eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
17.4هزار دنبال‌کننده
8.4هزار عکس
19.6هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️مردی با این نشانه ها هرگز به شما خیانت نمی کند❤️ ❣️1. او سپاسگزار شماست اگر همسرتان شکرگزار شما باشد، نشان دهنده آن است که او از رابطه عاطفی خود رضایت و اعتماد به نفس کافی را دارد. ❣️2. او صادق است اگر همسرتان فرد صادقی است که تمام حرف هایش را با شما در میان می گذارد، از اعتماد خود به او شک نکنید. ❣️3. راز نگفته ای میان شما وجود ندارد زمانی که همسرتان با شما سر مسائلی چون پول، بدهی یا حتی مشکلاتی که با پدر و مادرش دارد صحبت می کند، در واقع به شما نشان می دهد که شما را دوست دارد. ❣️4. از کل زندگی او باخبرید زمانی که همسرتان تمام لحظه هایش را با شما سپری می کند، بدین معنی است که شما را در اولویت زندگی اش قرار داده است. بنابراین چرا او باید رابطه با فرد دیگری را آغاز کند وقتی که شما او را بهتر از هر فرد دیگری می شناسید؟ مردی که به جای واژه «من» یا «تو» از «ما» استفاده کند، فردی است که برای رابطه با شما ارزش زیادی قائل است و تحت هیچ شرایطی شما را از دست نخواهد داد. ❣️5. هیچ علائم غیر طبیعی در رفتار او وجود ندارد ❣️6. او دوست شماست نزدیکی زوجین فقط فیزیکی نیست. مهم نیست که شما صبح تا شب در یک خانه با همسرتان زندگی می کنید، مهم صمیمیتی است که میان رابطه شما برقرار است. او نه تنها باید برای شما یک همسر بلکه باید یک دوست صمیمی باشد. ❣️7. او به راحتی اعتراف می کند اگر همسر شما فردی قابل اعتماد باشد، هر آنچه از او بخواهید را به سادگی بیان می کند. در واقع محدودیتی برای موضوعاتی که در مورد آنها با هم سخن می گویید، وجود ندارد. مردی که احساسات و نگرانی هایش را به راحتی با شما در میان می گذارد، همسری قابل اعتماد است
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رفیق گمشده به راستی هیچ چیز هرگز جای رفیق گمشده را پُر نخواهد کرد. نمی‌توان برای خود دوستان قدیمی درست کرد. هیچ چیز با این گنجینه‌ی خاطرات مشترک، این همه رنج‌ها و مصائبِ با هم چشیده، این همه قهرها و آشتی‌ها و هیجان‌های تند همسنگ نیست... این دوستی‌ها تکرار نمی‌شوند! کسی که نهال بلوطی به این امید می‌نشاند که به زودی در سایه‌اش بنشیند، خیالی خام می‌پرورد...! ✍🏼 آنتوان دوسنت اگزوپری/دکتر شکوری 🎥
. خوشبختی تصادفی بدست نمیاد وباآرزو هم بدست نمیاد خوشبختی چیزیه که باید طراحی بشه بزرگترین منبع عدم خوشبختی از درون سرچشمه میگیره.⛵🐚
‍ 💐🍃🌿🌸🍃🌾🌼 🍃🌺🍂 🍂🍃 🥀 به‌ جاے وابسته بودن ، عشق بورزیم : ← در عشق رشد و پیشرفت وجود دارد اما در وابستگے در جا زدن و سڪوت. فردے ڪه وابسته است مے خواهد طرف مقابلش فقط براے او باشد و به همین خاطر اگر ڪارے برخلاف میل او انجام دهید ناراحت می‌شود . ← همسر و معشوقهٔ ما در جایگاه ویژه‌اے برایمان قرار دارد اما نه به‌اندازه‌اے ڪه با عشق بیش از اندازه‌مان او را محدود ڪنیم و در قفل و زنجیر قرار دهیم. بیش‌ازاندازه وابسته بودن به معشوق نه‌تنها او را به شما نزدیک نمی‌ڪند بلڪه او را از شما فرارے هم می‌دهد. اما چگونه از وابستگے خارج شوید؟ ← اولین شیوه این است ڪه بیایید عاشق خودتان باشید. شما باید دست از عشق و عاشقے بیمارگونه بردارید. براے آنڪه عاشق خودتان باشید باید ویژگی‌هاے مثبت خود را بشناسید.
