انتقاد و گلایه از همسرتان را محترمانه انجام دهید
هنگام عنوان کردن اشتباهات همسرتان، ملایمت رفتاری و گفتاری را فراموش نکنید.
سر او داد نکشید. با توهین یا کلمات نامناسب اشتباهش را یادآور نشوید.
تنها گفتن این که «من از این کارت خوشم نیومد» کافی نیست و ممکن است زمینه ساز لجبازی هم بشود.
😔علت ناراحتیتان را عنوان کنید تا اگر سوتفاهمی ایجاد شده، برطرف شود.
اگر همسرتان پی به اشتباهش برد، لازم نیست دیگر ادامه بدهید و موضوع را پشت سر هم تکرار کنید.
♻️ وقتی اشتباهی عنوان شد و همسرتان آن را پذیرفت، آن را پایان یافته بدانید و بار دیگر در مسالهی دیگر و اشتباه دیگری که ربطی به این موضوع ندارد، آن را پیش نکشید
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
💞پدری به پسرش وصیت کرد که در عمرت این سه کار را نکن :
راز دل به زن مگو ، با نو کیسه معامله نکن و با آدم کم عقل رفیق نشو .
بعد از این که پدر ازدنیا رفت پسر خواست بداند که چرا پدرش به
او چنین وصیتی کرده؟ پیش خودشگفت : امتحان کنم
ببینم پدرم درست گفته یا نه.
هم زن گرفت، هم قرض کردو هم با آدم کم عقل دوست شد.
روزی زن جوان از خانه بیرون رفت. مرد فوری رفت گوسفندی آورد و در خانه کشت و خون گوسفند را دور خانه ریخت و لاشه اش رازیرزمین پنهان کرد. زن وارد خانه شد و به شوهرش گفت : چه شده؟ خون ها مال چیست؟
مرد گفت : آهسته حرف بزن. من یک نفر را کشته ام. او دشمن من بود.
اگر حرفی زدی تو را هم می کشم. چون غیر از من و تو کسی از این راز خبرندارد. اگر کسی بفهمد معلوم می شود تو گفته ای.
زن،تا اسم کشته شدن را شنید، فوری به پشت بام رفت و صدا زد : مردم به فریادم برسید.
شوهرم یک نفر را کشته، حالا می خواهد مرا هم بکشد. مردم دهبه خانه آنها آمدند. کدخدای ده که کم عقل بود و دوست صمیمی آن مرد بود فوری مرد را گرفت تا به محکمه قاضی ببرد. در راه که می رفتند به آدم نوکیسه برخوردند.
مرد نو کیسه که از ماجرا خبر شده بود دوید و گریبان مرد را گرفت و گفت : پولی را که به تو قرض داده ام پس بده. چون ممکن است تو کشته بشوی و پول من از بین برود.
به این ترتیب، مرد، حکمت این ضرب المثل را دانست. سپس لاشه گوسفند را نشان داد و اصل ماجرا را به قاضی گفت و آزاد شد
🔹واقع بینی در تعیین مهریه ازدواج :
«هُنَّ لِباسٌ لَکُمْ وَ أَنْتُمْ لِباسٌ لَهُن»
در خرید لباس به جیبت نگاه میکنی،
در مهریه خانم هم به جیبت نگاه کن !
گاهی افرادی میآیند نزد بنده عقد بخوانند، میگویم: چند تا؟ میگوید: هزار سکه!
هر چه اینها را نگاه میکنم که به این قیافه میخورد؟
میگویم: تو حضرت عباسی تا آخر عمرت هزار سکه میتوانی جمع کنی؟ چرا شوخی میکنید؟
میگوید: حالا چه کسی داده ؟
میگویم: اگر دامادی لحظهای که عقد میخواند، نیتش باشد که: بگو هزار سکه، من که بناندارم بدهم ! اگر نیتش باشد که ندهد، هر دفعه پهلوی خانم میرود انگار زنا میکند.
شوخی که نداریم. اول زندگی چرا با دروغ؟ در تعیین مهریه نگاه به جیبت کن !
