eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
17.4هزار دنبال‌کننده
8.4هزار عکس
19.6هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت67 لب گزیدم و نه آرومی گفتمخسرو رو به زن گفت+تنهامون بذار ربابه،چن
🤝♥️ شب قبل غذای زیادی خورده بودم، استرس داشتم و کل تنم یخ کرده بود و حالت تهوع به سراغم بیادبه سختی عقب رفتم و عوق زدم، دلم داشت بهم میخورد. من سنی نداشتم، به قول ننه سرم تو کتاب و درس بود، عین فهیم و ملیح شوهری نبودمنه محبتی بین ننه و آقام دیده بودم نه اصلا چیزی از راب..طه ی زن و مرد میدونستمانقد عوق زدم و بالا آوردم که جونی برام نموندهاشم با خشم فریاد زد+آمنه... بیا گندی که این دختر زده رو جمع کنبی حال عقب کشیدم و تکیه ام رو به دیوار دادم، واقعا هم گند زده بودم، کل فرش کرم رنگ سالن رو به گند کشیده بودم کلفت هاشم بی توجه به حال خرابم زیر بازوم رو گرفت و بلندم کرد و کشون کشون من رو به سمت طبقه ی بالا و اتاق خواب خودش بردلرز بدی به جونم افتاده بود بعدش، هاشم تو اتاق و فریاد زد+چیه دختر؟ از طویله ی بابات کشیدمت بیرون، آوردمت تو قصری که به خواب هم نمیدیدی... هار شدی ؟از من بدت میاد؟ آدم حسابت کردم عوق میزنی؟لگدی به ساق پام زد، خم شد و زیر گوشم گفت+امشب... امشب بلایی سرت میارم که بفهمی این رفتارت چه تبعاتی به دنبال دارهترسیده گفتم+من... من... دوره ام شروع شده بود.. حالم بد بود... ببخشید... پوزخندی زد و گفت+تو که راست میگی... منم احمقم و باور میکنم حرفت رو... شب همه چیز مشخص میشه. تا شب بهت مهلت میدم با من... این زندگی و این خونه کنار بیای. بعدش هیچ خطایی رو قبول نمیکنم بعدم با صدای بلندی زنی به اسم فاطمه رو صدا زد، کمی بعد دختری جوون وارد اتاق شد هاشم اشاره ای به من کرد و گفت+حاضرش کن.خودت میدونید چطوری. میخوام تا شب همه چیز رو بدونهفاطمه چشمی گفت و به سمتم اومد، هاشم که از اتاق بیرون رفت فاطمه با جدیت گفت+بلند شید خانم، باید بریم حماممیدونستم لجبازی کردن فایده ای نداره، نمیخواستمم انرژیم رو برای مخالفت با این زن حروم کنم.
عمیقترین و بهترین تعریف از عشق این است که : عشق زاییده تنهایی است…. و تنهایی نیز زاییده عشق است… تنهایی بدین معنا نیست که یک فرد بیکس باشد …. کسی در پیرامونش نباشد! اگر کسی پیوندی ، کششی ، انتظاری و نیاز پیوستگی و اتصالی در درونش نداشته باشد تنها نیست! برعکس کسی که چنین چنین اتصالی را در درونش احساس میکند… و بعد احساس میکند که از او جدا افتاده ، بریده شده و تنها مانده است ؛ در انبوه جمعیت نیز تنهاست ……/دکتر انوشه 🔸کتاب نیایش
