eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
17.5هزار دنبال‌کننده
8.3هزار عکس
19.5هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
تقویم نجومی اسلامی ✴️ شنبه 👈 2 فروردین / حمل 1404 👈21 رمضان 1446👈22 مارس 2025 🕌 مناسبت های دینی و اسلامی. 🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴 🏴شهادت مولی الموحدین یعسوب الدین امام العالمین امیر المومنین علی علیه السلام.(40 هجری)😭 🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴 🏴وفات حضرت موسی علیه السلام. 💠بیعت مردم با امام مجتبی علیه السلام. 🔥به درک واصل کردن ابن ملجم ملعون توسط امام مجتبی علیه السلام. 🔥کشتن قُطام ملعونه توسط مردم. 🌙⭐️ احکام دینی و اسلامی. 📛اولین روز هفته را با صدقه آغاز کنید تا رفع اثر نحوست شود. 📛از دعوا و منازعه و دیدارهای سیاسی و مشارکت و وصلت پرهیز شود. 📛برای پیوستن به کانال تقویم نجومی اسلامی و دریافت تقویم هر روز کافی است کلمه "تقویم همسران "را در تلگرام یا ایتا و سروش جستجو کنید و به ما بپیوندید. 🚘مسافرت: مسافرت خوب نیست و خوف حادثه دارد و سودی ندارد و در صورت ضرورت همراه صدقه انجام شود. 👶 مناسب زایمان هم نیست. 💑مباشرت امشب شب یکشنبه : دلیل خاصی وارد نشده است. 🔭 احکام و اختیارات نجومی. 🌓 امروز قمر در برج جدی و از نظر نجومی روز مناسبی برای امور زیر است: ✳️جراحی. ✳️امور زراعی و کشاورزی. ✳️معالجه و درمان. ✳️و از شیر گرفتن کودک نیک است. 🟣امور کتابت ادعیه و حرز و نماز و بستن آن خوب نیست. 💇💇‍♂  اصلاح سر و صورت. طبق روایات، (سر و صورت) در این روز از ماه قمری ، باعث دولت می شود. (ولی احترام نگه دارید) 💉💉 حجامت: فصد زالو انداختن خون_دادن یا در این روز از ماه قمری، باعث روشنی دل می شود. 😴😴 تعبیر خواب امشب: خواب و رویایی که شب یکشنبه دیده شود تعبیرش از آیه ی 22 سوره مبارکه "حج " است. کلما ارادوا ان یخرجوا منها من غم اعیدوا فیها... و از مفهوم و معنای آن استفاده می شود که برای خواب بیننده پیش آمدی است که موجب ملال خاطر وی می شود و هر چه سعی کند از آن خلاص نگردد و شما مطلب خود را بر آن قیاس کنید. کتاب تقویم همسران صفحه  ۱۱۶ 💅 ناخن گرفتن. شنبه برای ، روز مناسبی نیست و طبق روایات ممکن است موجب بیماری در انگشتان دست گردد. 👚👕دوخت و دوز. شنبه برای بریدن و دوختن، روز مناسبی نیست آن لباس تا زمانی که بر تن آن شخص باشد موجب مریضی و بیماری اوست.(این حکم شامل خرید لباس و پوشیدن نمی شود) 🙏🏻 استخاره: وقت در روز شنبه: از طلوع آفتاب تا ساعت ۱۰ و بعداز اذان ظهر تا ساعت ۱۶ عصر. 📿 ذکر روز شنبه ،یارب العالمین ۱۰۰ مرتبه 📿 ذکر بعد از نماز صبح ۱۰۶۰ مرتبه که موجب غنی و بی نیاز شدن میگردد. 💠 ️روز شنبه طبق روایات متعلق است به (ص). سفارش شده تا اعمال نیک و خیر خود را در این روز به پیشگاه مقدس ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد.
