مجبوری؟ خب تو هم بیا پیش ما بشین. بچه ها هم خیلی دوست دارن. + مجبور نیستی الکی ادا در بیاری. من بین شما جایی ندارم. _ چرا همچین حرفی میزنی؟ تا حالا از من یا بابات رفتار بدی دیدی؟ لیدا با کلافگی سری تکون داد و گفت من میفهمم چی تو دلتون میگذره. تو از همون روز اول از من بدت میومد. بابامم که هیچوقت منو نخواسته. چون از مامانم بدش میاد از منم بدش میاد. الانم به زور داره نگهم میداره. تو کل دنیا یه مامان داشتم که دوسم داشت که اونم دیگه مال من نیست و به خاطر شوهرش منو دور انداخت. اینا رو که میگفت از اون حالت مغرور و لجبازش بیرون اومده بود و غم از چهره و صداش میبارید. _ چرا فکر میکنی کسی دوست نداره؟ باور کن تو این سالا بابات همیشه نگرانت بوده.
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☘☘ با همسرتان رفیق باشید💞 - برخی مشکلات را نمی‌توان به همسر یا پدر و مادر گفت./دکتر عزیزی 🎥
💟 ابن ابى لیلى قاضى اهل سنت بود روزى پیش منصور دوانیقى آمد. منصور گفت : بسیار اتفاق مى افتد که داستانهاى شنیدنى پیش قضات مى آورند، مایلم یکى از آنها را برایم نقل کنى . ابن ابى لیلى گفت : همین طور است . روزى پیره زن فرتوتى پیش من آمد با تضرع و زارى تقاضا مى کرد از حقش دفاع کنم و ستمکار او را کیفر نمایم . پرسیدم از دست چه کسى شکایت دارى ؟ گفت : دختر برادرم . دستور دادم دختر برادرش را حاضر کنند، وقتى آمد ، بعد از جویا شدن جریان گفت : من دختر برادر این زن و او عمه من محسوب مى شود، کودکى یتیم بودم پدرم زود از دنیا رفت و در دامن همین عمه پروریده شدم ، در تربیت و نگهداریم کوتاهى نکرد، تا اینکه به حد رشد و بلوغ رسیدم با رضایت خودم مرا به ازدواج مردى زرگر در آورد، زندگى بسیار راحت و آسوده اى داشتم از هر حیث به من خوش مى گذشت ، عمه ام بر زندگى من حسد ورزید پیوسته در اندیشه بود که این وضع را اختصاص به دختر خود بدهد، همیشه دخترش ‍ را مى آراست و به چشم شوهرم جلوه مى داد. بالاخره او را فریفت و دخترش را خواستگارى کرد عمه ام شرط نمود در صورتى به این ازدواج تن در مى دهد که اختیار من از نظر نگهدارى و طلاق به دست او باشد، آن مرد راضى شد هنوز چیزى از ازدواجشان نگذشته بود که عمه ام مرا طلاق داد و از شوهرم جدا کرد، در این هنگام شوهر عمه ام در مسافرت بود بعد از بازگشت از مسافرت روزى به عنوان دلدارى و تسلیت پیش من آمد. من هم خود را آراستم و دلش را در اختیار گرفتم ، طورى که در خواست ازدواج با من کرد. با این شرط راضى شدم که اختیار طلاق عمه ام در دست من باشد، رضایت داد به محض وقوع مراسم عقد عمه ام را طلاق دادم و به تنهایى بر زندگى او مسلط شدم مدتى با این شوهر بسر بردم تا او از دنیا رفت.  روزى شوهر اولم پیش من آمد و اظهار تجدید خاطرات گذشته را نمود و گفت که : مى دانى من به تو بسیار علاقمند بوده و هستم اینک چه مى شود دوباره زندگى را از سر بگیریم . گفتم من هم راضییم اگر اختیار طلاق دختر عمه ام را به من واگذارى ، پس راضى شد و دیگربار ازدواج کردیم ، چون اختیار داشتم ، دختر عمه ام را نیز طلاق دادم اکنون قضاوت کنید. آیا من هیچ گناهى دارم غیر از اینکه حسادت بیجاى عمه خود را تلافى کرده ام . ✨از مکافات عمل غافل مشو... گندم از گندم بروید جو زه جو...