👌 ـ🤍🌼🤍🌼🤍🌼 ـ🌼🤍🌼🤍🌼 دکتر روانشناسی بود که هر کسی مشکلات روحی و روانی داشت به مطب او مراجعه می‌کرد و او با تبحر خاصی مراجعانش را مداوا می‌کرد، طوری که آوازه‌اش در همه شهر پیچیده بود... یک روز فردی به مطب این روانشناس آمد که از نظر روحی به شدت افسرده بود. دکتر بعد از کمی صحبت به بیمار گفت در همین خیابانی که مطب من هست، تئاتری موجود هست که یک دلقک برنامه‌های شاد و جالبی اجرا می‌کند. معمولا به افرادی که به من مراجعه می‌کنند پیشنهاد می‌کنم به عنوان بخشی از روند درمان‌شان گاهی به دیدن برنامه‌های آن دلقک بروند... این توصیه معمولا کارگشا بوده و باعث تسریع روند درمان می‌شود. لطفا برای این‌که کمی روحیه‌‌‌ی شما تغییر کند ابتدا به دیدن تئاتر او بروید تا درمان اصلی را شروع کنیم... مراجع در جواب دکتر گفت: "آقای دکتر من همان دلقکی هستم که در آن تئاتر برنامه اجرا می‌کنم...! گاهی پشت زیباترین لبخند‌ها، غمی بزرگ نهفته است ، پس کسی که میخنده بی غم نیست
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت55 خسرو خندید و گفت +سربه سرم میذاری.. مگه نه؟ نامزدت کیه؟ لابد پسرخ
🤝♥️ خسرو فریاد و با صدای بلندی فرامرز رو صدا زد، چشم هاش انگار کاسه ی خون بود، رگ گردنش بیرون زده بود و از شدت خشم کل صورتش قرمز شده بود. آقا فرامرز که اومد تو حیاط با عصبانیت گفت +چه خبرته خسرو؟ چرا هوار میکشی؟ نمیگی در و همسایه میشنون؟ خسرو به سمتش حمله ور شد، یقه ی دایی اش رو گرفت و کوبیدش به دیوار، فهیم جیغی کشید و سعی کرد میونه رو بگیره صدای فریاد خسرو لرز مینداخت به جونم +بهت گفتم امانت دستت... گفتم جون تو و جون این دختر... مشتش رو به دیوار کوبید و فریادش گوش فلک رو کرد کرد +اینجوری امانت داری میکنی دایی؟ از امانت من اینجوری نگه داری میکنید؟ تو و بهرام کجا بودید وقتی این دختر داشت بله میداد به هاشم؟ کدوم گوری بودید وقتی به زور کتک نشوندنش تا بله بگه؟ انقدر بی غیرت بودید؟ فهیم با خشم نگاهم کرد، فکر میکرد من حرفی زدم، سریع گفتم +من به زور بله نگفتم، باور کنید یا نکنید من خودم خواستم زنش بشم به سمتم برگشت،انگشت اشاره اش رو به سمتم گرفت و با خشم فریاد زد +تو ساکت... به خدمت توی احمق به وقتش میرسم، فعلا وقت تسویه حساب با آدم های دیگه ایه... بعدم یقه ی دایی اش رو ول کرد و گفت +این رسمش نبود دایی... اینو گفت و عقب عقب رفت، لحظه ی آخر نگاهش رو بهم دوخت، میتونستم قسم بخورم اشک تو چشم هاش رو دیدم... دلم براش سوخت، دلم برای جفتمون سوخت. برای عشق نوپایی که پول و موقعیت اجتماعی نابودش کرده بود در خونه رو که محکم بست انرژی ام ته کشید، ناخودآگاه زانوم سست شد و روی زمین فرود اومدم فهیم با گریه نزدیکم شد، زیر بازوم رو گرفت و بلندم کردم +قربونت برم آبجی... ببخش... ببخش که مجبورت کردم باهاش حرف بزنی فرو رفتم تو بغلش و گریه ام تبدیل به هق هق ضعیفی شد، به خودم که نمیتونستم دروغ بگم، من آرزوم بود با خسرو ازدواج کنم، چطور میشد همچین آرزویی نداشته باشم، خسرو همه چیز تموم بود، جوون بود، خوش قیافه بود و از همه مهمتر ادعا میکرد من رو دوست داره. اما سرنوشت قرار نبود به میل من بچرخه با کمک فهیم رفتم داخل سالن، فرامرزم سریع دوید دنبال خسرو فهیمه لیوان آب قندی به دستم داد و با غصه گفت +کاش به من میگفتی فرشته خانم میخواد بیاد خواستگاریت... من نمیذاشتم، میاوردمت اینجا و نمیذاشتم بهش بله بگی تو خودم جمع شدم و زمزمه کردم +مدت صیغه که تموم شد همه چی تموم میشه آبجی، مگه نه؟ دیگه بله نمیگم
داستانهای زیبا و آموزنده ـ🤍🌼🤍🌼🤍🌼 ـ🌼🤍🌼🤍🌼 در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات. روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند. اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد.در همین زمان او از ثروت با کشتی با شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست. ثروت، مرا هم با خود می بری؟ ثروت جواب داد: نه نمی توانم، مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست، من هیچ جایی برای تو ندارم.عشق تصمیم گرفت از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد. غرور لطفاً به من کمک کن. نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی. پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد. “غم لطفاً مرا با خود ببر. آه عشق. آن قدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم. شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد. ناگهان صدایی شنید: “بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.” صدای یک بزرگتر بود. عشق آن قدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند، ناجی به راه خود رفت. عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید: چه کسی به من کمک کرد؟ دانش جواب داد: او زمان بود. زمان؟! اما چرا به من کمک کرد؟ دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد: چون تنها زمان،بزرگی عشق را درک می‌کند .