295.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روزمون را پُر برکت می کنیم🌸 🌸صبحمان را معطر می کنیم 🌸نفسمان را خوشبو می کنیم به ذکر صلوات بر 🌸حضرت محمد(ص) و خاندان مطهرش🌸 🌸 اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُم 🌸 ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ ❥↬ ۰ ۰
خانمها بخوانند ❤️عشق و محبت میان مادرشوهر و همسرتان را بپذیرید و آن را به رسمیت بشناسید. آنها مادر و فرزند هستند و باید عاشقانه یکدیگر را دوست بدارند و این دوست داشتن‌شان را ابراز کنند. ❤️ این عشق و محبت از چشمه‌ای دیگر جاری می‌شود و چیزی از سرچشمه عشق و محبت میان شما و همسرتان کم نمی‌کند. پذیرفتن و نشان دادن همین موضوع تا حدود زیادی مشکلات میان شما و مادرشوهرتان را حل خواهد کرد.👌
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🤔ازدواج با مردی که با خانواده خود ارتباط خوبی ندارد درست است؟/دکتر عزیزی 🎥
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت10 خندیدم و در جوابش سکوت کردم، نیم ساعت بعد سینی ها پر بود از برنج
🤝♥️ حنیفه تو انبار مشغول چیدن میوه و شیرینی بود، کنارش نشستم و با حرص رو به فهمیه گفتم +مرض داری دروغ میگی؟ خاک بر سر من که خواستم کمکت کنم فهمیه با سرخوشی سیبی برداشت و بی توجه به اعتراض حنیفه گازی ازش گرفت و گفت +خانزاده چشم برنمیداشت ازم، امروز و فرداست تاجی بیاد در خونه واسه خواستگاری... حنیفه ظرف شیرینی رو از جلوی فهمیه برداشت و با حرص گفت +بی اجازه برندار، تو چقدر ساده ای فهیم... پسر کدخدا با اون همه مال و منال میاد عاشق تو میشه؟ تویی که بابات شهره ی خاص و عامه؟ پسره هم خام بشه مادرش نمیذاره فهمیه رو ترش کرد و گفت +منو چه به آقام؟ بعدم یادت نرفته که! تاجی هم از رعیته، مگه خودش جز خوشگلی چی داشت؟ آقاشم پینه دوز بوده، محاله مانع وصلت ما بشه فهمیه انقدر مطمئن حرف میزد که انگار قرار مدارش رو با پسر کدخدا گذاشته بود و حالا فقط مونده بود تعیین تاریخ عقد و عروسی! با کنجکاوی گفتم +چه شکلی بود؟ پسر کدخدا رو میگم فهمیه با شوق گفت +پسر بزرگه چشمش به من بود، قد بلند، با چشم و ابروی مشکی، تاجی مدام قربون صدقه اش میرفت و میگفت وقت زن گرفتن بچه امه، اونم تا اسم بچه میومد خیره میشد به من +رد سالک روی صورتش بود؟ چون یکی از مهمون ها رو دیدم رد سالک روی صورتش بود، گفتم حتما اون پسر کدخداس... فهمیه با گیجی گفت +نه بابا! رد سالک کجا بود... آها فهمیدم کیو میگی،اون پسر خواهر کدخدا بود، چون شنیدم به تاجی گفت زندایی... بعدم شروع کرد رویا بافتن، اول میگفت میشم خانم این عمارت، دیگه نمیذارم ننه رب بپزه و ترشی بندازه، بعد میگفت برای زندگی میریم شهر اصلا! ننه رو هم با خودم میبرم تا انقدر زحمت نکشه ما دختر ها با تمام اخلاق های خوب و بدی که داشتیم یک وجه مشترک داشتیم، اونم عشقی بود که نسبت به ننه داشتیم، حتی فهیمه با تمام خودخواهی هاش تو حرف هاش مدام از ننه میگفت، از اینکه وقتی دستش به دهنش برسه دیگه نمیذاره ننه زحمت بکشه و خودشو اذیت کنه. میگفت خودم هر ماه ی پولی میذارم کف دستش تا واسه چندرغاز پول منت این و اون رو نکشه اون شب شاید شب سرنوشت ساز ما سه خواهر بود، شبی که قرار بود سرنوشت هر سه ی با حرف و نگاه یک نفر شکل جدیدی به خودش بگیره... شبی که نميدونستیم اما، مهمترین شب زندگی هر سه نفرمون بود..