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت111 خیلی عصبانی شدم. تو چشمام پر اشک شده بود ولی نمیدونستم باید چ
📜 🩷 مامانتم مسلما عاشقته ولی حق داره که ازدواج کنه چون تو بالاخره بزرگ میشی و میری سر خونه زندگی خودت و اون تنها میمونه. حوصله داری یه چیزایی برات تعریف کنم؟ سکوتشو نشونه ی رضایت تلقی کردم و شروع کردم به تعریف کردن از بچگی خودم و زن دوم گرفتن آقام و همه حسای بدی که اون سالا داشتم و اینکه بعدا فهمیدم بیشترش ساخته ی ذهن خودم بوده. به حرفام که گوش داد انگار نرم تر شده بود. شروع کرد به سوال پرسیدن که چکار کردی و زن بابات چی شد و… منم براش سربسته گفتم چقدر در حقم لطف کرده و چقدر دوسش دارم. بعد از همه ی این حرفا گفتم تازه داستان من فرق داشت. بابام رو مامانم هوو آورده بود ولی من که بعد از طلاق مامانت زن مرتضی شدم. لیدا یکم مِن و مِن کرد و گفت ولی مامانم گفته تو احتمالا قبل اینکه مامان و بابام جدا بشن اومدی وسط زندگیمون وگرنه بابام طلاقش نمیداده. _ ببین عزیزم! واقعا اینطوری نبوده. مامانت حدس و گمانی زده که واقعیت نداره و اونو تو ذهن تو هم جا انداخته. البته شاید منم اگر جاش بودم همین فکرو میکردم ولی واقعا اشتباهه. مطمئن باش من دشمنت نیستم. باباتم خیلی غصه میخوره که تو ناراحتی. لیدا ساکت بود و به حرفام گوش میداد. دستمو روی دستش گذاشتم و گفتم من زیاد با تو اختلاف سنی ندارما، اصلا به من به چشم زن بابا نگاه نکن فکر کن من دوستتم. خلاصه حرفامونو که با هم زدیم کاملا مشهود بود که آروم تر شده. قصد داشتم بهش بگم فهمیدم به سهیل آسیب زده ولی وقتی دیدم نرم شده دیگه جایز ندونستم حرفی بزنم و ترجیح دادم همینجوری پیش بریم تا به خاطر شرمندگی دوباره حس بد و عصبانیت بهش دست نده. بهش گفتم یه چیز خوشمزه میخوام واسه شام درست کنم، دوس داری بیای وایسی نگاه کنی و یاد بگیری؟ آروم سری به نشونه ی موافقت تکون داد و با هم رفتیم مشغول شدیم. دیگه سعی کردم اصلا درمورد مشکلات صحبت نکنم و بیشتر خاطرات خوش و خنده دار بچگیمو براش تعریف میکردم و هرچی بیشتر میگذشت اخماش بازتر میشد. مرتضی که اومد خونه وقتی دید لیدا کنار من تو آشپزخونه نشسته و داره کمک میکنه اول انگار حسابی تعجب کرده بود و بعد لبخندی روی لباش نقش بست و گفت به به شام امشبمون چی بشه! دخترمم که داره کمک میکنه.
💟 نکته مهم اینکه اگر هدیه ای از سمت همسرتان دریافت می کنید هیچ وقت شروع نکنید از همون اول انتقاد بکنید 😬 ⁉️ چرا رنگ قرمزش نگرفتی ،😬 ⁉️چرا مثلا کوتاه ترش را نگرفتی،😬 ⁉️ چرا اینجوری نگرفتی .😬 😄 با کمال میل هدیه ایشان را بپذیرید سعی کنید حداقل چند بار حتی اگه خوشتان نیامد از آن استفاده بکنید، ❌ هیچ وقت هدیه همسرتان را به کسی نبخشید؛ به دلیل اینکه اندازه تان نیست یا از رنگش خوشتان نمیاد بخواهید به کسی ببخشید؛ حتی اگه اندازه تان نبود یا حتی از رنگش هم خوشتان نیامد فکر اینکه بخواهید بروید مغازه و آن را تعویض بکنید را از سرتان بیرون بیاورید. 😔😬😫 😄😄با کمال میل و با هیجان خاصی هدیه همسرتان را قبول بکنید. ‎‌‌
🚺خانم ها مردان مایلند که همسرشان خوش اخلاق و مهربان باشد ! 🚺 پس با ایجاد ارتباط عاطفی عمیق، می توانید با آراستگی و جذابیت تمام، به همسرتان نزدیک شوید... ‌‌
💠🔸️🔹️♥️🔸️🔹️💠               ✅ چگونه ازدواج و رابطه را بهبود ببخشیم❓ ✂️معذرت‌خواهی کردن را یاد بگیرید!  و پذیرش اشتباهات، نوعی هنر است که برخی افراد از آن برخوردار نیستند چون گمان می‌کنند معذرت‌خواهی کردن نشانه ضعف شخصیتی است. در حالی که زوجین در زندگی مشترک باید از هر لحاظ مسئولیت‌پذیر باشند. یکی از مسئولیت‌ها، پذیرفتن اشتباهات است که می‌تواند به بهبود رابطه کمک کند. ✂️بین شغل و رابطه‌تان تعادل ایجاد کنید! که بیش از حد درگیر کار هستند، وقت و حوصله ندارند تا به رابطه‌شان رسیدگی کنند، به رابطه و عشق‌شان حتی به صورت ناخودآگاه آسیب می‌زنند. بسیار مهم است که بین کار و زندگی‌تان تعادل ایجاد کنید یعنی بتوانید برنامه‌ریزی کنید تا هر روز هم به شغل و هم به رابطه‌تان رسیدگی کنید. این مبحث ادامه دارد...
