سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت11 حنیفه تو انبار مشغول چیدن میوه و شیرینی بود، کنارش نشستم و با حرص
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت12
چایی و شیرینی و میوه حاضر شده بود، فرخ خانم حین وارد شدن به انبار پاش پیچ خورده بود و از درد به خودش مینالید و همین اتفاق باعث شد هر سه نفر ما برای پذیرایی راهی سالن بزرگ عمارت کدخدا بشیم، فهمیه ظرف شیرینی رو به دست داشت، من جا میوه ای بزرگ رو حمل میکردم و حنیفه پشت سر ما با روسری که تا روی ابروش پایین اومده بود چایی میاورد
انقدر سالن خونه شلوغ بود که اصلا نمیدونستم باید چطور میوه ها رو تعارف کنم، صغری، کلفت دیگه ی خونه که تو سالن بود به کمکم اومد، تند تند بشقاب های میوه خوری رو جلوی مهمون ها گذاشت و ظرف میوه رو که حسابی سنگین بود از دستم گرفت، منم رفتم کمک حنیفه که شک نداشتم حتی جلوی پاش رو هم نمیدید
فهمیه هم که تو حال و هوای خودش بود، چنان با غرور لبخند زده بود انگار واقعا عروس اون عمارت بود
گوشه ای ایستادم و زیر چشمی نگاهی به جوونی که حالا میدونستم خواهرزاده ی کدخداست انداختم، اونم حواسش به من بود، از گوشه ی چشم نگاهم میکرد
پذیرایی که تموم شد خواستم همراه بقیه بیرون برم که همون جوون صدام کرد
+هی دختر... اسمت چی بود...حوری بودی، پری بودی... کی بودی؟
با تعجب برگشتم سمتش، نگاه خیره اش رو به سر تا پام دوخت و گفت
+برو یک لیوان شربت برام بیار
آهسته چشمی گفتم و بیرون رفتم، قلبم تند تند میزد،حنیفه داشت دعوام میکرد که چرا چند تار موم بیرون بوده و چرا با نامحرم همکلام شدم و اصلا این مرد از کجا اسم من رو میدونست! من تو فکر این بودم که این جوون چی از من میخواد و چرا وسط اون جمعیت از من خواست براش شربت ببرم!
حنیفه لیوان شربت رو به دستم داد و با خشم گفت
+حواست باشه حوری، نری چشم و ابرو بیای ها! تو دیگه این این فهیمه خودت رو بی ارزش نکن، روسریتو بده جلو، سرتو بنداز پایین برو شربت رو بهش بده و برگرد
کلافه باشه ای گفتم و لیوان شربت رو برداشتم و رفتم سمت سالن. صغری خانم ظرف خالی شیرینی رو برداشته بود و داشت میومد بیرون، با دیدن من چشم غره ای رفت و گفت
+اینجوری شربت میبرن دختر؟ ننه ات هیچی یادت نداده؟ برو بذارش تو ی پیش دستی
چشم گفتم اما تا صغری خانم دور شد بدون گوش دادن به حرفش تقه ای به در سالن زدم و وارد شدم، با خودم گفتم این مرد وقیح اصلا لیاقت نداره بهش احترام بذارم
لیوان به دست به سمت مردی که هنوز اسمش رو نمیدونستم رفتم، لیوان رو که جلوش گرفتم نیشخندی زد و بدون اینکه لیوان رو برداره گفت
+زندایی، انگار به کلفت هات ادب یاد ندادی!
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت12 چایی و شیرینی و میوه حاضر شده بود، فرخ خانم حین وارد شدن به انبار
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت13
تاجی خانم با دلخوری گفت
+این چه حرفیه خسرو جان، حوری کلفت این خونه نیست، دختر یکی از اهالی روستاس... امشب با خواهراش لطف کردن اومدن کمک...
بعدم اخمی کرد و گفت
+هرچند اگر کلفت هم باشه نیازی نیست من ادب یادش بدم، خودش ادب داره...
وقتی دیدم خسرو قصد برداشتن لیوان رو نداره بی فکر لیوان رو جلوش گذاشتم و رو به تاجی خانم با اجازه ای گفتم و با بغضی که گلوم رو گرفته بود بیرون رفتم
هنوز در رو نبسته بودم که تاجی خانم با محبت گفت
+حوری جان کارتون که تموم شد، به صغری بگو تاجی گفت امانتی ما رو بده بعدم تا دیر نشده برید خونه
چشمی گفتم و از سالن بیرون زدم، حس میکردم تو اون سالن پر از دود قلیون نفسم بالا نمیومد... نفس راحتی کشیدم و زیرلب فحشی نثار مردی که تازه فهمیده بودم اسمش خسروهه کردم و برای شستن ظرف ها راهی حیاط شدم
شستن ظرف ها و جمع و جور کردن مطبخ دو ساعتی طول کشید، ساعت نزدیک دوازده بود که صغری خانم یک قابلمه پر برنج و یک قابلمه پر خورشت بهمون داد و گفت مزدتون رو خود تاجی خانم میده. از شوق روی پاهام بند نبودم، علاوه بر برنج و خورشت دست نخورده ی تو قابلمه، صغری خانم برنج و خورشت مونده ی تو بشقاب ها رو هم ریخته بود تو قابلمه، فهیمه که اینو فهمید رو ترش کرد و گفت
+مگه ما ته مونده خور این و اونیم!
