eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
17.6هزار دنبال‌کننده
8.3هزار عکس
19.5هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت109 وقتی اومدن مرتضی جلوتر وارد خونه شد و آروم کنار گوشم گفت یکم پ
📜 🩷 منم سعی میکردم باهاش صحبت کنم و نذارم تنها بمونه ولی وقتی میدیدم علاقه ای نداره دیگه نخواستم بیشتر بهش فشار بیارم و دور و ورش نمیرفتم. یه روز وقتی میخواستم غذا درست کنم متوجه شدم یکی از موادشو تو خونه نداریم و میخواستم برم بخرم ولی سهیل خواب بود و دیگه بیدارش نکردم و به سرور گفتم مواظب داداشت باش تا من برم خرید کنم و سریع برگردم. اما سرور شروع کرد به بهانه گیری و گریه کردن که منم میخوام بیام. ناچار رفتم در اتاق لیدا و بهش گفتم لیدا جون من میخوام برم یه خرید کوچولو کنم میشه بی زحمت حواست به داداشت باشه؟ لیدا بی اعتنا شونشو انداخت بالا و گفت من تک بچم، داداشم ندارم. _ باشه حالا میشه حواست به سهیل باشه؟ خوابم هست ولی اگه بیدار شد مراقب باش کار خطرناکی نکنه تا من زود برگردم. لیدا نیم نگاهی بهم انداخت و گفت باشه برو. با سرور رفتیم بیرون و سعی کردم سریع خریدمو انجام بدم و برگردم. تو راه برگشت یکی از همسایه ها رو سر کوچه دیدم و مشغول صحبت شدیم. البته من همه ی فکرم پیش سهیل بود و میخواستم زود تمومش کنم و برگردم ولی خانم همسایه حسابی مشغول تعریف کردن بود. پنج دقیقه ای که گذشت دیگه نتونستم تحمل کنم و حرفشو قطع کردم و عذرخواهی کردم و گفتم بچم تنهاس باید برم و سریع برگشتم خونه. درو که باز کردم صدای گریه ی سهیل به گوشم خورد. سراسیمه خودمو رسوندم داخل خونه و دیدم سهیل از شدت گریه صورتش سرخ شده. گرفتمش تو بغل و پنج دقیقه ای چرخوندمش و قربون صدقش رفتم تا آروم شد. رفتم در اتاق لیدا و گفتم عزیزم مگه قبول نکردی حواست به سهیل باشه؟ بچه داشت هلاک میشد. لیدا شونشو بالا انداخت و گفت چکار کنم. مگه من بچه داری بلدم؟ خیلی ناراحت شده بودم ولی خودمو کنترل کردم و هیچی نگفتم و رفتم سراغ غذا درست کردنم. بعد از ظهر اول سرور رو بردم حموم و بعد بهش گفتم داداشتو بیار دم در حموم تا اونم حموم کنم. سهیل که اومد داخل لباساشو درآوردم و همین که میخواستم بشونمش تو تشت آب چشمم افتاد به قسمت داخل رونش که به صورت جای دندون قرمز شده و متورم بود. چند لحظه همون جوری خشکم زده بود. یعنی گریه هاش به خاطر همین بوده؟ باورم نمیشد لیدا همچین کاری کرده باشه
978.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلامتی اونایی کہ عشقشون خداست شبا به خدا شب بخیر میگن و صبح با یاد خدا از خواب بیدار میشن سلامتی اونایے کی کہ غیر از خدا کسے رو ندارن “شبتون در پناه خداے مهربان”    