💠🔸️🔹️♥️🔸️🔹️💠      ✅ چگونه ازدواج و رابطه را بهبود ببخشیم❓ 🖇به تفاوت‌ها احترام بگذارید! تفاوت‌های فردی در رابطه مشکلات و اختلاف نظرهایی را ایجاد می‌کنند. هر فردی تفاوت‌هایی با همسرش دارد و این موضوع کاملا طبیعی است. یاد بگیرید به احترام بگذارید و اجازه دهید طرف مقابل گاهی براساس چیزی که می‌خواهد کار انجام دهد، یعنی نباید هر چیزی به خواست شما و طبق چیزی که شما می‌خواهید باشد. اجازه دهید در رابطه او استقلال خود را داشته باشد تا احساس نکند زندانی شده است. 🔹🔸 از بعد از ازدواج از این موضوع شاکی هستند که مثل اینکه رفتار همسرشان تغییر کرده است. شرایط بعد از ازدواج با شرایط قبل از آن تفاوت‌های بسیاری دارد. یک سری از تغییرات طبیعی هستند. حتی نوع عشق نیز بعد از ازدواج تغییر می‌کند و بیشتر به صمیمیت، تعهد و مسئولیت‌پذیری تغییر می‌کند. ابتدا لازم است دلیل تغییرات رفتاری همسرتان را متوجه شوید. آن می‌تواند تغییرات شرایط بعد از ازدواج باشد یا بی‌علاقگی و دلزدگی عاطفی در رابطه. اگر به تازگی ازدواج کرده‌اید، بهتر است صبوری کنید تا مدتی بگذرد و بیشتر از یکدیگر زیر یک سقف شناخت پیدا کنید تا بتوانید بهتر با هم رفتار کنید. البته استفاده از مشاوره برای پیدا شدن دلیل و ریشه مشکل و حل آن، بسیار ضروری است. به همین دلیل توصیه می‌کنیم از مشاوره در این زمینه کمک بگیرید. در انتهای مبحث، راهکارهای ساده و کاربردی را ارائه دادیم تا از طریق اجرای آنها، رابطه و ازدواج‌تان را بهبود ببخشید و صمیمیت را در رابطه‌تان افزایش دهید.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت112 مامانتم مسلما عاشقته ولی حق داره که ازدواج کنه چون تو بالاخره
📜 🩷 نگاهی به لیدا کردم و گفتم از اون چیزی که فکر میکردم زرنگ تره مرتضی. همینجوری پیش بره تا چند روز دیگه منو میذاره تو جیبش. لبخند رضایت روی صورت لیدا نقش بسته بود. اون شب همه چیز خیلی خوب پیش رفت. بعد از چند روز انگار همه خوشحال بودن. برای اولین بار دیدم لیدا با بچه ها مشغول شده. مرتضی هم خیلی خوشحال بود و هی ازم تشکر میکرد. از اون روز رفته رفته رابطه ی منو لیدا بهتر و صمیمی تر میشد. هرچی بیشتر میگذشت و برام از کودکیش و مامانش و چیزایی که بهش گفته بود تعریف میکرد میفهمیدم چقدر به عنوان یه بچه سختی کشیده و روحش آزرده شده و سعی میکردم حالا که امکانش فراهم شده بود کاری کنم که این چند مدت بهش خوش بگذره چون مادرش گفته بود به محض اینکه برگرده لیدا رو میبره پیش خودش ولی میفهمیدم که مرتضی یکم نسبت به این قضیه حساسه. وقتی ازش پرسیدم گفت میدونم همه چیز تحت اختیار من نیست و نظر تو و لیدا و مامانش هم مهمه ولی من اون مردو نمیشناسم. لیدا هم تو سن بلوغه و میترسم کنار یه مرد غریبه بخواد زندگی کنه. اینو که گفت یاد فائزه و سرنوشتش افتادم. حس کردم چقدر دلم براش تنگ شده. به مرتضی گفتم وقتی رفت سر کار زنگ بزنه به محل کار علی و احوالشون رو بپرسه. روز بعد وقتی مرتضی از کارگاه اومد گفت علی گفته اتفاقا چند روزه که فائزه خیلی یادتون میکنه و میگه خیلی از کارم پشیمونم و کاش فرصت داشتم ازشون عذرخواهی میکردم و از این جور صحبتا. گفتم خب تو چی گفتی؟ مرتضی همونطور که کتشو آویز میکرد گفت چی میتونستم بگم؟ نه روم میشد بگم نه و نه میتونستم موافقت کنم. الکی حرف تو حرف آوردم که دیگه ادامه نده. به دیوار پشت سرم تکیه دادم و گفتم ولی مرتضی چه روزای خوبی داشتیم کنار هم، چقدر بهمون خوش میگذشت! ای کاش همه چیز دوباره درست میشد. با این حرفِ من، مرتضی اومد نزدیکم و با چهره ی جدی گفت سوری لطفا هیچوقت یادت نره چی بهت گفتم! این زن نباید به زندگیمون نزدیک بشه. نمیگم آدم بدیه ولی احوالاتش یه جوریه که نمیتونه رو اعمالش کنترل داشته باشه. با اون جدیتی که تو کلام مرتضی دیدم دیگه پافشاری نکردم و گفتم حق با توئه..