حنیفه با حرص نگاهش کرد، هرکی نمیدونست، خودمون که میدونستیم ما آرزوی همون خوراک ته مونده به دلمون مونده بود
قابلمه ها رو از صغری خانم گرفتیم و ازش تشکری کردیم
کل مسیر برگشت به خونه حنیفه و فهمیه داشتن بحث میکردن، خسته از بحث های بی نتیجه اشون قدم هام رو تند تر کردم و به سمت خونه رفتم
فردای اون روز شاید یکی از بهترین روزهای عمرمون بود، به اندازه ی دو سه روز پلو و خورشت داشتیم و این برای ما که ماهی یکبارم برنج نمیخوردیم نهایت آرزومون بود
صبح که شد و ننه قابلمه ی غذا رو تو مطبخ دید اشک شوق نشست تو چشمش، همون لحظه افسانه رو فرستاد تا دایی اکبر رو واسه ناهار دعوت کنه و خودش سریع نشست غذا رو به سه قسمت تقسیم کرد، یک قسمتش رو گذاشت واسه ناهارمون، دو قسمت دیگه رو گذاشن تو یخچال کوچکی که صدقه سر دایی اکبر داشتیم
سر ظهر بود و ما بعد بسته بندی رب ها همگی از خستگی تو سالن کوچک خونه دراز کشیده بودیم که در خونه به صدا در اومد
🔹همسرانه
🔰 ۶ روش کاملا عملی برای حل دعوا بین زوجین:
گام اول: از اینکه همیشه حق با شماست دست بکشید
گام دوم: به طرف مقابل خود فضای بیان دیدگاه بدهید
گام سوم: باید همیشه با آرامش صحبت کنید
گام چهارم: فقط در جهت پیدا کردن راه حل صحبت کنید
گام پنجم: شفافانه راه حل های بالقوه را بیان کنید
گام ششم: به سمت راه حلی که به نفع هر دو طرف باشد پیش بروید
❤️
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت13 تاجی خانم با دلخوری گفت +این چه حرفیه خسرو جان، حوری کلفت این خو
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت14
فهیمه که هنوز تو رویا و خیال به سر میبرد دستش رو زیر سرش گذاشت و با شوق گفت
+حتما تاجی خانمه... اومده واسه خواستگاری
ننه تشری بهش زد و گفت
+بس کن دختر، دختر سیفی گدا رو چه به پسر کدخدا؟ نگاه نکن به تاجی خانم، اون اگر از رعیته و دختر پینه دوز، باباش واسه خودش ارج و قربی داشت بین مردم، دستش به دهنش میرسید، همون موقع هم که دخترش رو عروس کرد کم از دختر خان به تاجی خانم جهاز نداد! فکر کردی زندگی عین اون کتاب هایی که از دختر ثریا خانم میگیری؟ نه جونم... پاتو اندازه گلیمت دراز کن، حد خودت رو بدون تا عذاب نکشی
حرف ننه با صدای هیجان زده ی بهار قطع شد
+ننه... بیا تاجی خانم اومده کارت داره
چشم فهیمه برقی زد و سریع از جا پرید
+دیدید،دیدید گفتم واسه خواستگاری از من اومدن
دوید جلو آیینه ی کوچک گوشه ی سالن، چرخی زد و با نگرانی گفت
+لباسم پر از لک ربه... اه... گندش بزنن
بعد به سمت من برگشت و گفت
+بدو برو ی دست لباس تمیز واسم بیار
ی جوری میگفت ی دست لباس تمیز واسم بیار انگار صد دست لباس داشت
با حرص گفتم
+مگه نوکرتم، بعدم سر و ته صندوق لباس ها رو هم بیاریم ی لباس درست درمون پیدا نمیشه، نترس، تاجی خانم اگر تو رو بخواد میدونه سر و لباست چه شکلیه
حنیفه کلافه گفت
+جفتتون ساکت شید، تاجی خانم اومده مزد ما رو بده، چرا مزخرف میگی فهیمه
بعدم جلوتر از هممون به سمت حیاط رفت
فهیمه هم با حرص تند تند رد رب رو از لباسش پاک کرد و فحشی نثار من کرد و رفت تو حیاط، منم پنجره رو باز کردم و گوشم رو تیز کردم بیینم چی میگن
با تعارف ننه، تاجی خانم روی تخت چوبی گوشه ی حیاط نشست، پایه ی تخت لق بود و مدت ها بود کسی روی تخت نمینشست، فقط گاهی ننه شیشه های ترشی رو روش میچید. هزار بار به آقام گفته بود پایه ی تخت رو درست کنه اما آقا هربار بهانه ای میآورد و از سر خودش باز میکرد