کودکانی که توسط والدین عصبی بزرگ شده اند، به بزرگسالانی تبدیل می شوند که در ترس مداوم به سر می برند ترس از اینکه نکند کار اشتباهی انجام دهند، با اینکه دیگر خطری وجود ندارد. اما ترس از اینکه نکند به دردسر بیافتند همچنان با آنهاست. ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
🌿 مقام صبر 💢 زن و‌مرد میتوانند بواسطه خدمت به همسر و تربیت فرزند جزع و فزع را از خود دور کنند. ⚜ قران میفرماید: إنَّ الإنسانَ خُلِقَ هَلوعاً اِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزوعاً... انسان سبکسر است و در جزر و‌مد روزگار خودش را گم‌میکند. هلوع یعنی مثل سنگ ریزه های کوچک است که هرکه یک پایی به او بزند جابجا میشود..! این جابجا شدن صفت بدی است که زن و مرد نباید در مواجه شدن با یک اخلاق بد همسر خود را گم‌کنند و جابجاشوند که خدای ناکرده حرف بدی بزنند ورفتار ناشایستی با همسر خود کنند... 🎋 حج ونماز و روزه و اینها همه اش به اندازه ای ثواب دارند اما آن که ثوابش بی اندازه است صبر است و بهترین محل صبر محیط خانه است
...!🌹 🔹سعی کنین تو زندگی مشترک با همدیگه و مخصوصاً با بچه ها زیبا صحبت کنین و اگه نکته ای لازمه بگین با ملایمت و یا حداقل کلمات اصل مطلب رو برسونین ❌ زیاده گویی و تکرار و یا به کار بردن کلمات نازیبا ممنوع🔥 🌸امیرالمومنین علی علیه السلام فرمودند: سخن نیکو و مختصر بگو؛ زیرا این برای تو زیباتر است و بر فضل تو دلالت بیشتری دارد. (غررالحکم،📜حدیث 2735✨)
با این افرادازدواج نکنید ⚠ ❇️ازدواج مسیر زندگی هر فرد را تعیین می کند، اگر در این مسیر همسفرمان را درست انتخاب کنیم آینده روشن در انتظار ماست ولی اگر تصمیمی نامناسب اتخاذ نماییم مشخص نیست چه سرنوشتی ما را به سوی خود فرا بخواند.😱 🔴ازدواج با پدر بزرگ رعایت فاصله سنی میان زوجین بسیار مهم است. شاید خواستگار مورد نظر دارای خصوصیات برجسته باشد اما اگر اختلاف سنی به میزانی است که می توان گفت زوجین از دو نسل متفاوت هستند،  قطعا در آینده اختلاف دیدگاه ها بیشتر خود را نشان خواهد داد و مسیر زندگی را ناهموار خواهد ساخت.❌ 🔴اختلاف مذهبی  وقتی که ازدواج می کنیم در واقع با یک فرد ازدواج نمی کنیم بلکه با یک خانواده وصلت می کنیم. خانواده ها نقش مهمی را در روابط زناشویی فرزندانشان ایفا می کنند 🔴اختلاف فرهنگی ازدواج کردن با فرهنگ متفاوت و باور های مذهبی مغایر با یکدیگر زوجین را به سوی کشمکش های دائمی برای حل این اختلافات سوق خواهد داد . 🔴معتادی در لباس دامادی افراد معتاد به علت مصرف مواد مخدر دچار مشکلات روان شناختی زیادی هستند.  🔰از جمله بی مسئولیتی ، پر خاشگری ، بد دهنی و پر حرفی ، کاهش فعالیت و بسیاری دیگر از مشکلات جسمی و روحی .  حال خواستگاری با این شرایط با داشتن سایر ویژگی های مناسب مانند پول و تحصیلات آیا می تواند فرد مناسبی برای ازدواج و پذیرش مسئولیت خانواده باشد⁉️ 🔴کودکی نابالغ هستند پسرانی که به دوران جوانی و حتی میانسالی قدم گذاشته اند، ولی هنوز از زیر بار مسئولیت شانه خالی می کنند. اینگونه از افراد غالباً در دوران کودکی به شدت به یکی از والدین خود وابسته اند و پس از ازدواج نیز در پی آن هستند که همسرشان نقش یک والد مهربان را برای آنها ایفا کند 👶 این گونه افراد به دنبال کسی می گردند که مسیر زندگی را برای آنها مشخص کرد و مسئولیت ها را بر عهده گیرد.😁 🔴خانواده آزارگر خانواده یک فرد روحیه آزارگری داشته باشند و حریم های مردی که خود را از همه بالاتر می داند و به دیگران با دیده تحقیر می نگرد و همیشه احساس می کند حق با اوست، موردی خطرناک برای ازدواج است.