سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت34 حرفش تموم نشده بود که صدای آقا رو از پشت سرم شنیدم، با سرخوشی داش
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت35
تا شب عین مرغ سرکنده بودم، نه یک جا بند میشدم نه میتونستم چیزی بخورم. تاجی خانم خبر فرستاده بود که لازم نیست برای فهیم و آقا فرامرز غذا بفرستیم و خودش براشون غذا میفرسته. ننه اولش دلخور شد! گفت لابد میگن اینا دستشون به دهنشون نمیرسه، نمیتونن غذای قوت دار بپزن برای تازه عروس و داماد... اما وقتی همون گوشتی که میخواست برای فهیم درست کنه رو گذاشت جلوی ما و همه با اشتها مشغول خوردن شدن کمی دلش آروم گرفت. به قول خودش فقط غصه ی من رو داشت که عین مادر مرده ها ی گوشه کز کرده بودم و لب به چیزی نمیزدم..
شب که شد قبل اومدن مهمون ها با دخترا رفتیم تو مطبخ، همه کنجکاو بودن تا از پنجره ی مطبخ آقا هاشم رو ببینن... کمی که گذشت صدای در اومد، ننه و آقا برای استقبال رفتن و دخترا مدام سرک میکشیدن... یکدفعه بهار گفت
+اینه؟ این که خیلی پیره آبجی...
اشک نشست روی گونه ام، حنیف تشری به دخترا زد و از دم پنجره کشیدشون کنار. خودشم کنار من نشست و با محبت گفت
+گریه نکن حوری، هنوز که چیزی نشده... از خواستگاری تا بله برون و عقد کلی وقت هست...
هق هق کنان گفتم
+اصلا صد سالم وقت باشه، تهش چی میشه؟ آقا منصرف میشه
دخترا کمی دلداریم دادن، حنیفه هم تندی سینی چایی و ریخت، همینکه ننه صدام زد به زور حنیفه سینی رو دستم گرفتم و راهی سالن شدم، سالن کوچک خونه پر مهمون بود، فرشته خانم و شوهرش و مادرشوهرش به همراه همون زن جوون و شوهرش و آقا هاشم یک طرف نشسته بودند. با اشاره ی ننه سینی رو جلوی سرهنگ گرفتم، دست هام میلرزید و دلم میخواست قدرتش رو داشتم تا همشون رو از خونه بندازم بیرون
تند تند چایی رو تعارف کردم و بدون اینکه نگاهشون کنم کنار ننه نشستم. با نشستنم سرهنگ گلویی صاف کرد و گفت
+ازدواج سنت پیامبره، هاشم هم جوون هجده ساله نیست که از سر احساسات تصميم گرفته باشه، دختر شما رو دیده و ماشالله دختر شما انقدر با وقار و با کمالات بوده که دلباخته شده... الانم ریش و قیچی دست شما، ما با هر شرایطی شما بگید موافقیم
چشم چرخوندم و نگاهم رو به آقا هاشم دوختم و اینبار با دقت بیشتری نگاهش کردم، حدودا پنجاه ساله بود، قد بلند با چشم و ابروی مشکی و بینی استخونی، یک چهرهی عادی داشت اما چشم هاش... انگار تاب نگاه کردن به چشم هاش رو نداشتم
آقا که مشخص بود از خوشحالی روی پای خودش بند نیست لبخندی زد
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
😍دنبال یه هدیه خاص وموندگاری که عزیزانت خوشحال کنی👌😳⁉️
من رفتم خونه رفیقم وقتی انگشتر تو دستش رو دیدم چشام گردوبراق🤩 شد
خیلی شیک و خوشگل بود
فضولیم گل کرد😁 ازش پرسیدم که از کجا خرید😅
💎راستی عید فطر به ازای ثبت خرید به قید قرعه کشی هدیه عیدی واریز می کنند💎
💥یک کانالی بهم معرفی کرد ☺️باورتون نمیشه وقتی عضوش شدم چشام اینطوری 👀شد
✅اگر علاقه خاصی به انگشتر 😍داری عضو این کانال👇🏼 شوو انگشتر های باب دلت اینحاس😉
https://eitaa.com/joinchat/3327787398C23b68528e2
هدایت شده از مشتریان گسترده ترابایت
آکادمی اوج؛مسیر تحول برای رسیدن به در آمد.
✨️ آموزش بازار طلای آنلاین ✨
فقط با داشتن سرمایه ۲،۵۰۰،۰۰۰ تومان میتونید درآمد روزانه بین ۵۰۰ تا ۵ میلیون و یا حتی بیشتر داشته باشید البته بستگی به تلاش خودتون هم داره.