تاجی خانم که یک طرف تخت نشست سنگینی اون قسمت باعث شد پایه ی لق تخت طاقت نیاره و با صدای بدی بشکنه و تاجی خانم با اون هیبتش نقش بر زمین بشه
برخلافِ فهمیه که جیغ خفه ای کشید و دوید جلو تا تاجی خانم رو از روی زمین بلند کنه من دستم رو جلوی دهنم گرفتم و پقی زدم زیر خنده
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت14 فهیمه که هنوز تو رویا و خیال به سر میبرد دستش رو زیر سرش گذاشت و
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت15
به قول ننه برخلافِ زبون دراز و حاضر جواب بودنم دل رحم بودم و خیلی زود دلم به حال فهیمه که همیشه در پی سواستفاده بود میسوخت
باشه ای گفتم و همراهش به سمت دستشویی رفتم! لگن پر آب گرم رو جلوش گذاشتم،فهیمه عین شاهزاده ها پاشو تو لگن گذاشت و رفت تو رویا و خیال
تکیه داد به دیوار و گفت
+حوری من اگر عروس تاجی بشم ها... اول از همه به شوهرم میگم این خونه رو تعمیر کنه... بعدم هر ماه خرجی میدم به ننه، تا همتون از شر ترشی درست کردن و رب پختن خلاص بشید
سنگ پا رو برداشتم و مشغول سابیدن کف پاش شدم و گفتم
+حالا تو از کجا انقدر مطمئنی فهیم؟ شاید واسه کار دیگه ای اومده!
بدجنس خندیدم و گفتم
+اصلا شاید برای خواستگاری کردن از من اومدن!
فهیمه رو ترش کرد و با حرص گفت
+مزخرف نگو حوری، تا من هستم کی به تو نگاه میکنه! با اون کله ی زرد و چشم های عین گربه ات!
بعدم خم شد سنگ پا رو از دستم کشید و گفت
+یالا گمشو برو بیرون... فقط منو حرص میدی،کار که نمیکنی
از خدا خواسته از جا بلند شدم و به سمت حیاط رفتم، وارد حیاط که شدم دیدم تاجی خانم داره خداحافظی میکنه، ننه با چهره ای مغموم تا دم در بدرقه اش کرد و بعد پشت در نشست و زد زیر گریه، هول زده جلو دویدم و گفتم
+ننه... ننه چی شده؟ چرا گریه میکنی؟ تاجی خانم چی گفت؟از کار ما راضی نبود؟
با خودم گفتم حتما همون مردی که اسمش خسرو بود چغولی ما رو کرده
ننه به سختی جلوی گریه اش رو گرفت و گفت
+برو بگو اون فهیم زلیل مرده بیاد ببینم
از همونجا فهیمه رو صدا زدم، بعدم زیر بازوی ننه رو گرفتم و به سختی بردم نشوندمش روی گلیم، فهیمه با سرخوشی وارد حیاط شد و گفت
+ااا تاجی رفت؟ چی شد ننه؟ اومده بود خواستگاری مگه نه؟ به خدا ننه من خوشبخت بشم نمیذارم دست به سیاه و سفید بزنی
ننه دوباره زد زیر گریه و گفت
+خاک بر سر شدی دختر، خوشبخت کجا بود؟ برادر کدخدا دیشب تو اون مهمونی کذایی تو رو دیده، پیله کرده به تاجی خانم که الا و بلا این دختر رو میخوام، تاجی گفته این دختر سنی نداره، مردک گفته منم دختر ترگل ورگل کم سن و سال میخوام... باد به گوش آقات برسونه دو دستی تقدیمت میکنه به اصغر آقا...
فهیمه مات و مبهوت با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میومد زمزمه کرد
+یعنی پسر کدخدا منو نخواسته ننه؟ دروغ میگی... خودم دیدم خیره داشت نگاهم میکرد
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مهـــــم نیست ڪه ڪجا و
چه جوری زندگی میکنی 🌸🍂
مهـــــم اینه ڪه
تو در قلبت
احساس خوشبختی کنی
و چشمت
به زندگی ڪسی نباشه...🌸🍂
شبتون خوش💫
تقویم نجومی اسلامی
👈 یکشنبه 👈3 فروردین / حمل 1404
👈22 رمضان 1446👈23 مارس 2025
🏛 مناسبت های دینی و اسلامی.
