eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
17.4هزار دنبال‌کننده
8.4هزار عکس
19.6هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت64 با خودم گفتم اگر افسانه و بهار اینجا رو ببینن دهنشون از تعجب باز
🤝♥️ خیره نگاهش کردم و گفتم+آقات که اینجا نیست، حالا که نیست بهم بگو چی به سر خاتون اومده؟تا اسم خاتون رو بردم اخم کرد و سریع خودش رو جمع و جور کرد و گفت+من قصدم کمک به شماست، اگر خودتون این کمک رو نمیخوایید دیگه کاری از من ساخته نیست. اما اینو مطمئن باشید که تاوان لجبازیتون رو خیلی سخت میدیداینو گفت و خیلی زود بیرون رفت، دهن کجی بهش کردم و همونجا روی زمین دراز کشیدم و چشم بستمچشمم تازه گرم شده بود که حس کردم یکی در اتاق رو باز کرد و کمی بعد بوی عطر تلخ هاشم پیچید تو اتاق. صدای قدم هاش درست بالای سرم متوقف شد، صدای سردش به گوشم رسید که گفت+بلند شو دختر، این لباس کهنه رو دربیار و بنداز دور.کمد اتاق پر از لباسه... نمیخوام دیگه تو این لباس ببینمت بچه بودم و لجباز، برای همین با بی عقلی پشتم رو بهش کردم، به خیال خودم ناز میکردم! يکدفعه دستی از پشت محکم گردنم رو گرفت، جیغ خفه ای کشیدم و نشستمهاشم سرم رو به سمت خودش کشوند و زیر گوشم گفت+این بار آخرت باشه که همچین رفتاری از خودت نشون میدی. فهمیدی؟موهام تو دستش بود و با قدرت میکشید. از شدت درد اشک تو چشمم جمع شد و تند تند چشم گفتمچشم که گفتم هولم داد جلو و رهام کرد. دستی به لباسش کشید و گفت+تا نیم ساعت دیگه سر میز منتظرتم...دیگه جرات مخالفت نداشتم، سریع لباس پوشیدم و از پله ها پایین رفتم. اما ذهنم به قدری آشفته بود که برای چند لحظه نمیدونستم از کدوم مسیر باید برم تا به سالن اصلی خونه برسمبا راهنمایی آمنه وارد سالن غذاخوری شدم، سالن بزرگی که یک میز ناهار خوری هجده نفره وسطش بود، هاشم اشاره ای بهم کرد تا نزدیک برم، روی صندلی کنارش نشستم و خیره شدم به غذاهایی که تو عمرم ندیده بودم. هاشم رو به آمنه گفت+ببین خانوم چی میخوره، هرچی خواست براش بکشدیدن اون حجم از غذا، دسر، نوشیدنی و شیرینی برای منی که تو عمرم همچین چیزی ندیده بودم عجیب و باورنکردنی بود. دلم میخواست از تک تک اون غذاها بچشم، هم از اون مرغ درسته و سرخ شده ای که با دیدنش هم آب دهنم راه افتاده بود، هم از قورمه سبزی که یک وجب روغن روش بود، یا حتی از شیرینی سفید رنگی که اسمش رو هم نمیدونستم کمی
ما به دیوار کسی تکیه نکردیم عمریست که در سایه ی دیوار خداییم ... شبتون در پناه خدا 🌺✨
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت65 خیره نگاهش کردم و گفتم+آقات که اینجا نیست، حالا که نیست بهم بگو
