eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
17.6هزار دنبال‌کننده
8.3هزار عکس
19.5هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
ﻗـَﻠﺒــــــــــــــــ "❤️ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻧﻤﻴﺪﺍﻧﻢ ﭼﻴﺴﺖ .. ﺍﻣﺎ ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﻣﻴﺪﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺟﺎﻱ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﻱ ﺧﻴﻠﻲ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ .. " ﻗـَﻠﺒـــــــــــــــ "❤️ ﭼﺎﻩ ﺩﻟﺨﻮﺭﻱ ﻧﻴﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻭﻗﺖ ﺑﺪﺧﻠﻘﻲ، ﺳﻨﮕﺮﻳﺰﻩ ﺍﻱ ﺑﻴﻨﺪﺍﺯﻱ ﺗﺎ ﺻﺪﺍﻱ ﺍﻓﺘﺎﺩﻧﺶ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﻮﻱ !.. " ﻗـَﻠﺒـــــــــــــــ "❤️ ﺁﻳﻴﻨﻪ ﺍﻱ ﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺮ ﺷﮑﺴﺘﻦ، ﭼﻨﺪ ﺗﮑﻪ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﻭ ﻳﮑﭙﺎﺭﭼﮕﻲ ﺍﺵ ﺍﺯ ﻫﻢ ﻣﻲ ﭘﺎﺷﺪ .. " ﻗـَﻠﺒـــــــــــــــ "❤️ ﻗﺎﺻﺪﮐﻲ ﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﭘﺮﻫﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﺑﭽﻴﻨﻲ، ﺩﻳﮕﺮ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺍﻭﺝ ﻧﻤﻴﮕﻴﺮﺩ .. " ﻗـَﻠﺒــــــــــــــــ "❤️ ﺑﺮﮐﻪ ﺍﻱ ﺳﺖ ﮐﻪ ﺁﺭﺍﻣﺸﺶ ﺑﻪ ﻳﮏ ﻧﮕﺎﻩ ﺑﻬﻢ ﻣﻴﺨﻮﺭﺩ .. " ﻗـَﻠﺒــــــــــــــــ "❤️ ﺍﮔﺮ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﮐﺴﻲ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭﺩ، ﺧﻮﺑﻲ ﻫﺎ .. ﺣﺘﻲ ﺯﺧﻢ ﺯﺑﺎﻧﻬﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﻧﻘﺶ ﺩﻳﻮﺍﺭﺵ ﻣﻴﮑﻨﺪ .. ﺣﺎﻝ، ﺍﻳﻨﮑﻪ ﻗﻠﺐ ﭼﻴﺴﺖ، ﺑﻤﺎﻧﺪ !.. ﻓﻘﻂ ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﻣﻴﺪﺍﻧﻢ .. " ﻗـَﻠﺒــــــــــــــــ "❤️ ﻭﺳﻌﺘﻲ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻱ ﺣﻀﻮﺭﺧﺪﺍ .. ﻣﻦ ﻣﻘﺪﺱ ﺗﺮ ﺍﺯﻗﻠﺐ، ﺳﺮﺍﻍ ﻧﺪﺍﺭﻡ .. تنها عبادتم عشق تو بود که گرفتی ازم ﻗـَﻠﺒــــــــ ـــــــﺘﺎﻥ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﭘﺮ ﻋﺸﻖ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت131 بعد از مدتی به تشویق من و خواهرش دوباره تصمیم گرفت بره سر کار
📜 🩷 . لبخندی زدم و دستشو گرفتم و گفتم ان شااالله خوشبخت بشی. نمیدونی چقدر خیالم راحت شد و از این خبر خوشحال شدم. + میدونستم خوشحال میشی و میخواستم اولین کسی باشی که خبردار میشه. هنوز حتی به خواهرمم نگفتم. سوری برام دعا کن این دفعه همه چیز خوب پیش بره. حتی درمورد مشکلات روحیم و حبس رفتنمم بهش گفتم ولی در کمال تعجب گفت گذشته برام مهم نیست و این چیزا رو از رییس شرکت شنیده بوده. بهم گفت مهم اینه که الان خوبی و نیاز نیست این مسائلو کسی بفهمه. سوری به خدا همش فکر میکنم دارم خواب میبینم. به اینجای صحبتش که رسید چهرش غمگین شد و گفت مگه میشه یه مرد این چیزا براش مهم نباشه؟ نکنه دارم اشتباه میکنم و یه کاسه ای زیر نیم کاسشه؟ _ فائزه الکی نشین فکر و خیال کن. خب تو باهاش صادق بودی اونم براش اهمیتی نداشته. ان شاالله که خیره و همه ی این سختیا تموم میشه. فائزه لبخندی زد و گفت ممنون که با همه ی بدیهام تو این مدت کنارم بودی و باعث شدی دوباره از سر جام بلند شم و زندگیمو بسازم. وقتی یاد کارام میوفتم خیلی شرمنده میشم. من خیلی بهت بد کردم. _ فائزه دیگه به این چیزا فکر نکن. درسته بد کردی ولی خوبیهاتم نمیشه فراموش کرد. مطمئنم از این به بعد یه زندگی نرمالو تجربه میکنی و حالت خوب خوب میشه. * همون روزا بود که فائزه یه روز بهم زنگ زد. صداش یه جوری بود. ازش پرسیدم چیزی شده؟ پوزخندی زد و گفت شوهر مامانم مرد. نمیدونستم باید چی بگم. چند لحظه مکث کردم وگفتم تسلیت میگم. + چرا تسلیت؟ باید بهم تبریک بگی. امیدوارم هیچوقت روحش آرامش نگیره. اینو گفت و زد زیر گریه. یکم که گریه کرد و آرومتر شد گفت سوری انگار به آرامش رسیدم. شاید آدم خیلی بدیم که از مرگ کسی خوشحال میشم ولی فکر اینکه دیگه همچین آدم پستی تو این دنیا نیست حالمو خوب میکنه. _ میفهمم چی میگی ولی دیگه با فکر کردن بهش خودتو آزار نده. تو دیگه گذشته رو پشت سر گذاشتی. به آینده ی قشنگت فکر کن. فائزه بین گریش خندید و گفت انگار واقعا دنیا داره روی خوشش رو بهم نشون میده. دو ماه بعد از این اتفاق فائزه با خواستگارش عقد کرد و زندگی مشترکشون رو شروع کردن
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚨 بزرگ‌ترین خیانت به خودت و رابطه‌ت اینه که بگی: "من همینم که هستم!" 💡 یک آدم متعهد و مسئولیت‌پذیر هیچ‌وقت این جمله رو نمی‌گه. ❌ "من بلد نیستم احساساتم رو نشون بدم." ❌ "من صبور نیستم، همینم که هستم!" ❌ "محبت کردن بلد نیستم، تغییر نمی‌کنم." ✅ اما واقعیت اینه که تو یه انسان هستی و می‌تونی یاد بگیری! 🔹 اگر ناگویی هیجانی داری، یاد بگیر چطور احساساتت رو بیان کنی. 🔹 اگر محبت کردن بلد نیستی، راه‌های نشون دادن عشق رو یاد بگیر. 🔹 اگر صبر و سکوت برات سخته، می‌تونی تمرینش کنی. 🚀 ما خیلی وقتا به خودمون آسیب زدیم فقط به خاطر اینکه فکر کردیم "نمی‌تونیم". اما حقیقت اینه که تو می‌تونی! تنها شرطش اینه که بخوای. ❤️@Hamsar❤️
💟هر پادشاهی ابتدا یک نوزاد بوده... هر ساختمانی ابتدا فقط یک طرح روی کاغذ بوده... مهم نیست امروز کجایی...!؟ مهم اینه که فردا کجا خواهی بود...!؟ هر کس در زندگی خود یک کوه اورست دارد که سرانجام یک روز باید به آن صعود کند...!!! زمین خوردی!؟ عیبی ندارد...برخیز...!!! نگذار زمین به جاذبه اش ببالد... سر به دو زانوی غم فرو مبر، سرت را بالا بگیر... قدرت دستانی که به سویت دراز شده از یاد برده ای!!؟؟ کوله بارت ریخت!؟ عیبی ندارد... سبک باشی راحت تر اوج میگیری... زندگی عالیست پس عاشق زندگیت باش
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت132 . لبخندی زدم و دستشو گرفتم و گفتم ان شااالله خوشبخت بشی. نم