مباحث حاج اقا قرائتی
🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷
همسرانه
❤️
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت70 خسرو در رو باز کرد و ازم خواست سوار شم. بعدم تو چشم بهم زدنی ما
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت71
+به من دروغ نگید خانم، من متوجه شدم که از دیدن شباهت من به خاتون تعجب کردید! خودتون از شباهتم گفتید... خواهش میکنم به من بگید خاتون کیه؟ من چرا انقدر بهش شبیه ام؟زن با ناراحتی روی مبل نشست، خیره شد به نوزادی که تو گهواره خوابیده بود و بعد از سکوتی کوتاه گفت+خاتون نامزد برادر من بود... عاشقانه همدیگه رو دوست داشتن، تا اینکه اون مردک نامرد آوار شد رو زندگی برادرم...اشک نشست روی گونه اش، آهی از ته دل کشید و گفت+بعد بلایی که هاشم سر خاتون و محمد برادرم آورد زندگی ما از هم پاشید، خود خاتون هم اوایل بی تقصیر نبود. یعنی دل بسته بود به مردی که آوازه ی ثروتش کل شهر رو گرفته بود. برای همین با وجود اینکه محرم برادرم بود همه چیز رو بهم زد و افتاد دنبال هاشم. وقتی فهمید این مرد اونی نیست که نشون میده دیگه خیلی دیر شده بود...+شما نمیدونید علت شباهت من به خاتون چیه؟ چرا من باید شبیه زنی باشم که هیچ نسبتی باهاش ندارمصدیقه پسرش رو بغل گرفت و نگاهی به ساعت انداخت و گفت+شوهرم شیفت شبه، پرستار بیمارستانه... دوست داری تو این فرصت برات از زندگی خاتون بگم؟شاید رازی بین این شباهت باشه که با فهمیدن حقیقت زندگی خاتون برملا بشه... البته که من دلیل شباهت تو و اون رو نمیدونم. انقدر شبیه هم هستید که انگار سفر کردم به پونزده سال قبل... خاتون درست همسن تو بود وقتی محرم برادرم شدبا کنجکاوی گفتم+دوست دارم در موردش بدونم. هیچکس تا به حال در موردش با من حرف نزدهصدیقه سرش رو به پشتی مبل تکیه داد و به گذشته سفر کرد... به گذشته ای که قرار بود آینده ی من رو تغییر بده...+درست شونزده سال قبل بود که ما از داراب اسباب کشی کردیم و به خاطر کار پدرم راهی شیراز شدیم، اون موقع ها من کلاس اول بودم، شوق داشتم از دیدن شهری که همیشه تعریفش رو شنیده بودم. بابام فرهنگی بود، معلم ادبیات... عاشق شعر و کتاب... من و محمد و مجتبی تو یک خانواده ی آروم بزرگ شده بودیم. من بچه ی آخر بودم، یک جورایی به قول باباجونم زنگوله پای تابوتشون... محمد درست هجده سال از من بزرگتر بود و مرتضی پونزده سال ازم بزرگتر بود... زندگی خوبی داشتیم، یک خانواده ی آروم و بی حاشیه بودیم. مادرم خیاطی میکرد و پدرم با عشق ادبیات تدریس میکرد. محمد تو یک ابزارفروشی کار پیداکرد و مرتضی رفت دنبال درس و دانشگاه. من که بچه بودم اما مادرم برام تعریف میکرد... میگفت محمد از همون روزهای اولی که رفته بود سرکار آشفته شده بود، مامانم در نهایت زیر زبونش رو میکشه و میفهمه داداشم دل داده به دل دختر صاحب
آهای خانم آهای آقا
🔹🔸 اگر همسرتان بعد از دعوا می گوید: «منظورم این نبود»،
جواب بدهید: «درست است که چنین منظوری نداشتی، اما طوری رفتار کردی که من این طور احساس کنم.
پس، از این به بعد این کار را انجام نده.»
بازگشت به گذشته و تاکید بر گفته های خود و طرف مقابلتان باعث می شود به جای راه حل، بر آنچه گذشته است تمرکز کنید.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت71 +به من دروغ نگید خانم، من متوجه شدم که از دیدن شباهت من به خاتون
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت72