🤝♥️ ساعت از دوازده شب گذشته بود و خوابم میومد اما دیدن اون غذاها خواب از سرم پرونده بود. در نهایت انقدر خوردم که حس میکردم اگر یک قاشق دیگه از مایع لرزونی که اسمش ژله بود بخورم میترکم...هاشم اما زیاد نخورده بود و تازه فهمیده بودم که کل مدت خیره من رو نگاه میکردهغذام که تموم شد هاشم اشاره ای کرد و گفت+امشب استراحت کن فردا باهات کار دارماینو گفت و از پشت میز بلند ‌شد و شب بخیر گفت و بیرون رفت اون شب باید رو تخت دو نفره و بزرگی که تو خواب هم نمیدیدم راحت میخوابیدم، دیگه نه تو سالن تنگ خونه ی آقام بودم، نه رو زمین خشک خونه ی سرهنگ، رو تختی خوابیده بودم که از بس نرم و خوشبو بود لبخند به لبم آورده بوددر ظاهر همه چیز خوب بود اما حال من خوب نبودتا صبح نتونستم چشم رو هم بذارم و آخرشم دم صبح بالش و پتو برداشتم و رو زمین خشک خوابیدم و خیلی زود به خواب عمیقی فرو رفتم جوری که وقتی با شنیدن صدای فریادی چشم باز کردم آفتاب تا وسط اتاق اومده بود و ساعت از دوازده ظهر گذشته بودسراسیمه از جا بلند شدم، صدا از پایین میومد، کمی که دقت کردم متوجه صدای خسرو شدم... با عصبانیت داد میزد و اسمم رو صدا میزد و در کنارش صدای ضعیف زنی که سعی می‌کرد خسرو رو آروم کنهبدون اینکه پیراهنم رو عوض کنم از اتاق بیرون زدم و پایین رفتمخسرو پشت به من داشت با زنی که روز قبل ندیده بودم بحث میکرد+حوری کجاست؟ ها؟ به خدا قسم بهم دروغ بگی ی بلایی سرت میارمزن خواست جوابی بده که بی اختیار گفتم+سلام...به سمتم برگشت، لحظه ای خیره نگاهم کرد و بعد با چند قدم بلند خودش رو بهم رسوند، دستش رو که به سمتم دراز کرد ناخودآگاه قدمی به عقب برداشتمغم عمیقی تو چشم هاش بود، لبخند تلخی زد و گفت+انگار اینجا بهت بد نمیگذرهزنی که روز قبل ندیده بودمش با نگرانی جلو اومد و گفت+نکنید آقا خسرو... سر پیری منو تو دردسر نندازید.. به خدا آقا بفهمن من شما رو راه دادم بیچاره ام میکنن... تو رو خدا تا نیومدن بریدخسرو بی توجه به خواهش و التماس زن گفت+خوبی حوری؟ اذیتت که نکرد؟
تقویم نجومی اسلامی ✴️ پنجشنبه 👈14 فروردین / حمل 1404 👈4 شوال 1446👈3 آوریل 2025 🕋 مناسب های دینی و اسلامی. 🎇 امور دینی و اسلامی. ❇️ روز بسیار شایسته و خوب و خوش یُمنی است برای همه امور خصوصا: ✅امور ازدواجی خواستگاری و عقد و عروسی. ✅صید و شکار و دام گذاری. ✅آغاز بنایی و خشت بنا نهادن. ✅امور کشاورزی و زراعی. ✅خرید وسیله سواری. ✅انواع معاملات. ✅و صلح دادن افراد خوب است. 🤒 مریض امروز زود خوب می شود. 👶 مناسب زایمان و نوزاد مبارک و صالح است. 🚘 مسافرت: مسافرت همراه صدقه خوب است. 👩‍❤️‍👨مباشرت امروز: مباشرت هنگام زوال ظهر، مستحب و فرزند حاصل، عاقل و سیاستمدار گردد. 🔭احکام نجوم. 🌗 امروز قمر در برج جوزا است و از نظر نجومی روز مناسبی برای امور زیر است. ✳️مبادله سند و قولنامه. ✳️خرید کالا. ✳️معامله ملک و مستغلات. ✳️تعلیم و تعلم و نگارش. ✳️و نو پوشیدن نیک است. 🟣کتابت ادعیه و احراز و نماز و بستن حرز خوب است. 💑مباشرت امشب: (شبِ جمعه) ، فرزند مباشرت پس از فضیلت نماز عشاء امید است از ابدال و یاران امام عصر علیه السلام گردد. ان شاءالله. 💇‍♂💇 اصلاح سر و صورت: طبق روایات، (سر و صورت) در این روز ،باعث غم و اندوه می شود. 💉💉حجامت فصد خون دادن. یا و فصد باعث درد در سر می شود. 