⭐️ احکام دینی و اسلامی.
❇️امروز روز خوبی برای امور زیر است:
✅خرید و فروش.
✅دیدار با مسولین و روسا.
✅و انواع ملاقات ها خوب است.
🚘مسافرت: مسافرت خوب و پر فایده و سلامتی در پی دارد.
👶مناسب زایمان و نوزاد خوش قدم و خوشبخت است.
🔭 احکام نجوم.
🌓 امروز : قمر در برج جدی است و امور زیر خوب است:
✳️انواع جراحی ها.
✳️امور زراعی و کشاورزی.
✳️آغاز درمان و معالجات.
✳️و از شیر گرفتن کودک نیک است.
🔵مناسب نوشتن و بستن حرز برای اولین بار و نماز آن و حکاکی خوب است.
👩❤️👨 مباشرت امشب شب دوشنبه: شب قدر و از دوشب قبل احتمال قدر بودن آن بیشتر است.
⚫️ اصلاح سر و صورت.
طبق روایات ، #اصلاح_مو (سر و صورت) در این روز از ماه قمری ، باعث فقر و بی پولی می شود.
💉🌡حجامت خون دادن فصد و زالو انداختن #خون_دادن یا #حجامت #فصد#زالو انداختن در این روز، از ماه قمری باعث قوت دل است.
😴😴 تعبیر خواب امشب:
خواب و رویایی که شب دوشنبه دیده شود تعبیرش از آیه ی 23 سوره مبارکه "مومنون" است.
و لقد ارسلنا نوحا الی قومه فقال یا قوم...
و از مفهوم و معنای آن استفاده می شود که خواب بیننده را خیر و خوبی از جانب بزرگی برسد که او باور نکند و یا نصیحتی به کسی کند و او قبول نکند. شما مطلب خود را بر آن قیاس کنید.
💅 ناخن گرفتن
یکشنبه برای #گرفتن_ناخن، روز مبارک و مناسبی نیست و طبق روایات ممکن است موجب بی برکتی در زندگی گردد.
👕👚 دوخت و دوز
یکشنبه برای بریدن و دوختن #لباس_نو روز مناسبی نیست . طبق روایات موجب غم واندوه و حزن شده و برای شخص، مبارک نخواهد بود( این حکم شامل خرید لباس نیست)
✴️️ وقت #استخاره در روز یکشنبه: از طلوع آفتاب تا ساعت ۱۲ و بعداز ساعت ۱۶ عصر تا مغرب.
❇️️ ذکر روز یکشنبه: یا ذالجلال والاکرام ۱۰۰ مرتبه
✳️️ ذکر بعد از نماز صبح ۴۸۹ مرتبه #یافتاح که موجب فتح و نصرت یافتن میگردد.
💠 ️روز یکشنبه طبق روایات متعلق است به #حضرت_علی_علیه_السلام و #فاطمه_زهرا_سلام_الله_علیها. سفارش شده تا اعمال نیک و خیر خود را در این روز به پیشگاه مقدس ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد.
🌸بامید پرورش نسلی مهدوی ان شاءالله🌸
182K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹
🙏یا رَبَّ ز كرم
حال دعا بخش مرا🌸
🙏 از حال دعا
جرم و خطا بخش مرا🌸
🙏تا امروز
اگر مـرا نيامرزيدى 🌸
🙏امروز
به على مرتضى بخش مرا🌸
ان شاء الله حاجت روا باشید🌸
#حتما_بخونید•🧠 🌸•
بیاید یه لیست بنویسیم؛
طوری که هر سطرش با این کلمات شروع بشه:
"چقدر خوب که..."
-چقدر خوب که میتونم لبخند بزنم.
-چقدر خوب که سالمم؛
-چقدر خوب که خانوادم رو دارم؛
-چقدر خوب که میتونم آبی آسمون رو ببینم؛
-چقدر خوب که میتونم انسانیت درونم رو حس کنم؛
-چقدر خوب که....
"بیاین داشته هامون رو به یاد بیاریم؛
نه نداشته هامون!"
همسرداری
⛔️ هشدار ⛔️
✅ گله گذاری و انتقاد رو با این جملات همراه نکنید:
🔅 دیگه صبرم تموم شد
🔅 اصلا دارم دیونه میشم
🔅میخوام سر به بیابان بزارم
خانومها زیاد از این جمله ها میگویند و در این صورت اقایان واقعا فکر میکنن شما دارین فرو میریزید .واقعا همه چیز تموم شده. چون شماها همه چیرو در اون لحظه بزرگ می کنید و اصولا مردها واقعی تر حرف می زنن برای همین فکر می کنن این جملات واقعیه! اقایان میخوان باهاشون اینطوری حرف نزنین تا به حرفتون درست گوش بدن...
❤️