❎ 🔴خودشیفته و مغرور مردی که خود را از همه بالاتر می داند و به دیگران با دیده تحقیر می نگرد و همیشه احساس می کند حق با اوست، موردی خطرناک برای ازدواج است.  شاید در نگاه اول مردی با اعتماد به نفس به نظر برسد و این مسئله برای دختران جذاب باشد.☝️ 🔴مردان رفیق باز مردانی که بیشتر اوقات فراغت خود را با دوستان خود سپری می کنند و ترجیح می دهند لحظات حساس زندگی شان را به جای بودن در کنار همسرانشان در کنار دوستانشان باشند، زندگی را برای همسرانشان سخت می کنند. 🎀 این گونه زنان در بیشتر اوقات روز تنها هستند و لحظاتی که نیاز به حضور همسرشان دارند را به تنهایی سپری می کنند و در بیشتر مواقع افسردگی و تنهایی است که با این زنان هم نشین است.💔 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 ❤️
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت11 حنیفه تو انبار مشغول چیدن میوه و شیرینی بود، کنارش نشستم و با حرص
🤝♥️ چایی و شیرینی و میوه حاضر شده بود، فرخ خانم حین وارد شدن به انبار پاش پیچ خورده بود و از درد به خودش مینالید و همین اتفاق باعث شد هر سه نفر ما برای پذیرایی راهی سالن بزرگ عمارت کدخدا بشیم، فهمیه ظرف شیرینی رو به دست داشت، من جا میوه ای بزرگ رو حمل میکردم و حنیفه پشت سر ما با روسری که تا روی ابروش پایین اومده بود چایی میاورد انقدر سالن خونه شلوغ بود که اصلا نمیدونستم باید چطور میوه ها رو تعارف کنم، صغری، کلفت دیگه ی خونه که تو سالن بود به کمکم اومد، تند تند بشقاب های میوه خوری رو جلوی مهمون ها گذاشت و ظرف میوه رو که حسابی سنگین بود از دستم گرفت، منم رفتم کمک حنیفه که شک نداشتم حتی جلوی پاش رو هم نمیدید فهمیه هم که تو حال و هوای خودش بود، چنان با غرور لبخند زده بود انگار واقعا عروس اون عمارت بود گوشه ای ایستادم و زیر چشمی نگاهی به جوونی که حالا میدونستم خواهرزاده ی کدخداست انداختم، اونم حواسش به من بود، از گوشه ی چشم نگاهم میکرد پذیرایی که تموم شد خواستم همراه بقیه بیرون برم که همون جوون صدام کرد +هی دختر... اسمت چی بود...حوری بودی، پری بودی... کی بودی؟ با تعجب برگشتم سمتش، نگاه خیره اش رو به سر تا پام دوخت و گفت +برو یک لیوان شربت برام بیار آهسته چشمی گفتم و بیرون رفتم، قلبم تند تند میزد،حنیفه داشت دعوام میکرد که چرا چند تار موم بیرون بوده و چرا با نامحرم همکلام شدم و اصلا این مرد از کجا اسم من رو میدونست! من تو فکر این بودم که این جوون چی از من میخواد و چرا وسط اون جمعیت از من خواست براش شربت ببرم! حنیفه لیوان شربت رو به دستم داد و با خشم گفت +حواست باشه حوری، نری چشم و ابرو بیای ها! تو دیگه این این فهیمه خودت رو بی ارزش نکن، روسریتو بده جلو، سرتو بنداز پایین برو شربت رو بهش بده و برگرد کلافه باشه ای گفتم و لیوان شربت رو برداشتم و رفتم سمت سالن. صغری خانم ظرف خالی شیرینی رو برداشته بود و داشت میومد بیرون، با دیدن من چشم غره ای رفت و گفت +اینجوری شربت میبرن دختر؟ ننه ات هیچی یادت نداده؟ برو بذارش تو ی پیش دستی چشم گفتم اما تا صغری خانم دور شد بدون گوش دادن به حرفش تقه ای به در سالن زدم و وارد شدم، با خودم گفتم این مرد وقیح اصلا لیاقت نداره بهش احترام بذارم لیوان به دست به سمت مردی که هنوز اسمش رو نمیدونستم رفتم، لیوان رو که جلوش گرفتم نیشخندی زد و بدون اینکه لیوان رو برداره گفت +زندایی، انگار به کلفت هات ادب یاد ندادی!