💠🔸️🔹️♥️🔸️🔹️💠      ✅ راهکارهایی برای حل و فصل اختلاف با همسر 💥بیان واضح و قاطعانه احساسات و افکارتان را تمرین کنید! برقرار کردن و انتقال واضح نیازها و احساسات جنبه مهمی از حل مناقشه به شمار می‌آید. که می‌دانید، به زبان آوردن حرف‌های اشتباه مانند هیزم به آتش ریختن است و آتش دعوا را شعله‌ورتر می‌کند. نکته مهمی که باید به خاطر بسپارید، این است که افکار خود را به روشنی و وضوح، بدون پرخاشگری یا قرار دادن همسرتان در موقعیت دفاعی بیان کنید. 💥مرزها و حریم‌ها را حفظ کنید! یکی از مواردی که متاسفانه زوجین به هنگام اختلاف نظر و بحث آن را رعایت نمی‌کنند مرزها و حریم همسرشان است. آن‌ها به راحتی به همسرشان بی‌احترامی می‌کنند و اعتماد به نفس طرف مقابل را لگدمال می‌کنند. این کار نه تنها از لحاظ اخلاقی کار بسیار اشتباهی است بلکه باعث ایجاد پیامدهای غیرقابل جبران در زندگی خودتان می‌شود. با این کار شما دیگر پیش شما ارزش و اعتباری ندارد و شما به راحتی در هر بحث و اختلاف نظر دیگری به خودتان اجازه می‌دهید که شخصیت او را خرد کنید. این موضوع قطعا در خاطر همسرتان می‌ماند و روی مهر و محبتش نسبت به شما تاثیر می‌گذارد. این مبحث ادامه دارد... رابطه زناشویی👩‍❤️‍👨
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت68 شب قبل غذای زیادی خورده بودم، استرس داشتم و کل تنم یخ کرده بود و
🤝♥️ شب قبل غذای زیادی خورده بودم، استرس داشتم و کل تنم یخ کرده بود و حالت تهوع به سراغم بیادبه سختی عقب رفتم و عوق زدم، دلم داشت بهم میخورد. من سنی نداشتم، به قول ننه سرم تو کتاب و درس بود، عین فهیم و ملیح شوهری نبودمنه محبتی بین ننه و آقام دیده بودم نه اصلا چیزی از راب..طه ی زن و مرد میدونستمانقد عوق زدم و بالا آوردم که جونی برام نموندهاشم با خشم فریاد زد+آمنه... بیا گندی که این دختر زده رو جمع کنبی حال عقب کشیدم و تکیه ام رو به دیوار دادم، واقعا هم گند زده بودم، کل فرش کرم رنگ سالن رو به گند کشیده بودم کلفت هاشم بی توجه به حال خرابم زیر بازوم رو گرفت و بلندم کرد و کشون کشون من رو به سمت طبقه ی بالا و اتاق خواب خودش بردلرز بدی به جونم افتاده بود بعدش، هاشم تو اتاق و فریاد زد+چیه دختر؟ از طویله ی بابات کشیدمت بیرون، آوردمت تو قصری که به خواب هم نمیدیدی... هار شدی ؟از من بدت میاد؟ آدم حسابت کردم عوق میزنی؟لگدی به ساق پام زد، خم شد و زیر گوشم گفت+امشب... امشب بلایی سرت میارم که بفهمی این رفتارت چه تبعاتی به دنبال دارهترسیده گفتم+من... من... دوره ام شروع شده بود.. حالم بد بود... ببخشید... پوزخندی زد و گفت+تو که راست میگی... منم احمقم و باور میکنم حرفت رو... شب همه چیز مشخص میشه. تا شب بهت مهلت میدم با من... این زندگی و این خونه کنار بیای. بعدش هیچ خطایی رو قبول نمیکنم بعدم با صدای بلندی زنی به اسم فاطمه رو صدا زد، کمی بعد دختری جوون وارد اتاق شد هاشم اشاره ای به من کرد و گفت+حاضرش کن.خودت میدونید چطوری. میخوام تا شب همه چیز رو بدونهفاطمه چشمی گفت و به سمتم اومد، هاشم که از اتاق بیرون رفت فاطمه با جدیت گفت+بلند شید خانم، باید بریم حماممیدونستم لجبازی کردن فایده ای نداره، نمیخواستمم انرژیم رو برای مخالفت با این زن حروم کنم
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت68 شب قبل غذای زیادی خورده بودم، استرس داشتم و کل تنم یخ کرده بود و