😴😴 تعبیر خواب امشب: خواب و رویایی که شب جمعه دیده شود تعبیرش از ایه ی 5 سوره مبارکه "مائده " است. الیوم احل لکم الطیبات... و از مفهوم و معنای آن استفاده می شود منفعتی به خواب بیننده برسد و یا به شکلی خوشحال شود و شما مطلب خود را بر آن قیاس کنید. 💅 ناخن گرفتن: 🔵 پنجشنبه برای ، روز خیلی خوبیست و موجب رفع درد چشم، صحت جسم و شفای درد است. 👕👚 دوخت و دوز: پنجشنبه برای بریدن و دوختن روز خوبیست و باعث میشود ، شخص، عالم و اهل دانش و علم گردد. ✴️️ وقت استخاره: در روز پنجشنبه از طلوع فجر تا طلوع آفتاب و بعد از ساعت ۱۲ ظهر تا عشاء آخر ( وقت خوابیدن) ❇️️ ذکر روز پنجشنبه نیز: لا اله الا الله الملک الحق المبین ✳️️ ذکر بعد از نماز صبح ۳۰۸ مرتبه موجب رزق فراوان میگردد. 💠 ️روز پنجشنبه طبق روایات متعلق است به . سفارش شده تا اعمال نیک و خیر خود را در این روز به ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد. 🌸 زندگیتون مهدوی 🌸
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹 🌸به نام خـــــــــدا ✨به رسم آغاز سلام                     🌸با عشق و تبسم ✨و به آواز سلام 🌸از سبزترین ترانه ها ✨سر شـــــــــارید ...                   🌸بر روے گـــــــــل  ✨تک تڪتان باز سلام 🌸ســـــــــلام ✨صبحتون پر از عشق و زیبایی
💖دنیای زن ها،دنیای توصیفِ جزئیات است ☘برخلاف مردها که به دنبال حل مشکلات درسکوت هستند 🌼زن ها دوست دارند درمورد مشکلاتشان صحبت کنند واحساس همدردی دریافت کنند 💕دنیای متفاوت یکدیگر رادرک کنید
آیا قبل ازدواج باید مسائل خصوصی دوران مجردی رو به همسرمون بگیم؟ اگر فکر می کنی  گفتن اسرارتان ضرورتی نداره و نگفتن آن آینده شما را تهدید نمیکنه گفتنش ضرورتی نداره. ولی اگه احساس میکنید ممکنه مشکلی در اینده به وجود بیاره به طور کلی موضوع رو بیان کنید و اصلا در مورد جزییات چیزی نگیدو تاکیید کنید که این مسائل  مربوط به زمانی بوده که ایشون در زندگی شما نبودند.
💠🔸️🔹️♥️🔸️🔹️💠               ✅ راهکارهایی برای حل و فصل اختلاف با همسر 🏷احساسات خود را بشناسید! یکی از مولفه‌های حل مناقشه فقط و فقط به خودتان مربوط می‌شود؛ اگر می‌خواهید اختلاف‌هایتان را با همسرتان حل کنید، احساساتتان را بشناسید و بدانید چرا آن‌ها را حس می‌کنید. شاید فکر کنید که احساساتتان را به خوبی می‌شناسید، اما همیشه این‌طور نیست. اوقات لبریز از خشم یا نفرت می‌شوید، اما دلیلش را نمی‌دانید. گاهی نیز فکر می‌کنید که همسرتان از انجام دادن کارهایی که “باید” انجام بدهد، سرباز می‌زند، اما دقیقاً نمی‌دانید که چه خواسته‌ای از همسرتان دارید یا خواسته‌تان اصلاً منطقی هست یا خیر. روش موثری برای ارتباط برقرار کردن با احساسات، افکار و انتظاراتتان است و کمک می‌کند تا بهتر بتوانید احساسات و افکارتان را به همسرتان منتقل کنید. این فرآیند گاهی اوقات باعث می‌شود که مشکلات مهمی از پس پرده بیرون بیفتد، در این شرایط مشاوره و روان‌درمانی می‌تواند مفید واقع شود این مبحث ادامه دارد...
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ﻣﺮﺩ” ﺭﺍ ﺑﻪ “ﻋﻘﻠﺶ” ﺑﻨﮕﺮ ؛ ﻧﻪ ﺑﻪ “ﺛﺮﻭﺗﺶ” !!