تو این کانال مسیرشو بهت یاد میدم:
https://eitaa.com/joinchat/807404522C065f6a8572
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
طلا روز به روز افزایشی هست دوست داری از سود کردن با طلا با سرمایه کم جا نمونی کافیه با مجموعه ما همراه باشید و سودهای هر روز ما که داخل کانال هست رو ببینید. https://eitaa.com/joinchat/807404522C065f6a8572
🌷 پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) :
💠 زمانی که زن با همسرش در منزل مرافعه و مشاجره میکند، در همان لحظه در هر یک از زوایای منزل یک شیطان مشغول کف زدن و شادمانی است و میگوید: خدایش خوشحال کند کسی که مرا این چنین شاد کرده است!! از نظر ابلیس بلند مرتبه ترین، نزدیک ترین و رفیق ترین انسان با شیطان کسی است که میان زن و شوهر تفرقه و اختلاف بیافکند.
☘ پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) می فرماید :
✍ ابلیس تخت خویش را بر آب قرار می دهد، سپس سربازانش را گسیل می دارد. نزدیک ترین آنان از لحاظ رتبه و منزلت به ابلیس کسی است که فتنه بیشتری را پدید آورد، یکی یکی می آیند و می گویند: چنین و چنان کرده ام. (ابلیس) می گوید: کاری نکرده ای. سپس دیگری می آید و می گوید: او را رها نساختم تا وقتی میان وی و زنش جدایی انداختم. (ابلیس) او را نزد خود می خواند و او را (باخوشحالی) در آغوش می گیرد.
📚 لئالیالأخبار ، ج ۲ ، ص ۲۱۷
✨✨✨
هدایت شده از اطلاع رسانی رهپویان🌼
💍ثبت نام ذکر اعجاز آمیز #شرف_الشمس به نام خودتان یا عزیزانتان آغاز شد😍
از جمله خواص بینظیر شرف الشمس 😳👇
💛 افـــــزایـــــــش رزق و روزی💛
💛 ایمنی در سفرها و دفع بدیها💛
💛در امان مانــــدن از بیماریها💛
💛 برآورده شـــــدن حاجــــــات💛
💛دفع و جلوگیری از چشمزخم💛
✅جهت ثبت نام و خرید کلیک کنید😍👇
https://eitaa.com/joinchat/3080651034Cc1a849a1ce
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
💠اگه دنبال انگشتر شیک با قیمت مناسب هستید، حتما از کانال زیر دیدن کنید👌😍👇
💍#انگشتر_های_فیروزه_نیشابور_اصل💍
💍#انگشتر_های_عقیق_یمنی_اعلا💍
💍 #انگشتر_های_لوکس_و_فاخر💍
💍 #مناسب_با_همه_سلیقه_ها💍
💍 #نگین_های_اصل_با_حکاکی 💍
🔰انگشتر های زنانه و مردانه
🔰همراه با ضمانت مرجوعی محصول😍
https://eitaa.com/joinchat/3080651034Cc1a849a1ce
📌زوج های خوشبخت چیکار می کنن که خوشبختن؟
🔸 اونها اگر از چیزی ناراحت باشن با هم حرف میزنن از حرف زدن نمیترسند
امکان نداره اگر چیزی ناراحتشون کنه سکوت کنند.
🔹اونها تصورات واقعی راجع به عشق و توقعات شون نسبت به هم دارند
میدونند که رابطه و زندگی بالا و
پایین داره توقع ندارند همه چیز
همیشه بی نقص باشه...
🔸اونها از اینکه بدونند جایی اشتباه کردند فرار نمیکنند و روی ضعف هاشون
کار میکنند و اشتباهات رو می پذیرند
و با همه وجود میخوان به رابطه
سالم رو شکل بدهند.
🔹وقتی از هم معذرت خواهی می کنند سعی میکنند در عمل هم اشتباهاتشون
رو تکرار نکنند چون میدونند معذرت خواهی در کلام کافی نیست
🔸عشق احترام و توجه متقابل به هم دارند
چون میدونند رابطه یک طرفه
سرانجامی نداره و باعث خستگی
و گسستگی ارتباط میشه.
🔹هر رابطه ای میتونه اصول خودش رو داشته باشه ولی این موارد زیربنای هر
رابطه سالم هست همه می تونند عاشق
بشن ولی اگر به عشق رسیدگی نکنه هر عشقی دوام نداره چون عشق محافظت و تلاش میکنند
رابطه زناشویی👩❤️👨
هدایت شده از مشتریان گسترده ترابایت
🟡درمانکده روحانی
❌کارهات بسته شده و دقیقه ۹۰ بهم میخوره؟
❌ همسرت بی محبت شده؟؟
❌فرزند نااهل دارید؟!
❌در هیچ جمعی عزیز کرده نیستید؟
❌مشتری و فروش و رزق نداری؟
و...