🤝♥️ هاشم اومد تو اتاق منو تهدید می‌کرد ب کار اجباری؟صدای ضربه ای که به در خورد برام حکم فرشته ی نجات رو داشت. هاشم بی حوصله گفت+مگه نگفتم هیچکس مزاحمم نشه؟صدای نگران آمنه خانم به گوشم رسید...+آقا... اتفاقی افتاده که باید خودتون حتما ببینیدهاشم که دور شد حس کردم راه نفسم باز شد، چشمم رو باز کردم و سرم رو به سمت پنجره چرخوندم، انگار بیرون از خونه چیزی آتیش گرفته بود...هاشم که در رو باز کرد آمنه وحشت زده گفت+ماشینتون... ماشینتون داره تو آتیش میسوزه... کم مونده آتیش به باغ و ساختمون برسهلبم به لبخندی باز شد و نفس راحتی کشیدم. حسی بهم میگفت این آتیش سوزی زیر سر خسروهه...هاشم که هول زده بیرون دوید آمنه هم دنبالش رفتکمی بعد ربابه سرکی به داخل اتاق کشید، من رو که تو اون حالت دید نفس راحتی کشید و گفت+به موقع رسیدم... وگرنهآقا خسرو بلایی سر خودش و عموش می‌آورداز پنجره نگاهی به بیرون انداخت، بعد به سمت من دوید و مشغول باز کرد دست و پام شد+باید برید خانم، تا آقا درگیر ماشینشه باید فرار کنیدبهت زده گفتم+کجا برم؟ربابه فرز دوید و لباسی از کمد بیرون کشید و به دستم داد+زود باشید، لباستون رو عوض کنید، از در پشتی میفرستمتون برید. آقا خسرو دم در منتظرناسم خسرو که اومد دیگه نفهمیدم چطور لباسم رو پوشیدم. صدقه سر آتیش گرفتن ماشین کل خدمه تو حیاط بودن. برای همین با راهنمایی ربابه سریع به سمت در پشتی ساختمون رفتمربابه اشاره ای به راهرو کرد و گفت+دری که انتهای این راهرو هست به حیاط پشتی باز میشه، از اونجا میتونی بری تو خیابون، خسرو همونجاست. من باید برگردم تو حیاطسرسری ازش تشکر کردم و به سرعت به سمت مسیری که ربابه نشونم داده بود رفتموارد خیابون که شدم نگاهی به اطراف انداختمماشین خسرو با فاصله ی کمی از خونه ایستاده بودخواستم به سمت ماشین برم که در ماشین باز شد و خسرو سراسیمه به سمتم اومد، با نگرانی گفت+خوبی؟ دیر که نرسیدم؟سری به طرفین تکون دادم و نه آرومی گفت
🔹واقع بینی در تعیین مهریه ازدواج : «هُنَّ لِباسٌ لَکُمْ وَ أَنْتُمْ لِباسٌ لَهُن» در خرید لباس به جیبت نگاه می‌کنی، در مهریه خانم هم به جیبت نگاه کن ! گاهی افرادی می‌آیند نزد بنده عقد بخوانند، می‌گویم: چند تا؟ می‌گوید: هزار سکه! هر چه اینها را نگاه می‌کنم که به این قیافه می‌خورد؟ می‌گویم: تو حضرت عباسی تا آخر عمرت هزار سکه می‌توانی جمع کنی؟ چرا شوخی می‌کنید؟ می‌گوید: حالا چه کسی داده ؟ می‌گویم: اگر دامادی لحظه‌ای که عقد می‌خواند، نیتش باشد که: بگو هزار سکه، من که بناندارم بدهم ! اگر نیتش باشد که ندهد، هر دفعه پهلوی خانم می‌رود انگار زنا می‌کند. شوخی که نداریم. اول زندگی چرا با دروغ؟ در تعیین مهریه نگاه به جیبت کن ! مباحث حاج اقا قرائتی 🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷 همسرانه ❤️
بعضی اتفافات دلت رو میشکنن ولی چشمات رو باز میکنن ! میگن شیشه حافظه داره یعنی هر ضربه ای بهش بزنی تو خودش جمع میکنه؛ برا همینه که بعضی وقتا بی دلیل یا با یه تقه کوچیک میشکنه. حکایت دل ما آدماست...! 🖌
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت69 هاشم اومد تو اتاق منو تهدید می‌کرد ب کار اجباری؟صدای ضربه ای که