آقایون اگه میخواید مرد خوبی نصیب دخترتون بشه ،سعی کنید خودتون آدم خوبی باشید چون دخترا جذب مردی میشن که بیشترین شباهتو به پدرشون داره ‌⁣⁣ ⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣
هرگز کنایه نزنید هیچ گاه در جمع به شوهرتان کنایه نزنید و شوخی نکنید!! مثلا شوهر شما دارد در مورد تاریخ سفری که سال گذشته به مشهد داشته در جمع صحبت می کند و می گوید ما بهمن ماه به مشهد رفتیم ، شما سریع می گویید : " نه اواخر دی بود رفتیم" این شاید از دید شما خیلی بی اهمیت باشد ، اما همین چیز بی اهمیت به نظر شما ، کم کم همسرتان را ضعیف می کند و باعث می شود نتواند تمام توانایی های خود را در زندگی نشان دهد. کنایه زدن ، تصحیح اشتباهات و انتقاد ، مرد را ضعیف می کند ، خواهش می کنم این رفتار را اگر تا امروز داشتید همین الان کنار بگذارید.
✨﷽✨ ✅اندازه تلاشت توقع داشته باش ✍پادشاهی در حال قدم زدن در باغش بود. باغبان خسته و ناراضی نزد وی رفت و گفت:پادشاه! فرق من با وزیرت چیست که من باید این‌گونه زحمت بکشم و عرق بریزم، ولی او در ناز و نعمت زندگی می‌کند و از روزگارش لذت می‌برد؟شاه کمی فکر کرد و دستور داد باغبان و وزیرش به قصر بیایند. هردو آمدند.پادشاه گفت: در گوشه باغ گربه‌ای زایمان کرده، بروید و ببینید چند بچه به دنیا آورده! هر دو به باغ رفتند و پس از بررسی نزد شاه برگشتند و گزارش خود را اعلام کردند. ابتدا باغبان گفت: پادشاها! من آن گربه‌ها را دیدم؛ سه بچه‌گربه زیبا به‌دنیا آورده است. سپس نوبت به وزیر رسید. وی برگه‌ای باز کرد و از روی نوشته‌هایش شروع به خواندن کرد:پادشاها! من به دستور شما به ضلع جنوب‌غربی باغ رفتم و در زیر درخت توت آن گربه سفید را دیدم. او سه بچه به‌دنیا آورده که دو تای آن‌ها نر و یکی ماده است. نرها یکی سفید و دیگری سیاه و سفید است. بچه‌گربه ماده، خاکستری‌رنگ است. حدودا یک‌ماهه هستند. من به‌صورت مخفی مادر را زیرنظر گرفتم و متوجه شدم آشپز هر روز اضافه‌غذاها را به مادر گربه‌ها می‌دهد و این‌گونه بچه‌گربه‌ها از شیر مادرشان تغذیه می‌کنند. همچنین چشم چپ بچه‌گربه ماده عفونت کرده که ممکن است برایش مشکل‌ساز شود! شاه رو به باغبان کرد و گفت: این است که تو باغبان شده‌ای و ایشان وزیر.گاهی‌ اوقات ما سزاوار خیلی از جایگاه‌ها نیستیم و فقط توهم برتر بودن داریم.