🔐#مشاوره و دوره های آموزشی تضمینی توسط استاد فتاح و گروهی از #طلاب
#اموزشهای_رایگان
#دورهای_اموزشی
#نگینهای_متفاوت 💎
🟢کانالی مفید برای همه،حتی شما ،👇
رفع آنیِ مشکلات با یادگیری علوم غریبه وقرآنی داخل این کانال👇
https://eitaa.com/joinchat/458293474C7a4a45a7d7
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
☀️دیگه #شرف_شمس نخر ❌😯
چونکه قراره ما بهتون ماهیگیری یاد بدیم نه ماهی
☀️ #دوره_اموزشی_شرف_شمس
🟡ما صفرتاصد شرف شمس را بهتون یاد میدیم با ضمانت انجام شرف شمس و با پشتیبانی کامل
✅امسال و هر سال برای خودت، خانواده و دوستانت شرف شمس بزن به صورت تضمینی 💯 در جمعی از #طلاب
https://eitaa.com/joinchat/458293474C7a4a45a7d7
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت35 تا شب عین مرغ سرکنده بودم، نه یک جا بند میشدم نه میتونستم چیزی بخ
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت36
و با هیجان گفت
+حوری هم عین دختر شما سرهنگ، ما دیگه با هم قوم شدیم، صدقه سر این وصلت قراره بهم نزدیکتر هم بشیم. این روزها جوون ها به درد ازدواج و زندگی مشترک نمیخورن، همین دختر سومی من، دو سالی از حوری بزرگتره، بعد یک سال و اندی نامزد الدنگش بی دلیل گفته این دخترو نمیخوام. همون روز به بدری خانم گفتم من پشت دستم رو داغ کنم دیگه دختر به جوون کم سن و سال بدم یا بخوام دخترامو به این رعیت زبون نفهم بدم
یک جوری میگیت رعیت انگار خودش از بزرگون بود. با چشم های پر از اشک نگاهش کردم، دلم میخواست دهن باز کنم و اون مجلس لعنتی رو بهم بریزم. اما جراتش رو نداشتم، هرچی هم خواهرا میگفتن حوری زبون درازه،بازم تو اون دوره زمونه دهن باز کردن تو مجلس خواستگاری و اعتراض کردن کار هر کسی نبود
دستم رو مشت کردم و سرم رو پایین انداختم. فرشته خانم سریع گفت
+خیلیم عالیه آقا سیفی، شیربها هم هرچقدر شما بگید ما حرفی نداریم، فقط چون آقا هاشم کارش سنگینه و زیاد نمیتونه ده بمونه بهتر نیست همین امشب یک صیغه محرمیت خونده بشه، که حوری وقتی اومد شهر آقا هاشم راحت بتونه رفت و آمد کنه... یک صیغه ی سه ماهه میخونیم، بعدشم انشالله تابستونه و مراسم عقد و عروسی رو یکجا شهر میگیریم... ماشالله آقا هاشم یک خونه باغ داره هرچی میخوایید مهمون دعوت کنید
دلم هوری ریخت. فرشته خانم فکر همه جا رو کرده بود... اگر ساکت میموندم و اعتراض نمیکردم خیلی زود همه چیز تموم میشد
چنگی به دامنم زدم و به نشونه ی اعتراض از جا بلند شدم و بی توجه به چشم غره ی آقا و صدای آهسته ی ننه دویدم سمت مطبخ
دلم داشت میترکید...میخواستن منو به عقد مردی دربیارن که همسن آقام بود... دخترا دوره ام کردن و من از شدت گریه نفسم بالا نمیومد
حنیفه دخترا رو کنار کشید و گفت
+نکن حوری، غصه نخور... هنوز که چیزی نشده
ننه هول زده وارد مطبخ شد و گفت
+حوری... این چه کاری بود؟
با گریه گفتم
+چیکار میکردم؟میموندم تا عقدم کنید واسه مردی که همسن آقامه؟مردی که اصلا معلوم نیست چی به سر زن اولش اومده؟
ننه با غصه نشست کنارم و زد زیر گریه، میدونستم اونم مخالفه اما زورش به آقا نمیرسید، حنیفه با غصه گفت
+ننه مگه حوری رو دستتون مونده که میخوایید بدینش به همچین مردی؟ باز شوهر فهیم سنش کمتر بود، جوون بود، این چی؟ همسن آقاس... تازه معلوم نیست به قول حوری چی به سر...
حرف حنیفه با ورود ناگهانی آقا به مطبخ قطع شد. ترسید به ننه چسپیدم، آقا با خشم شونه ام رو گرفت و گفت
+هار شدی؟ کاه و یونجه ات زیاد شده؟ بی اجازه از مجلس خواستگاریت بیرون میزنی؟