وقتی برگشتیم... متوجه شدیم که... محمد به خاتون نزدیک شده بود و به زور مجبورش کرده بود صیغه اش باشه. به خیال خودش با اینکار خاتون رو برای همیشه پیش خودش نگه میداشتامید داشت هاشم با فهمیدن حقیقت خاتون اون رو پس بزنه و خاتونش برگرده پیشش. اما اشتباه میکرد، هاشم جوری شیفته ی خاتون شده بود که اصلا براش مهم نبود نقشه ی محمد نگرفت، خاتون با حالی خراب از خونه رفت و يک سال تمام ناپدید شد، نه ما ازش خبر داشتیم نه خانواده اش... حدس میزدیم هرجا هست زیر سر هاشمه، محمد رفت سراغ خانواده ی هاشم، برادرش رو پیدا کرد، همه چیز رو براشون گفت و بعد همه جا رو زیر و رو کردن اما نه خبری از خاتون بود نه هاشم... محمد نابود شد، انقدر غصه خورد و گریه کرد که یک ساله اندازه ی ده سال پیر شد... بعد یک سال سروکله ی خاتون پیدا شد، برگشته بود پیش خانواده اش. مادرم به محض اینکه فهمید خاتون برگشته راهی خونه ی پدری خاتون شد.محمد هنوز چشم انتظار خاتونی بود که دیگه بهش محرمم نبود... مادرم وقتی برگشت حالش خراب بود، به حدی گریه کرده بود که چشم هاش قرمز شده بود و نفسش به شماره افتاده بود. با پدرم رفتن تو اتاق و یک ساعت تمام با هم حرف زدن... بعد یک ساعت وقتی پدرم اومد بیرون متوجه شدم اونم گریه کرده، پدرم رفت دنبال محمد و کشوندش خونه، بعدم رفتن تو اتاق و در رو بستن... طولی نکشید که صدای داد و بیداد محمد بلند شد، فریاد میزد و خاتون رو فحش میداد. مادرم تلاش میکرد آرومش کنه اما محمد آروم نمیشد. همیشه برام سوال بود که چرا محمدی که انقدر عاشق خاتون بود اون روز خاتون رو فحش میداد و حتی وقتی مادرم گفت خاتون پشیمونه و میخواد برگرده حاضر به دیدن خاتون نشد... بزرگتر که شدم حقیقت رو فهمیدم...خاتون خطای بزرگی کرده بود و برگشته بود به امید اینکه محمد اون رو ببخشه، از دست هاشم فرار کرده بود چون تازه فهمیده بود هاشم چه نامردیه...ولی محمد نتونست ببخشه، با وجود عشق عمیقی که معتقدم هنوز تو قلبش هست نتونست خاتون رو ببخشه و از خاتون خواست برگرده پیش همون مردی که به خاطرش به عشقشون حیانت کرد و دستش رو به حون یک بیگناه آلوده کردبا تعجب گفتم+خون بیگناه؟ منظورتون چیه؟اشکی روی گونه ی صدیقه نشست، خیره شد به پسرش که غرق خواب بود و زمزمه کرد+پول کورش کرده بود، انقدر کور که از بچه ی خودش گذشت... خطای خاتون انقدر بزرگ بود که قابل بخشش نبود. بزرگتر که شدم مادرم حقیقت ماجرا رو برام
❗️انتظار بیهوده برای اینکه «وقت» کاری برسه!
🟢روزی از اینجا میرم ، روزی این کار بیثمر رو ترک میکنم ، روزی این ایده رو پیگیری میکنم ، وقت فراغتی اگه دست بده ورزش رو شروع میکنم ، این کتاب رو در اولین فرصت میخونم ، روزی بهش خواهم گفت که چقدر دوسش دارم و…
🔵اما تجربه نشون داده که خیلی وقتها ما هنوز به انگیزه و نگرشِ ضروری بودن و
پی گرفتنِ فوریِ کارهایی که دوست داریم نرسیدیم...
🟡پس ترجیح میدیم به «کارهای روزمره بیثمر» برسیم ، کارهایی که به اصطلاح آقا بالاسری براشون وجود داره که انجام پیوسته اونها توسط ما رو چک کنه!
🟣بنابراین هر روز همه انرژی خودمونو صرف اونها میکنیم و نزدیک غروب ، تهی از انرژی و برای تجدید قوای شروع روز ملالآور بعدی به خونه برمیگردیم…
💡درسته که تغییر ترس و درد داره ، اما بدتر ازین نیست که روزهای عمرمون با وعده تغییراتِ آینده تلف بشه
مهمترین تفاوتهای زن و مرد در زندگی مشترک
اهمیت استقلال برای مردان
💞 مخالفت وعدم توجه همسر به استقلالطلبی مرد باعث بروز اختلافات میشه.
تمایل زنان به دیدهشدن
💞 وقتی زن حس كنه از طرف همسرش مورد بیتوجهی قرارگرفته،آزرده میشه و واكنشهای عاطفی شدید نشون میده.
اهمیت مدیریت خانه برای مردها
💞 مرد درخانواده بانقش مدیریت شناخته شده و تصمیمگیری بدون نظر و مشورتش مشكلاتی روایجاد میکنه.
توجه زنان به گفتگو
💞 حرف زدن زنها بیشتر از مردهاست و عدم آگاهی نسبت به این موضوع، همسران رو دچار مشکلات جدی میکنه.
کلینگری مردها و جزیینگری زنها
💞 عدم توجه به این تفاوت، مرد رو بیتوجه به مسائل و زن رو فردی حساس نشون میده.
اهمیت جذابیتهای جسمی برای مردها
💞 مردها بیشتر از زنها تحت تأثیر جذابیتهای جسمی و آراستگی ظاهری قرار میگیرند.
بیشتر بودن عاطفه زنها
💞عاطفیتر بودن زنها و توجهشون به مناسبتها باعث انتظار از مردها میشه! عدم توجه به این موضوع دلسردی ایجاد میکنه.
❤️