🤝♥️ خسرو در رو باز کرد و ازم خواست سوار شم. بعدم تو چشم بهم زدنی ماشین از اون کوچه و اون محله فاصله گرفت. هرچقدر از اون خونه دور تر میشدم انگار نفس کشیدن واسم راحتتر میشدخوب که از اون محله دور شدیم خسرو ماشین رو نگه داشت، هنوز ترس اتفاقی که داشت می افتاد تو جونم بود و باورم نمیشد به این راحتی از دست اون مرد عجیب و غریب نجات پیدا کردم..+خداروشکر... خداروشکر که به موقع رسیدم...بغضم شکست و زدم زیر گریه، خسرو زمزمه کرد+تموم شد... قول شرف میدم نذارم دست اون مرد بهت برسه... به شرفم قسم نمیذارم برگردی تو اون خونهبه سختی جلوی گریه ام رو گرفتم . خسرو اشاره ای به در سفید رنگی کرد و گفت+اینجا خونه ی خواهر دوستمه، امشب اینجا بمون، من باید برم خونه تا کسی بهم شک نکنه...بفهمن من فراریت دادم همه چیز خراب میشه. هاشم زمین و آسمون رو بهم میدوزه تا پیدات کنه. فعلا اینجا بمون بعدش میام با هم حرف میزنیمباشه ای گفتم و از ماشین پیاده شدمخسرو با عجله به سمت در رفت و زنگش رو زد کمی بعد زن جوونی در حالی که نوازد تقریبا پنج ماهه ای تو بغلش بود در رو باز کردبا دیدن خسرو لبخندی زد و سلام کردچشمش که به من افتاد لبخند از روی لبش پر کشید و با بهت گفت+چقدر شبیه...خسرو حرفش رو قطع کرد و گفت+مراقبش باش صدیقه.. آب ها از آسیاب بیفته میام دنبالش. هرچی کم و کسری داشت براش فراهم کن. خلاصه این دختر امانت دستتبعدم رو به من گفت+ببخش.. عجله دارم، باید زودتر برم خونه تا کسی چیزی نفهمه و مقداری پول به دستم داد و با عجله سوار ماشینش شد و رفتبا تعارف صدیقه وارد خونه اشون شدم. از راهروی باریکی رد شدم و وارد سالن کوچک و مرتبی شدمصدیقه پسرش رو توی گهواره گذاشت و گفت+بشین برای یک چیزی بیارم بخوری. رنگ به صورت نداری مچ دست زن رو گرفتم و بی مقدمه گفتم+شما خاتون رو میشناختی؟زن لبخند گیجی زد و گفت+خاتون
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👌دکتر انوشه خیلی خوب این مرحله از عاقل شدن رو توصیف میکنه؛ "مدت هاست که از آدم های سمی فاصله گرفتم ! سمی از نظر من یعنی؛ دروغگو، نمک نشناس، بی معرفت، دورو، پرحاشیه و ‌..." 🖌
📕 پسری‌ تصميم به ازدواج‌ گرفت ، ليستی از اسامی دوستانش كه بيش از 30 نفر بودند را به پدرش داد و از او خواست كه با دوستانش تماس بگيرد‌ و آنها را برای روز عروسی دعوت كند ، پدر هم قبول ميكند روز عروسی ، پسر با تعجب می‌بیند كه فقط شش نفر از دوستانش آنجا هستند ،بشدّت ناراحت شد و به پدرش گفت من‌ از شما خواستم تمام‌ِ‌ دوستانم رادعوت كنيد اما اينها كه فقط شش نفر هستند پدر به پسر گفت ، من با تک تک دوستانت تماس گرفتم و به آنان گفتم مشكلی برای تو پيش آمده و به كمک آنها احتياج داری و از آنها خواستم كه امروز اينجا باشند بنابر اين پسرم نگران نباش ، دوستان واقعی تو امروز همه اينجا هستند! دوست نَبوَد ، آن که در نعمت زند لاف یاری و ، برادر خواندگی دوست آن دانم که گیرد دست دوست در پریشان حالی و درماندگی سعدی ‌