تقویم نجومی اسلامی  ✴️ دوشنبه 👈 20 اسفند/ حوت 1403 👈9 رمضان 1446👈10 مارس 2025 🕌 مناسبت های دینی و اسلامی. 🌙⭐️ امور دینی و اسلامی. ❇️امروز برای امور زیر خوب است: ✅شروع به کسب و کار. ✅امور زراعی و کشاورزی. ✅درختکاری. ✅قرض و وام دادن و گرفتن. ✅و دیدارهای سیاسی خوب است. 🚘مسافرت مکروه و در صورت ضرورت همراه صدقه باشد. 🤕 مریض مراقبت بیشتری نیاز دارد.(منظوری مریضی است که امروز مریضیش شروع شود). 👶زایمان مناسب و نوزاد محبوب و مقبول مردم باشد. 🔭 احکام و اختیارات نجومی. 🌓 امروز قمر در برج اسد و از نظر نجومی مناسب برای امور زیر است: ✳️امور دائمی و همیشگی. ✳️امور ازدواجی. ✳️جابجایی و نقل و انتقال. ✳️رفتن به خانه نو. ✳️بردن جهیزیه. ✳️آغاز درمان و معالجه. ✳️انواع جراحی ها. ✳️و شروع به کسب و کار نیک است. ✳️شما میتوانید باجستجوی کلمه" تقویم همسران"در تلگرام و ایتا به ما بپیوندید و تقویم هر روز را دریافت نمایید. 🟣 امور مربوط به نوشتن ادعیه و حرز و نماز و بستن آن خوب است. 👩‍❤️‍👨 مباشرت و مجامعت: مباشرت امشب : فرزند چنین شبی دهانی خوشبو و دلی مهربان دارد. 💇‍♂ اصلاح سر و صورت: طبق روایات، (سر و صورت) در این روز باعث درد و بیماری می شود. 🔴 حجامت: یا در این روز از ماه قمری ،باعث درد اعضا است. 🔵ناخن گرفتن: دوشنبه برای ، روز مناسبی است و برکات خوبی از جمله قاری و حافظ قران گردد. 👕دوخت و دوز لباس: دوشنبه برای بریدن و دوختن روز بسیار مناسبی است و آن لباس موجب برکت میشود. ✴️️ استخاره: وقت در روز دوشنبه: از طلوع فجر تا طلوع آفتاب و بعداز ساعت ۱۰ تا ساعت ۱۲ ظهر و از ساعت ۱۶ عصر تا عشای آخر( وقت خوابیدن). ✳️ ذکر روز دوشنبه: یا قاضی الحاجات ۱۰۰ مرتبه. ✳️ ذکر بعد از نماز صبح ۱۲۹ مرتبه که موجب یافتن مال کثیر میگردد. 💠 ️روز دوشنبه طبق روایات متعلق است به و . سفارش شده تا اعمال نیک و خیر خود را در این روز به پیشگاه مقدس ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد. 😴😴 تعبیر خواب. تعبیر خوابی که امشب شبِ سه شنبه دیده شود طبق آیه ی 10 سوره مبارکه "یونس "علیه السلام است. دعواهم فیها سبحانک اللهم و تحیتهم... و از معنای آن استفاده می شود که از جانب خواب بیننده عمل صالح یا خیری به وجود آید که در دنیا و آخرت به او نفع رساند. شما مطلب خود را در این مضامین قیاس کنید. 🌸زندگیتون مهدوی🌸
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸✨به نام خداوند نیکوسرشت 🍃✨که او در جهان بذرنیکی بکشت 🌸✨خــدایــا " امــروز را 🍃✨با نام تو آغاز می‌كنیم 🌸✨نام تو آرامش لحظه‌‌‌هايمان است 🍃✨ومی‌دانیم امروز بركت را مهمان 🌸✨لحظه‌‌هايمان خواهی كرد 🌸✨بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ 🍃✨الـــهــی بــه امــیــد تـــو... 🌸🍃‎‌‎﷽🍃🌸
949.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دعای روز نهم ماه مبارک رمضان ____🍃🌸🍃____
🍃 احترام برای مردان اکسیژن است. آنها به محیطی جذب می شوند که در آن مورد احترام قرار می گیرند و از محیطی که به آن ها احترام گذاشته نشود دوری می کنند. 🍃 چون بی حرمتی برایشان دردناک است. وقتی به شوهرتان احترام میگذارید دنیای او را پر از اکسیژن میکنید و او به سمت شما کشیده می شود. ❤️
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آدمهای راستگو : خیلی زود خیلی راحت عاشق میشن؛ خیلی راحت احساسشونا بروز میدن؛ خیلی راحت بهت میگن دوست دارم؛ خیلی دیر دل میکنن؛ خیلی دیر تنهات میزارن؛ اما ؛ وقتی زخمی بشن؛ ساکت میشن؛ خیلی راحت میرن؛ و دیگه هم بر نمی گردند ...