📜 🩷 همسرش مرد خیلی متین و آرومی بود طوری که منو یاد اولین روزای ازدواج خودم با مرتضی مینداخت. از همون برخورد اول فهمیدم که این آدم میتونه فائزه رو به آرامش برسونه و بعد اونهمه سختی روی خوش زندگی رو نشونش بده. دو سال بعد زمانی که سرور هفده ساله شده بود یه روز سیفی اومد خونمون. از همون نگاه اول فهمیدم یه اتفاقی افتاده و مثل همیشه نیست. انگار حالش دگرگون و ناراحت بود. اون موقع از روز بچه ها مدرسه بودن و فقط من و مرتضی خونه بودیم. وقتی اومد داخل مرتضی بهش گفت خیر باشه اتفاقی افتاده؟ سیفی نفسشو با حسرت بیرون داد و گفت خبرای خوبی ندارم. میدونم قبلا این حرفا رو زدم ولی امروز اومدم که مطمئن بشم سوری خانم حلالم کرده. مرتضی با تعجب نگاهی به من و بعد به سیفی انداخت و گفت مرد مومن فکر میکردم دیگه تو این فکرا نباشی. سیفی به مرتضی چشم دوخت و گفت مرتضی خان خیالت راحت سالهاس که سوری خانم رو واقعا مثل خواهر خودم میدونم. اگه امروز اومدم این حرفا رو میزنم به خاطر اینه که شاید مدت زیادی زنده نباشم. من و مرتضی شوکه شده بودیم. مرتضی گفت این حرفا چیه؟ مگه خدای نکرده مشکلی داری؟ + چند ماه بود که مدام سر درد داشتم. به هوای اینکه چیز خاصی نیست پیگیر نشدم و با مسکن و جوشونده و این چیزا خودمو آروم میکردم ولی وضعیتم رسید به جایی که دیگه نتونستم تحمل کنم و حتی شبا برام خواب نذاشته بود. یه روز که اومده بودم شهر رفتم دکتر و بهم گفت میگرنه و یه مشت قرص و دوا داد ولی بازم آروم نشدم و دوباره رفتم پیشش. این بار بهم گفت برای اطمینان از سرم عکس بگیرم. امروز جوابشو بردم پیشش و بهم گفت یه غده تو سرته. میگفت خیلیم بزرگه و باید عمل بشم ولی تضمینی نیست که زنده در برم. الان سر در گمم واقعا نمیدونم باید چکار کنم. اگه عمل نکنم چند صباح دیگه میمیرم و اگرم عمل کنم ممکنه زودتر راهی اون دنیا بشم. اینا رو که میگفت تو چشماش اشک جمع شده بود. از شنیدن این حرفا خیلی ناراحت شده بودم. بالاخره پدر بچم بود و دوست نداشتم اینجوری از بین بره. مرتضی دستشو رو شونه ی سیفی گذاشت و گفت توکلت به خدا باشه.
‌ 🪵همسران عزیز آتش عشق و گرمای زندگی نیاز به هیزم دارد🔥 🔗 عشقهای پنهان شده در قلب و احتکار شده در سینه نمیتواند آتش و گرمای زندگی را بیمه کند حتما با ابراز عشق و محبت و بیان دوست داشتنهای در سینه، هیزم این عشق را فراهم کنید و از معجزات کلمات غافل نشوید. (منظور ما از همسر هم خانم هم آقا، هرکدام نسبت به دیگریست) پ.ن:تصویر باز شود! ❣💍❣ ❤️
‌ 🔹اگر مایلید همسر شما آرامش داشته باشد و شما را تکیه گاه خود بداند، ✔️از برنامه ها و کارهای خود با او صحبت کنید. ✔️در مورد آروزها و افکارتان با او گفتگو کنید. ✔️از خوبیهای او تعریف و تمجید کنید. _با همین میزان گفتگو، او احساس می کند مورد توجه شما قرار گرفته است. ❤️
🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃 "پذیرش «عذرخواهی»!!!" 🔹 سختگیری زیاد در پذیرفتن همسر، می‌تواند موجب شود که او کمتر برای عذرخواهی پیش‌قدم شود. 🔸 توقع نداشته باشید که همسرتان با الفاظ خاص و مورد نظر شما عذرخواهی کند. گاهی حتی برخی رفتارها، نشان‌دهنده و چراغ سبزی به معنای عذرخواهی است. پس سریع عذر زبانی و یا رفتاری همسر را بپذیرید و واقعاً او را ببخشید. ✅ گاهی دیر پذیرفتن عذر همسر، زمینه ایجاد کینه، سوءظن و سردی روابط می‌گردد. مواظب باشید در پذیرش عذرخواهی، منّت نگذارید و حفظ عزّت همسرتان را در نظر بگیرید.
🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃 ‍ حتی اگه باهم قهر میکنید👇 ❌حق ندارید شام و ناهار نخورید..🙄 ❌ باید دونفره پای غذا بشینید، حتی تو زمان دلخوری هم بهم زل بزنید...😍 ❌حق ندارین اتاقتون رو جدا کنین...😤 ❌حق ندارین قهرتون بیشتر از دو ساعت طول بکشه..😠 ❌حق ندارین اخم و تخم کنین..😒 ❤️فقط جدی تر از همیشه باشین ... تا بدونه ازش دلخورین و در مورد مشکلی ک پیش اومده با هم حرف بزنین..👌😃
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت133 همسرش مرد خیلی متین و آرومی بود طوری که منو یاد اولین روزای
📜 🩷 هنوز که چیزی نشده. ان شاالله عمل میکنی و خوب میشی. باید قوی باشی و عروس و داماد شدن بچه هاتو ببینی. سیفی سری تکون داد و گفت خیالم از بابت سرور راحته چون میدونم پدرو مادری مثل شما به بهترین جاها میرسوننش ولی بچه های دیگم! از سرنوشتشون میترسم. مرتضی یکم باهاش حرف زد و سعی کرد آرومش کنه. سیفی یه نیم ساعتی نشست و چون حالش مساعد نبود زود رفت. حدودا دو هفته بعد نوبت عملش بود. قبل عملش مرتضی گفت میخوای واقعیت رو به سرور بگیم؟ نمیخوام اگه دور از جون اتفاقی برای سیفی افتاد حسرتی به دل سرور بمونه که چرا زودتر نفهمیده! ولی من اصلا نمیتونستم این کارو بکنم و مخالفت کردم. حتی مرتضی به خود سیفی هم گفته بود اما سیفی گفته بود نیازی نیست زندگی سرور به خاطر من به هم بریزه. همین که تا الان اجازه دادید با دخترم در ارتباط باشم برام خیلی ارزش داره. چند روز قبل عمل اومد پیشمون و گفت من با این شرایط به آینده ی خودم اطمینان ندارم برای همین ازتون میخوام که باهام بیاید و یکی از املاکم رو به نامتون بزنم تا بعدا خودتون به نام سرور بزنیدش. مرتضی سریع مخالفت کرد و گفت نیازی به این کارا نیست. تا همین الانم خیلی براش پول گذاشتی ولی سیفی کوتاه بیا نبود و گفت خیالم از بابت بچه های دیگم راحته چون قانون بینشون حکم میکنه و هرکس سهمشو میگیره ولی سرور بحثش جداست و نمیاد ادعایی بکنه برای همین میخوام این کارو بکنم که وجدانم آسوده باشه. خلاصه اینقدر اصرار کرد که بالاخره مرتضی هم رضایت داد و رفتیم محضر و ملکو به نام من کرد تا بعدا به نام سرور بزنمش. موقع عملش سیفی همراه با مش حسن (شوهر سکینه) اومده بود شهر. خودش میگفت درمورد مریضیم به هیچکس به جز مش حسن و اقدس چیزی نگفتم. اقدسم میخواست بیاد ولی من اجازه ندادم و ترجیح دادم پیش بچه ها بمونه. اون روز مرتضی هم باهاشون رفت بیمارستان ولی من خونه موندم. استرس عجیبی همه ی وجودمو گرفته بود. مدام تسبیح دستم بود و ذکر میگفتم تا دلم آروم بشه ولی همچنان استرسم بیشتر میشد. کنار تلفن نشسته بودم و منتظر یه خبر از جانب مرتضی بودم. تقریبا تا شب خبری ازشون نشد تا بالاخره سر شب تلفن زنگ خورد و صدای مرتضی تو گوشم پیچید.