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت12 چایی و شیرینی و میوه حاضر شده بود، فرخ خانم حین وارد شدن به انبار
🤝♥️ ‌تاجی خانم با دلخوری گفت +این چه حرفیه خسرو جان، حوری کلفت این خونه نیست، دختر یکی از اهالی روستاس... امشب با خواهراش لطف کردن اومدن کمک... بعدم اخمی کرد و گفت +هرچند اگر کلفت هم باشه نیازی نیست من ادب یادش بدم، خودش ادب داره... وقتی دیدم خسرو قصد برداشتن لیوان رو نداره بی فکر لیوان رو جلوش گذاشتم و رو به تاجی خانم با اجازه ای گفتم و با بغضی که گلوم رو گرفته بود بیرون رفتم هنوز در رو نبسته بودم که تاجی خانم با محبت گفت +حوری جان کارتون که تموم شد، به صغری بگو تاجی گفت امانتی ما رو بده بعدم تا دیر نشده برید خونه چشمی گفتم و از سالن بیرون زدم، حس میکردم تو اون سالن پر از دود قلیون نفسم بالا نمیومد... نفس راحتی کشیدم و زیرلب فحشی نثار مردی که تازه فهمیده بودم اسمش خسروهه کردم و برای‌ شستن ظرف ها راهی حیاط شدم شستن ظرف ها و جمع و جور کردن مطبخ دو ساعتی طول کشید، ساعت نزدیک دوازده بود که صغری خانم یک قابلمه پر برنج و یک قابلمه پر خورشت بهمون داد و گفت مزدتون رو خود تاجی خانم میده. از شوق روی پاهام بند نبودم، علاوه بر برنج و خورشت دست نخورده ی تو قابلمه، صغری خانم برنج و خورشت مونده ی تو بشقاب ها رو هم ریخته بود تو قابلمه، فهیمه که اینو فهمید رو ترش کرد و گفت +مگه ما ته مونده خور این و اونیم! حنیفه با حرص نگاهش کرد، هرکی نمیدونست، خودمون که میدونستیم ما آرزوی همون خوراک ته مونده به دلمون مونده بود قابلمه ها رو از صغری خانم گرفتیم و ازش تشکری کردیم کل مسیر برگشت به خونه حنیفه و فهمیه داشتن بحث میکردن، خسته از بحث های بی نتیجه اشون قدم هام رو تند تر کردم و به سمت خونه رفتم فردای اون روز شاید یکی از بهترین روزهای عمرمون بود، به اندازه ی دو سه روز پلو و خورشت داشتیم و این برای ما که ماهی یکبارم برنج نمیخوردیم نهایت آرزومون بود صبح که شد و ننه قابلمه ی غذا رو تو مطبخ دید اشک شوق نشست تو چشمش، همون لحظه افسانه رو فرستاد تا دایی اکبر رو واسه ناهار دعوت کنه و خودش سریع نشست غذا رو به سه قسمت تقسیم کرد، یک قسمتش رو گذاشت واسه ناهارمون، دو قسمت دیگه رو گذاشن تو یخچال کوچکی که صدقه سر دایی اکبر داشتیم سر ظهر بود و ما بعد بسته بندی رب ها همگی از خستگی تو سالن کوچک خونه دراز کشیده بودیم که در خونه به صدا در اومد