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت110 منم سعی میکردم باهاش صحبت کنم و نذارم تنها بمونه ولی وقتی میدی
📜 🩷 خیلی عصبانی شدم. تو چشمام پر اشک شده بود ولی نمیدونستم باید چه رفتاری بکنم. اومدم برم بیرون و باهاش دعوا کنم ولی جلوی خودمو گرفتم و سعی کردم آرومتر بشم و بعدا باهاش حرف بزنم. سهیل رو شستم و وقتی بیرون اومدیم مرتضی هم اومده بود. ناهارشو گذاشتم جلوش و بعد از اینکه غذاش تموم شد انگار تازه متوجه قیافه ی ناراحت من شد. ازم پرسید چیزی شده؟ بهش گفتم پاشو بریم یه چیزی نشونت بدم. با هم رفتیم تو اتاق بچه ها. سهیلو تازه خوابونده بودم. پتو رو از روش کنار زدم و گفتم پاشو ببین. مرتضی با تعجب گفت الهی بمیرم. چرا اینجوری شده؟ سرور دندونش گرفته؟ _ کاش سرور گرفته بود میگفتم بچس. نگاه به اندازش کن. به نظرت این اندازه ی دهن سروره؟ مرتضی چند لحظه ساکت شد و با ناباوری گفت لیدا؟ سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم و ماجرا رو براش تعریف کردم. مرتضی عصبانی شد و میخواست از جاش بلند بشه گفتم صبر کن. الان اگه چیزی بهش بگی انکار میکنه و کینش هم بیشتر میشه. بذار خودم حلش میکنم. خودمم خیلی از دستش عصبی بودم ولی واقعا نمیخواستم طوری رفتار کنیم که همه چیز بدتر بشه. عصر به مرتضی گفتم بچه ها رو برداره ببره بیرون تا من با لیدا صحبت کنم. وقتی رفتن، رفتم در اتاقش و گفتم میتونم بیام تو؟ سرشو به نشونه ی تایید تکون داد. کنارش نشستم و گفتم خسته نشدی از تو اتاق نشستن؟ نیم نگاهی بهم انداخت و گفت چرا ولی مجبورم. _ چرا مجبوری؟ خب تو هم بیا پیش ما بشین. بچه ها هم خیلی دوست دارن. + مجبور نیستی الکی ادا در بیاری. من بین شما جایی ندارم. _ چرا همچین حرفی میزنی؟ تا حالا از من یا بابات رفتار بدی دیدی؟ لیدا با کلافگی سری تکون داد و گفت من میفهمم چی تو دلتون میگذره. تو از همون روز اول از من بدت میومد. بابامم که هیچوقت منو نخواسته. چون از مامانم بدش میاد از منم بدش میاد. الانم به زور داره نگهم میداره. تو کل دنیا یه مامان داشتم که دوسم داشت که اونم دیگه مال من نیست و به خاطر شوهرش منو دور انداخت. اینا رو که میگفت از اون حالت مغرور و لجبازش بیرون اومده بود و غم از چهره و صداش میبارید. _ چرا فکر میکنی کسی دوست نداره؟ باور کن تو این سالا بابات همیشه نگرانت بوده.
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☘☘ با همسرتان رفیق باشید💞 - برخی مشکلات را نمی‌توان به همسر یا پدر و مادر گفت./دکتر عزیزی 🎥
💟 ابن ابى لیلى قاضى اهل سنت بود روزى پیش منصور دوانیقى آمد. منصور گفت : بسیار اتفاق مى افتد که داستانهاى شنیدنى پیش قضات مى آورند، مایلم یکى از آنها را برایم نقل کنى . ابن ابى لیلى گفت : همین طور است . روزى پیره زن فرتوتى پیش من آمد با تضرع و زارى تقاضا مى کرد از حقش دفاع کنم و ستمکار او را کیفر نمایم . پرسیدم از دست چه کسى شکایت دارى ؟ گفت : دختر برادرم . دستور دادم دختر برادرش را حاضر کنند، وقتى آمد ، بعد از جویا شدن جریان گفت : من دختر برادر این زن و او عمه من محسوب مى شود، کودکى یتیم بودم پدرم زود از دنیا رفت و در دامن همین عمه پروریده شدم ، در تربیت و نگهداریم کوتاهى نکرد، تا اینکه به حد رشد و بلوغ رسیدم با رضایت خودم مرا به ازدواج مردى زرگر در آورد، زندگى بسیار راحت و آسوده اى داشتم از هر حیث به من خوش مى گذشت ، عمه ام بر زندگى من حسد ورزید پیوسته در اندیشه بود که این وضع را اختصاص به دختر خود بدهد، همیشه دخترش ‍ را مى آراست و به چشم شوهرم جلوه مى داد. بالاخره او را فریفت و دخترش را خواستگارى کرد عمه ام شرط نمود در صورتى به این ازدواج تن در مى دهد که اختیار من از نظر نگهدارى و طلاق به دست او باشد، آن مرد راضى شد هنوز چیزى از ازدواجشان نگذشته بود که عمه ام مرا طلاق داد و از شوهرم جدا کرد، در این هنگام شوهر عمه ام در مسافرت بود بعد از بازگشت از مسافرت روزى به عنوان دلدارى و تسلیت پیش من آمد. من هم خود را آراستم و دلش را در اختیار گرفتم ، طورى که در خواست ازدواج با من کرد. با این شرط راضى شدم که اختیار طلاق عمه ام در دست من باشد، رضایت داد به محض وقوع مراسم عقد عمه ام را طلاق دادم و به تنهایى بر زندگى او مسلط شدم مدتى با این شوهر بسر بردم تا او از دنیا رفت.  روزى شوهر اولم پیش من آمد و اظهار تجدید خاطرات گذشته را نمود و گفت که : مى دانى من به تو بسیار علاقمند بوده و هستم اینک چه مى شود دوباره زندگى را از سر بگیریم . گفتم من هم راضییم اگر اختیار طلاق دختر عمه ام را به من واگذارى ، پس راضى شد و دیگربار ازدواج کردیم ، چون اختیار داشتم ، دختر عمه ام را نیز طلاق دادم اکنون قضاوت کنید. آیا من هیچ گناهى دارم غیر از اینکه حسادت بیجاى عمه خود را تلافى کرده ام . ✨از مکافات عمل غافل مشو... گندم از گندم بروید جو زه جو...