💠🔸️🔹️♥️🔸️🔹️💠               ✅ راهکارهایی برای حل و فصل اختلاف با همسر 🔖مهارت‌های گوش دادنتان را تقویت کنید! صحبت از حل مناقشه به روشی کارآمد در میان باشد، اهمیت گوش دادن موثر کمتر از بیان احساسات خود نیست. اگر می‌خواهید به راه‌حل برسید، ضروری است که نقطه نظرات را نیز درک کنید. در واقع همین که به همسرتان بفهمانید به حرف‌هایش گوش می‌دهید و درکش می‌کنید، کمک موثری به یافتن راه‌حل موثر می‌کند. به علاوه در گوش دادن کمک می‌کند تا پلی را بین فاصله‌ای که بین خود و همسرتان وجود دارد، ایجاد کنید و متوجه شوید که دلیل اختلاف نظر و دور شدنتان از هم چیست. گوش دادن فعال مهارتی است که همه از آن آگاه نیستند؛ بسیاری تصور می‌کنند که در حال گوش دادن هستند، حال آن که در واقع در فکرشان در حال آماده کردن جواب هستند، با خودشان فکر می‌کنند که طرف مقابل تا چه حد در اشتباه است یا کار دیگری به جز تلاش برای درک دیدگاه مخاطبشان انجام می‌دهند. بسیاری مواقع پیش می‌آید که چنان در لاک دفاعی فرو می‌روید و نسبت به طرف مقابل گارد می‌گیرید که عملاً نمی‌توانید به دیدگاه مخاطبتان گوش بدهید این مبحث ادامه دارد
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت66 ساعت از دوازده شب گذشته بود و خوابم میومد اما دیدن اون غذاها خو
🤝♥️ لب گزیدم و نه آرومی گفتمخسرو رو به زن گفت+تنهامون بذار ربابه،چند کلمه با این دختر حرف دارم. تا نیومدن عموم میرمربابه که با نگرانی بیرون رفت خسرو گوشه ی پیراهنم رو گرفت و مجبورم کرد روی مبل بشینم. خودشم روبه روم نشست و با تلخی گفت+چقدر بهت گفتم از هاشم دوری کن! چطور راضی شدی بله بگی به همچین مردی؟چشمت به ماشین و خونه اش افتاد خام شدی؟آره؟اخمی کردم و گفتم+چرا باید بهت جواب پس بدم؟ چرا فکر میکنی حق داری ازم همچین سوالی بپرسی؟ تو کی هستی خسرو؟ پسر صاحبکار سابقم و برادرزاده ی... برادرزاده ی...تو دهنم نچرخید که بگم شوهرم.... یا حتی نامزدم. برای همین سکوت کردمخسرو کلافه گفت+منو ببین حوری... به خدا قسم هنوز نمیدونی تو چه مخمصه ای افتادیکمی بهم نزدیک شد و با صدای آرومی ادامه داد+فکر کردی خاتون واسه چی این خونه و زندگی رو ول کرد و رفت! تازه خونه ی اصلی هاشم تهرانه! از این خونه بهتر و بزرگتره... فکر کردی چه بلایی سر خاتون اومد که جونش رو برداشت و فرار کرد... چطور همچین حماقتی کردی، اونم بعد هشداری که من بهت دادمخواستم جوابش رو بدم و بگم هیچ چیز به انتخاب من نبوده. میخواستم به‌ش بگم مادر‌ش این نون رو تو دامن من گذاشته. اما تا دهن باز کردم صدای هول زده ی ربابه خانم به گوشم رسید+آقا اومدن... تو رو خدا آقا خسرو، منو از کار بیکار نکنیدخسرو سراسیمه از جا بلند شد و گفت+تو این خونه فقط به ربابه اعتماد کن. باشه؟ هرکاری داشتی به اون بگو به من خبر میده...کلافه از پنجره بیرون رو نگاه کرد و بعد رو به من گفت+حوری.. ازت خواهش میکنم... تا جایی که میتونی... اجازه نده... من درستش میکنم... دو روز به من فرصت بده، یک بهانه ای براش بیار... من درستش میکنماینو گفت و به سرعت برق از سالن خونه بیرون زد و از قسمت پشتی ساختمون خارج شدگیج و منگ روی مبل نشستم کاش یکی حقیقت ماجرا رو برام میگفت هاشم با دیدن من لبخندی زد و جلوی دو خدمه ای که داشتن خونه رو مرتب میکردن بحالم داشت ازش بهم