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت111 خیلی عصبانی شدم. تو چشمام پر اشک شده بود ولی نمیدونستم باید چ
📜 🩷 مامانتم مسلما عاشقته ولی حق داره که ازدواج کنه چون تو بالاخره بزرگ میشی و میری سر خونه زندگی خودت و اون تنها میمونه. حوصله داری یه چیزایی برات تعریف کنم؟ سکوتشو نشونه ی رضایت تلقی کردم و شروع کردم به تعریف کردن از بچگی خودم و زن دوم گرفتن آقام و همه حسای بدی که اون سالا داشتم و اینکه بعدا فهمیدم بیشترش ساخته ی ذهن خودم بوده. به حرفام که گوش داد انگار نرم تر شده بود. شروع کرد به سوال پرسیدن که چکار کردی و زن بابات چی شد و… منم براش سربسته گفتم چقدر در حقم لطف کرده و چقدر دوسش دارم. بعد از همه ی این حرفا گفتم تازه داستان من فرق داشت. بابام رو مامانم هوو آورده بود ولی من که بعد از طلاق مامانت زن مرتضی شدم. لیدا یکم مِن و مِن کرد و گفت ولی مامانم گفته تو احتمالا قبل اینکه مامان و بابام جدا بشن اومدی وسط زندگیمون وگرنه بابام طلاقش نمیداده. _ ببین عزیزم! واقعا اینطوری نبوده. مامانت حدس و گمانی زده که واقعیت نداره و اونو تو ذهن تو هم جا انداخته. البته شاید منم اگر جاش بودم همین فکرو میکردم ولی واقعا اشتباهه. مطمئن باش من دشمنت نیستم. باباتم خیلی غصه میخوره که تو ناراحتی. لیدا ساکت بود و به حرفام گوش میداد. دستمو روی دستش گذاشتم و گفتم من زیاد با تو اختلاف سنی ندارما، اصلا به من به چشم زن بابا نگاه نکن فکر کن من دوستتم. خلاصه حرفامونو که با هم زدیم کاملا مشهود بود که آروم تر شده. قصد داشتم بهش بگم فهمیدم به سهیل آسیب زده ولی وقتی دیدم نرم شده دیگه جایز ندونستم حرفی بزنم و ترجیح دادم همینجوری پیش بریم تا به خاطر شرمندگی دوباره حس بد و عصبانیت بهش دست نده. بهش گفتم یه چیز خوشمزه میخوام واسه شام درست کنم، دوس داری بیای وایسی نگاه کنی و یاد بگیری؟ آروم سری به نشونه ی موافقت تکون داد و با هم رفتیم مشغول شدیم. دیگه سعی کردم اصلا درمورد مشکلات صحبت نکنم و بیشتر خاطرات خوش و خنده دار بچگیمو براش تعریف میکردم و هرچی بیشتر میگذشت اخماش بازتر میشد. مرتضی که اومد خونه وقتی دید لیدا کنار من تو آشپزخونه نشسته و داره کمک میکنه اول انگار حسابی تعجب کرده بود و بعد لبخندی روی لباش نقش بست و گفت به به شام امشبمون چی بشه! دخترمم که داره کمک میکنه.